مستجاب الدعوه
دوستان من رسما مستجاب الدعوه شدم. امروز موقع پیاده روی با خودم فکر میکردم که با اجاق این جماعت ایرانی هم هیچ آبی گرم نشد و این رفت و آمدها قرار نیست هیچوقت از محدوده خاله بازی فراتر بره. بخری و بپزی و مهمونی بدی یا مهمونی بری بعد وقتی دلت میخواد با کسی حرف بزنی ببینی حتی یک نفر هم نیست، چه فایده؟ حالا هی بخودت بگو باید روابط رو حفظ کرد . نه این روابط فقط بدرد در کوزه میخوره و بس. بعد هم فکر کردم چه خوب میشد اگر یک دوست صمیمی و نزدیک داشتم. که توی تراس با هم می نشسیتم گپ میزدیم و قهوه میخوردیم و اینور و اونور میرفتیم. شاید حتی به خوردن غذای ایرانی هم دوعوتش میکردم ... با همین تخیلات شیرین لبخند زنان نزدیک خونه شدم که دیدم همسایه بغلی با ماشینش مشغوله. این خانم تنها زندگی میکنه و یک بوی فرند داره که گاهی بهش سر میزنه .ارتباط ما این مدت در حد های وبای های گذرا و کوتاه بود اما اینبار نمیدونم چی شد که هردو حرف زدنمون گرفته بود کلی حرف زدیم.کتی میگفت که نزدیکترین دوستش تازگی از این شهر رفته و خیلی تنهاست . منهم گفتم که هیچ دوست صمیمی اینجا ندارم.ازم پرسید که اهل شراب هستم یا نه؟ و اینکه اگر دوست داشته باشم میتونیم غروبها توی تراس با هم شراب بخوریم و حرف بزنیم وبا هم پیاده روی کنیم. کلی هم اطلاعات مفید در مورد همسا یه ها داد که کدو م برای دوستی موردهای مناسبی هسنتد و از این حرفها...می بینید؟ حالا شما چیزی لازم ندارید؟گرل فرندی، بوی فرندی، بگین تا براتون سفارش بدم.
بی ربط: امروز توی پیاده رو، یک مار سیاه یک متری بیحرکت دراز کشیده بود ،اونقدر بیحرکت که فکر کردم پلاستیکیه. هاچ میگه مارها وقتی تازه غذا خوردن بیحرکت دراز میکشن و به کسی کاری ندارن.
پسرم...
پسرم ،عزیزم نمیدونی این روزها چقدر زیاد دوستت دارم.اونقدر که نمیتونم اینو بهت نگم . این منم که دارم تغییر میکنم یا توِ ویا هردومون؟ روزهای طوفانی ما انگار تموم شدن و من زنده و سالم ازش اومدم بیرون. لجبازیهای کشنده تو که من رو تا مرز جنون میکشوند ،و روزهای تنهاییموتبدیل به جهنم میکردیگه گذشته.گاهی احساس میکردم قصد آزارواذیت منو داری وعمدا میخواستی همه چیز رو از اونی هم که هست سخت تر کنی.شاید هم تنها ، حقتو از زندگی میخواستی ،گرما ،عشق و امنیت یک خانواده کامل.چیزی که من به تنهاییی قادرنبودم و نیستم که بهت بدم. شاید الان اونقدر بزرگ شدی که بفهمی چرا اون جدایی چند ساله رو انتخاب کردم. نازنینم باور کن هیچوقت سعی نکردم مثل من فکر کنی فقط خواستم درست ومنطقی فکر کردن رو یاد بگیری. هر وقت چیزی رو نمیدونستم ،خیلی راحت گفتم که نمیدونم. هرگز ادای کامل بودن رو در نیاوردم خواستم بدونی که مادرت مثل هر آدم دیگه ای در حال رشد و تغییره و داره سعیش رو میکنه . دوست داشتم آدمها و شرایطشون رو آنطور که هستند درک کنی و بدونی بین سیاه و سفید، هزاران رنگ دیگه هم هست .عزیزدلم امروز وقتی میبینم تو قضاوت و تصمیمگیریهات اینهمه مستقل و آزادی ،وقتی اینقدر خوب فکر میکنی و برای دونستن و فهمیدن اینقدر مشتاقی، دلم میخواد ازخوشحالی پرواز کنم.
