بخشایش
هیچوقت ندیده بودمش اونطور که دیروز دیدم. دست به سینه وایساده بود، انگار داشت یکجورایی از بالا نگام میکرد،یا من نشسته بودم یا اون قدش زیادی بلند بود.چی شد که دیدمش؟صبح که از خواب پا شدم حالم خوب نبود.ذهنم یخ زده بود،یک جور بی حسی گنگ و کمیاب . شده هرکاری کنید گریه تون نیاد؟ انگار ازاحساساتتون دورر افتاده باشین و هیجاناتتون یخزده باشن؟ مثل یک حوض یخ زده ای که هرکاری میکنید ،هرچی دست و پا میزنین نمیتونین برین پایین؟
شبش هرکاری کرده بودم با خدا حرف بزنم نشده بود ، اصلا حوصله اش رو نداشتم.یعنی اصلا ارتباط برقرار نمیشد.یعنی اصلا غریبه بود. بعد صبحش دیدم تو اونجا وایسادی دست به سینه نگام میکنی.نگات سرد و خالی بود مثل مرگ.دوستم نداشتی و ازم قطع امید کرده بودی. من روی یک کاغذ سفید شروع کردم به نوشتن،میخواستم متقاعدت کنم که بد نیستم میخواستم یه کاری کنم که دوستم داشته باشی .اونقدر نوشتم و نوشتم که گریه ام گرفت . بعد حضور گرمی روکنارم احساس کردم و دستهایی که دور شونه هام حلقه شدن و کسی که با مهربونی گفت کنارتم. دوستت دارم ، می فهممت و میدونم هرکاری که کردی بهترین کاری بوده که میتونستی . گفت میدونم چقدر سعی کردی و منتظر میمونم و بهت زمان میدم که که آماده بشی.و بعد اون یخ شکست و من پایین رفتم و پایین تر، تا خودم.
چند وقت بود که اون اونجا بود؟چطور اینهمه سال اونو با خودم اینور و اونور کشونده بودم؟ چرا ندیده بودمش؟قایم شده بود پشت همه بایدها ؟ولی جای انگشتهاش که روی همه بندها پیدا بود ؟فقط باید نگاه میکردم.. . هنوز اونجاست کمی عقب تر وایساده اما، مترصد فرصته و میخواد ببینه آخرش چی میشه، میتونه برگرده سر پستش یا باید یه نیمکت خالی پیدا کنه و دوران بازنشستگیشو بگذرونه. بهش میگم دوست قدیمی منو ببخش، دوران فرمانروایی تو دیگه تموم شده، بگذار ببخشمت .باور کن این بهترین کاریه که برای هردومون میشه کرد.
آقای س
این روزهاکه نسبت به احساساتم هشیارتر از همیشه هستم، چقدر زیاد یاد آقای "س" میفتم. آقای "س استاد روانشناسیم همون که هر وقت بچه ها دکتر یا استاد صداش میزنند میگفت بخدا تزدکترای من قبول نشده،استاد هم نیستم من رو با اسمم صدا بزنید. اون روزها این آقا با معرفی چند کتاب فوق العاده کمک کرد رشته هایی رو که مدتها سست شده بودند پاره کنم .از اون مرد دوست داشتنی دو نکته عمیقا توی ذهنم حک شده.
آقای س به سر بیموی خودش اشاره میکرد و میگفت:" ببینید،فر ض کنید من دارم توی خیابون قدم میزنم ، بعد یکی بر میگرده وبهم میگه کچل. دوحالت وجود داره یا اینکه من کچل نیستم،پس جایی برای رنجش وجودنداره یا اینکه کچل هستم که واقعیت رو گفته و بازهم دلیلی برای رنجش وجود نداره. احساس بد از کجا میاد؟وقتی که من اساسا کچل نیستم ولی دچار توهم کچلیم و کچلی برام یک ضد ارزشه یا وقتی که واقعا کچلم ولی کچلی رو انکار میکنم و تصویر ذهنی متفاوت از آنچه هستم در ذهن دارم." آقای "س" نتیجه گیری میکرد که ما از انتقاد دیگران دچار رنجش نمیشیم مگراینکه انتقاد گر اصلی خودمون باشیم، سیلی اول رو همیشه خودمون هستیم که به خودمون میزنیم.
