شاید

 میگویند  عشق واقعی بی قید و شرط است  مثل عشق مادر.  کودکش هرچه   کرده ، آغوش مادر بروی او همیشه  باز است. نمیدانم  چند نفر از ما درکودکی چنین عشقی را تجربه کرده ایم. سخن ازنخواستن نیست که از نتوانستن  است. در بدترین شرایط  زن افسرده ای را در نظر بگیرید که در ازدواجی ناموفق گیر کرده و نمیتوانسته عشقی را که خود فاقد آن بوده  نثار کند. و  در بهترین شرایط، مادری عاشق و سالم  را که  در حال دست و پنچه نرم کردن با مشکلات زندگیست و بدون آنکه بخواهد(   حداقل در بعضی مواقع )  احساس وانهاده شدن دوست داشتنی نبودن را در کودکش ایجاد میکند. احساس تنهایی و  جداماندگی، همان احساسی که هنوز  گاه و بیگاه حتی در جمع به سراغمان  میاید.

 کوچک که هستیم برای گرما و امنیت  نیازمند آغوش مادریم ، با گذشت زمان کم و بیش خودکفا میشویم و وظیفه  حمایت مادرانه را موجودی به نام "والد درون" بعهده میگیرد. این والد اما همیشه مهربان و حمایتگر نیست. گاه انتقاد گر و نکوهش کننده میشود  ،گاهی کمال طلب است و گاه  هم غافل و فراموشکار . انگار که معنای عشق بی قید و شرط را اصلا  نیمفهمد. گاهی به این کودک تنها مانده و خواسته هایش بی توجه است  و حتی  خواسته ها ی او را فدای خواسته های دیگران میکند. گاهی به بهای طرد او ،  به  نگهداری از دیگران میپردازد و وظیفه حمایت و نگهداری از کودک درون را از دیگران طلب میکند چرا که خود ناتوان است و  آن را نیاموخته . آن وقت است که کودک طرد شده احساس تنهایی و بی ارزشی میکند آنچنان که دلش میخواهد   در گوشه دنجی خود را گم کند . وقتی این کودک غمگین میشود،موقعیست که افسرده میشویم.  بسته به اینکه والد درون تا چه حد فراموشکارو ناتوان است، این افسردگی  ادامه و شدت میابد به حدی که گاه والد درون بخود میاید و تصمیم میگیرد کاری کند. کتاب میخواند دنبال راه حل میگردد،کمک تخصصی  میگیرد و بعضا موفق هم میشود.  ویا اینکه افسردگی  بصورتی  مزمن ادامه میابد. نکته مهم این است که والد درون تنها  قادر است آنچه را که آموخته   اجرا کند و بس. به عبارت دیگر والد درون عملا جا پای والد بیرونی(والدین،خواهر و برادرهای بزرگتر و هرکس که نقش والد را بر عهده داشته) میگذارد مگر اینکه باورود آگاهی، این دور باطل به دست ما شکسته شده، معجزه ای به نام تغییر رخ دهد.

 برای شناخت ماهیت  والد درون بد نیست به  مکالمات درونیمان توجه کنیم.  ببینیم که اصولا برای دوست داشتن خودمان چقدر شرط میگذرایم ؟وقتی اشتباهی میکنیم با چه لحنی چه با خود حرف میزنیم؟ آیا  با  نثار چند ناسزا خود را سرزنش میکنیم یا با مهربانی میگوییم:" عزیزم مهم نیست.من کنارتم و مثل همیشه دوستت دارم. همه چیز درست  میشه ،  حتی اگر همه چیز ازهم بین بره باز دوستت دارم وکنارت میمنونم"؟  تنها حضورعشق بی قید وشرط و والد درونی مهربان و حمایتگر است که احساس شادی عمیق و امنیت امکان پذیر است.  وگرنه "من " تنها مانده طرد شده ، برای غلبه بر احساس تنهایی حمایت و امنیت را در میان بساط هر بقالی میجوید و  این وابستگی نیازمندانه  را "عشق" مینامد.آیا یک کودک شاد و سالم و حمایت شده غمگین نمیشود و احساس تنهایی نمیکند ؟ البته که غمگین میشود .غم بخشی از زندگی ست ولی غم با افسردگی ، با درماندگی و رها شدگی فرق میکند.

شاید باید آموختن عشق بی قید و شرط را از همین حالا آغاز کنیم. شاید باید با نوشتن نامه ای از سر پوزش و عذرخواهی به کودک درون راه آشتی و جلب اعتماد دوباره اش راپیش بگیریم.عذرخواهی بابت همه شرایطی که علی رغم میلش به او تحمیل کرده ایم. بابت همه بیمهریها و بی توجهی ها.عذرخواهی بخاطر همه مواردی که خواسته های دیگران و جامعه را به خواسته های او ترجیح داده ایم تا جایی که دیگر ندانسته ایم  کدام خواسته دیگران است و کدام خواسته واقعی خود او؟شاید  این دایره بسته را بشود شکست، شاید باید برای تغییری بزرگ آماده شویم.لبخند

 

   + ترانه - ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