همین
مینویسم که یادم بمونه امشب بیشتر از همیشه دلم گرفته.همین.
نه
تازگیها چقدر مردای توی خیاباون، توی پارک ،توی باغ وحش و توی همه جا شبیه تو اند. این تو یی که اینروزها اینقدر زیاد شدی یا قیافه شناسی منه که داره پسرفت میکنه؟ شاید هم برای اینه که هیچوقت اینهمه ازت بیخبر نبودم. اینکه قیافه شناسی من افتضاحه که درش شکی نیست یادته ؟ در تشخیص چینیها همیشه مشکل داشتم . حالا هم کافیه طرف پوست تیره ای داشته باشه،چهار شانه باشه ، موهاش مشکی وپرپشت باشه و مثل تو راه بره ،اونوقت درکسر کوچکی از ثانیه،کوچک اونقدر که مغزم فرصت دو دو تا چهار تا کردن پیدا نکنه ،میگم که تویی . فرض کن هم که تو باشی، که چی؟میدونی این روزها زیاداحساسم رو سبک وسنگین میکنم از خودم می پرسم که اگر میامدی؟اگر دوباره بودی؟ دلم میخواست حتی به اندازه خوردن یک قهوه روبروت بشینم؟ بعد چیزی اونجا بین بله و نه ای به نوسان درمیاد که کفه سنگینترش بطرف نه هست . نه از اون نه های که از روی مصلحت و اخلاق و اینجور چیزها باشه . نه واقعی نه ای که بخاطر خودش " نه" ست.
این کار هر روزه منه
میدونم فردا ،آرزوی برگشت به این روزها را میکنی که آروم، مثل ماسه های نرم ساحلی بی مبالات از لای انگشتات سر میخورن. درست مثل امروز که آرزوی 10 سال پیش رو داری . خنده داره نه؟ فرض کن آرزوت برآروده شده ، فرداست و تو امروز را هدیه گرفتی ،با هاش چکار میکنی؟ گفتنش آسانونه که اگر برمیگشتم...، خودت هم میدونی همیشه بهترین کاری را که میتونستی کردی . غر زدن و دور خود گشتن، چاله ها را شمردن و عمق سیاهیها رومتر زدن ،تکرار و تکرار، آخرش که چی ؟ عبور میکنیم...
میدونی، همه چیز دقیقا بستگی داره به اینکه چطور نگاه کنی .بزرگترین هنر من مگرهمین نگاه کردن نبوده ،و تغییر زاویه دید؟ وقتی همه جاتاریکه ،همیشه هنوز روزنه ای هست . فقط باید بدونی کجا بایستی ، باید بلد باشی جعبه را در جهت درست بگیری تا اشعه باریک نورو ،چشمهات و روزنه در امتداد هم قرار بگیرن. کمی اینور تر، گوشه چپش را پایین ببر، سرت را بالاتر بگیر کمی خم شو. آهان. نورومیبنی؟خوبه، پس حالا باز هم میتونی ادامه بدی. بهت که گفته بودم همیشه راهی هست. فقط صبحها که از خواب بیدار میشی باید زاویه درست را پیدا کنی. این کار هر روزه منه.
وقتی که موج میاد...
وقتی که موج میاد ،اگر پاهاتو محکم روی زمین فشار بدی و سعی کنی از جات تکون نخوری موج به تنت ضربه می زنه ،از جات بلندت میکنه ومحکم به زمینت میکوبه. برعکس اگر خودت رو تسلیمش کنی، فقط کمی تکونت میده و با ملایمت کمی اونورتر میگذاردت زمین.. شایدگاهی فقط باید هیچ کاری نکرد.
مدتهاست که خوابهای عجیب و غریب میبینم.افکار و دردهای روز انگار فشرده ومتمرکز میشن و شبها کابوس تحویلم میدن. دیشب توی خواب پسر 4-5 ساله ام مریض بود و من تمام خواب رو پرسان پرسان دنبال آدرس دکتری گشته بودم که هیچکس نمیشناخت و آخر هم پیدا نشد.