نکته دیگه اینکه: "وقتی برای خرید جنسی میرین تا قبل از انتخاب شی مورد نظر آزادین که وسواس بخرج بدین و دنبال مناسب ترن باشید ولی وقتی خرید کردید از مرحله انتخاب گذشتین دیگه به هیچ ویترینی نگاه نکنید ، دنبال این نباشید که آیا ارزون خریدید یا گرون یا...یعنی برای چیزی که قدرت تغییرش رو ندارید فکر و انرژی و صرف نکنید و افسوس نخوردید فقط بگذرید. " میدونم پشت این حرف مفهوم خیلی عمیقی خوابیده ولی باور کنیدسالهاست من هر وقت خرید میکنم یا باکسی برای خرید میرم یاد این جمله میفتم وبعد از خرید هیچ ویترینی رو نگاه نمیکنم.
پ.ن: غر میزنم که اتصال من به نت مشکل پیدا کرده. پسرم میگه این یک signهست یعنی که داری زیادی پای کامپیوتر میشینی. چشمهام یک لحظه درشت میشه و از این همزمانی ( افکار این روزهام و بکار بردن کلمه نشانه توسط پسرم) خندم میگیره.
روز پدر به همه باباهای وبلاگ نویس و وبلاگ خون مبارک
روی آب دریا دراز میکشم چشمهامو میبندم،میگذارم موجها آروم آروم تکونم بدن .درست انگار که توی یک گهواره خوابیدم. خورشید صورتمو نوازش میکنه و زمان برای مدتی متوقف میشه.
توی old town شهر بندری آناپلیس ( مرکز ایالت مریلند)،کنار کلیسای قدیمی عکس میندازم ،بسنتی قیفی با طعم توت فرنگی -چیزکیک را با کنجکاوی تجربه میکنم و توی جمعیت توریستها گم میشم.
معجزه
از حال ما خواسته باشید،آفتابی هستیم تا قسمتی ابری و دنبال بهانه تااز دست کسی یا چیزی کمکی عصبانی باشیم این چیز میتواند مایکروویوی باشد که پیش پای شما سوخت. یا چمنها که معلوم نیست این باغبان عجیب اما دوست داشتنی چه بروزشان آورده که حیاط پشت خانه مان مثل زمین فوتبال یا حتی مزرعه گوجه فرنگی راه راه بنظر میرسد . دیگر اینکه ما این روزها بعد از آنالیز طولانی جملات تاکیدی مثبتی را که بدرمان میخورد کشف کرده کرده و روی کاغذهای کوچک نوشتیم. و باز هم ابتکار بیشتری بخرج داده ایم و ،بر اساس ماهیت برای هر گروه رنگ خاصی در نظر گرفتیم. صورتی برای آنچه مخاطبش کودک درون است ،آبی برای یاداوری های روزانه،نارنجی و سبز برای جملاتی که قرار است خیلی زیاد تکرار بشوند.روی هر تکه کاغد یک جمله نوشته ایم و جمله ها را بهم منگنه کرده ایم و از آنها ۴ دفترچه کوچک ساخته ایم که کف دست جا میشوند و بدون اینکه دست و پاگیر باشتد و جلب توجه کندمیشود همیشه همراهشان داشت و هر سوراخی هم قایمشان کرد.اینها همه برای این است که یادمان نرود که چه میخواهیم و مسیر را گم نکنیم. واینها همه برای این است که بشدت به معجزه ایمان آورد ه ایم.
امروز برنامه اپرا وینفری رو ببینید.
