این روزها...
این مهمترین کاریست که این روزها انجام میدهم. شاید هم مهمترین کاری که در تمام زندگیم انجام داده ام. او می پرسد که خوبی و نمیداند که هیچوقت اینهمه '' خوب'' نبوده ام. حتی اگر چشمهایم سرخ و صورتم خسته بنظر برسد و حضورکمرنگم در اتاق به سختی لمس شود، خوبم . اگر جلوی آینه خوب بنظر نرسم،باز هم خوبم.
خودم را وادار به چیزی نمیکنم حتی اگر پیاده روی یا تمرینات یوگای روزانه باشد. اگر چیزی را نخواهم می اندازمش دور و همه بایدهای دیگر را هم به همین سادگی و فقط به تو گوش میکنم که چه میخواهی . بگو؟ بگو ببینم چه دوست داری؟ دوست داری تو را به کچا ببرم ؟ بازی؟از من بازی میخواهی؟ میخواهی یکبار دیگر از زیر آن نارون خیس که پدر تنه قطورش را تکان میداد قههه کنان بدوی و بگویی فقط یکبار دیگر؟ دیگر چه؟ دلت برای بوی عروسکهای تازه از جعبه در آمده تنگ شده ؟ آن بوی خاص و یگانه؟ د وست داری دستت را بگیرم و برویم و من برایت عروسک گنده ای بخرم با موهای طلایی؟ عروسکی که وقتی چشمهایت را میبندی و به صورتت نزدیکش میکنی، تنش همان بوی پلاستیکی شاد قدیمی را بدهد؟
تو که بیایی...
کمتر از یک ساعت وقت دارم برای نوشتن.گفته بودم که هر وقت ،وقت ندارم نوشتنم می گیرد. کمتر از یک ساعت وقت دارم تا اشکهایم را پاک کنم و چشمهایم یک ساعت وقت دارند که دیگر قرمز نباشند . شاید تو هنوز بفهمی که گریه کرده ام اما حتما نمیفهمی که جنس این اشکها فرق میکند. شاید امروز صبح عکسهای روی میزم را دیده باشی،شاید ابروهایت را یک لحظه بالا انداخته باشی و فکر کرده باشی که چقدر خودشیفته ام که این ترانه های ۳،۴ و ۵ ساله را اینطوری ردیف کرده ام. تو که بیایی من خانه ام و تو هیچ نمیفهمی که همسرت تازه از سفری دور برگشته است...
همینجوری
خب مرد حسابی دفتر یادداشت خصوصی من رو خوندی ،حالا چی میشد نظر نمیگذاشتی اونهم اونجوری، تا حداقل ندونم که کسی می خوندش . بعد هم که من رو توی دردسر درست کردن یک وبلاگ جدید انداختی و پاک کردن اونهمه یادداشت . اون گفته بود وقت آن لاین مینویسی همیشه در معرض خونده شدنی و من فکر کرده بودم کی ممکنه توی گوگل آدرس وبلاگ شخصیه من رو سرچ کنه . حالا بایدبه اسم و آدرس جدید عادت کنم و اشتباهی زنگ خونه مردم رو نزنم. مثل اون اقا سیاهپوسته که اونشب اشتباهی زنگ ما رو زد. اول ترسیدم بعد فکر کردم که دزدها که هیچوقت زنگ نمیزنن.
خب از جهتی هم بدنشد. مثل خرید یک دفترچه نو میمونه که آدم اولش شرو ع میکنه به تمیز و مرتب نوشتن.
من چم شده یا بهتره بگم چم داره میشه؟ آخ یه چیزی مثل حس بلوغ. مثل روزهای اول عاشق شدن که نمیدونی چه مرگته ولی میدونی یه چیز هست.میدونی راه درازی در پیشه. از ناشناخته های راه هیجان زده ای،شوق دیدن چیزهای جدید و حوادث نو،موقعیتها و آدمهای جدید....
خب خب خب. چند روزه یه جورایی تنبل شدم. شاید هم این از عوارض این مرحله است. جالبه که دیشب خواب کسی رو میدیدم. بعد توی خواب از دستش رنجیده بودم. مبینی؟همه چیز داره میاد بالا. آدمهایی که هزار سال پیش از دستشون رنجیده بودم هم جایی نرفتن همه اونجا نشستن. دیگه شوهر عزیز و محترم که جای خوشو داره. اونوقت تو هی بیا و بگو که بخشیدمش و هیچ کینه ای بهش ندرام و این مزخرفات. اصلا از وقتی این جریانات شروع شده من یه جورایی عصبانیم. انگار خشم نهفته داره میاد بالا. نمیخوام کند بشم ولی. میخوام فکرم رو مرتب کنم و ادامه بدم میخوام به جا های خوب برسم هیجان زده ام.