توی خواب دوم اما از خونه دور بودم . میبینم که دریا بالا اومده و خونه پر از آب شده. با نگرانی کشنده ای خودم رو به خونه میرسونم میبینم پسرم سالم اما درمانده و هراسان جلوی در منتظرم ایستاده . خونه خیس خیس بود ، وسائل همه از بین رفته بودن. توی خواب فکر میکنم که یک زندگی کامل از بین رفته وبه این فکر میکنم که بین چیزهایی که از بین رفتن آیا واقعا چیزی هست که ارزش نگرانی و فکر کردن داشته باشه؟
این چند روزه فرصت خوبی بود که در تناوب آبتنیهای لذتبخش ، روی صندلی ساحلیم رو به اقیانوس لم بدم و کتاب فوق العاده A New Earth رو تقریبا تموم کنم. نویسنده کتاب Echart Tolleهمون کسیه که کتاب معروف The power of Now رو نوشته. جالبه ،زوائد و حاشیه ها رو که کنار بگذاریم معنویت مدرن ، و ادیان مختلف چقدر بهم شبیهند.ایده ها یی که توی این کتاب مطرح شده چقدر من رو یاد مفاهیمی مثل :تسلیم،توحید،توکل،نفس اماره و نفس مطمئنه( بدون در نظر گرفتن بار منفی این کلمات) میندازه.از اون کتابهایی که زاویه جدیدی برای نگاه کردن به آدم میدن و حتما به خوندنش میارزه.
سلام تا آخر هفته اینجا (کنار دریا)هستم. هوا داغ و آفتابی و دریا خروشانه. الان هم با کامپیوتر هتل مینویسم. مواظب خودتون باشین . تابعد.
اتفاقات خوب
ساعت ۱۰ صبحه و من هنوز توی رختخوابم.
-مامان هنوز که خوابیدی؟
هیچم نخوابیدم دارم مطالعه میکنم
-اگر مطالعه میکنی پس کتابت کو؟
-خب دارم در مورد اون چیزی که قبلا مطالعه کردم فکر میکنم
پ.ن: بدون اینکه هیچ تلاشی کرده باشم ، داره بین من و پسرم اتفاقهای خوبی میفته .مثلا اینکه دیگه در مقابلم جبهه نمگیره،مخالفت کردنهاش کمتر شده و دوست داره بیشتر با هم وقت بگذرونیم. شاید همه اش نتیجه مهربون تر شدن با خودم و دور کردن اون والد مستبد و انتقادگره درونیه.
زنجیر کلمات
کلمات چه به زبان آیند و چه در قالب افکار باقی بمانند ، اثر جادویی خود را دارند. شما به آسانی خود را در آن گم میکنید و دچار این باور میشوید که نسبت دادن کلمه به چیزی ، به معنی شناختن آن است، نه حقیقت این است که شما آن را نمیشناسید . شما تنها رمزآلودگیش را با کلمات میپوشانید و محدودش می سازید.یک پرنده،یک درخت حتی یک تکه سنگ و مطمئنا انسان نهایتا ناشناخته اند. آنچه ما دریافت میکنیم،تخربه میکنیم و می اندیشیم تنها لایه سطحی واقعیت است کمتر از آنچه از یک کوه یخی به چشم آید. از کتاب A New Earth نوشته Eckhart Tolle
چراغهای رابطه تاریکند
چه فرقی میکنه که کجا بریم و چکار کنیم،وقتی که اینهمه از هم دوریم. تو فکر میکنی کافی شاپ نزدیک خونمون، سفر اروپا یا حتی بهشت واقعا برای من فرقی میکنه ،وقتی بینمون اینهمه فاصله است؟اگر خودت رو به نفهمیدن زده بودی دلم خوش بود که شاید یک روز... ولی وقتی اصلا نمیتونی بفهمی؟اولین باری که اینو فهمیدم همون اوایل بود .اونقدر تلخ بود که روزش رو هم یادم مونده یک بعدازظهر بهاری بود که از پارک ساعی برمیگشتیم و من بشدت احساس سرخوردگی و تنهایی کرده بودم. گاهی آدم خودش رو گول میزنه که یک روزی میشه و دلش به همین فکر خوشه.بعد میبینه که نه امروز ونه هیچوقت دیگه. باور کن من و تو بدجوری همه چیز رو هدر میدیم. نمیبینی که اشکال کار کجاست ؟ زندگی برای تو یک جریان کاملا بیرونیه،کارهایی که میکنیم جاهایی که میریم و فضایی که اشغال میکنیم ،پولی که میسازیم .تو خودت رو توی کارت گم کردی و همه درها رو بستی .میفهمی؟نه نمیفهمی.