پیشنوشت :امروز پنجشنبه ١٢ جون ؛ لوئیس هی ،نویسنده همون کتابی که چند جمله ایشو براتون نوشتم مهمون برنامه Oprah است. حتما ببینید ها مهمه .
این بالا
خب امروز از اون روزهای خوب بوده تا اینجاش. اولا بعد از چند روزی که اون پایین پایینها بودم از دیشب شروع کردم به خوب شدن و صبح که بیدار شدم حالم کاملا خوب بود. خدا لعنت کنه این هورمونها رو اگر کار اونهاست. گاهی فکر میکنم شاید بیماری دوقطبی دارم ولی خب هیچکدوم از این دو تا فاز اونقدر شدید نیست که بشه بیماری تلقیشون کرد.امروز صبح هرجا میرفتم جای پارکینگ خوب پیدا میشد . توی هر صفی که پا میگذاشتم با سرعتی شگفت آوری میرفت جلو. موهامو مرتب کردم و برعکس همیشه که معمولا ناراضی میومدم خونه خیلی هم خوشم اومد.
داشتم توی نت دنبال یه چیزی میگشتم که تصادفا یه صفحه ای برخورد کردم در مورد جملات تاکیدی ( affirmations). نمیدونم شما چه مقدار در این زمینه شناخت دارید ولی من بنابر تجربه های مکرر قویا معتقدم که میشه با کلمات اتفاقات دور وبرمونرو جهت بدیم و در بوچود اومدن اونها نقش آگاهانه داشته باشیم. یکی از راهها ش هم تکرار جملات تاکیدی کلیدی هست. مدتی بود این سوال توی ذهنم چرخ میخورد که عملا چطور میشه اینکارو انجام داد. مثلا چند تا جمله و چند بار و وقتی این جمله ها تعدادشون زیاد ه چی؟ باید همه رو هم زمان استقاده کرد یا...خلاصه بطرز جالبی موقعی که من اصلا این سوال توی ذهن من نبود و دنبال چیز د یگه ای میگشتم به جایی هدایت شدم که در مورد ارگانایز کردن این کار بطرز جالبی توضیح داده بود. و من اسم این رو هم میگذارم نشانه. بعدا سر فرصت در موردش توضیح میدم.
یکی دیگه از اتفاقات خوب اینکه نصف بیشتر وام تحصیلیم بخشیده شده اونقدر خوشحالم که دلم میخواد دولت کانادا رو بغل کنم و محکم ببوسم.
پ ن :این پست شراگیم رو بخونید ،اون پست منیرو روانی پور رو هم که لینک کرده همینطور.بعد اگر توی ایران هستید بجای من برین تحقیق کنید ببینید اون کلاسه جریانش چیه و کجاست وبیاین تعریف کنین.
کاش میشد
هنوز مستی فیلم دیشب از سرم نپریده.فکرش رو بکنید ٢ ساعت، که از لحظه لحظه اش لذت بردم و سیراب شدم .بازیها خوب،صحنه ها فوق العاده زیبا،.. نمیخوام با تفسیرفیلم، مستی رو از سرم بپرونم. فقط بگم که اگر مقدار متنابهی عشق بیکار مونده و مصرف نشده دارید و اگر پرواز قوهای وحشی و مردابهای پر از مرغابی و غروب دریا مثل من دیوونتون میکنه ا این رومنس فوق العاده ( The Notebook )رو از دست ندید،شیرینه،شیرین درست مثل یک شراب قدیمی.