( روز مادر به همه شما مادرهای وبلاگ نویس و وبلاگ خون مبارک)
خواهش میکنم یک کاری کنید، همین الان ، نه فقط توی ذهنتون. بلند شین برین جلوی آینه،توی چشمهای خودتون مستقیم نگاه کنین و بگین خیلی دوستت دارم. سخت بود یا آسون؟ بعضی ها شاید اصلا نتونید اینکارو بکنید،بعضی ها با سختی و بعضی ها هم خیلی راحت و طبیعی. خوب گوش کنید شاید از جوابی که از اونطرف میشنوید تعجب کنید. و لی اون جواب هرچی هست خیلی مهمه،باو کنید.
پ . ن: از اون طرف آینه به من نگاه کرد و با تعجب گفت:" جدی؟ ولی چرا؟ آ اصلا چطوری می تونی؟"
باور کنید دقیقا همینها رو گفت.
در راستای..
در راستای پروژه باز کردن گره های کور دارم کتاب :The power is within youنوشته Louise Hayرو میخونم. مطلب کاملا جدید نیست ولی بشدت موثره. علتش هم خصوصیات خود کتابه که حاشیه روی اضافی نداره و صداقت و باور قوی نویسنده بخوبی احساس میشه . بعد هم مساله زمان مناسبه ،یعنی در شرایط فعلی چیزیه که بهش احتیاج دارم بنابراین ذهنم خوب جذبش میکنه.کتاب به فارسی هم ترجمه شده ولی دقیقا نمیدنم اسمش چیه. اگر دنبال باز کردن گره های کور هستید قویا خوندش رو توصیه میکنم.
پ ن .اگر یکی یکدفعه از یه جایی پیدا بشه درست از چیزهای حرف بزنه که توی فکر شماست و بعد بدون اینکه بدونه و بپرسید اطلاعاتی رو بهتون بده که دنبالش بودین..؟ شما به این چی میگین؟ من میگم نشانه.
نشانه ها
نشانه فقط برای کسیه که دنبال چیزی میگرده، اگر نمیگردید فکرش رو هم نکنید. نشانه ها همونهایی هستند که گاهی ،وقتی می بینیمشون به روی خودمون نمی اریم وراهمون رو کج میکنیم ، چشمامونو میبندیم و به خودمون میگیم حتما تقلبین. همه اینا برای اینه که فقط وانمود میکنیم داریم میگردیم شاید هم از پیدا کردن میترسیم،و یا اینکه ترس از بقیه مسیره که نگرانمون میکنه.
خاک
د یروز که علفهای هرز رو میکندم یادم افتادکه چند ساله که با خاک باغچه بازی نکردم ،با بیلچه زیر و روش نکردم وکرمهای صورتی مواج و اینطوری تماشا نکردم.شاید از وقتی ۱۰-۱۱ سالم بود. همونموقها که با شیشه های رنگی خاک باغچه رو تزیین میکردم و بعد دوان دوان میرفتم تا کسی رو بیارم و شاهکارم رو بهش نشون بدم. اصلا یادم رفته بود که یه وقتی چقدر خاک رو دوست داشتم.بوش ،نرمیش اینکه پر از چیزهاییه که دیده نمیشن.میشه ساعتها توش گم شد چقدر بهم احساس آشنایی میده این خاک.چقدر بهش نزدیکم. چقدر بی ادعا و غنیه و چقدر زندگی توی خودش جا داده.زمانی بود که هیچ چیز جز خاک نبود.و چقدر پایینه اونقدر که پایین تر از اون دیگه چیزی نیست.و هرچقدر پایین بری باز هم هست.و هرجا بری هست و همیشه هست و بودنش اطمینان بخشه.
فیلم اخراجیها رو گرفته بودم که هاچ ببینه که ندید و خودم برای بار دوم تنهایی دیدم. بار اول اونهمه خندیده بود اینبار حتی لبخند هم نزدم،چرا؟
فاصله بین..