از این سکوت خسته نشدی ؟واقعا سکوت اذیتت نمیکنه ؟برات مهم نیست که توی فکر من چی میگذره؟.ولی آخه این حق تو هست بدونی من به آینده این زندگی چطور نگاه میکنم .اون بار که ازت جدا شدم تو شوکه شدی .اصلا دلم نمیخواد که دوباره غافلگیر بشی.ولی وقتی که" چراغهای رابطه تاریکند؟"*
*از یک از شعرهای معروف فروغ(توضیح واضحات بود؟
)
نوشتن اینجا چه فایده ای داره؟
هنوز مثل قبل با این فکر درگیرم که نوشتن اینجا چه فایده ای داره؟ این کاملا قابل درکه که افکار و نظراتمون رو مطرح کنیم و دیگران در موردش بحث کنن. اینطوری دنیامون بزرگتر میشه.اما وقتی احساسات و زندگی روزمره مون رو مینوسیم یعنی شجاعانه دیگران رو دعوت کردیم که ما رو بشناسن، قضاوت کن و در مورد خصوصی ترین احاساساتمون نظر بدن. دامنه این شهامت اما تا کجاادامه پیدا میکنه ؟ برای شماشاید تا بی نهایت ولی معمولا چیزی که اتفاق میفته اینه که بعد از مدتی میبینیم دیگه برای خودمون نمینویسیم، نه اینکه دروغ بگیم نه، ولی شروع میکنیم به High light کردن بعضی نکات و سانسور بقیه .کم کم به کمک خواننده ها یک تصویر ذهنی دلپذیر از خودمون می سازیم و گاه باورش کنیم. در عوض یه چیز مهم رو از دست میدیم آزادانه نوشتن از دغدغه های واقعیمون.چرا؟ چون کوچک و بی ارزشن وبا شخصیت جذابی که ساختیم جور درنمیان، اگرهم به اندازه کافی دوست داشتنی نباشیم که خب معلومه خواننده ها رو از دست میدیم، کامنتها کم میشن.اونوقت کی اون تصویر مجازی رو تغذیه کنه؟ این همون اتفاقیه که هرروز توی د نیای واقعی میفته ... چیز دیگه ایکه از دست میدیم خلاقیت ناشی آزادی و خود انگیخته بودن نوشته هامونه . نوشته هامون میشن کبوترهایی دست آموزی که بال و پرشون قیچی شده ،غیر واقعی و مصنوعین و فقط در محدوده مجاز میپرن .بعد از مدتی از خودمون میپرسیم که چی ؟ مگه این خونه رو نساخته بودم که توش خودم باشم؟ و خود واقعیم رو ثبت کنم؟ هوس میکنید یک وبلاگ دیگه بزنید که توش خود خود خودتون باشید. کامنت دونی هم تعطیل . اما نیا زبه ارتباط چی میشه ودیده شدن و شناخته شدن همدردی و انرژی مثبت و .. ؟ بعد هم به چه انگیزه ای یک نوشته قشنگ خلق کنید وقتی قراره خونده نشه؟ بعد به عریانی کامل در جمع فکر میکنید ،عریانی کامل..ولی آخه چرا؟ بعد فکر میکنید...
سالهای بدون تور و پولک
پشت کامپیوتر نشستم ، پسرم روی زمین نشسته و نگاهم میکنه، میگه همین الان چی خیلی دلت میخواد(یه بازیه تو همون مایه های بازی شیرین اگر یک میلیون دلار داشتی چکار میکردی) بدون اینکه قبلا بهش فکر کرده باشم میگم: دلم ملافه های ساتن صورتی میخواد. میگه چرا ؟ میگم چون خیلی نرمن .میگه از کجا میدونی، مگه تاحالا روشون خوابیدی؟ میگم نه خب ،ولی میدونم که نرمن.