احساسات نوستالژیکم با تغییر فصل دارن بیدادمیکنند ، دلتنگم نه برای ایران که برای تونتو. وقتی کانالهای ایرانی شهر و مغازه ها و مردم رو نشون میدن،چنان آهی از نهادم بلند میشه که هاچ میگه باباخب بلیط بگیر و یک سر برو اونور.اصلا انگار که نسل اندرنسل کانادایی بودم .خنده داره ،من مهاجر معلق بین زمین و آسمون که یک شکلی و بی خاطرگی روزهای اول خیابونها اونهمه اذیتم میکرد حالا بیشتر از هر کانادایی مادرزادی دلم براشون تنگ میشه.به خودم میگم عمرا اگر من بقیه عمرم رو توی این مملکت بگذرونم. یک کاندیمیوم خوشکل میخوام کجا؟ توی یانگ شاید هم یورک میلز.اون بالا بالاها که همه شهر زیر پام باشه. میخوام روزهای تعطیل برم داون تاون یا برم بندر توی کافی شاپ خوشکل کنار دریاچه بشینم. میخوام صحبها از توی مترو روزنامه مترو یا 24 hours رو بردارم و مردم روزیر چشمی تماشاکنم، میخوام اخر هفته ها توی Tim hortonsصبحونه بخورم. بابا من دلم برای برای زمان از دست رفته تنگ میشه آخه.
اصلا چرا آدم اینقدر محدوده؟چرا وقتی در یک زمان یک جا هست،زمان و مکانهای دیگه رو از دست میده؟ کاش میشد گسترش پیدا کرد و پهن شد، کاش میتونستیم اونقدر کش بیایم که همه مکانها و زمانهایی رو که دوست داریم همزمان بپوشونیم.. یعنی نمیشه نه؟
پ.ن:فیلم نوت بوک (٢٠٠۴)به کارگردانی Nick Cassavetes
اینا مهمند:
تو کتابی که مدتی پیش خوندم (The Power is within You) چند نکته برام جالب بود مینویسمشون .
١- گفتار د رونی :در موردقدرت کلمه زیاد شنیدیم،اینکه فکر به کلمه تبدیل میشه و کلمات بصورت تجربه های بیرونی نمود پیدا میکنند. این کتاب توجه منو به گفتار درونی جلب کرد . در واقع دیالوگی که با خودمون داریم هم به اندازه گفتار بیرونی مهم و تاثیر گزاره پس بهتره حواسمون بهش باشه.
٢-بکار بردن جمله نمیدونم:هر بار که میگیم نمیدونم راه رو به عقل درونیمون میبندیم و بااین پیام منفی خودمون رو از آگاهی خود برتر درونی محروم میکنیم.
٣- تحسین و قدرانی از خود:در طول روچند بار خودمون رو بخاطر اشتباهات و ...سرزنش کردیم؟حالا چند بارشده از خودمون بخاطر تلاشی که میکنیم قدرانی یا خودمون رو تحسین کرده باشیم؟
۴-کلمه باید:وقتی کلمه باید رو از گفتارمون حذف میکنیم از شر فشار زیادی خلاص میشیم .بجای باید میتونیم از ترجیج میدم،تصمیم گرفتم،میخوام، دوست دارم و ...استفاده کنیم. توی صحبت خودتون و اطرافیان دقت کنید. بعضی ها بندرت ،بعضی ها زیاد وبضعی ها هر جمله ای که میگن یک باید توشه.حتی برای موارد تفریحی هم که اجباری توش نیست از باید استفاده میکنند . این یعنی سخت گرفتن زندگی و درمقابل سختی دیدن از زندگی ..این افراد معمولا آدمهای کنترل گری هستند میخوان همه چیز روکنترل کنند .
۵-خبرهای بد:خبرهای بد کلا زودتر از خبرهای خوب منتشر میشن. چون بیشتر مردم شکایت کردنو ترجیح میدن . خبرهای بد دهن به دهن میگرده تا جایی که مردم باور میکنن توی دنیا فقط اتفاقاته بده که میفته.به صحبت خودتون و اطرافیان دقت کنید چند درصد شکایت و نقل خبرهای بد و چند درصد تحسین و خبرهای خوب ؟
۶-ذهن ناخوداگاه : ذهن ناخوداگاه ما قضاوت نمیکنه.درست و غلط رو تشخیص نمیده و هرچیزی رو که بشنوه جذب میکنه و بعد از مدتی به صورت باورها و احساست بهمون تحویل میده . وقتی در مورد خودمون جکی تعریف میکنیم که مارو پایین میاره،یا فروتنی میکنیم یا.. ذهن ناخوداگاه همه رو چذب میکنه و اینها کم کم جزو باورها و احساسات ما در میان.