۳نکته بی ربط:
۱-فاصله بین حال خوب و حال بد خیلی کوتاهه، گاهی به کوتاهی قدمی که برای خودمون بر میداریم.
۲-شاید بزرگترین هنر و خلاقیت ،آفرینش امیده چه برای خودمون و دیگرانیه که بهش نیاز دارن.
۳-عشق بدون موضوع، شیرین اما دردناکه.
200 نفرمجروج ویک کشته...
۲ تا ازخواهرام با نگرانی از ایران زنگ زدن تا مطمئن بشن تورندو خونه رو روی سرما خراب نکرده،ماشینون چپه نشده و جزو ۲۰۰نفر مجروح حادثه اخیر نیستیم.جالبه که آدم خبر رو از ایران بشنوه.
تا این لحظه روز رو تا اونجا که میتونستم هدر دادم، .حالتی بین خواب و بیداری . گیج ،کرخت و بدون تمرکز .از هیچی هم لذت نبردم حتی نهارم.
آدمها دو دسته اند..
آن چیزی که از مهمونی دیروز مونده چند ظرف غدای فریز شده ست ، یک یخچال پراز میوه و غذا حداقل برای دو روز و یک کیک شکلاتی نصفه که همین الان با عذاب وجدان راهی سطل آشغالش کردم.غذاها خوب شده بودن ،نه باقالی پلو ته گرفت ونه زرشک های زرشک پلو چسب چسبی شدن(مشکل همیشگی من)،به مهمونها هم فکر نمیکنم بد گذشته باشه،هاچ هم که بطرز نادری از همه چیز راضی بود.
آدمها دو دسته اند دقت کردید؟دسته اول وقتی باهاشون صمیمی و راحت برخورد میکنی اولش تا مدتی گیج میشن بعد سپر دفاعیشونو میندازن و متقابلا راحت و صمیمی برخودرمیکنن . دسته دوم اونایی که وقتی باها شون صمیمانه و راحت برخورد میکنی اولش گیج میشن بعد احساس خطر میکنند ،نقابهاشون رو محکمتر میچسبند دورتر میشن.
یک چیز جالب. فهمیدم که نسبت به خیلی چیزها دیگه آسیب ناپذیر شدم. دیروزتوی مهمونی وقتی با آقای ج به مدت نسبتا طولانی حرف میزدیم ،نگاههای ناراضی هاچ از اون دور کوچکتری تاثیر توی حال من نداشت و آب توی دلم تکون نمیخورد. فقط یک لحظه از ذهنم گذشت ،این برای اینه که اون از آقای ج خوشش نمیاد یا اصولا از اینکه با هیچ مردی اینقدر حرف بزنم خوشش نمیاد ؟ بعد هم تا آخر مهمونی دیگه در موردش فکر نکردم.
خانم سوپروایزر سفید میشود
خیلی خسته م ولی تاخورشت کرفس خنک نشده و نگذارمش توی ییخچال نمیتونم برم بخوابم. کوفته برنجی هم درست کردم.همه خریدها رو هم کردم ،شیرینیها رو هم توی دیس چیدم. فردا فقط باید ۲جور پلو درست کنم و مرغ. فکرش رو بکنید من امروز خانم سوپروایزر رو در یک روز دوبار دیدم. ببینید دیگه، عجب شهری داریم ما. بار اول صبح وقتی رفته بودم ظرف یکبار مصرف بخرم ، که بنظرم رسید خانم سوپروایزر پوستش حداقل دو سه درجه سفیدتر شده ، فکر کردم علاوه برجراحی و ...حتما یک تکنولوژی جدید هم اومده که رنگ پوست رو روشن میکنه. و بار دوم عصر، توی فروشگاه مارتینز دیدیمش .بیرون بارون تندی میومد و من هاچ و بچه هاچ طوری با طمانیه شانه به شانه قدم میزدیم که انگار داریم توی شانزه لیزه راه میریم من هم داشتم با صدای بلند در مورد مهمونی فردا و اینکه نوشیدنی چی بخریم و اینا داد سخن میدادم که دیدم هاچ داره بهم اشاره میکنه که و بعد یکهو قیافش مثل عصا قورت داده ها شد. هر وقت خانم سوپروایزر رو میبینه اینطوری میشه. بنظر من هم این خانم تا حدی به قول اینجاییها bossy یا رئیس ماب هست و لی اوقدرها ترسناک نیست و این کاملامحتمله که در آینده باهاش دوست بشم.بار دوم که دیدمش همون رنگ همیشگی خودش بود. هاچ میگه حتما پودر برنج مالیده بوده.. .
