شاید
شاید این که اینطوری هستی اصلا تقصیر خودت نیست،شاید هم خیلی بیشتر از من سعی کردی. داریم همدیگرو تحمل میکنیم می فهمی ؟تحمل . ولی باور کن که نمیتونم ادامه بدم. نمی تونم و نمیخوام. آخه اینطوری دیگه هیچوقت نمیتونم توی روی خودم نگاه کنم،دیگه چیز نمیمونه که بهش افتخار کنم میفهمی؟
کاش میشد باهات حرف زد. من از این سکوت کشنده خسته ام.از حدس زدن که توی فکر تو چی میگذره..گاهی دلم میخواد یه بهانه ای پیدا بشه و دعواکنیم.شاید این تنها موقعیه که احساسات واقعیت رو نشون میدی و میشه بهت نزدیک شد.
مثل همیشه
خب تموم شد.برگشتیم سر جای اولمون. یک سه شنبه آفتابی دیگه که باید گلدونها رو آب داد و بطریهای پلاستیکی و مقواها رو گذاشت دم در.
چیزهایی که برای بعضی ها غریزی و آسونه چرا برای بعضی های دیگه بطرز کشنده سخت و غیر ممکنه؟
میدونستین که برای بعضی ها نوازش دیدن هم به اندازه نوازش کردن سخته و این بعضی ها ناخوداگاه با دور کردن آدمها از روابط خیلی خیلی نزدیک فرار میکنن؟
دو نفری که راههای ارتباطی بینشون مغشوشه معمولا از رفتارهمدیگه غافلگیر میشن. وقتی آدم ندونه طرف مقابل توی چه حال و هوایی مجبوره از حدس و گمان استقاده کنه .برای همین در حالیکه برای یک طرف همه چیز معمولی و متمایل به خوبه ،طرف دیگه ممکنه درست لب پرتگاه یک تصمیمگیری خیلی مهم ایستاده باشه.
پ . ن : اونقدر سردمه که دلم میخواد خودمو با جنازه عشقم گرم کنم.
این آمدن این رفتنت...
فردا ساعت ۵ صبح تو میری و شنل پشمی قرمز گل دارت رو که گفتم قشنگه برام یادگاری باقی میگذاری.وقتی روی کاناپه دراز میکشی و من مثل سابق ابروهاتو برمیدارم ، زمان به عقب برمیگرده، انگار هیچوقت نرفتم ،فردا هم که میری و منو و تنهاییمو اینجا جا میگذاری انگار که هیچوقت نیومدی و اومدنت فقط یک توهم ۴ روزه بوده . راستی چشمهای تیز بینت تو تونست غم بزرگم رو از پشت خنده ها و شوخیها م ببینه؟تنهاییمو چی،دیدی؟ ۴ سال میشد که هاچ تو و بچه ها رو ندیده بود.خانواده تو دیگه نصفه شده،حالا تو هم مادری و هم پدر.شایدبچه ها از دیدن هاچ دلشون گرفته باشه شاید هم دلشون برای اون روزهاییکه که همه دور هم جمع میشدیم تنگ شده باشه.میگم جای امید (شوهرت )چقدر خالیه،تو به شوخی اخم میکنی و میگی اصلا هم نیست .
هاچ با توخیلی مهربونه و من فکر میکنم که این بخاطر منه؟یا بخاطر خود تو؟یا از روی حسابگری و دو تا چهار تا کردنهای همیشگی؟کاش یکی از اون دوتای اول باشه.
ساعت رو برای ۵ صبح کوک میکنم تا ازتون خداحافظی کنم. از حالا دلم برای همه چیز تنگ میشه.
سلام.موفرفری و بچه هاش برای ۴ روز پیشمون هستن و ۳ شنبه صبح برمیگردن تورنتو .
اگر کم اینورا پیدام میشه برای همینه.
بعدا براتون تعریف میکنم.
مواظب خودتون باشین.
آی سرم
سر م چند روزه درد میکنه،اما قرص نمیخورم. اگه دلم درد میکرد یا یا جای دیگم اصلا تردید نمیکردم اما برای سر درد نه.نگران عوارضش نیستم ها فقط فکر میکنم خودم باید خوبش کنم، اگه عضلات سرو صورتم رو شل کنم و خودم رو ریلکس کنم خوب می شه،یکجورایی برام زور ازماییه. هاچ بهم می خندده میگه مگه دوران غار نشینیه ؟شب کنار تختم مسکن می زاره،قرصه تا ۲ روز بعد دست نخورده میمونه ولی من هنوز سرم درد میکنه.
