اعترافی از سر خود شیفتگی
آدمها بعضی هایشان هستند که متعادلند(اعتراف میکنم که من نیستم). این آدمها زندگیشان پرست از کشوهای یک شکل و یک اندازه و هرچیز جا ی خود را دارد، نه آنقدر جلو میروند که از پشت بام سقو ط کنند و نه آنقدر عقب عقب ، که از آنطرف پایین بیفتند،کلا در محدوده امنی زندگی میکنند. نه عاشق شدنشان خطرناک است و نه فارغ شدنشان. اگر کتابی دست بگیرن خطر آن نمیرود که که بقیه فعالیتهای حیاتی مثل خوردن و خوابیدن را متوقف کنند،اگر به کسی یا چیزی علاقمند شوند بسادگی میتوانند انرژیشان رابین آن و چیزهای دیگر بطور منتطقی تقسیم کنند.
گروه دیگری هم هستند که پیوسته به دنبال موتور محرکه ای میگردند که به زندگیشان جهت بدهد .بدنبال محوری که روزمرگیها یشان به دور آن بگردد و اگرآنرا پیدا نکنند،خلقش میکنند . تنها انوقت است که چشمهایشان برق میزند و وجودشان پر میشود از شور و گرمای زندگی. اینها آدمهایی هستندکه معمولا همه تخم مرغهایشان را در یک سبد میگذارند. همانهایی که تنها که وقتی در مرز افتادن حرکت میکنند ، زنده اند.
از وقتی
از وقتی اینجا نمینویسم احساس تنهایی بیشتری میکنم. انگار که پل بین من وشما رو شکسته باشن. اما من توی خونه جدید هم زیاد نموندم. میدونین ؟فایده اش چی بود؟باز هم اسم مستعار ساختن و ملاحظات اینچنینی. در عوض یک فایل نامرئی ساختم که هرروزتوش مینویسم. وکیف میکنم هر باراسم آقای همسر روپسرک رو با اسم واقعی خودشون مینویسم و از هزار تا چیز بی ارزش دیگه مینویسم . یک فایل مخفی درست پایین ترین گوشه چب دسک تاپم ..واما اونجا نوشتن مثل اینجا نوشتن نیست. وقتی کسی قرار نیست نوشته هاتو بخونه سعی نمیکنی احساساتت رو توضیح بدی و بازشون کنی چون خودت که میدونییشون.یعنی فکر میکنی میدونی. ایجا اما سعی میکنی طوری بنویسی که کس دیگه ای هم بفهمه و گاهی وسط همین سعی کردنهاست که میفهمی چیز زیادی هم هم برای فهمیدن وجود نداره
نظرات ()