یک نفر
من معمولا در دو حالت احساس تنهایی میکنم. اول زمانی که دلتنگ و افسرده ام و دوست دارم کسی نازم را بکشد .دوم وقتی حالم خوب است و میخواهم عشق و محبت انبار شده ام را تخلیه کنم. الان حالت دوم است .کاش الان یک نفر اینجا بود،کاش یک دوست خیلی نزدیک الان اینجا بود.درواقع خوب که فکرش را میکنم دلم فقط یک نفر را میخواهد.
مهمونی یکشنبه
برنامه مهمونی یکشنبه بالاخره قطعی شد، تلفنهای دعوت رو زدم و کلی دیس و پیرکس و از این خرت و پرتها گرفتم،تا حالا اینهمه آدم با هم نیومدن اینجا و هنوز هم ظرف به اندازه کافی ندارم.
اونقدر دلم برای دوستام و مهمونیهای صمیمی و خودمونی تورنتو تنگ شده که نگو.مهمونیهای اینجا شبیه مهمون بازیهای ایرانه.غذا و تجملات خروار خروار و صمیمت نیم مثقال.خیلی دوست دارم سنت شکنی کنم ولی هاچ موافق نیست.
در مورد آینده کاریم دارم به قاطعیت میرسم، تقریبا میدونم میخوام چکار کنم. فقط نمیدونم بعد از اینهم خوردن و خوابیدن چطوری باید دوباره به کار کردن عادت کرد
خب همین فعلا مواظب خودتون باشین..
پ.ن: راستی شما خانمهای خوشکل تا بحال محصولات Nioxin رو تجربه کردید مثل شامپو و کاندیشنر و ...؟
وقتی شب تا...
وقتی شب تا ساعت ۲-۳ فیلم ببینی معلومه که صبحهات بجای ۷ از ۹ یا حتی ۱۰ شروع میشه.تازگیها کشف کردم از و قتی شبها دیر میخوابم وصبح دیرترپامیشم ، زندگی یه جورایی هیجان انگیز تر شده.
هاچ شبها ۷:۳۰میاد خونه . میز شامو از قبل چیدم، ۳ تا بشقاب سبز ،سبک مثل پر کاه،۳ تا لیوان شیشه ای قد کوتاه دست راستشون،کاسه های سرامیک سبز ماست و ترشی وگلدون کریستال درنقش جا قاشقی .روی میز نشیمن هم ظرف میوه ازقبل گذاشته شده ، و سه تا پیشدستی سفید و شکر رژیمی تو بسته های کاغذی صورتی . بعد از شام ظرفها رو من میشورم و میز و هاچ کوچولو مرتب میکنه. هرشب از هاچ میپرسم چای یا قهوه؟ و اون هر شب میگه قهوه دی-کف. قهوه معمولی برای خودم دی-کف برای اون. دقت میکنم قهوه ها باهم قاطی نشن .،هرشب فکر میکنم چقدر از قهوه دی-کف و شکر رژیمی بدم میاد. یک ظرف کوچک پر از بیسکویت یا مافین میگذارم کنار قهوه ها روی میز. روی مبل لم میدم. هاچ روی مبل خودش،پسرم روی مبل اونوری.خانه با حرارت ۷۲ درجه ست اما سرده ا گر هم نباشه هنوز دوست دارم شنل قرمز موفرفری رو بپیچم دورخودم،به هاچ میگم نگاه کن رنگش چقدر به همه چیز میاد،بدون اینکه گوش داده باشه میگه آره میاد.فکر میکنم که چقدر خسته است . مرد هزار چهره، ۲ روز پیش تموم شده هاچ کوچولو میگه حالا بجاش چی ببینیم؟ کانال ها رو اینورو اونو رمیکنیم. نزدیکهای دهه،من میام بالا.و این هرشب تکرار میشه، ریتمیک و آرامشبخش مثل یک مانترا.. با هاچ و پسرم چهار خونه میبینم و آمریکن فانیست ویدئو، روزهای سه شنبه اما برای دسر ، دوتا اپیزود sex and the cityرو تنهایی میل میکنم ،اوم چه خوشمزه . بعدش هم یک فیلم سینمایی جفنگ اما سرگرم کننده. ساعت شد نزدیک ۳.میام پایین ،قبل از خواب همه چیز رو چک میکنم و با خاموش کردن آخرین چراغ بطرز وسواسگونه ای یاد زویا پیرزاد میفتم.
