جاهای خالی ***
به کی بگم خدایا آخه ،تو هم که از این گوشت میشونی و از اون یکی در میکنی. من ریشه هامو میخوام. دلم اون موقعهایی رو میخواد که وقتی خونه پدربزرگ جمع میشدیم یه عالمه بودیم و عید دیدنیهامون هزار سال طول میکشید . دلم از اون سفره های طول و دراز میخواد.حالا همه رفتن، پدر بزرگ اول از همه و بعدش خاله و دایی و مامان ، زن عموو عمه ها.... اونهایی هم که موندن هرکدوم پریدن رفتن یه گوشه دنیا.اینقدر دلم پره که نگو همش منتظر بودم که یک بهانه ای پیدا بشه با هاچ دعوا کنم و بگم پا شدیم اومدیم اینجا که چی؟ همه اش تقصیر توه با اون رویاهای بچگیت وگرنه منکه هیچوقت رویای دوری از ایران رو نداشتم ..حالا دیگه بخوام هم نمیتونم برگردم، مهمترین دلیلش پسرک. تازه گیریم که برگشتم چه فایده؟ایران پر از جاهای خالیه.
***
باور کنین اصلا دلم نمیخواد بیام اینجا بنویسم که حالم خوب نیست ،اما خب، حالم خوب نیست.شاید بعضی از پستها رو ستاره دار کنم مثل بعضی فیلمها که قبلش هشدارمیدن.هی بخودم میگم ببین الان دیگه حتما حتما علتش هورمونیه. مشکل خودتی، هی الکی صغری کبری نکن ،فکرهاتو هم جدی نگیر . اصلا کلا فکر نکن . ساعت ۶ صبح تلفن زنگ زده که مثلا برم سر کار. بهتون نگفتم که شدم معلم جایگزین، گفتم؟ منهم زودی تلفن رو خاموش کردم آخرین تلفن رو هم پاک کردم سرم رو کردم زیر پتو و خوابیدم. هاچ و پسرک هی میپرسن کی بود چی بود ،میگم هیچی از این تلفنهای تله مارکتینگ بود میگن اونموقع صبح؟
امروز دلم میخواست یه چیز خیلی خوشمزه و شیرین بخورم مثلا یک کاچی یا حلوای داغ و خوشمزه . بعد از۴-۵ سال حلوا درست کردم همیطوری بدون اندازه گیری.بجای شکر، شکر قهوه ای ریختم بجای روغن جامد هم یه چیز دیگه . بعدش هم رفتم روی ترد میل ۵ مایل تمام راه رفتم و دویدم تا کالری بسوزونم .عرقم در اومد ولی حالم زیاد بهتر نشد. هاچ زنگ زده میگه شام بریم بیرون اونم کجا؟ یک بوفه پیتزا .درسته که عاشق پیتزام مخصوصا پیتزای اسفناج و پیتزاهای تند ولی کاش بجاش مینشست وبه حرفام گوش میداد . گفتم باشه بریم،فکر کردم خب اون فقط همین کار رو بلده.
پیتزا هم خوردیم اما حالمون آنچنان بهتر نشد.درعوض یک صفحه بزرگ ورد رو اشک ریزون تایپ کردم وکلی هم نتایج طلایی هم گرفتم. از جنس نتایج طلایی که آدم این موقعها میگیره . بعد از یک فصل گریه ،خداروشکر الان یک عالمه بهترم.
خشونت؟
مهشید توی وبلاگش (زنانه ها) "روابط خشونت آمیز خانگی" رو مورد تحلیل قرار داده .شما تعریفتون از خشونت چیه؟ چه عواملی یک زن رو در یک رابطه خشونت آمیز نگه میداره؟ چند روزی بیشتر از روز زن نگذشته بد نیست درکنار تبریک گفتنها مون،به آسیب شناسی نقاظ ضعفمون هم بپردازیم ، و تجارب شخصیمون رو در اختیار همدیگه قرار بدیم.
