درد
از درد اجتناب نکن ،در جستجوی مسکن هم نباش ،سیاهیها را درآغوش بگیر و مزه مزه اش کن .بگذار ظلمات تو را ببلعد آرام آرام، تا جایی که با هم یکی شوید.آنگاه است که تاریکی زخمایت را خواهد شست.پل زدن ممکن نیست فراموشی هم همینطور ،مگر آنکه بخواهی همه عمرت را در ترس سقوط در چاله های سیاه، سپری کنی. اما خورشید تو نه از آسمانی که به آن چشم دوخته ای بلکه از دل سیاهترین چاهی که از آن رویگردانی طلوع خواهد کرد. باید از سیاهیها عبور کرد تمام و کامل ،با چشمان باز و از سر تا به پای آلوده. راه نجات تنهاهمین است و بس،باور کن.
میفهمین که چی میگم؟
یک موجود سرزنشگر فضول هست که به همه چیز کار داره . اگر عصبانی هستیم، اگر خسته و بی اینگیزه ایم و زندگیمون اونقدر که اون میخواد پربار نیست، اگر وقتمون رو اونطور که اون یاد گرفته مفید صرف نمیکنیم، اگر ٢۴ ساعت نیشمون تا بناگوش باز نیست و مثل یک مو جود دوست داشتنی قبلمون ٢۴ ساعته از عشق آدمها نمیتپه ،اگر کامل نیستیم ،..اون سر و کله اش پیدا میشه . میفهمین چی میگم؟
وقتی که دپرسیم، سرزنشمون میکنه که چرا افسرده ایم و این حس سرزنش لعنتی خودش از دپرس بودن هزار بار بدتره ....گاهی بندرت اگر این شهامت رو داشته باشیم که توی چشماش زل بزنیم و با صدای بلند بهش بگیم که به تو اصلا ربطی نداره و از زندگیمون هلش بدیم بیرون،اگر سرش داد بزنیم و بگین که " احساس افسردگی میکنم وقایمش هم نمیکنم، و اینکه زندگیمو هدر بدم نه به تو مربوطه و نه به آدمهای دور و برم ؟ اون وقت با تعجب میبینید که یک احساس آرامش از جایی که نمیدونین کجاست آروم آروم وجودتون رو پر میکنه ،انگار بار سنگینی رو از شونه هاتو برداشته باشن . احساس آزادی میکنین . آزادی از قضاوت همه کس و همه چیز. احساس اینکه زندگیتون و احساساتتون در مقابل هیچکس جوابگو نیستیند حتی اون موجود سرزنشگر فضول ...میفهمین که چی میگم؟
وضوح
۱-dream هام روشن و واضح نیستند. برای ادامه دادن انرژی لازمه و خواستن همینطور تصویر واضح و روشن از جایی که میخوایم بریم، که من ندارم.اگر ندونم کجا میخوام برم تا آخرش همین درجا میزنم، شوخی در کار نیست . از وقت اضافه هم خبری نیست .درست مثل همه کسانی که چشم به آسمون دوختن و با ناباوری، هدر رفتن عمرشون رو تماشا کردن. هیچ معجزه ای قرار نیست اتفاق بیفته . به آدمهای دورو برت نگاه کن تا ببینی چی میگم .
۲-چه احساس خوبیه ، احساس آزادی ،اینکه ؛م؛ برای همیشه از زندگی و رویاهم رفته بیرون .دیگه نمیخوام با اون وارد هیچ بازیی بشم چه برنده باشم و چه بازنده.چند شب پیش توی خواب منو بوسیده بودو دهنم طعم خون گرفته بود. فکر کردم موقع بوسیدنم حتما میدونسته که دهانش خونیه از این فکر عصبانی شدم و بشدت احساس انزجار کردم.
۳-از سفر که اومدم مریض شدم. احساس ضعف شدید و یکمی هم تب.فکر کنم این مریضی یکجورایی بدادم رسیده.... تازگیها داره از ویروسها خوشم میاد. این موجودات کوچک نجات بخش...
