سفر

ما داریم میریم سفر. دو هفته ای نیستم.از اونجا بهتون سر میزنم .مواظب خودتون باشین.ماچ

   + ترانه - ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

مصاحبه

امروز ساعت ١ بعدازظهر مصاحبه دارم. دوستان برام دعا کنید.

 

پ.ن: عجب روزی بود. هیچوقت  با این عجله برای  مصاحبه  آماده نشده بودم.  اولش که که فکر کرده بودم شنبه است وبخودم گفته بودم اینها دیگه چقدر بی ملاحظه ند که آدمو این موقع روز شنبه بیدار میکنن.. بعد هم  که پریدم زیر دوش  اونقدر عجله داشتم یادم رفت موهامو رنگ بزنم. برای همین مجبور شدم موهامو رنگ کنم  ودوباره دوش بگیرم.البته از این رنگ موهای فوری 5 دقیقه ای که بجای قهوه ای متوسط قهوه ایه مایل به مشکی درومد . توی کمدم  خوشبختانه یک کت  دامن خاکستری اتو خورده با خطوط کمرنگ صورتی پیداشد که مدتها بود فراموشش کرده بودم همینطور  یک جفت جوراب سالم خاکستری نازک .موهای مشکی شده م رو  سشوار کشیدم ، آرایش کردم یک لاک کمرنگ مصاحبه ای زدم.به توصیه هاچ که مصاحبه گرهای خانم دوست ندارن طرف زیاد آراسته باشه گوش کردم ، از گردنبند صرف نظر و به یک جفت گوشواره ساده قناعت کردم.  اومدم از رزومه ام  رو پرینت بگیرم  که  دیدم پسرک wordرو از کامپیوتری که به پرینتر وصله پاک کرده .  کلی حرص خوردم تا بازش کردم بعد هم آدرس مورد نظر رو از map quest  پرینت گرفتم. تا اونجا 1 ساعت راه بود . ها چ منو رسوند و پسرک هم همراهیمون کرد.توی راه مطالبی که فکر میکردم ممکنه ازم پرسیده توی ذهنم  مرتب کردم.خوشبختانه به موقع رسیدیم.مصاحبه گرها 3 تا خانم بودن و به نوبت سوالاتی رو که نوشته بودن میپرسیدن و جوابها رو یاد داشت میکردن . وقتی یکی میپرسید بقیه زل میزند و حرکات آدم رو زیر ذره بین قرار میدادن که مثلا اینکه ریلکسی یا دست و پاتو حرکت اضافی میدی و ...به نظر من که مصاحبه خیلی خشکی بود و اصلا خالاقیتی توش بکار نرفته بود.از مصاحبه های اینجوری خوشم نمیاد .ضمن اینکه آقاهای مصاحبه گر  با خانمها خیلی منعطف تر و مهربون ترن و  با هاشون راحت ترم.  تا آخر هفته آینده قراره جواب رو تلفنی بهم اعلام کنن.دیوونه این کار نیستم ولی بدم هم نیماد که جواب مثبت باشه.به هرحال مثبت یا منفی به عنوان اولین مصاحبه توی آمریکا تمرین خوبی بود.لبخند

   + ترانه - ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧

کدام منحنی

" کم یا زیاد ،باید از امکاناتی که داریم استفاده کنیم" خنده ام میگیرد پسرک راکت  بدست  بالای سرم ایستاده و  عینا حرفهای خودم را تحویلم میدهد.این یعنی که  عجب  معلم خوبی بوده ام.

 میدانم  که خلاصی از دستش غیر ممکن است .بخاطرمن  یا بخاطر خودش ، آنقدر پیله میکند تا مرا از سکوت نرم و تاریک  اتاقم به روشنایی سبز  پشت خانه میکشاند.افسرده ام؟  راستش را بخواهید نه. میتوانم بازی کنم.میتوانم  شوخی کنم وبه چیزهای بسیار بی معنی بسیار بخندم. آدم افسرده که اینقدر خوش خنده نمیشود. اشتهایم هم  که سرجایش است  درست است که همه چیز   چند روزیست طعم  و بوی سابقش را ندارد  ولی د رعوض بدنبال آن طعم گم شده بیشتر از همیشه  غذا میخورم .

