پس ورد
اگر از این به بعد بعضی از یادداشتها رو خصوصی مینویسم فقط علتش اینه که نمیخوام بعضیها از دنیای واقعی بخوننشون. اگر کسی دوست داره و حوصله اش میاد که یادداشتهای خصوصی من رو بخونه لطف کنه آدرس وبلاگش رو بگذاره تا با کمال میل پس ور رو براش بفرستم.
ببخشید اگرممکنه از این وضعیت خوشتون نیاد.
سایکو تراپی
وقتی هاچ پرسید" قرصها تو خوردی" حتما باید توی لحنش چیزی بوده باشه که اینقدر عصبانی شدم.اگر پرسیده بود که اون قرصهاتو خوردی؟یا قرصهایی که دکتر داده خوردی یا هرچیزی دیگه ای فرق میکرد . ولی توی "قرصهاتو خوردی" یکجور بدجنسی بود،یا اینکه من حس کردم که هست. آرومترکه میشم با لحن مهروبون تری میگم"فعلا تصمیم دارم همون آورکانتر ها(قرصهایی که نیازی به نسخه دکتر ندارن) رو مصرف کنم به اضافه سایکوتراپی و چیزهای دیگه."
خونه اش قدیمی بود.خودش هم همینطور. هم نقش منشی رو بازی میکرد و هم تراپیست. فکر کردم حتما طبقه بالا زندگی میکنه و طبقه پایین کار. عکس پسرش رو که روی دیوارمیبینی حساب میکنی که نمیتونه بیشتر از 45-50 سالش باشه ولی چروکهای صورتش میگن که میتونه.لاغره، شلوار استرچ مشکی چسبون پوشیده با یک پلور بافتنی خاکستری- سفید نقشدار که روی باسنش رو میپوشونه. موهای بلوندش روکه به سبک دهه 80 تکه تکه زده تا روی شونه هاش میرسن . من بدون اینکه بدونم چرا کاپشن مشکیمومحکم چسبیدم. میتونم بگذارمش روی صندلی بغلی یا حتی آویزونش کنم ، وقتی برای پر کردن فرم صدام میکنه توی دفترش باز هم کاپشن مشکیم رو محکم چسبیدم. اشیای دور و برم رو یکی یکی ورانداز میکنم. به خودم میگم اگر من بودم اینجا حتما خیلی قشنگ تر بود. یک فرش ماشینی دراز و کهنه کچکی توی راهروی ورودی انداخته شده بود .کجیش ازروی شلختگی نیست، جرمش اینه که چند اینچی اضافه قد داره و تنها اینجوریه که توی راهرو جا میشه، دلم براش میسوزه. یک بخاری برقی کوچک رها شده یک گوشه، یک گوشه دیگه یک کاناپه با روکش چهار خونه درشت کرم و مشکی.من قراره روی اون دراز بکشم ؟ دیوار مقابل خردلیه یک نقاشی گل تقریبا بیریخت کنار یک اگهی تبیلیعاتی فیلم مصائب مسیح ،چه بیربط انگار همه چیزهایی اضافی دنیا که بدرد کسی یا جایی نمیخوردن اینجا جمع شدن اینها همه یعنی که اون اینجا رو دوست نداره؟کارش رو چی، دوست داره؟ برای صدمین بار.یاد خانم پیری میفتم که شب سال نو توی داون تاون دیسنی ویلچرش رو با چراغهای رنگی تزئین کرده. فکر کردم که اون حتما ویلچرش رو دوست داره.مامان من چی؟ هیچوقت عصا شو دوست داشت؟ میریم طبقه بالا.میفهمم که اینجا خونه مسکونیش نیست . یک گوشه اطاق یک خانه عروسکیه وهر گوشه پر از عروسکهای پشمالو ، حتما برای بازی درمانی ازش استفاده میشه .درحالیکه به آقای "د" و واحد بازی دارمانی دانشکده فکر میکنم ،.خرگوش بی رمق صورتی رنگ رو از مبلی که بهم تعارف کرده بطرف خونه عروسکی پرت میکنم. همینجاست که من قراره حرف بزنم...
زندگی با همه امکاناتش
احساس میکنم تغییرات خوب داره شروع میشه. احساس میکنم دارم از پیله میام بیرون.تکمه play رو فشار میدم و زندگی از حالت pauseخارج میشه.زندگی با همه امکاناتش...
باز هم خواب نوزاد
باز هم این خوابها،این خوابهایی که هی تکرار میشن. با فاصله زمانی چند سال ، چند ماه و حالا توی یکی دو هفته اخیر این چهارمین باره اونهم دو خواب در یک شب.توی خواب اولم، اون نوزاد بچه خودم نبود ولی نگرانش بودم.یک جا مهمون بودیم، شیر آب طبقه بالا باز مونده بودو آب از روی پله های سرازیر بود.با عجله خودم رو به اتاقش میرسونم سقف ترک خورده و هر دم میره که روی سر هردومون خراب شه . با عجله از توی گهواره برش میدارم ،هر دومون به سلامت نجات پیدا میکنیم.