؟
- قرصslimquick خریدم، میخوام ببینم مثل اون خانم کارتونیه میشم یا نه. بعدا میام میگم که موثر بوده یا نه.
-خانم همسایه بغلی که یکمی هم دوست من بود داره اسباب کشی میکنه و میره یک شهر دیگه.
- راستی آمریکن آیدل رو دیدین؟ شما ها به کی رای میدیدن؟
عید
چند ماه آینده احتمالا از اینجا میریم. کجا؟ نه خیلی دور،یک جایی اطراف واشگنتن دی.سی. که هنوز معلوم نیست کجاست . نمیدونم بعد از این مدت، زندگی توی یک شهر بزرگ چه مزه ای داره ، ولی میدونم دلم برای مردم ریلکس و خیابونهای بدون ترافیک اینجا تنگ میشه.امان از دست آدمیزاد با این دلش که بطور پیوسته در حال تنگ شدنه .خوبی اینجا(شاید هم بدیش) اینه که هرجا بری همه چیز تقریبا تکرار میشه ،همون فروشگاهها همون رستورانها همون کافی شاپها، سیاستهای سیستم سرمایه داریه دیگه برای پرورش آدمهایی مشابه با سلیقه هایی طبیعتا یکسان ..برای همین آدم احساس غربت نمیکنه. برعکس ایران که آدم وقتی از یک محله میرفت محله دیگه کلی طول میکشید که عادت کنه .شاید هم چون ما که اینجاییم ،ریشه هامونو قبلا کندیم. مثل یک دندان روت کانال شده میمونیم که جیغهاشو قبلا کشیده و حالا دیگه هربلای سرش بیاد درد نداره ،عجب مثالی زدم.
بخاطر فکر جابجایی یا بهر علت دیگه ای که هست امسال اصلا حوصله عید ندارم. خونه تکونی هم نمیکنم . سبزه هم سبز نکردم هنوز.هوای بهاری اینجا مستم میکنه ولی اصلا برام عید رو تداعی نمیکنه. احتمالا بیماری "عید فراموشی" گرفتم.
- راستی خواهرزاده ام و همسرش دیروز وارد نیویورک شدن.
یکشنبه غروب
داشتم خوشحال و خندان توی فروشگاه مانور میدادم وسحرخیزی خودم رو تحسین میکردم که فهمیدم بجای ساعت نه ،ساعت یازدهه صبحه ،و این یعنی ساعت رو بجای اینکه بکشم جلو،اشتباهی یک ساعت کشیده بودم عقب و نتیجتا دوساعتی از زمان عقب بودم و این یعنی اینکه امشب برای میک آپ کلاس آن لاینم که از دست دادم باید تا 1 نصفه شب بیدار بمونم .
از مارتینز یک دسته گل مصنوعی بنفش وحشی خریدم .گذاشتمش توی یک کوزه سبز، جلوی پنچره کوچولوی آشپزخونه خیلی خوشگل شده .راستی اینجا فروشگاهها گل سنبل آوردن طرف شما هم همینطور؟ چقدربوش رو دوست دارم . هی بوش میکردم و برمیگشتم و دوباره بو میکردم. عطری هست که بوی گل سنبل بده؟
صبح سرحال بودم بعد از نهارهم بد نبودم ولی از غروب انگار که یک چادر سنگین روی دلم کشیده باشن. از اون موقعهایی که آدم دلش میخواد یک نفر محکم بغلش کنه.دلم برای کسی تنگ شده. کسی که میتونست روی مبل لم بده، پرتقال پوست بکنه و تلویزیون ببینه و من وقتی دارم رد میشم عاشقانه نگاهش کنم. همه اون نگاهها و بوسه ها توی دلم ماسیده و بدجوری سنگینی میکنه.
این یادداشتها رو برای شماخصوصی نکردم. هدف بعضی از موجودات غیر انتزاعی جهان بیرونن. اگر پسورد خواستین بگین .