پ.ن: جای دوستان وبلاگ نویسی که به مرخصی رفتن چقدر خالیه . مخصوصا که اونها اولین دوستان بودند و اولیها همیشه یه جورایی فرق دارن.
آتوسا و عادله عزیزم جاتون اینجا خیلی خالیه. آفتابگردون عزیز تو کجایی...؟
این شهر قدیمی...
امروز آخرین روز است ، دلم رفتن میخواهد. استانبول قشنگ است اما فقط برای یک هفته.میگویند این شهرقدیمی روی هفت تپه بنا شده است برای همین همه جا پر از کوچه ها ی سنگفرش شده و شیبداریست که گاه سریک پیچ تند با یک آب انبار قدیمی و مرموز، یا گلیمهای رنگی و آویزهای بلوری غافلگیرت میکنند. قالیهای اینجا را دوست دارم ، چراغهای بلوری را هم همینطور رنگها همانهاییست که من میپسندم .کاش میشد همه شان را جمع کرد و برد. فکر میکنم حتما روزی سر در خانه ام از این چراغهای بلوری قرمز میزنم. یک دست هم استکان کمر باریک صورتی یا قرمز که توی یک سینی نقره ای دسته دارنشسته اند.دریا ، دریا اما قشنگ است رنگ آبهای مرمره با همه آبهایی که تابحال دیده ام فرق میکند، به سیاهی میزند دلت میخواد از توی کشتی ساعتها تماشایش کنی . از اینها که بگذریم بقیه اش سیل توریست است و شلوغی و بی نظمی و نامهربانی .از فرودگاه بیرون میاییم با دیدن تاکسیها ی نارنجی و آدمهایی که برای تصاحب آنها سبقت میگیرند یاد تهران عزیزم میافتم و آن حس نا امنی آشنا و کسانی که برای تنازع بقا میدوند.اینجا دیگر وقتی نگاهها با نگاهت تلاقی میکند کمتر لبخند میزنند.خیلی ها اگر بندانند خارجی هستی جنسهایشان را گرانتر میفروشند.مواد غذایی گرانتر از آنچیزیست که انتظار میرود و کیفیتها بسیار پایینتر.مغازه دارهایی را دیدم که به به زنهای توریست تنها متلک هم میگفتند...تاریخ همان تاریخ مردانه است که به آن رخت و لباس اروپایی پوشانده اند.تاریخی که مثل قالیهای خوشرنگش سرخ و انابیست و بوی خون میدهد . بوی خون با بوی اذان و نمای مسجدها مخلوط میشود .اینجا روزی ۵ بار اذان میگویند. گاهی هم صدای چند مسجد با هم می آمیزد. آنهایی که اذان را دیرتر شروع کرده اند تندتر اذان میگویند تا از بقیه عقب نمانند. کوچه ها پر از گربه است و سگهای ولگرد . سگها که گوشهایشان علامت دارد از گرما یک گوشه از حال رفته اند و گربه ها به وفور همه جا دیده میشوند و مورد تفقد توریستها قرار میگیرند. خیلی وقت بود اینهمه آدم و گربه را یک جا ندیده بودم.
در موزه توپ کاپی، درحالی که قران با صدای بلند پخش میشد. شمشیر محمد و علی و ابوبکر و .. را دیدم. همینطور لباس امام حسین و حضرت فاطمه را.لباس فاطمه یک ردای سفید است انگار که پنبه دوزی شده باشد، فکر کردم درآن هوای گرم چه لباسهای ضخیمی می پوشید ه اند. تکه ای از دست یحیی پیامبر در جلدی از طلا قرار داده شده بود. در یکی از ویترینها یک تکه چوب کچ و معوج بود که زیرش نوشته شده بود: عصای موسی . در ویترینی دیگر تکه هایی از ریش محمد که در یک صندوق طلایی کوچک نگهداری میشد.فکرش را بکنید اینهمه تاریخ یک جا زیر یک سقف ... صحت وسقمش به کنار حداقلش این است که از لحاظ زمانی با این افراد متقارن بوده اند .
نظرات ()
