درسته که خیلی بزرگ شدم ،ولی هنوز هم نمیگذارم کسی منو با نون خامه ای گول بزنه.
عادتها
زیاد پیش اومده که خواستیم فعالیت جدیدی رو وارد برنامه روزانه مون کنیم، تا مدتی هم ادامه دادیم اما بتدریج به بوته فراموشی سپرده شده.درسته، مهمترین عامل برای ایجاد هر تغییری انگیزه است ولی انگیزه کافی نیست .برای اینکه یک فعالیت بطور مستمر و پیگیر ادامه پید کنه لازمه بصورت عادت دربیاد.هیچ فعالیتی هم بصورت عادت درنیماد مگر اینکه وقت و جای ثابتی تو برنامه های روزانه مون بهش اختصاص بدیم.مثل اگر قراره ورزش کنیم باید بدونیم کی و چه مدت؟باید بدونیم فعالیت جدید بعد وقبل از چه فعایت های دیگه ای قرار میگیره. به این ترتیب ، فعالیتهای مختلف زنجیروار کنار هم قرار میگیرن و همدیگر رو تداعی میکنن و عادت شکل میگیره. خوبی عادتها اینکه که مارو از شر تصمیم گیری برای چیزهای کوچک خلاص میکنه. مثل عادت مسواک زدن که هرشب از خودمون نمیپرسیم خب امشب مسواک بزنم یا نه؟ یا کی مسواک بزنم یا امشب که نشد قول میدم فردا مسواک بزنم...
آخرین نکته اینکه بهتره فعالیتهای جدید رو یکی یکی و وقتی فعالیت قبلی بصورت عادت دراومد وارد زندگیمون کنیم.درغیر اینصورت باید منتظر یک "نه" گنده از طرف خودمون باشیم که ممکنه تحمل تغییرات همزمان رو نداشته باشه و طغیان کنه.
دلخوشی های کوچک
دلخوشیهای کوچک را باید ساخت، آنها معمولا خودشان با پای خودشان به زندگی آدم نمیایند. 
یادتون باشه ،اگه من خودم رو کشتم ،نه به افسردگی ربط داره نه تقصیر هاچه و نه روزگار. مسئول مستقیمش این کمپانی ورایزنه (سرور اینترنتمون)
.
دلم تنگ شده
بهترین لباست را میپوشی خودت را جلوی آینه خوشکل میکنی و میروی مینشینی میان آدمهایی که شیرین ترین لبخندها را تحویلت میدهند اما مطمئن نیستی دوستت دارند.آدمهایی که نمیدانی یکهو از کجا سرو کله شان در زندگیت پیدا شده اما میدانی بهمان راحتی که آمده اند،بهمان راحتی میتوانند بروند بی انکه آبی از آب تکان بخورد...
دلم برای شهر یخ زده ام ،برای دوستیهای بی نقاب و بیشتر از همه برای موفرفری تنگ شده. 
از سر بی حرفی
صبح شنبه است.یک ربع پیش از خواب بیدار شدم با خستگی در نرفته و چشمهاییکه به زور باز میشدن.مدتهاست که ۴و٣ صبح بیدار میشم میرم دستشویی و وقتی برمیگردم مدتی طول میکشه تا دوباره خوابم ببره ،شاید برای همینه که صبحها خسته ام. واقعا موضوع جدید نگران کننده ای هم وجود نداره که بگم برای اون بدخواب شدم.یاد "م"افتادم که همینطوری نصف شب بیخوابی میزد به کله اش و میرفت مینشست پای کاپیوترش.سعی میکرد من بیدارنشم ولی میشدم.ا صبحها ز خواب که بیدار میشم اول دستشویی بعدمرتب کردن تخت بعد عوض کردن لباس خوابم بعد میام لب تابمون روشن میکنم بعد میرم پایین یک کاسه کوچولو سریل میخورم با شیر.بعد میگم اه چقدر اینجا تاریکه.دکتر گفته بود نور و روشنایی خیلی خوبه حتی گفته بود که لایت تراپی کنم ولی من به کدوم حرفش گوش کردم که این یکی.تی وی رو روشن میکن نور از لای پرده پاشیده میشه توی صفحه تی وی. دوباره پرده رو میکشم پایین.من فکرنمیکنم واقعا روشنایی و تاریکی یا خورشید و ابر توی حال من تاثیر زیادی داشته باشه. هرکس حال خودشو بیشتر میدونه.مثلا من میدونم وقتی چیزی رو دنبال میکنم حالم خوبه چیزی که اول وآخر داره.فکر میکنم علت خوب شدنم غیر از خوردن زعفرون و قرصای سن جان همین کورس جدید باشه.