-دیگه؟
دیگه دلم یک اتاق صورتی میخواد با پرده های تور سقید پر چین ، یه تخت بزرگ و پایه بلند با روتختی ساتن پنبه دوزی شده صورتی روش، یه میز آرایش طلایی باجعبه های مخمل تور دوزی شده .اون گوشه اتاق روی یک صندلی استیل طلایی میخوام که یک عروسک بزرگ با دامن پف دار
و موهای فر خورده طلایی نشسته باشه. کنار تختم یک گلدون پر ازغنچه گل رز میخوام . روی میز اونوری یه عالمه کتاب قصه از اونها که کاغد قطور و مقوایی و عکسهای درشت شفاف دارن . دوست دارم صبح روبدوشامبر ابریشمی سفیدمو بپوشم و صبحونه رو توی یک سینی استیل توی تختم بخورم،راستی یادت باشه توی سینی گلدون گل بزاریها، پرده ها رو هم باز کن می خوام وقتی صبحونه میخورم باغ پر گل و پرنده های آوازه خون رو تماشاکنم.
-خب پس بگو میخوای شاهزاده خانم باشی دیگه...
نه فقط یه کم تور و پولک به آن سالها بدهکارم.
تا کی باید ادامه داد؟
http://www.innerbonding.com/ اگر اینجا سر بزنید مقالات خیلی جالبی در مورد Relationship ,inner bonding و ...پیدا میکنید. از مقاله dr. Margaret Paul این نکات برای من جالب بود مینو یسمشون به امید اینکه مثمر ثمر افتد:
مردم بیشتر زمانی تصمیم به جدایی میگیرند که دیگر درمانده و مستاصل شده اند. آنها بخوبی میدانند که سر چه چیزهایی با هم جنگ و دعوا دارند ولی نمیدانند مشکل اصلی کدامست.قطع یک رابطه قبل از آگاهی از مساله اصلی مخصوصا وقتی قصد آغاز رابطه جدیدی را داریم اتلاف وقت است . اتلاف وقت است بدلیل انیکه ما به همان رفتارهایی که قبلا جلوی خوشبختمان را گرفته اند ادامه خواهیم و الگوی قبلی تکرار خواهد شد. مگر آنکه بخش آسیب دیده ارتباط قبلی را شناسایی و درمان کنیم.
شاید تعجب کنید بهترین وقت برای جدایی زمانیست که شاد و راضی هستید و با خودتان درصلح بسر میبرید.وقتی آموختید چگونه اسباب شادی و لذت خود را فراهم سازید وقتی با خود در صلح کامل بودید، آنگاه اگر شریک زندگیتان همچنان از نظر عاطفی دور ،عصبانی،غیر متصل،بی محبت باقی ماند و رفتارهای اعتیاد گونه اش را ادامه داد،آنگاه زمانیست که باید او را ترک کنید.
وقتی هر دوطرف یک رابطه مسئولیت کامل شادی و رضایت خودرا به عهده بگیرند،آنگاه وجودشان مملو از عشقی خواهد شد که میتوانند باهم تقسیم کنند. تا زمانیکه که هر کدام دچار این توهمند که قربانی شده ند و طرف مقابل را مسئول همه احساست بد و بدبختی خود میدانند ،مانندیک قربانی عمل کرده، سعی میکنند طرف مقابل را با نمایش درماندگی خود کنترل کنند.
تا زمانیکه متوجه نشد ه اید دارید مثل یک قربانی عمل میکنید،تا وقی رفتارهای کنترل گر خود و را نشناخته اید ،تاوقتی یاد نگرفته اید نیازهای خود را بر آورده کنید و مسئولیت احساسات خود را بعهده بگیرید، جایی برای ترک رابطه نیست.
بیشتر کسانی که روابط ناموفق دارند کسانی هستندکه عکس العملی رفتار میکنندآنها درتمام مدت بجای اینکه از خودشان با عشق نگهداری کنند ، به رفتار کنترل گر شریکشان با رفتارهای کنترلگر خود عکس العمل نشان میدهند.