٧-انتقاد از دیگران:هر وقت میخواهید در مورد کسی انتقاد کنید از خودتون بپرسید چی باعث شده که در مورد خودتون چنین احساسی داشته باشید. ما در دیگران تنها چیزی رو میبینیم که اول اونو در خودمون دیدیدم.
٨-شایستگی:ما اون چیزی رو میگیریم که معتقدیم شایستگیش رو داریم.در غیر اینصورت بطور ناخوداگاه از موفقیت دوری میکنیم.
٩-وقتی نمیگذاریم مورد منفی از زندگیمون خارج شه یعنی به نوعی در خدمت ماست.
۱۰-جملات تاکیدی منفی استفاده نکنید مثلا نگید یادت نره یا فراموش نکن یا فلان چیز رو جا نگذاری بلکه بگید یادت بمونه با خودت بیاری ...
طولانی شد،خسته شدین؟بقیه شو خودتون بخونیدکتاب جالبیه.
بهترم
خب،امروز بهترم . دوش گرفتم خونه رو مرتب کردم ،فسنجون هم درست کردم.همیشه با مرغ درست میکردم ایندفعه با کوفته قلقلی،بنظرم اصلا مزه فسنجون نمیده شاید هم من مریضم و مزه هار و خوب نمیفهمم. مریضی یک حسنی که داره فعالیتهای فکری موقتا از کار میفته.یکجور استراحته . انگار فشار از روی ذهن برداشته میشه و منتقل میشه به جسم. وقتی که ذهن خسته و مستاصل شده ،جسم میگه خب دیگه تو استراحت کن حالا نوبت منه تا جورتو بکشم.
فیلم جونو( ۲۰۰۷ ) ساختهJason Reitman رو دیدم. اولا که بازیها عالی بود،د یالوگها هم همینطور. کاراکتر جونو رو دوست داشتم معصومیتش ،صراحت طنز آلودش ،اعتماد بنفس و قدت تصمیم گیریش . پدر و نامادریش رو هم همینطور در واقع همه کاراکترهای داستان ،با اینکه باهم فرق میکنند ولی همه در جای خودشون بسیار دوست داشتنی هستند.داستان اینطوری شروع میشه که یک دختر ١۶ ساله پس از سه تست متوالی متوجه میشه که از دوست پسرش حامله است.اولین چیزی که بفکرش میرسه سقط جنیه ولی بعد با این فکر که جنینش حتی ناخن هم داره ، تصمیم میگره اونو نگه داره و به زوج مناسبی که بچه دار نمیشن ببخشه .برخورد منطقی و همینطور وسواس جونوبرای پیدا کردن زوج مناسب جالبه ،همینطور عکس العمل پدر و نامادریش که به نظر اون برای نگهداری بچه احترام میگذارند وبجای سرزنش از اش حمایت میکنند. اولین چیزی که نامادری میگه اینه که جونو باید ازنظر بدنی تقویت بشه و رژیم غذایی و..کنترل بشه. فکر کردم اگر توی کشوری مثل ایران چنین اتفاقی بیفته، چه بلایی سر دختر بدبخت میاد. توی خانوادهای مذهبی و سنتی که کمه کمش بریدن سر دختره گوش تا گوش یا عقد اجباریست...خلاصه دوران ٩ماهه بارداری طی میشه ،نوزداد بدنیا میاد و همونطور که قرار بوده به خانواده موردنظر داده میشه. جونو بر میگرده سر زندگی عادیش و با دوست پسرش روابط عمیقتر و نزدیکتری رو ادامه میده و آب هم از آب تکون نمیخوره.
