۱-حرف پ پیداشد.
۲- حوصله ام سر رفته. احتیاج دارم که تنها باشم. ولی با وجودمامان زنبور عسل نمیتونم .مامان زنبور عسل زن با شعور و با ملاحظه ایه ولی من کلافه شدم ، نمیتونم به حال خودم باشم.
۳- یک عالمه هدیه گرفتم. طلا و لباس و لوازم آرایش از مامان زنبور عسل و lap top از خودزنبور عسل.
این آدمها چرا اینقدر حرف میزنند. چرا فکر می کنند وظیفه دارند سکوت را هرجوری شده بر کنند؟ مغزم داره منفجر میشه بسکه تنها نبودم.
ب ن:۱-
نمیتونم حرف p رو بیداکنم . کمک...
۲-راستی دیشب ساعت ۸:۳۰ از فرودگاه رسیدیم خونه.الان هم از خاک باک آمریکا و با کامبیوتر جدیدم مینویسم .. بعدا براتون تعریف میکنم. الان دیره.
نمیدونم از دست کی و چرا، فقط میدنم عصبانیم ،دلم میخواد با همه دعوا کنم. یعنی چیزهای کوچک هست ولی علت اصلی اینها نیست، وقتی آدم عصبانیه دنبال بهانه میگرده که عصبانی تر بشه.
امروز هیچی روی روال نبوده. اول از همه که پسرم عصبانیم کرد. بسکه خودخواه و بی مسئولیته احساس میکنم اصلا منو درک نمیکنه . توی بانک کلی معطل شدم و به تنیجه ای که میخواستم نرسیدم، توی برف و سرمای -12 درجه نیم ساعت منتظر اتوبوسی شدم که همیشه 15 دقیقه ای میومد . دکتر که رفتم منیشی دکتر هرچی گشت نتونست جواب آزمایش پسرم رو پیدا کنه، خونه که اومدم لامپ آشپزخونه سوخت.شوهر دوستم که قرار بود برای مهمونی شام خونشون بیاد دندنبالمون زنگ زدکه یک کاری براش پیش اومده و قرار شد خودمو ن بریم. بوده. نمیدونم چمه. از دست همه عصبانیم. فکر کنم علت اصلیش خودمم. از خودم عصبانیم .
امشب اصلا حوصله مهمونی رفتن ندارم اونهم با این برف و سرما. اگر دوستم ناراحت نمیشد اصلا نمیرفتم. 
فعلا که همین.تا ببینیم بقیه اش چجوری میشه.
تا بعد
امروز از صبح چکار کردم؟ در واقع هیچی جز بشور و بساب. همه جا بوی وایتکس میاد و خونه اونقدر تمیز شده که گذاشتن و رفتش سخته... اون آقا ایرانیه اومد ماکروویو و کافی میکر رو برد. چه خوب میشه اگر کامپیوتر رو هم بخواد..دیگه چکار دارم؟ باید چند بسته شیرینی ایرانی بخرم، برم بانک، به دکترم سر بزنم، و چند تلفن خداحافظی، فکر کنم که همه اش اینهاست. هر کدوم از این کارهای کوچک 10-20 دقیقه ای وقتی که ما شین نیست مثل یک سفر طولانی میمونه. دوباره برگشتم به روزهای اول، مترو ، اتوبوس و تماشای مسافرها که یکی داره روزنامه یا کتاب میخونه، یکی موزیک گوش میده یکی از ایستگاه جا میمونه و یکی جاشو میده به اون یکی..
شبهای آخر و خونه دوستم هستم، فکر کنم آخرین پست قبل از رفتن رو از اونجا بنویسم. وقتی برم تا یک چند روزی سرم شلوغه. 12 کارتن قبل از خودم پست کردم که باید جمع و جور بشن. بعد هم کریسمس و مادر شوهر جدید و زنبور عسل و...شاید یک چند روزی ننویسم.سعی کنید فراموشم نکنید تا دوباره بیام.
فکر کنم تعریف کردنی زیاد باشه..