از کتابخونه ۳ تا کتاب گرفتم.سه تایی جلداشون براق و خوشگله به اولی نگاهی میندازمBecome a better you،پر حرفهای تکراری همیشگی، نمیدونم این جچوری از لیست Best sellrersسر در آورده. میرم سراغ دومی: Water for Elephents همون چند جمله اولش جذب میکنه، م م م آره همینو میخونم. سومی رو هم دیگه باز نمیکنم ببینم چیه، اسشم اینه: Seventh Heavenکسی شنیده؟
با برنج قهوه ای و سبزی تازه سبزی پلو درست کردم. بدجوری بهداشتی شدیم این روزها.کار به جایی رسیده که حتی هاچ دیروز داشت کالری روی پاکت پاپ کورن رو چک میکرد که من پقی زدم زیر خنده همون هاچی که روز قبلش بود دوتاپاکت غول آسای چیپس خریده بود و من دعواش کردم انگار که ماده مخدر اورده خونه..
خواهرم که رفته توی خط قلسفه fen shui میگه گذاشتن آینه دم در ورودی خوبه اما نگهداری کاکتوس توی خونه اصلا خوب نیست،بجاش بامبو بگذار که سبمل برکت و ثروته خار هم نداره ،من هم توی دلم به فلسفه ای که بخواد کاکتوسهای قشنگ من رو از خونه بیرون کنه دهن کجی میکنم.
شکوفه ها
سلام . صبح شنبه است.دارم عزمم رو جزم میکنم که برم پیاده روی. چکار سختی. اولی ازهمه اینتخاب لباس مناسب. هوا چطوره؟سرده یاگرمه؟با اینترنت چک میکنم میگه ۱۲ درجه یعنی که گرمه ولی در و که باز کردم یه کمی سرد بود. خب باید یک جاکت بردارم ولی جاکت جیب دار یا اینکه اون کیف کمری که توش پول بزارم و کلید و سلفون. بعد راه بیفتم. همون مسیر همیشگی. اگرزرنگ بودم میرفتم پارک. شاید بعدا. اولش سخته . مخصوصا وقتی مدت طولانی نرفته باشی. بعد راحت میشه. اتومات میشه. همه جاپر شکوفه شده ولی شکوفه هاش یه جواریی بیمزه ان. زیادی صاف و صوفن انگار دور درختارو قیچی کرده باشن.مثل درختهای نقاشی میمونن. انگار یک بشقاب گذاشته باشن و دورش رو کشیده باشن گرد گرد. ولی توشون تک و توک از اونا که من دوست دارم هم پیدا میشه. این سفیدها باید سیب باشند. اون صورتیها گیلاسن. چند وقته دیگه جشن شکوفه سیبه. مردم میان تولد این شکوفه ها روجشن میگیرن. رژه میرن میخونن و میرقصن. درخت باید یکمی وحشی باشی. باید یکمی بی قاعده باشه. مثل آدمها. از آدمهای صاف و صوف که همیشه همه کارشون از روی حساب و کتابه و مو لای درزشون نمیره بدم میاد.نمیدونم شاید هم بهشون حسودیم میشه.آره درخت باید وحشی باشه. عاشق درختهای وحشیم. مخصوصا وقتی شاخه هاشون عریانه.
از خونه عکس میگیرم. مثل بزرگ شدن یک بچه. مبلها بدون کوسنهای نارنجی،حالا با کوسنهای نارنجی.حالا دیوار رنگ شده. م م م . بد هم نیست.
از دیروز که موهامو بطرف بالا سشوار کشیدم حس میکنم خوشکل شدم. چون حس میکنم خوشکل شدم واقعا خوشکل میشم.اینطوری انگار سرم فضای بیشتری رو اشغال میکنه .شده شبیه اون چند سال پیش که نپتون برام کوتاهشون کرده بود.
خب برم دیر میشه. انگار نذر دارم که بیام اینجا ....
بنویس به نام خدایت که وبلاگ را آفریدو به انسان تایپ کردن آموخت...
گفت : احتیاج به یک مشغولیت جدید د اری،چیزی که سرت رو گرم کنه و به اون فکر نکنی. چطوره یک وبلاگ بزنی؟
-بلد نیستم حوصله اش رو هم ندارم.