دیروز ابروهام زیادی باریک کردم و از دست خودم عصبانیم. میگم هزار بار این کار و کردی و دیدی بهت نمیاد بازم امتحان کردی؟آره میدونم ولی وقتی موچین بدست میرم جلوی آینه یک وسوسه مبهم میاد سراغم که میگه چندتای دیگه آهان ،یکی دیگه هم اون بالاست...ر استی چند روز پیش دیدم هاچ زل زده صورت پسرک رو نگاه میکنه با لبخند میگم چی شده میگه موهای وسط ابروش ناپدید شدن. حال پسرک هی با شوخی و خنده موضوع رو انکار میکنه و معلومه که خجالت کشیده و اخرش میگه نشسته بودم با دست کندمشون. نگاه میکنم میبینم که آره موهای ریز کوچولو از پوست بین دوتا ابروش زدن بیرون. لبخند میزنم.میگم مرتب کردن ابروها برای مردها هم اشکالی نداره تا وقتی که دخترونه بنظر نیاد. فقط مواظب باش ابروهاتو خراب نکنی. یادم میاد ١٣-١۴ سالم بود و ابروهامو کمی برداشته بودم. بعد هرکس میپرسید میگفتم که با دست کندمشون.
انگار که ابزار جرم تاثیری توی تخفیف جنایت داره.
امروز اومدم اینجا قصدم نوشتن نبود ،کامپیوتر روروشن کرده بودم و توی مسیرم برای خوردن شیر و سریل بودم که حس کردم دلم میخواد بنویسم . نه مثل اون موقهایی که چیزی برای نوشتن هست،مثل اون موقهایی که فقط دلت میخواد بنویسی.
دیشب خواب یک ساختمان قدیمی رو دیدم که ما طبقه دومش بودیم. بعضی از قسمتهای ساختمان پوسیده شده بود،من کلنگ برداشتم و قسمتهای پوسیده رو خراب کردم. بعد دیدم که بعضی جاها زمین زیر پاهامون تکون میخوره.میفهمم که انگار اون قسمتهایی که خراب کردم یکجورهایی مهم بودن،مثلا ستونهای ساختمون روشون بناشده بوده . مامان با عجله میاد سعی میکنه با چیدن آجر روی هم ستون بسازه تا ساختمون سراپا بمونه اما نمیشه.بعد یکهو پسر عمه ام رو میبینم با مامان و بابا. مامان میگه خیلی بد شد نرفتی دیدنش.نتیجه میگیرم که حتما عمه فوت کرده.
این عمه من بیشتر از 90 سالشه و توی همه فامیل سمبل پیریه و سلامتی. وقتی زنگی میزنم ایران یکی درمیون حالشو میپرسم. حتی پسرک که اونو اصلا یادش نمیاد به چشم یک " پدیده "بهش نگاه میکنه و هرچند وقت یکبار میپرسه همه "ب" هنوز زنده است ؟ من میگم آره و اون میگه اگر فقط چند سال دیگه طاقت بیاره 100 سالگی رو میبینه .عمه ام جوون که بوده موهای خرمایی بلند داشته و چشمهای درشت شرقی یک چیزی تو مایه جوونیهای حمیرا، تا همین چند سال پیش توی یک خونه نقلی زندگی میکرد توی کوچه پس کوچه ها ی قلهک با حیاط کوچولو پر از گل و گیاه که دیوارهاشو چسب(اسمش همین بود) پوشونده بود. خونه نقلی و تمیز درست مثل خونه پیرزن قصه که حیونها توی شب بارونی بهش پناه میارن. انبار خونه اش پر از ترشیهای و مرباهای مختلف بود و زمستانها اگر میرفتی خونه اش حتما برات شلغم درست میکرد...آخ یادش بخیر.
10 دقیقه مونده به 9،هوا آفتابی و قشنگه،برم اول کاسه سریل و شیر بعد هم اونهمه ویدئوی تلنبار شده و درسهای نخونده.