دیشب از شر اون مش بد رنگ خلاص شدم. حالا موهام تیره هست نمیدونم اسم این رنگ چیه . یه چیزی مثل سیاه که سایه های قرمز داره، شرابی؟ برگندی؟ بعد هم روش های لایت قرمز. حالا دیگه رنگشو دوست دارم.
چه احساسی دارم؟ م م م در این لحظه فقط میتونم بگم گرسنمه همین
. چون از صبح یک کنسرو ساردین بیشتر نخوردم.
خب امروز هم ثبت شد. تا بعد.....
یادتونه؟
وبلاگ قبلیمو مرور میکردم . همون که قبل از اینجا دو ماهی توش می نوشتم. خواستم پاکش کنم ولی دلم نیومد..جمله ها همه کوتاه و احساسات انفجاری. دیدم مدل نوشتنم با امروز چقدر فرق داشته. بعد هم نوشتن چقدر آرومم میکرد. آفتاب گردون و آتوسای عزیز شما هم یادتونه؟
برای اولین باره که احساس من و دوستم (بهترین دوستم )اینقدر
متضاده، اون افسره است و من هیجان زده برای زندگی جدید. طوری به من نگاه میکنه انگار که یک بیمار سرطانیم که آخرین روزهاشو با شمارش معکوس میگذرونه.. گاه و بیگاه سعی میکنم قیافه آدمهای غمگین و
دلتنگ رو بگیرم و ا زتنهایی و دلتنگی آه و ناله کنم ولی دلتنگی ساختگی
من کجا و حال اون کجا. خیلی ظالمانه است نه ؟ امروز حالش یک طوری بود که
من حتی جرات نکردم طبق معمول در مورد سیگار کشیدنش و ترک سیگار غر بزنم.
حالا که نزدیک رفتنه یادمون میاد که خیلی کارها مونده که میخواستیم با هم
انجام بدیم و ندادیم این که بریم فلانن جا و فلان کار رو بکنیم ..
یک فروشگاهی هست نزدکیهای میدون لستمن ،که هر دو بارها از جلوش رد شده
بودیم ولی هیچوقت جرات نکرده بودیم بریم توش.. اانگار که همه دنیا کار و
زندگیشونو ول میکنن و به ما زل میزنن.( که نمی زنند). حدس زدید؟ آره "سکس
شاپ"رو میگم. من که چند هفته قبلش با یکی از دوستام رفته بودم راحت بودم ولی دوستم که دیروز برای اولین بار پاشو اونجامیگذاشت خیلی استرس داشت و مرده وبود از خجالتانگارکه داره مرتکب جرم میشه .. برخورد دو تا دختر جوون فروشنده که اونجا کار میکردند خیلی خیلی
راحت و حرفه ای بود ، اونقدر که مشتری کاملا احساس راحتی کنه و فکر کنه
مثلا داره کتاب میخره. دیدم که بر خلاف دفعه قبل چقدر ریلکس و راحتم، حتی
خیلی را حت از یکی از اون دخترها 1-2 سوال پرسیدم . خلاصه هرچی که فکرش
را بکنید و نکیند اونجا پیدا میشد اونهم با چه تنوعی واقعا که تکنولوژی تو این زمینه چقدر پیشرفته است.
اگر جزییات بیشتری میخواهین، بپرسید تا براتون توضیح بدم.
مامان زنبور عسل امروز وارد آمریکا شد. درست یک هفته قبل از ما. خوبه
اینطوری ماد ر و پسر فرصت دارن بعد از 20 سال دوری باهم خلوت کنند.
برای زنبور عسل خوشحالم.
خوب فعلا همین.مواظب خودتون باشین....
تو خیالی....
آخرین چراغ رو خاموش میکنم ، میدونم که تو اونجا توی بسترم منتظری .دراز میکشم، تو دستهات رواز پشت دوربدنم حلقه میکنی. چه خوبه توی آغوش تو بودن . یادته که تو دوست داشتی تا صبح توی بغلت بمونم و من میگفتم صدای نفسهات نمیگذاره بخوابم؟امشب حتی صدای نفسهات هم اذیتم نمیکنه.