ب م ب ه س ت ه ای
به این فکر می کنم که اگه یک meditation نیمبند من درآوردی بعد از ۲-۳ روز بتونه اینهمه انرژی تولید کنه،یک mediation منظم در درازمدت از من ب م ب هست ه ا ی خواهد ساخت. 
پ. ن : فکرشو بکنید، اگر بشه ذهن رو طوری برنامه ریزی کرد که هر حرف و رفتار غیر منطقی و نابالغانه ای مثل یک جک دست اول آدم رو از ته دل بخندونه، زندگی چقدر فوق العاده میشه و آدم در طی روز چقدر میخنده؟
امروز ما
۱۰ صبحه ، منتظرت نیستم. در میزنی و من با موهای آلفا آلفا در و برات باز میکنم. تو فکر میکنی مستقیم از رختخواب اومدم بیرون اما من یک ساعتی هست که دارم وبگردی میکنم. بنظر میاد دلت برام یکمی سوخته،از فرصت استفاده میکنم ،بدم نیمادکسی یکمی نازم رو بکشه،
میگم آره ،بدجوری حوصله ام سر رفته. میگی حاضر شو بریم بیرون. فکر میکنم توی این یه لقمه جا بیرون یعنی کجا؟ اما باز مثل بچه ها ته دلم ذوق میکنم، بیرون حتما یه جای عجیب و مرموز لابلای همون خیابوناییست که خودم روزی هزار بار ازشون رد شدم. خیلی وقته دوتایی بیرون نرفتیم . تا ظهر میگردیم چند کار اداری و انجام میدیم الکی به این فروشگاه و اون فروشگاه سر میزنیم..من اصلا گرسنه ام نیست اما توی ذوقت نمیزنم. میریم نهار میخوریم.، تو انگار میخوای بیشتر بشینی ، اما من دلم میخواد فرار کنم..نشستن اینطوری بیکار روبروی تو برام سخته، حس میکنم یه چیزی سر جاش نیست .شاید برای اینکه نمیتونم نگاهم رو پر از احساسی کنم که ندارم یا اینکه تحمل لحن شبه رومانتیکت وقتی داری در مورد نرخ بهره خونه صحبت میکنی و وانمودمیکنی همه چیز خوبه برام سخته.یا فکر میکنم این روبرو جای کس دیگه ای رو گرفتی؟
به هرحال مرسی از مهربونیت.
نه اینکه آسون باشه اما...
نه اینکه آسون باشه اصلا نیست.وقتی یک جایی گیر میکنی،گاهی فکر میکنی ابدیه ،ولی برگرد عقب رو نگاه کن، همیشه درست موقعیکه از تکرار خسته خسته بودی و فکر میکردی برای همیشه توش میمونی،تموم شده.خوب فکر کن،این خودش یک تجربه است ، مثل خیلی چیزهای دیگه که تجربه کردی.
فلسفه اون توی زندگی اینه: من بدم و همه دنیا هم بدن برای همینه که هیچقوت از هیچی راضی نیست. سعی نکن چیزی رو عوض کنی سالها خودت رو کشتی و دیدی که نشد..حالا اما تو فرق کردی ، میتونی دستهاتو بزنی زیر چونه ات وفقط نگاه کنی، احساساتت دیگه با مال اون قاطی پاتی نمیشه ،دیگه بالا و پایین نمیری. دیگه با منطق مریضش نمیتونه وجدانت رو خط خطی کنه. میدونم که براش ناراحتی اما خیال نداری که با اون بری ته اقیانوس؟ ببین اگر خودش نخواد هیچکس کاری نمیتونه بکنه.باید بیام بیرون. این ازدواج نیست. دوستی هم نیست،یه جور همزیستیه تقریبا مسالمت امیزه برای کسی که به بیشتر از اون اعتقادی نداره ، نه برای من اما.
اینو یادت نره،تو مسئول خوشبختی خودت هستی.اینو یادت نره که فقط یک زندگی داری.
نظرات ()