-من کمکت میکنم اصلا همین الان میسازیمش
-الان؟!!!
-.....
- تازه من تایپ فارسی هم بلد نیستم.
-کاری نداره یکی دو هفته ای یاد میگیری.
دوست من،چطور میتونم در جشن تولد یک سالگی وبلاگم به یاد تو نیفتم؟به تو که بدون هیچ انتظار و قضاوتی توی اون روزها کنارم موندی؟
وبلاگم یک ساله شد.توی این یک سال کلی آدمهای جدید با د نیاهاشون وارد دنیای من شدن و دنیامو بزرگتر کردن. دوستهایی که دوستشون دارم بهشون فکر میکنم و زندگیشون برام مهمه.توی این یک سال من صاحب خونه جدیدی شدم که کلیدش فقط دست خودمه. تو این خونه بلند بلند حرف میزنم،گریه میکنم ،میخندم. میدونم صدام بیرون نمیره.تو این خونه میتونم هرچقدر که دلم میخواد بد باشم.دوست من همه اینها رو مدیون تو هستم.
خیلی چیزهای دیگه هم یک ساله شد دلم نمیخواد برگردم به عقب و مرورشون کنم.یک سال گذشته برای من تجربه جدیدی رو بهمراه داشت.احساساتی که قبلا تجربه نکرده بودم، شرایطی که قبلا هیچوقت خودم رو توش تماشا نکرده بودم .خیلی از کلمات برام معنی پیدا کردن.حالا میتونم آدمهایی رو که درگیر شرایط مشابهی هستند درک کنم.کسی که دندونش هیچوقت دررد نگرفته ازکچا میدونه دندون درد چیه؟شاید فقط بتونه ادا شو در بیاره. ؟من اما دندونم درد گرفت،من دندونی رو از دست دادم هنوزهم جای خالیش اینجا توی دهنمه ،ا دیگه درد ندارم،خاطره درد اما چرا هنوز هست. گاهی بازبونم جای خالیشو پیدامیکنم ودلم براش تنگ میشه . ولی این درد با دندون درد و درد دندون کشیدن و یک زخم تازه فرق داره.
جدا شدن و از دست دادن همیشه دردناکه.هرچقدربا چیزی و کسی عمیق تر آمیخته باشیم، موقع رفتنش بیشتر از هم میپاشیم. میشه آمیخت و وابسته نشد و رنج نکشید؟ نه چون از دست دادن و درد کشیدن ریسک اولیه هر ارتباط انسانیه.اما شاید بشه اون ته ته ها معبدی ساخت و کسی رو بهش راه نداد.جایی مقدس فقط برای خود خودمون که به کسی تفویضش نمیکنم حتی اگر عزیزترین ها باشه؟یک منطقه ممنوعه که هیچ سیل و عشق و زلزله ای نمیتونه بهش نفوذ کنه؟شاید اینطوری رنج بکشیم اما از هم نپاشیم.
دوستهای خوبم ،وبلاگم یک ساله شد،تولدش مبارک.
پ .ن: در واقع یک سال از تاریخ وبلاگ نویسی من میگذره.۲ ماهی توی یک وبلاگ دیگه می نوشتم ولی بدلایلی نقل مکان کردم اینجا.
ما خنگیم؟
اولین ۱۳ بدریه که سبزه ها سبز و سر حال موندن، حالا کجا باید اندختشون؟شاید توی آب دریاچه. مردم حتما فکر میکنن دارم به ماهیا یا مرغابیها غذا میدم.
دندون درد ،از دیشب من رو از پاانداخته،به خودم میگم بهش فکر نکنم شاید اونهم بهم فکر نکنه و دست از سرم برداره. این دندون من آخه ماجراش طولانیه بگذریم...
موفرفری و پسرش ۱۱ آپریل برای یک سفر کوتاه ۴ روزه قراره بیان پیشمون دلم براش تنگ شده اما ا حساس دوگانه ای دارم که ،توضیحش سخته،...۱۲ آپریل تولد موفرفریه هم هست، باید براش یه چیزی بگیرم.
یاتونه گفته بودم که موفرفری داره عاشق رئیسش میشه؟ اون روز من بهش گفته بودم اگر در موردش با جزئیات کامل خیال پردازی کنی ، تخیلاتت بدون شک بوقوع می پیونده ؟خوب حالا بعد از ۴-۵ ماه رئیسش بهش زنگ زده و با صدای لرزون مستقیما در مورد احساساتش باهاش حرف زده ، یعنی که رابطه شون وارد مرحله جدیدی شده. هوارا...... یک جیغی پای تلفن کشیدم که نگو.