بدون عنوان
صبح که هاچ اومد، هوای خونه سنگین شد. بهش گفتم انگار یه چیزهایی توی هوا وول میخوره که من خوشم نیماد همینطوری نگام کرد.. لباس پوشیده بودم که ناهار بریم بیرون ولی موهام هنوز خیس بود. با لحنی که من ازش متنفرم گفت "برنامه امروزتون چیه" ، نگفت میخواین امروزچکار کنیم یا دوست دارین چکارکنیم...یک جوری گفت از روی انجام وظیفه ، میدونین ؟ نه نمیدونین . در کسری از ثانیه تصمیم گرفتم خودم و پسرک رو از اون فضای سنگین نجات بدم. گفتم من میرم جم (gym) تو میای ؟ میدونستم که نمیاد .هفته پیش سه تایی رفته بودیم و هاچ معتقد بود علت اصلی کمردرش همون استخر وفشار آب جکوزیه.. پسرک ولی استقبال کرد. یک سالن ورزشی خوشکل اینجا باز شده. با سالن بدنسازی خیلی مجهزو مربیهای خوشتیپ و آماده بخدمت و دوتا اسختر بزرگ و سونا و چیزهای دیگه. جم به این خوبی ندیده بودم تاحالا. لاکرهای چوبیه خوشکل، روی میز جلوی هر آینه ای سشوار و لوسیونهای مختلف برای مو ... توی هر دوشی شامپو و کاندیشنر و حوله های سفید و تمیز همه چیز فراوون و راحت و شیک ....پسرک کمی وقت گذرونی با ماشینها ومن بیشتر استخر و سونا ...تا ساعت ۴ وقت گذروندیم و برگشتیم.
باید یاد بگیرم که تنهایی لذت ببرم. مهم نیست که امکانات چقدره باید برای خودم برنامه ریزی کنم . اصلا فرض کنم که دارم تنها زندگی میکنم .یکجورایی هم تمرینه .نباید اجازه بدم هاچ من رو باخودش بشونه پایین.. از خودم این روزها زیاد میپرسم واقع اگر تنها بودم خوشحال تر نبودم؟یعنی از نظر روانی آمادگیش رو دارم؟ تنها زندگی کردن اینجا فرق میکنه. اینجا تورنتو نیست با اونهمه دوست و آشنا و از همه مهمتر موفرفری... فقط یکمی دیگه زمان؟
خوشبختی که شاخ و دم ندارد
خوشبختی که شاخ و دم ندارد ، بسادگی میتواند رخ دهد وقتی از کوچه یاس امین الدوله به سمت خیابان خرمن میپیچی و مردم را میبنی که با تی شرت و شلوارک میدوند و بچه های کوچک موطلایی را که مثل جوجه های تازه از تخم درآمده زیر آفتاب برق میزنند ، و تو به ژاکت سفید رنگ تنت نگاه میکنی و لبخند زنان فکر میکنی بهار زودتر از آنچه انتظارش را داشته ای آمده است. یاد کشور چهار فصلت میفتی و همه آن خوشحال شدنهایت از آمدن بهار و فکر میکنی زندگی در جایی که زمستانی ندارد چقدر باید کسل کننده باشد، و یاد درس دوازده برادر و فروردین میفتی با تاجی گلی بر سر، و موجی زلال و خنک ،خنک وشیرین از جایی که نمیدانی کجاست سلولهای روحت را پر میکند .
خوشبختی که شاخ و دم ندارد. میتواند جلوی در کتابفروشی رخ دهد وقتی نزدیکترین جای پارک ممکن را پیدا میکنی و به شوخی میگویی ببین امروز چقدر دچارانرژی مثبت شده ام ، و کتابهایی را که میخواهی در چشم بهم زدنی پیدا میکنی و شیرین ترین لبخند دنیا را به پیرمرد فروشنده تحویل میدهی و احساس میکنی این شهر کوچک را هم میشود دوست داشت .خوشبختی شاخ و دم ندارد....