دلم برای
دلم برای همه دوستیهای فراموش شده ،طرد شده، رها شده و به بن بست رسیده تنگ شده،.چه اونهایی که میتونست ادامه پیدا کنه و چه اونهایی که نمیتونست.به عقب که نگاه میکنم یک عالمه زنجیر پاره پشت سرمه.
آدمها بعضی هایشان عجیبند. وقتی با محبت بطر فشان میروی عقب عقب میروند، وقتی با بیتفاوتی عقب عقب میروی،بطرفت میایند.
سوپربال
هوا آفتابی و نسبتا گرمه. میخواستم برم پیاده روی اما یادم اومد که بهتره اول برم خرید. دیشب هاچ اعتراض میکرد که چرا خوراکییهای" غیر سالم" تو این خونه پیدا نمیشه ومیگفت لابد موقع تماشاکردن سوپربال هم بایدپرتقال و انگور یخ زده بخوریم(من عاشق میوه های یخ زده ام امتحان کردین؟ )
"سوپر بال " یا بازی نهایی دو تیم فوتباله که برای آمریکاییها خیلی مهمه. از مدتها قبل کانالهای مختلف تلویزیونی از مسابقه ها، تا برنامه های آشپزی و اخبار هول این واقعه میگرده مثلا توی برنامه های آشپزی یاد میدن که چی بپزیم که سوپربال پارتی فوق العاده ای داشته باشیم .. .برم یکمی تخمه بگیرم و آجیل شیرین شاید هم کمی پاپ کورن و چیپس. حالا بگذریم که هیچکدوم ازما علاقه ای به فوتبال آمریکایی نداریم و اصلا برامون مهم نیست که کدوم تیم میبره. به این میگن اثر جمع نه؟
بابا
بابا بشدت مریض بوده و اونا اینو به من نگفتن.اونقدر مریض که دکترهاتقریبا قطع امید کرده بودن.این درست همون موقعهای بود که توی خواب دیده بودم که خواهرم "س" میگه" ترانه بابا زیاد حالش خوب نیستها". بابا خیلی ضعیف شده و باید دائم کسی پیشش باشه ،ولی اون از این موضوع عصبانیه و دلش میخواد مستقل باشه . همه نگرانن اونقدر بهانه بگیره که این پرستاره هم مثل قبلیها بگذاره و بره .بابا جسمش ضعیف شده ولی روحش بدجوری سراپا ایستاده. سرحاله و هنوز با همه شوخی میکنه ،من گریه میکنم پسرک سرم رو میزار رو سینه اش میگه "الان که بابابزرگ حالش خوبه نگران نباش." من نگران نیستم. من میدونم که زندگی چرخه ایه که از یکجا شروع و به یکجا ختم میشه.من غمگینم و توی قلبم نسبت به روحی که یک عمر ستایش کردم عمیقا احساس محبت میکنم و دلم میخواد یکجوری خوشحالش کنم.اگر تهران بودم میرفتم براش یک عالم گلدون بگونیا و چیزهی دیگه میخریدم و میگذاشتم توی گلخونه اش. بعد هم کنارش مینشستم و ازش میخواستم خاطرات مدرسه روسها و شیطنتهای دانشکده افسریش روبرای هزارمین بار برام تعریف کنه و با علاقه گوش میدادم. اونجا هیچکس مثل من بلد نیست چطور خوشحالش کنه.
چه فر قی کردیم؟
حالم همچنان خوبه و وقتی به چند ماهه گذشته نگاه میکنم میبنم خیلی از روزهایی که گذشت اصلا خوب نبودم و فکر میکردم که تقصیر شرایطه .نه اینکه بگم بیرون همه چیز عالیه نه، موضوع سر انرژِی حیاتی و میل به زندگیه. آدم وقتی حالش خیلی بده، تشخیصش راحته ولی وقتی که خفیف و مزمن شد بهش عادت میکنه و باور میکنه که علت "بیرونه " بعد، انرژِی منفی که با خودش اینور و اونور میبره شرایط بیرونی رو هم از اونی که هست هم بدتر میکنه و این دور باطل ادامه پیدا میکنه.