این مردهاهم موجودات عجیبی هستند نه؟ فکر میکنن ما علم غیب داریم وانتظار دارند فکرشون رو بخونیم. مثلا همین رئیس موفرفری، بهش گفته: " یعنی تو از احساسات من مطمئن نبودی، آخه چطور میتونیستم واضح تر از این نشون بدم؟"خب شاید هم ما زنها یک مقدار متنابهی خنگیم شاید احتیاج داریم مستقیم بشنویم تا خیالمون راحت بشه. این هاچ هم یکی از همین موجودات بشدت عجیبه.....برای دوستم موفرفری خیلی خوشحالم انگار این اتفاق داره برای خود من میفته . بهترین اتفاقها رو براش آرزو میکنم چرا که واقعا سزاوارشه.
دیگه فعلا همین. من برم لباسها رو از تو ماشین لباسشویی در بیارم .مواظب خودتون باشین ، سیزده بدر خوبی د اشته باشین و سبزه ها رو به جای منهم گره بزنین.
درخت کوتاه قد من
امروز نزدیکیهای واشنگتن یک IKEA ( یک فروشگاه سوئدی الاصل مخصوص لوازم خونه و دکوراسیون) گیر آوردیم و من و بچه هاچ انگار که بعد از ۳ ماه دوری وارد سرزمین آبا و اجدادیمون شدیم. از دیدن چینیها کره ایها ،هندیها و .. ذوق زده شدیم. با اینکه به بزرگیهIKEA تورنتو نبود ولی من داشتم میمردم از خوشی.دلم میخواست لابلای سبدهای جصیری و گلهای مصنوعی غلت بزنم و هیچوقت بیرون نیام. گاهی فکر میکنم توی یکی از زندگیهای قبلیم احتمالا نی بودم یا یه جورایی با حصیر و سبدهای حصیری نسبتی داشتم .جصیرکه میبینم هول میشم ، امروز هم دلم میخواست همه ر و با خودم بیارم ولی به جا ش سه تا ارکیده غول پیکر سفید خریدم با یک گلدون خیلی خیلی قد بلند براشون و یک گیاه طبیعی خیلی خوشگل که اسمش رونمیدونم یک درخت قد کوتاهه با برگها ی کوچولو که خیلی نگرانشم واصلا دلم نمیخواد خشک بشه و دیگه یک پوست گوسفند کوچولوی سقید هم خریدم... خونه هم که اومدیم کلی وقت صرف کردم تا جای مناسبی برای همه چیز پیدا کنم و نتیجه خیلی خوب بود.
من حالم خوبه؟ یعنی واقعا حالم خوبه؟ اگر آره پس این احساس خوشبختی بدون دلیل ازکجا اومده؟ این شادی مبهم؟دقیقا مثل روزهای اولی که آدم عاشق شده ولی خودش هنوز نمیدونه که عاشق شده فقط حس میکنه همه چیز یک جواری دیگه ای خوبه.نه اصلا ربطی به رابطه من و هاچ نداره.. نمیدونم هرچی که هست کاش زیاد بمونه. هرچی که هستی لطفا زیاد بمون.