 موضوع این است که زندگی برایم پیوستگیش را ازدست داده.  جریان بیرونی زندگیم، بجای یک مسیر خطی رو به بالا بصورت   یک منحنی سینوسی درآمده وبارها و بارها از  پایین ترین نقطه آن شروع شده، این به من احساس تکه تکه شدن میدهد .باز  هم یکی از آن سر خط هاست  که نمیدانم کی تمام میشوند.برای حرکت دوباره یک جرقه میخواهم. میدانم از بالا تر که نگاه کنیم،خط راست یا منحنی سینوسی،  چندان هم فرقی  نمیکند . می دانم "بودن" یعنی زنجیره  لحظاتی  که هرکدام  مستقل حس و زندگی می شوند هستم و به نمایندگی از خیلیها که نیستند، زندگی میکنم و نفس میکشم.چه کسانی که زمانی بوده اند وچه آنها که هرگز نبود ه اند ، اما میتوانسته اند که باشند ،میدانم زندگیم درست همین یک لحظه است و سرزوزنی هم مهم نیست که  مختصاتش کجای کدام منحنی واقع شده باشد.لبخند

   + ترانه - ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧

افتخار میکنم..

چقدر غم انگیزه وقتی با یک لایحه  انسان بودنت زیر سوال میره . چقدر شرم آوره وقتی  حق بیرون اومدنت از یک ازدواج وحشتناک ازت   گرفته میشه. چقدر حقارت باره وقتی شوهر و حتی پدر شوهرت  فقط بخاطر" نر" بودن  صلاحیتشون  از تو که فرزندت   ٩  ماه از وجودت تغذیه کرده بیشتره .توی کشور تو  هنوزقانون جنگل حکمفراست.قانون جنگل یعنی حکومت قوی بر ضعیف، مرد بر زن ؛بزرگسال برکودک .جنگلی که نرهاش برای گسترش قلمرو جنسیشون  قانون هم تصویب میکنن.  دوست دارم بدونم توی ذهن  این موجودت زن چطور تعریف میشه؟ انسانی مساوی مرد؟انسانی در خدمت مرد؟موجودی  بالاتر از حیوان وپایین تر از مرد ،که از تولد تا مرگ نیازمند  قیومیت و همراهی یک "نر"ه؟ توی جهانی که حتی عقب ماندگان ذهنی  روز بروز  مستقل میشن و حق انتخاب و آزادی عمل بیشتری پیدا میکنن؛ چقدر افتخار آفرینه زندگی توی کشوری که  آدمهاش  نه بر اساس شعور و تواناییها که  براساس آلتهای تناسلیشون ارزشگذاری میشن.  جنگل من اونقدر آزاده،اونقدر آزاده  که درنده هاش  برای دریدن همدیگه لایحه به مجلس میبرن و رای گیری هم میکنن.

پ.ن ۱: متن کامل لایحه حمایت از خانواده  اینجاست .

   + ترانه - ٦:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧

خواب دیدم که

 

 دیشب خواب دیدم که یه مسابقه  ورزشیه و من رفتم استادیوم .آنچنان محو بازیها بودم که نوزاد روی پاهام رو بکلی فراموش کرده بودم . یکدفعه  صدای گریه ش توجهم رو جلب می کنه ، میبینم که  خیس عرقه وپوستش از کم آبی چروکیده شده.روی نوزاد رو با یک روسری ابریشمی پوشونده بودم انگار که بخوام از خودم و دیگران قایمش کنم.تو خواب بخودم میگم حتما بهش هوا نرسیده برای همینکه که طفلکی آب بدنشون از دست داده. بعد با عجله و دستهای لرزان شروع میکنم بهش آب دادن. سوراخ شیشه ای که بهش آب میدم تنظیم نشده یا من زیاد ماهر نیستم.گاهی آب بیشتر از اونی که لازمه از دهانه شیشه خارج میشه و گاهی کمتر .مدتی طول میکشه تا من و نوزاد به هماهنگی برسیم. نوزاد  هی بزرگ و بزرگتر میشه و  پوستش هی بازتر، تا اینکه دیگه از اون حالت چروکیدگی هیچ اثری نیست.