محصول مشترک پسرک و عمه خانم
پسرک با قیافه متعجب متمایل به متفکر،بعدازیک گفتگوی تلفنی با عمه خانم:
مامان عمه یه حرف خیلی عجیبی میزد، میگفت توی تهران ماشینها رو زوج و فرد کردن
من:خب که چی؟
پسرک: خب یعنی فکرش رو بکن ،یک روز آدمهای سینگل حق دارن از خونه بیان بیرون و یک روز کاپل ها(couples)
من:
از سر خواب آلودگی برای اینکه نگویند لالی
دیروقته و خسته ام. پشتم از بس پشت کامپویتر نشسته ام درد گرفته ،با اینحال گفتم بیام اینجا یکمی حرفهای مهم بزنم.
داشتم فکر میکردم که اگر بخوان آدمها رو بر اساس فعالیت قسمتهای مختلفشون بکشن هرکس چه شکلی میشه.فرض کنید دست و پا نماد حرکت باشه وسر نماد فکر و قلب نماد احساسات.اونوقت یکی رو میبینی با دستها وپاهای دراز و سر کوچک. یکی دیگه با سر گنده و دست و پاهای کوچولو یکی دیگه احتمالا با یک قلب گنده و سر کوچک و همینجوری خلاصه ...تک و توکی هم شاید متناسب. اگر من رو این روزها نقاشی کنن خدا میدونه شبیه کدومشون میشم .
برام سوال شده که واقعیت اینقدر پیچیده ست یا پیچیده اش میکنن؟ یعنی برای شناخت رفتار و عوامل موثر بر اون اینهمه کلمات و اصطلاحات عجیب و غریب لازمه؟
من متوجه شدم بر خلاف ظاهر آدم خیلی منظمی هستم. چون همیشه میدونم هر چیزی کجاست و میتونم راحت پیداش کنم. مثلا ممکنه لباسها توی گنجه کمی کجو کوله آویزون شده باشن ولی لباسهای همرنگ کنار همند. این میشه نظم دیگه نه؟
دلست دیگر
دلست دیگر،گاهی فراموشکار میشود ، پا برهنه وسط کوچه میپرد، گاهی میشکنندش.آنوقت خم میشود ویواشکی خرده هایش را جمع میکند تا دل کسی که میگذرد زخمی نشود.
کی داخلیه کی خارجی
من : از یک کار این خارجیها خوشم میاد، اونهم این که تعارف کردن بلد نیستن
پسرک: یعنی میفرمایید شما چندتا ایرانی این شهر و بقیه ایرانیهای آمریکا داخلی هستین ، اونوقت جمعیت ٢٠٠ میلیونی آمریکا همه خارجی؟واقعا که..
-
دسر مکزیکی
من این دسر مکزیکی رو درست کردم خیلی خوشمزه شد. توی مایه های همون کرم کارامله فقط پنیر هم داره.
اول از همه فر رو میگذارید روی ٣٧۵ فارنهات
بعد اینهارو توی مخلوط کن خوب مخلوط میکنید:
-١ بسته cream cheese(پنیر خامه ای؟)
-۵ عدد تخم مرغ
-١ قوطی evaporated milk(شیر غلیظ شده)
-یک پیمانه شکر( ترجیحا سر خالی یا حتی نصفه،مال من با یک پیمانه زیادی شیرین شده بود)
حالا یک پیمانه دیگه شکر رو بصورت کارامل در بیارید( یعنی ١-٢ قاشق آب اضافه کنید و بگذارید تا بصورت مایع قهوه ای در بیاد)
کاراملی رو که درست کردید بطور یکنواخت ته یک پیرکس یا قالب کیک پخش کنید و مایعی رو که توی مخلوط کن آماده کردید بریزید توش و ظرف رو با کاغد آلمینیومی بپوشونید.
گودترین سینی فری رو که دارید پر از آب کنید و بگذارید توی فر،و پیرکس رو برای به مدت یک ساعت و نیم بگذارید توش.
دسر هرچی بیشتر توی یخچال بمونه بهتر جا میفته. اگر مهمون دارین بهتره روز قبلش آماده کنید.
نظرات ()