جایی برای ترک یک رابطه وجود ندار مگر آنکه اول راههای عشق ورزیدن به خود و شریکتان را بیاموزید(از طریق روشهای inner bonding).
هرچی
امروز دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. بزور خودم رو اینور و آنور میکشم .چیزهایی که سالها بود از یادم رفته بود از گوشه و کنار ذهنم همه باهم سرک کشیده اند.چیزهایی که کمرنگ شده بودند و به چشم نمی امدند .
یک کودک خشمگین ایستاده و فریادکشان حقش را میخواهد.و من باور نمیکنم که چطور توانسته ام اینهمه سال بدون عذر خواهی تنها رهایش کنم.
پ. ن:این مطلب در مورد ارتباط با کودک درون هست. خیلی بدرد من خورد. شاید بدرد شما هم بخوره.
http://www.innerbonding.com/IBWeb/downloads/free_courses/Free_Course.pdf
این روزها
حس میکنم خدا دوستم داره، مثل بچه ای که معلم یک فرصت دیگه بهش داده وگفته، تا این امتحان رو پاس نکنی نمیتونی بری بیرون، من موندم و این کلاس خالی و یک برگه پراز مساله.گاهی وسوسه میشم که بزنم بیرونو خودم و فکرامتحان و خانم معلم رو قاطی روزمرگیها گم کنم . گاهی خسته میشم.تمرکز روی چیزهایی که بار عاطقی سنگینی دارند گاهی طاقت فرسات.لازمه که با لایه های مختلف خودم مواجه بشم و مثل یک کاراگاه دنبال ردپاها بگردمِ، خودم رو تجزیه و تحلیل کنم. مثل فیلمهای پلیسیه که آخر فیلم معلو م میشه همه چیزه اونطور که از اول بنظر میرسیده نبوده. خلاصه تحلیل رفتار متقابل هم جالبه وهم نفس گیر.
دیگه؟ دیگه اینکه گرین کارتمون دیروز اومد. این برای هاچ که سیتیزن کانادا نیست حتی خبر خیلی خیلی بهتری هم بود.
این روزها بعد از مطالعه و فکر، مهمترین کاری که میکنم نامه نگاری و رزومه پراکنیه.و برنامه ریزی برای مسافرت و دیدار از خانواده هاچ
گل گلخونه ای
از دور که نگاه کنی اصلا بچگی بدی نداشتم.حداقل از مال خیلیها بهتر بود.مزیت کوچکتر بودن این است که همیشه چند غول دست بسینه و آماده بخدمت دور و برت میچرخند تا با هر اشاره ای از چراغ جادو بیرون آمده و آرزوهای جور واجورت را بر آورده کنند. غولی که برایت اسباب بازی میخرد ،غولی که خانه را تمیز میکند و غذا می پزد، غولی که دیکته میگوید و اشکلات ریاضیت را حل میکند و غولی که پول در میاورد ویبشتر وقتش را خارج از خانه میگذراند ..اما از معایب غولهای چراغ جادو، نیاز دائم به سر پنجه ایستادن و دنیا را از آن پایین دیدن است.
اینطوری بودکه من شدم یک گل گلخانه ای که نه معنی رقابت برای آفتاب را میشناخت نه ارزش باران راو نه هرگز کابوس بلعیده شدن توسط پرنده ناشناس خوابش را آشفته بود، ....گل گلخانه ای که نسیم راهم ندیده بود کم کم حوصله اش از آنهمه یکنواختی سر رفت ودریک صبح پاییزی بدنبال معنای زندگی (شاید هم فقط اندکی تنوع) از گلخانه اش گریخت و خود را در آغوش سخت ترین طوفانها رها کرد..
پ.ن:این شعر رو توی این
وبلاگ پیدا کردم .من دوستش داشتم، گفتم شما هم بخونیدش:
به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از خودت قدر دانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر همیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرّگی را تغییر ندهی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. تو به آرامی آغاز به مردن میکنی دوری کنی ...، تو به آرامی آغاز به مردن میکنی امروز زندگی را آغاز کن! . . . امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری! شادی را فراموش نکن!(شعرى از پابلو نرودا و ترجمه احمد شاملو)
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی
امروز مخاطره کن!
نظرات ()