   + ترانه - ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

اگر باور میکردیم که

ما همیشه فکرمیکنیم  یه عالمه وقت داریم .اگر باور میکردیم اون کسایی که اینهمه دوستشون  داریم یه روز میرن ویا اینکه خودمون میریم و  این روز دیر یا زود میرسه ،بهشون میگفتیم که چقدر دوستشون داریم. اگر کسی هست که باید ازش تشکر کنید ، اگر باید از کسی معذرت بخواین، اگر کسی هست که نگفتین  چقدر دوستش دارین ،زود باشین دست بکار شین شاید این آخرین فرصت باشه.  ممکنه تعجب کنه و فکر کنه خل شدین چون احتمالا اونهم مثل شما فکر میکنه هنوز یه عالمه وقت دارین ... ولی مهم نیست. 

  امضا : ترانه شدیدا تحت تاثیر کتابی که الان تموم کرده :For one more day نوشته Mitch Albom اگر خوندینش نظرتونو بگین

   + ترانه - ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

میخوام..

دختر کوچولو دلش رفتن میخواد ، دلش قهر کردن میخواد، غمگینه.میگه:منو ببر جایی که دوستم داشته باشن و نوازشم کنن.  میخوام باهاش حرف بزنم قانعش  کنم که رفتن  زوده. میخوام بهش بگم از این به بعد دیگه تنها نیست من کنارشم،که  خوب خوب  ازش مواظبت میکنم ،که  نوازشش  میکنم و  نوازش هیچکس دیگه ای  هم لازم نیست. میخوام محکم در اغوشش میگیرم  و بهش بگم که چقدر دوستش دارم.

پ. ن: اگر به بهتر شدن حال کودک درون علاقه مندید توی دستنوشته های این جادوگر مطالب جالبی پیدا میکنیدکه خیلی ساده و روان نوشته شده و بنظر من کاملا کاربردیه.

   + ترانه - ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

دختر کوچولوهای خوب عصبانی

  کی گفته دخترکوچولوهای خوب عصبانی نمیشن؟ د خترکوچولوهای خوب عصبانی میشن عصبانیتشون روهم نشون میدن. دادهم  میز نن،حتی عینک نوشون رو هم پرت میکنن فقط خیلی آروم، یک جوری که نشکنه.

   + ترانه - ٥:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

زنگ تفریح

 

 گاهی  آدم  فقط دلش یه غار میخواد که بره هزار سال  توش  بخوابه یا یک لحاف گرم و گنده   که  زندگی رو بیرونش جا بزاره ،گاهی آدم فقط  یه  کمی خسته است ...

 برای  هاچ  یه  کیک پنیر آوردن و یک گلدون گل تا ج خروس  که  میگن اگه  بکارمش  هر سال خودش درمیاد . تا ج خروس  یه جورایی زبر و خشنه  نمیشه اسم گل گذاشت روش شاید هم بخاطر اسمشه.منکه میگم گل باید گلبرگ داشته باشه که بشه کندش و روی ناخنها چسبوند یا   لبها و گونه ها رو باهاش قرمز کرد،یا   پر پرش کرد و باهاش فال گرفت. دوستم داره دوستم نداره  دوستم داره دوستم نداره...اولین باری  که اینو  پرسیدم  ؛کلاس پنجم بودم  و اون معلم زبانم  بود .   یک غول به تمام معنی به چشمهای اون موقع من. قد بلند   و درشت با صورت خیلی بزرگ و پوست تیره. عاشق  توجه مهربونیی شدم که که توی نگاهش بود ..از همون اول  هم از صورت پر خوشم میومد و مردهای چهار شانه ، برعکس موفرفری که از صورتهای لاغر و کشیده خوشش میاد.از اون اول هم عشقهام یک سرش به معملهای زبان وصل بود.

چرا اینها رو میگم؟ نمیدونم انگار ذهنم میخواد هرجایی باشه غیر از اینجا .شاید هم  یکمی خسته ست و  زنگ تفریح میخواد.

   + ترانه - ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

اینهم از این

 خوشبختانه همه چیز خیلی خوب پیش رفت .هاچ حالش خوبه و داره استراحت  میکنه.لبخند

   + ترانه - ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

ای بداد من رسیده...