توی خواب دومم اون یک پسربچه ۴-۵ ساله شادو بسیارزیباست که با چشمهای سبز و بازیگوش در آغوش پدرش لم داده.من رو که میبینه میخواد بیاد توی بغلم. از دیدنش بشدت احساس محبت میکنم میخوام بغلش کنم ولی میبینم که دستهاش چرب و آلوده ست ،بشوخی سعی میکنه دستهاشو با لباس من پاک کنه ،کشون کشون بطرف دستشویی میبرمش دستهاشو میشورم ، میام بغلش کنم ولی از صدای زنگ تلفن از خواب میپرم.هر چی سعی میکنم بقیه خوابم رو ببینم نمیشه.
کاش میدونستم این خوابها چی میخوان بگن.این که بخشی از وجودم نیاز به توجه و نگهداری بیشتری داره؟خب بله ولی عملا باید چی کار کنم؟بعد هم خب چرا این پیامها واضح و روشن به من نمیگن که چکار کنم؟
چیزی که تکرار میشه یک بچه است که معمولا یک نوزاده و گاهی هم یک پسربچه . این نوزاد گاهی بسیار باهوش و خارق العاده است ، میتونه فکر دیگران رو بخونه یا مساله فیزیک حل کنه یا توی گهواره حرف بزنه... این نوزاد گاهی آسیب دیده و مجروحه ،جونش در خطره و احتیاج به کمک داره. اون چیزی که توی همه خوابها مشترکه احساس محبت و عشق و حس حمایته.
بی سر و ته از سر بی خوابی...
اون خانم توی مهمونی که هیکلش مثل باربیه و پیراهن تریکو مشکی کوتاه پوشیده بود ،دختر خاله همکلاسی دانشکده ام درومد. تازه از همه مهمتر ، هم اسم منه .فکرش رو بکن، یک سال توی یک شهر زندگی کرده باشی و فکر کرده باشی خودت و شوهر ت تنها ایرانیهای اونجایین بعد یک جورایی تصادفا پات باز بشه به یک مهمونیی که از در و دیوارش ایرانی میباره.با این کشف جدیدش، قیافه ش شده بود مثل آلیس در سرزمین عجایب با این تفاوت که موهاش صاف نبود ، فردار بود و تا پایین گوشش میرسید .بدون اینکه فکر کنم گفتم خوش بحالت که موهات فرفریه ، نمیدونم چرا اما، دروغ گفتم، موهای صاف خودم را دوست دارم .
درسته که اون همکلاسی دانشکده ام آدم محبوبی نبود، ولی فکر اینکه کسی همون 4 سالی رو تجربه کرده که تو و همون آدمها و همون خاطرات.. و چقدر هم نزدیک .انگار که 4 سال از زندگیتو از توی ریسایکل بین کشیده باشی بیرون، انگار که زمان حال رو با گذشته دور وصله پینه کرده باشن و مهم نیست که این وسط بر هریک از ما چی گذشته.و ظرف چند دقیقه پرونده جمعی از همکلاسیهام که با جزییات کامل شکستهای عشقی و موفقیتهای شغلی جلوی چشمم ورق زده شد.
راستی به چهره آدمها توی مهمونیها دقت کردین؟اینکه بعضی ها چقدر راحت میتونن حالتهای احساسی مختلف رو نشون بدن؟یک جور تسلط مادرزادی به عضلات چهره و حرکات بدن که اجازه میده هر وقت میخوان خودشون رو شاد،غمگین،علاقمند و حتی عاشق نشون بدن و بعد دیگه حتی لازم نیست فکر کنن خودبخود و به موقعش اتفاق میفته... بخودم میگم کاری نداره که خب یکم تمرین کن. کافیه چشمهاتو کمی گشاد کنی ابروهات رو تا حد امکان بالا بکشی و با دهان نیمه باز زل بزنی به دهن طرف مقابل. اگر سرت و هم گاهگاهی تکون بدی بد نیست. وقتی طرف لبخند میزنه تو هم لبخندبزن و و وقتی به جاهای غمناکش رسید ابروهاتو درهم بکش و چشمهاتو مملو از غم و اندوه کن و... اما نمیشه. گاهی وقتی طرف مقابل اینطوری نگام میکنه تعجب میکنم ، وسوسه میشم حرفم رو قطع کنم و بپرسم "واقعا این موضوع اینقدر برات جالبه؟ولی آخه چرا؟....
.
نظرات ()