خب آدم غمگین و دلتنگ هم میشه ولی غم و دلتنگی با افسردگی فرق میکنه افسردگی وقتیه که شور زندگی کم میشه وامید و dreamهامون رو موقتا گم میکنیم .وقتی چیزی نیست که فکر کردن بهش ضربان قلبمون رو تند و بدنمون رو گرم کنه، یعنی کمی تا قسمتی افسرده ایم.
چرا وقتی بچه ایم از چیزهای کوچک اونقدر خوشحال میشدیم.چه چیزی فرق کرده؟یکی از چیزهایی که فرق کرده میزان اطلاعات ماست که بهمون قدرت پیش بینی میده و این پیشبینی اون حالت رمز آلود و هیجان آور رو از اتفاقات دور و برمون میگیره.توی ذهن یک بچه برای رخ دادن حوادث بیرونی امکانات خیلی بیشتری وجود داره مثل چعبه های کادو پیچ شده ای که نمیدونه توش چیه. ولی ما از قبل میدونیم توی هرجعبه ای چیه یا اگر دقیق ندونیم با دودوتا چهار تا کردن میتونیم حدس بزنیم مرز ممکن و غیر ممکن رو تشخیص بدیم. از دید یک بچه برای جا شدن یک شی خیلی بزرگ توی جعبه کادو پیچ شده خیلی کوچک میتونه راهی وجود داشته باشه،برای ما که به ناممکن ایمان نداریم البته که نمیتونه
ما برای هرچیزی تعریف داریم. تجربه ما از دوروبرمون تجربه کلامیه منظورم اینه که وقتی با یک شی جدید برخورد میکنیم ذهنمون بکار میفته سعی میکنیم اون رو با اطلاعات قبلی ربط بدیم،تعریفش کنیم ما برای اینکه چیزی رو کشف کنیم لازم داریم تکه تکه اش کنیم. یعنی بجای اینکه حسش کنیم اون رو متلاشی میکنیم و زیر میکروسکوپ قرار میدیم. بچه شاید برای اینکه ابزارهای لازم طبقه بندی رو نداره یا به هر دلیل دیگه ای دنبال کشف یکپارچه و حسیه . روح زیبایی و معنی در همین یکپارچگیه نه در لاشه تکه تکه شده و زیر ذره بین ما.خب منظورم از این حرفها اینکه که گاهی اگر بتونیم ذهن رو متوقف کنیم و فقط حس کنیم میتونیم کمی از اون احساس گم شده ،کمی از اون رمزالودگی کمی از اون امید مبهم به ناممکن رو مثل دوران بچگی رو دوباره تجربه کنیم.
اومده بودم همین رو بگم
نمیدونم خوردن زعفران حالم رو خوب کرد یا قرصهای سنت جان یا اعتراف به اینکه هنوز دوستش دارم( وقتی دوستش دارم حالم خوبه یا وقتی حالم خوبه دوستش دارم؟) شماها هم اگر حالتون خوب نیست شروع کنید روزی نوک قاشق زعفران رو توی آب حل و مرتبا واقلا بمدت یک ماه نوش جان کنید،ضرری نداره.شاید هم علت خوب شدنم این کورس جدیده. خیلی مهمه که آدم کشف کنه که چی دوست داره خیلی هیجان انگیزه اون چیزهایی رو یاد بگیره که براش واقعا جالبن.منکه کلا یادم رفته بود که میشه درس رو هم دوست داشت.اسم تجزیه و تحلیل عملی رفتار بگوشتون خورده؟ applied behavior analysisسه تاکورس که روی هم ١٠کردیته.غیر از امتحانات آخر هر ترم بقیه اش بصورت آنلاین هست .شب اول و شبهای بعدش از خوشحالی اینکه چیزی پیدا کرم که دوست دارم خوابم نمیبرد و تخیلاتم من رو تا اون دور دورها میبرد.در عوضش دیشب خوب خوابیدم از اون خوابهایی که خستگی رو از همه سوراخ سمبه های فکر آدم پاک میکنه.وامروز با اینکه برف همه جا رو سفید کرده و تمام روز خونه بودم و با اینکه سرعت اینترنت کند شده و ساعتها وقتم پای تلفن با کارمندهای ورایزن(شرکت اینترنتی ما)تلف شد، وبا اینکه هاچ توی محل کار با خانم سوپروایزیر بطور جدی مشکل پیدا کرده ، حالم خیل خوب بود.فقط اومده بودم که همین رو بگم.