خب.تقریبا همه چیز برای فردا آدماده ست.وسائل شخصی رو جمع کردم. خرید کردم.ماشین هم پراز بنزینه.عمل قراره ساعت ١بعداظهر انجام بشه. شب  توی یه هتل همون نزدیکیها میمونیم و فرداش  همه باهم برمیگردیم. هاچ میگه تازه بعد از عمل هم معلوم نیست خوب خوب بشم. میگم اینقدر منفی نباش میگه  کارم که سنگینه   اعصابم هم که داغونه.. .  توی دلم میگم تو اصلا دلت میخواد که  خوب  بشی یا نه ؟

 با خواهرم  که تلفنی حرف زدم دلم  بیشتر از همیشه  براش تنگ شد.  این  خواهرم بیشتر از همه شبیه باباست . خوشم میاد بشینم خصوصیات اخلاقیمون رویکی یکی ردگیری کنم  ببینم  سهم هرکدوم از ما  از این ژنهای   متضاد چقدره.

مامان :دقیق، منطقی ،منظم ، باهوش ، حساس ، کمال طلب  عمیق و بسته. آن چیزی که بهش میگن فداکار

بابا:شیطون و  بازیگوش بی دقت ،بی نظم خود انگیخته  خلاق ، سطحی و سرشار از  اراده وانرژی حیاتی. اون چیزی که بهش میگن خودخواه.

بابا از وقتی یادم میاد  دنبال کلیدش میگشته و مامان حتی برای طبقات فریزرش دایرکتری  داشته.

مامان طرفدار درهای بسته ،پرده های کشیده و نگران از قضاوت دیگران، بابا آزاد و  دچار فراموشی مزمن برای   بستن  کلیه درها  حتی در ماشینش.

 خیلی وقتها   فکر میکنم بدون  ژنهای دوست داشتنی بابا چطور میتونستم ادامه بدم؟و تازه زندگی چقدر کسالت آور و بیمزه میشد.

 

 پ . ن :راستی  امروز علاوه بر پیاده روی ۵ دقیقه هم دویدم که قراره کم کم بشه ۱۵ دقیقه.تشویق

   + ترانه - ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

الان دوباره خوبم

من  چرا  از دیشب  یاد  هرچی  میفتم گریه ام میگیره ؟ حتی لازم   نیست یاد چیزی هم بیفتم اشکم خودش همینطوری  در میاد. بعد اگر این وسط یاد تو  بیفتم میگم حتما دلم برات تو تنگ شده بوده ،یا اگه   جای خالی خیلی چیزها توی زندگیم  یادم بیاد، میگم  حتما علتش اون بوده .ولی اینها همه بهانه است،اشکم خودش میخواست که بیاد.   صبح هم که بیدار شدم هم همینطور.خیلی خیلی غمگینم .هورمونیه،؟  آخه هیچوقت اینجوری نمیشدم.  عصبی و گرفته چرا  ولی نه اینقدر شکننده.حتی نمیتونم بگم دلم برای خودم میسوزه  . دیروز احساساتم سنگی شده بود. از اون حالتهای بی احساسی که آدم هرکاری میکنه دستش به  بخودش نمیرسه .فکر کردم برای اینه که ٢-٣ روزی با خوم خلوت نکردم و اگر گریه کنم حتما حالم خوب میشه.و شب بدون اینکه بدونم چرا  بشدت گریه ام گرفت و  الان  دیگه   سنگها آب شدن . هیچی هم بدتر از اون احساس  یخزدگی نیست  .میدونین که کدوم احساس رو میگم همون که نه شادین نه غمگین .نه عصبانی ، نه دلتون میخواد داد بزنین نه میل به گریه دارین...

   + ترانه - ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧

کسی که وقتی

آخ میدونین هوس  چی کردم؟ کسی که وقتی میپرسه چه خبر،واقعا دلش میخواد بشنوه.کسی که جزئیات و معمولی ترینهای زندگیت  براش مهم باشه،  انگار که  داری  جالبترین داستان زندگیش رو تعریف میکنی.

...

 تو دوستم داشتی نه؟

   + ترانه - ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧

پسرک که میگه..

 پسرک که میگه "من که  به خدا اعتقادی ندارم و هرچی هست Science هست "من اونقدر ته دلم میترسم  که نگو.میترسم از  روزی که  عاشق بشه و دلش رو بشکنن و  با چشمهای خیس  دراز بکشه  و به سقف اتاقش زل بزنه، و اون بالا هیچکس نباشه که باهاش حرف بزنه و ازش کمک بخواد.