همه چیز ایده آل آدمها همه منطقی اینجا فقط ته ذهنم یک سوال میمونه. تکلیف اون بچه چی میشه؟احساس میکنم کارگردان با ساده انگاری این مساله در حق اون و همه بچه هایی که قراره اینطوری بدنیا بیان کم لطفی کرده .انگار حاملگی و بچه دارشدن یک سرماخوردگی طولانی نه ماهه است که فقط باید صبر کرد که طی بشه و انگار که همیشه یک خانواده فوق العاده اونور نشستن که بچه رو با آغوش باز بپذیرند و .. ...نمیدونم ؛این احساسی بود که آخر فیلم پیدا کردم.
سرما خوردم.
امروز یک روز صبج شنبه نیمه ابریست و من خیلی سرما خوردم.اگر میشد دوست داشتم تمام روز رو زیر پتو بگذررونم،که نمیشه.
شیرینی ایرانی
تقدیم به شما اینور یها که شیرینی فروشی ایرانی دم دستتون نیست.این شیرینیها شکل و طعمش درست مثل شیرینیهای ایرانی میمونه. خیلی هم راحته. خمیره آماده ش رو میتویند از سوپرمارکتها تهیه کنید روش نوشته:Puffy Pastrey Sheets
چند دقیقه ای بگذارید یخ خمیر باز شه بعد اونو بصورت مستطیل ببرید و بصورت پاپیون بپیچیدش،اگر خواستید با قلمو روش(فقط روش)زرده تخم مرغ بمالید و بگذارید توی فر ۴٠٠ درجه فارنهایت که از قبل گرم کردید.(میدونید که سینی فر رو قبلا باید چرب کنید) این شیرینی زود آماده میشه(۱۰ دقیقه ) ، مرتب چک کنید والا تهش میسوزه.آماده که شد شکر رو با هل آسیاب کنید و روش الک کنید.
میتونید خمیر رو توی قالب های کاپ کیک پهن کنید و وسطش توت فرنگی تازه یا مارمالادهای مختلف یا شکلات یا هرچی خواستید بگذارید وبعد بگذارید توی فر.

تاریخ مصرف
آدمها تاریخ مصرف ندارند ولی روابط چرا. این جمله بی معنی که " تا ابد دوستت دارم " معنیش اینه که عزیزم قول میدم حتی اگر من رشد کنم و تو عقب عقب بری یا تو تغیرکنی و من درجا بزنم ؛حتی اگر تبدیل به دوتا آدم متفاوت بشیم قول میدم این آدم جدید رو دوست داشته باشم،مسخره نیست؟
چطور میشه در مورد احساسات ٢٠ سال، ١٠ سال یا حتی ٢ سال بعد به کسی قول داد؟ البته میشه ادای دوست داشتن رو درآورد و ادای کسی که یک زمانی بودیم ، کاری که اکثر مردم میکنند.گاهی هم روی نیاز یا عادت اسم عشق رو میگذارن . این دور باطل،این بازی میتونه تا ابد ادامه پیدا میکنه.کلمه وفاداری رو در نظر بگیرید.پیش فرضش اینه که دوتا آدم با احسساتشون قراره برای همیشه فسیل بشن.خنده دار نیست
پ.ن:
ببینید به نظر من اون چیزی که اسم عشق روش گذاشته میشه در اغلب موارد( جز استثنا هایی نادر) نیاز و وابستگی عاطفیه که با کشش جنسی همراه میشه. اگر دونفری که توی چنین رابطه ای نیاز همدیگه رو برطرف میکنند تغییر نکنند،این رابطه تا بینهایت ادامه پیدا میکنه. ولی اگر یکطرف تغییر کرد چی؟ فرض کنید من تشنه تحسین و توجهم و تو این توجه رو به من میدی،(یا هر الگوی دیگه ای ).اگر من تغییر کردم،اگر چشمام باز شد و تورو نه به عنوان منبع برطرف کننده نیازم بلکه به عنوان چیزی که هستی دیدم؟ اونوقت چی؟
به نظر من عشق به فرزند تنها عشق نامشروط دنیاست.حتی عشق به پدر و مادر هم ریشه در احساس نیاز و وابستگی دوران کودکی داره.