دلم
دلم برای اون اتاق آبی تنگ شده. آبی آسمونی نبود. آبی نفتی بود وگرم و رنگها چقدر زنده و همه چیز چقدر واقعی،واقعی تر از خود واقعیت.دلم برات خیلی تنگ شده تو چی؟
وقتی که...
دلم نوشتن میخواهد و این یعنی که دارم خوب میشوم؟دلم میخواهد برای هیچکس لباس خواب سرخابی جدیدم را بپوشم و برای هیچکس روبدوشامبر همرنگی را که تازه توی حراجی خریده ام بپوشم و برای هیچکس زیبا بنظر برسم.
دکتر محبوب من چشمهای مشکی و درشتش را از آنچه بودهم درشت تر کرد و در مقابل بهانه گیریهای بی پایان من گفت: بهشون عادت نمیکنی،قسم میخورم"و من از صداقت کودکانه اش خنده ام گرفت یعنی آدم افسرده هم میتواند خنده اش بگیرد؟
هاچ گفت دکترکه نباید حسemphatyداشته باشد.نمیدانم شاید برای همینemphatyزیادی ست که اینهمه که دوستش دارم یا بخاطر صراحتش یا اینکه فارسی را اینهمه بامزه حرف میزند یا بخاطر اینکه لباسهایش هیچکدام بهم نمیاید، یا بخاطر اینکه وقتی نگاهت میکند انگار همه چیز را ازقبل و بدون آنکه سوال اضافه ای کند میداند. قول دادم اما قرصهایی را که گفته بود مصرف نکردم. بجایش روزی 3 بار قرصهای اورکانتری را که قرار است جای mood بد راباmood خوب عوض کند مصرف میکنم وروزی 30 میلیگرم زعفران که قرار است مثل قرص پروزاک عمل کند بدون آنکه side effectداشته باشد و روی تردمیل اونقدر راه میروم تا عرق از هر گوشه صورتم سرازیر شود و بعد از همه اینها حالم خوب است.دکتر محبوب من معتقد است که افسردگی مثل شعله کوچکیست که یک جایی وجود دارد و مشکلات و شرایط بیرونی فقط آن را مشتعل تر میکند.من نمیدانم با آن شعله کوچک چکار کنم اما میدانم چطور میشودجلوی اشتعالش را گرفت.
وقتی که من افسرد ه ام همه چیز را سیاه و سفید میبینم و همه امکانات بین راه را نادیده میگیرم ، اگر نتوانم همه را داشته باشم ،آنچه را هم که باقیمانده خراب میکنم.وقتی که من افسرده ام فکر و منطقم همه زهر آلود و مغرض آنه است و خودم این را میدانم. وقتی که من افسرده ام خودم رایکسره به آن موجودکمال طلب و سرزنشگر تفویض میکنم.میشوم خود خود همانی که همیشه سعی کرده ام که نباشم اما در عمق وجود میدانم که هستم....
بهمون اندازه تنها تر
هیچ دقت کردین وقتی مسئولیت احساسات و زندگی خودمون رو بعهده میگیریم چقدر آزاد تر میشیم و بهمون اندازه تنها تر؟ خب همین الان کشف کردم کسی تحمل آزادی رو داره که تحمل تنهایی رو هم داشته باشه.
پارک آبی
دیشب خواب یک پارک آبی رومی دیدم.من بودم و پسرک،مامان هم بود.از سرسره آبی با لذت وشادی سر میخوردیم پایین. به مامان اصرار میکنم که اونهم سر بخوره و بیاد پایین و اون میگه که نمیتونه.
توی یک صحنه دیگه مامان سراغ "م" رو میگیره. بدون اینکه وارد جزئیات بشم فقط میگم "خیلی وقته ازش خبری ندارم." میگه" آخ طفلکی ، چرا یک زنگی بهش نمیزنی؟"
طبیعتا معنیش این نیست که مامان از اون دنیا نگرانمه و داره تشویقم میکنه که با "م" تماس بگیرم. فکرهای روزمره با هم دیگه قاطی شدن و این سناریو نوشته شده، به همین سادگی.
