شتر سواری
خوندن خاطرات مردم رو دوست دارم چون اونجا چیزهایی رو میشه خوند که معمولا نمیشنوی. چیزهایی رو که قراره احساس نشن ،قراره در موردشون حرف زده نشه..میدونین؟ اینطوری از تنهاییها کم میشه.ولی اینها همه شرطش واقعی بودنه اون خاطراته که به آدم امکان دیدن یک آدم بدون نقاب رو میده وتماشا از یک زاویه جدید.
آدم گاهی مطلبی رو میخونه چون ارزش خوندن داره ، اطلاعات تازه ،تبادل افکار ..بعضی وقتا ولی آدم خود وبلاگ نویس رو دوست داره مثل اون تلفن هاییکه بدون اینکه کار داشته باشی زنگ میزنی به دوستت و بیشترین جمله ای که ردوبدل میشه اینه"چه خبر؟" میخوای حسش کنی همین.
توی دفتر خاطرات واقعی مخاطبت خود فرده . اما خاطرات وبلاگی که (جز موارد معدودی که دیدم ) همه مخاطب دارن . انگار د اری داد میزنی :آی زود باشید بیاید من رو بشناسید ،کشفم کنید.ستایشم کنید...
وقتی عنصر ادبیات وارد عرصه خاطرات نویسی میشه یک اتفاقی میفته ، اتفاقی که دقیقا برام روشن نیست چیه اما میدونم که هست.روزمره نویسی با نوشتن یک داستان کوتاه یا بلند وبلاگی کاملا فرق داره.کسی که از زندگی شخصیش برای آفرینش یک نوشته قشنگ استفاده میکنه در کنارش خواهی نخواهی چیز دیگه ای رو هم خلق میکنه و اون یک شخصیت مجازیه.چیزی که بعد از مدت کوتاهی خودش هم باورش میکنه.
اینجا برای من یه روزی دفتر خاطرات بود اما دیگه نیست.دفتر خاطرات یعنی قلم رو برداری و بدون مهابا بنویسی. اگه بخوای نصفه و نیمه بنویسی بهتره اصلا ننویسی.یا داستان کوتاه بنویسی.بدون اینکه از تمامیت خودت و ا حساس و فکر خواننده مایه بگذاری.
من رفتم خونه جدید. و این روزها که بظاهر نیستم،اما هستم ،بین خونه قدیم و جدید در سفرم. خودمونیم بدم نمیاد این وسط توسط این رهگذرها ی غریبه تصادفا کشف هم بشم .کی از نوازش و شناخته شدن بدش میاد؟ولی خب خیالم راحته که حداقل حالا حالا ها طول میکشه ...چه کیفی داره ولی نه؟ کاغذ سفید و باز میکنی و مینویسی و مینویسی و مینویسی .
اگه قراره اینجا دفتر خاطرات روزانه باشه بایدبتونم،باید که بشه ،نوشت "بدون ویرایش". شتر سواری که دلا دلا نمیشه.
اینجا روهم میگذارم برای تبادل افکار و حرفها و تجربه هایی که فکر میکنم شاید بدرد کسی بخوره(هرچند مدتی هست که عملا اینطوری شده) و همینطور برای زمانی که بتونم خودم رو بدون ویرایش بنویسم.
دوستتون دارم ....تا بعد.
این روزها
این روزها با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده وتازه دست و گردنم هم بخاطر بلندکردن وزنه سنگین درد میکنه ولی وجودم سرشار از احساس قدردانی ومیل به شکرگزاریه .این احساس شامل هاچ،پسرک و همه آدمهای دور و برم هم میشه، اصلا یک جور احساس قدرشناسی وآشتی نسبت به همه زندگی .خدایا مرسی از همه چیز.
نظرات ()