یک روز دیگه
سلام صبج شنبه است و اینجانب با صورت نشسته و موهای شونه نزده مستقیما از رختخواب نامرتبم اینجا جلوس فرموده ام ،نمیدونم وقتی چیزی برای گفتن ندارم اصلا برای چی میام ؟ شاید برای عقب انداختن پروسه یک روز معمولی تا حد امکان. طبیعتا باید الان د وش میگرفتم ،موهامو سشوار میکشدم ،یک صبحونه سبک و اگر دختر خوبی بودم پیاده روی توی این هوای فوق العاده بهاری و اگر نبودم مقدارمتنابهی وقت تلف کردن توی خونه یا فروشگاهها ،تا ظهر که هاچ بیاد و برای نهار بریم بیرون .دیروز اما دختر خوبی بودم.تقریبا همه لیست بلندبالایی که برای روزم نوشته بودم کامل شد و دیدم آدم در روز چقدر کار میتونه انجام بده که بطور طبیعی نمیده.کلی از کارهای خورده ریز از قدیم جا مونده رو انجام دادم.کی کتاب از کتابخونه سفارش دادم، گلدون خریدم و سبزی خوردن کاشتم. رنگ خریدم و دوتا از دیوارهای هال رو که پشت تلویزیون واقع شده نارنجی آتشی کردم. کم چیزی نیست که ،حالا اینطوری چشم انداز زندگیمون بجای سفید نارنجیه آتشیه. حس میکنم زندگی مثل ماسه های لب ساحل میمونه و از لای انگشتها م آروم آروم میریزه و من برای نگه داشتنش کاری نمیکنم.حس میکنم توی یک قلعه زندگی میکنم ،قلعه ای که من رو از زندگی روزمره آدمهای اطرافم حتی هاچ دور میکنه. زندگی واقعی با دلهره ها و خستگیها خو شحالیهاش. دلهره صبحها از خواب بیدار شدن برای به موقع رسیدن ، روزهای هفته رو شمردن و خوشحالی جمعه ها به امید رسیدن به شنبه ها، میدونم ساعات ۴-۵ ،موزیک رادیو برای من وبرای کسی که خسته هم پای شهر به خونه برمیگرده یک معنی نداره و یکجور شنیده نمیشه. درواقع شرایط زندگی مختلف ، تجربیات حسی مختلف رو میسازه.
شده که ارتباط با آدمهای اطرافتون براتون به صورت یک وظیفه در بیاد؟ آدمهایی که باید بهشون زنگ بزنین اما نمیزنین ،حتی اونهای که به ظاهر خیلی نزدیکن ؟ من الان اینطوریم .توی این جامعه جدیدم و میدونم که باید ارتباطاتم روحفظ و تقویت کنم ولی حوصله نقش بازی کردن ندارم. این روزها تنها کسی که با میل بهش زنگ میزنم و حوصله اش رو دارم بهترین دوستم موفرفریه.( آخ مو فر فری عزیزم که مثل خودم نزیکی نمیدونی که چقدر دوستت دارم).وقتی فکرت مشغوله و یک عالمه حرف و نگرانی واقعی داری، وانمود کردن به اینکه همه چیز طبیعی و معمولی کار سخت و خسته کننده و بی فایده ایه حتی اگر طرف مقابل خواهرت باشه، وقتی قرار نیست که بفهمه چه فرقی میکنه؟
راستی شانه راستم و اون تکه های که یاد رفته بود کرم ضد آفتاب بزنم لکه لکه سیاه شده و پوست انداخته مثل مار.خیلی خنده دار شدم.
رودخونه
دیشب قبل از خواب نگران مردن بودم. اونهم نه یک مرگ معمولی. از اونهایی که آدم خیلی خیلی مریض میشه و بعد میمیره، اوناییکه آدم رو قبل از مردن از پا میندازه.شاید علتش سردرد شدید قبل از خواب بود.بعد شروع کردم به دعا کردن . اول برای خودم بعد هم برای هاچ و پسرم.داشتم دعا میکردم که خوابم برد. خواب دیدم: یه جایی هستم خارج از شهر .یک جایی بزرگ و خالی که تک و توک درخت و رودخونه هم داشت. با آمهای تکراری و حوادثی که ناگزیر هر روز تکرار میشدند. شاید اردوگاه ،شاید سربازخونه یا زندان.توی خواب یادمه که با تمام وجود دعا کردم زودتر از اون همه تکرار خلاص شم ،درحالیکه داشتم به آسمون صورتی نگاه میکردم به خودم میگفتم اگر چیزی رو از ته دل بخوایم حتما مستجاب میشه... بعد یکهو از وسط یک رودخونه سردرمیآرم ،فاصله دوتا سنگی که میخوام ازشون بپرم خیلی زیاده ولی چاره ای ندارم تصمیم میگیرم بپرم ، بعد دیگه جریان آبه که داره من رو با خودش میبره ومن وحشتزده و با نا باوری به این فکر میکنم که این اولین باره که این اتفاق میفته و قرار نبوده آب من رو با خودش ببره...تفسیرش؟ساده است :"برای خلاص شدن از زندان روزمرگی باید خطر کرد."این پیامیه از طرف نا خوداگاهم یا از طرف خدا یا از طرف یه کسی که یه جایی دوستم داره و نگرانمه.
همین. نوشتم که یادم نره.
نظرات ()