پ.ن: زنگ میزنم که وقت مشاوره فردا رو کنسل کنم.صداش پای تلفن اونقدر مهربونه که یک لحظه تردید میکنم ولی خب، مهربونی تنها که کافی نیست، هست؟ حالا نشستم هی عکسهای درمانگرها رو توی سایتشون نگاه میکنم و فکر میکنم حالا باید همه حرفهامویکبار دیگه تکرار کنم.انتخاب کردن سخته. اصلا شاید بگذارمش برای یه موقع دیگه. فعلا که خوبم.
تشخیص اولویتها مهمه.و من میدونم که اولویت شماره یک چیه.یه کمی انرژی کمی تمرکز واراده..جایی میفروشن؟
زیر دونه های درشت برف
نیم ساعت زیر دونه های درشت برف قدم زدیم. گفتم "من دارم میرم پیاده روی کسی با من میاد؟ هاچ گفت صبر کن منم میام. تعجب کردم، اون از اون آدمهایه که توی روزهای غیر برفی هم ترجیح میدن با ماشین برن پیاده روی.فهمیدم اومده چون اگه نمیومد نگران میشد که نکنه مثلا توی برف زمین بخورم یا سرما بخورم یا نمیدونم نگران چه چیز دیگه ای میتونست بشه .خیس و برف آلود تا دیلی گریند رفتیم روی دوتا مبل غول آسای چرم قهوه ای کنار شومینه نشستیم و دوتا قهوه داغ و یک قطعه چیز کیک رو شریکی خوردیم. اون فقط از محل کارش حرف زد، هیچ چیز رمانتیک نبود ولی به من خوش گذشت،برف قشنگ بود،قهوه داغ کنار شومینه خوب بود و خوشحال بودم که باهامه و اینها یعنی اینکه دارم یاد میگیرم انتظارات غیر واقعبینانه نداشته باشم.
چهارشنبه دوباره وقت مشاوره دارم. دارم فکر میکنم که کنسلش کنم یا نه.اوندفعه Gwen (خانم تراپیست )حرف بامزه ای زده بود. در مورد دینم پرسیده بود و اینکه چطور عبادت میکنم. من گفته بودم spritual هستم ولی آداب و رسوم مذهب خاصی رو برای دعا و نیایش دنبال نمیکنم. پرسیده بود خب پس کدوم خدا رو عبادت میکنی؟ گفتم مگه چند تا خدا داریم؟ گفت ببین خدای مسلمونها الله هست خدای مسیحیهاGod هست.." اسم چند تا خدای دیگه رو هم گفت که یادم نیست.گفتم،من فکر میکردم که خدا یکی هست فقط اسمهای مختلف روش میگذاریم. گفت نه خداهابا هم فرق میکنن هر گروهی یک از خداها رو عبادت میکنن. توی دلم خنده ام گرفت از حرفش. کمی در مورد اهمیت عبادت دسته جمعی حرف زد گفت میدونم که شما مسلمونها برای عبادت جمعی به temple میرید ولی خب اینجا که temple نیست. میتونی بری church تازه اونجا کلاس انجیل مجانی هم هست که میتونی استفاده کنی...میخواستم بگم ما به معبد نمیریم به مسجد میریم در ضمن چند بار بگم من مذهبی نیستم، و اگه مجبور باشم مذهبی رو انتخاب کنم ممکنه بودایی باشه ولی مسیحیت نیست،...حوصله توضیح دادن نداشتم،فقط گفتم باشه در موردش فکر میکنم ....مطئن نیستم این خانم چقدر از راه رو میتونه با من بیاد.شاید جلسه دیگه رو هم امتحان کنم.
فردا ظهر اباما رسما سوگند میخوره و مقام ریاست جمهوری رو بعهده میگیره.نمیدونم چه چیزدراین مرد هست که بیشتر از همه تاثیر گذار و هیجان انگیزه. اینکه سیاه پوسته؟ اینکه سخنران فوق العا ده ایه؟ یا بحرانی بودن شرایط و اینکه مردم در وضعیتی هستند که نیاز به باور یک ناجی یا اسطوره دارن؟ نتیجه هرچی که هست فعلا که قشنگه .حسودیم میشه به مردمی که اینقدر رئیس جمهورشون رو دوست دارن.
نظرات ()