امشب...
امشب دلم برای خیلیها و خیلی چیزها تنگ شده و عجیب که "م"یکی از اونها نیست.
اون روز همان روزی بود که...
بعضی روزها بدون اینکه بدونیم چرا توی ذهنمون بالا و پایین میرن. بارها و بارها مروشون میکنیم .با هر تغییر فصلی و با هر بو آشنایی ...اون روز مطمئنا از مهمترین روزهای ز ندگی من نبود و هرچی فکر میکنم دلیل منطقی برای یاداوریش پیدا نمیکنم جز چند همزمانی ساده. روی تختم دراز کشیده بودم توی اتاق صورتیم که افتاب گیر نبود اما دنج بود و قشنگ و به یک حیاط خلوت باریک راه داشت . از اونجا درخت انار همسایه و دعوای گربه ها ی روی دیواررو میشد تماشا کرد. من ۱۲سالم بود، نگران بودم ،دلم مثل سیرو سرکه میجوشید ،می خواستم تا اونجا که میتونم اون لحظه رو عقب بندازم. لحظه ای که مامان فقط قراره نگاهم کنه .نه دعوایی و نه سرزنشی .اون خوبتر از اینهاست و من اونقدر بد که نتونستم حتی انتظار ساده اون برای بهترین بودن رو براورده کنم.کاش داد میزد کاش دعوام میکرد کاش اونهم مثل من یک ذره بد بود ،اونطری من کمتر احساس بد بودن میکردم . روزقبلش نمره ۱۴گرفته بودم و از مامان خواسته بودن بیاد مدرسه و من توفکر بودم که چطوری اینو بهش بگم که برادرم در و باز کرد و اون عروسک گنده رو بهم داد،درست موقعی که همه فکر میکنند اونقدر بزرگ شدی که دیگه نباید یک عروسک هدیه بگیری . برادرم همیشه میپرسید چی دوست دای و همیشه قولهاشو فراموش میکرد ولی اینبار یادش نرفته بود. .اون روز آخرین عروسک دوران کودکیم رو هدیه گرفتم ، و اون روز درست همون روزی بود که من بالغ شدم.
خبر خوب اینکه...
-خبر بد اینکه درخت بنجامینم ی که قدش تا سر شونه من میرسه ،یک سوم برگهاشو از دست داده. اگر اینطوری پیش بره دیگه چیزی ازش نمیمونه. خوندم که اگر این درختها آفتاب کافی نبینن فکر میکنن پاییزه و شروع میکنن به برگ ریزان.
خیلی ساده و مصعصومن نه ؟به چه سختی آوردمش بالا تا نور ببینه. بعد هم روی داروی مخصو ص اسپری کردم تا اون پشه های سفید بمیرن...پسرم می پرسه یعنی این درخت اینهمه مهمه؟چراشو نمیدونم ولی احساس می کنم مهمه.
-خبرخوب اینکه اینکه اجازه کارم اومد.برای گرفتن کارت ملی(تو این مایه ها) اقدام کردم و حالا حضور مستقلم توی این مملکت به رسمیت شناخته میشه.
-من هرچی گشتم وه همه عروسکهای والمارت رو بو کردم عروسکی که هم بوی عروسکهای قدیمی رو بده پیدا نکردم. میدونیدکه کدوم بو رو میگم؟بعد هم متوجه شدم بیشتر عروسکها اینروزها مژه های نقاشی شده دارن و وقتی میخوابن پلکهاشونو نمیبنندن.
-دیگه اینکه من هنوز مشغول سفرم و خدارو برای این فرصت استثنایی خلوت کردن با خودم شکر میکنم.
نظرات ()