 عجب حس دلتنگی غریبی گریبانم را گرفته. مثل بچه های  گم شده و یتیم. خیلی وقت بود این احساس را نداشتم. درست مثل حس غربت  اولین روزهای مهاجرته،یا اولین روزهای جدایی که هاچ رفت و من پسرک موندیم . این حس از وقتی پیدا شده که جراحی هاچ قطعی شده وهمش بخودم میگم اگر موقع جراحی بلایی سرش بیاد ؟ 

دیروز هو ل  ا گو یی به خانمی مشاوره میداد که وضعیت دوست پسرش خیلی شبیه هاچ بود. من داشتم دراز و نشست کار میکردم و از اون پایین  صورتش را نمیدیدم ولی میتونستم احساسش کنم.  اونقدر شرایطش شبیه بود که فکر کنم حتما پسرک هم توی ذهنش این مقایسه رو انجام داده . چیزی که  جناب همسر به آن نیاز داره اول از همه یک جرفه است. باید متقاعد بشه که مشکل داره یعنی از مرحله انکار به پذیرش برسه و بعد هم باور کنه که تغییر ممکنه. آقای دکتر  جمله جالبی گفت "کسانی که کودکی خوبی داشته اند  و کسانی که کودکی خودشون رو خوب کرده اند". هاچ نیاز داره که کودکیش رو خوب کنه.  این تضمین نمیکنه که اساس رابطه ما  تغییر اساسی بکنه ولی  کمک میکنه که زندگی برای خودش و اطرافیانش آسونتر بشه.

 

   + ترانه - ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧

"خسرو شکیبایی"؟بجا نمی آرم.

١-چه احساسی پیدامیکری اگر با اندوه میگفتی راستی خسرو شکیبایی هم درگذشت و  بعد علامت سوال رو توی چشم مخاطبانت میدیدی و یادت میومدکه اینها  نه  خسرو شکیبایی را  میشناسن و نه خانه سبزو هامون را دیدن؟.یادت میاید که هرچیزی در زمینه و محیط خودشه معنی میده .درست مثل جوکهایی که در زمینه فرهنگی خاصی فهمیده میشن  چیزهایی که تورا از ته دل میخندونه نهایتا ممکنه لبخندی مودبانه ای از روی همراهی به لبشون بنشونه و بس.  .. چطور میشود از کسی که سالهای سال از ایرا ن دور بوده انتظار داشت که به طنز مهران مدیری بخنده ؟بعد غصه میخوری که چند سال دیگه  تو میشی مثل اونا . شاید هم قبلا شدی وخودت خبر نداری.

٢- آلبوم جدید قمیشی رو شنیدین ؟ فکر کردم آدم در چه وضعیت روحی  وحشتناکی باید   باشه تا اینطوی شعر بگه .و آدم چقدر باید عقلش   پاره سنگ برداره که  با گوش دادن بهشون عمدا  خودش رو درمعرض اینهمه انرژِی منفی قرار بده .منکه اصلا دوستش نداشتم(خصوصا دو تا ازترانه هاشو)شما چطور؟

٣-نمیفهمم چطور بعضیها  توی شلوغی زندگی روزمره ، روزی ٣ یا۵ بار،اونهم با زمانبندی معینی  نماز میخونن ،درحالیکه من هنوز نتونستم  برای روزی یکبار مدیتیشن وقت و زمان معینی در نظر بگیرم و اینهه نامنظمم.

۴-بنظر شما چرا هیچکدوم از این ٢٠-٣٠ پیامبری که توی قران و .. ازشون اسم برده شده از کشورهایی مثل چین ،هند و ایران و یونان (با توجه به سابقه تمدن کهنشون)نیستند؟

 

 پ.ن:  گل نیلوفرم امروز اولین معجزه بنفشش رو به  من هدیه داد.  تخمی که   کاشته بودم الان یک گیاه تمام عیاره که ساقه نازکش رو به کمک من دور میلی های فلزی  پیچیده و بالا میره.  با اینکه ظاهرش مثل گلهای دیگه ست اما به چشم من یکدنیا با همه اونا فرق داره.(قضیه اهلی کردن و ...لبخند)

   + ترانه - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