تا صبح نگهم دار. دیگه تنها نیستم. یاد آغوش تو اینجاست توی بسترم، نرم و سبک نزدیک..چشمهاتو باز نکن. حرف نزن محکم بغلم کن کاری، کن که صبح نشه...
نمیخوام برای خداحافظی از نزدیک ببینمت. ترسم این نیست که از دیدتنت احساساتی و د لتنگ بشم ، یعنی خب این هست ولی همش این نیست. دیدنت غمناکه مثل برگشتن به محله بچگیها
یا ورق زندن یک آلبوم خاک خورده هزارساله. گیج کننده است همونقدرکه جون گرفتن و بیرون اومدن
کاراکترهای کارتونی والت دیسنی از صفحه تلویزون.دست
و پا نزن ، تقلا نکن خیلی وقته تموم شده.
چطوری بگم تو دیگه مثل یک اپیزود سیاه وسقید میمونی توی متن یک فیلم رنگی و دیدنت برام مثل بهم ریختن مرزهای
واقعیت و خیال ترسناکه. عزیزم تو دیگه یک خیالی، مثل رویای عشق بازی با یک هنر پیشه هالیوود که قشنگه اما فقط در
یک نیمه شب تنهاییی و نه بیشتر...
یک سالن خالی خالی، چند صندلی ساحلی این ور اونور و یک کامپیوتر قراضه اون ته ، حتی TVتوی سالن هم فروش رفته ،آخرین روزهای فرمانروایی مطلق 4 ساله من که تا پایان انقراضش9 روز بیشتر نمونده...
دیروز که بهترین دوستم اومد همه روی تخت kingگنده، بغل به بغل دراز کشیدیم و فیلم انیمیشن زندگی یک پنگوئن را تماشا کردیم که میخواست موج سواری یاد بگیره
. این روزهای آخر بنابر یک توافق ناگفته بیشتین وقت آزادمون با هم میگذره.. .
تازه ساعت 2 بعد از ظهره پسرم میگه امروز قراره چکار کنیم ؟م م م م .سرما خوردم و صدام کاملا گرفته. ماشین هم که ندارم. هوا هم که سرده .. نه حال ناهار پختن دارم و نه حال بیرون رفتن .چی میشد الان یکی زنگ بزنه و بگه میخواد بیاد اینجا و بعد من ازش بخوام سر راه برام غذا هم بگیره؟
پ ن. کسی زنگ نزد، غذا هم نیاورد
من هم سر و کله ام رو پوشندم و رفتیم مک دونالد پلازی اونور خیابون.بعد هم رفتیم فروشگاهlongos یکم خرید کردیم.
راستی بهتون نگفتم که برای مامان زنبور عسل چی خریدم. یک جفت گوشواره طلای سفید-زرد خیلی روشن. بعد هم به برکت اون کلی نقره برای خودم.
اگر گذرتون به تورنتو افتاد، روبروی Eaton centreیک پاسا ژ جواهر فروشی هست که قیمتهاش خیلی عالیه مثلا یک زنجیر نقره فقط 5دلار...خلاصه اینجوری.
متوجه شدم این 1-2 روزی که صدام گرفته و نمیتونم حرف بزنم، پسرم خیلی رابطه اش با من بهتره چون نمیتونم بهش بگم اینکارو بکن و اونکار رو نکن و اونه که بیشتر حرف میزنه ومنم که ناچارا بیشتر گوش بدم.
فعلا همین.مواظب خودتون باشین.
خانه شیشه ای
اینوطوری نگاه کردین که درواقع ادبیات یک پوشش نازکه که نویسنده با مهارت پشتش پنهان
میشه. با بیان احساسات ، خاطرات و افکارش تخلیه میشه
بدون اینکه مستقیما در معرض قضاوت کسی قرار بگیره. نویسنده، مسئولیت رو از خودش سلب
و به قهرمان داستان منتقل میکنه.
" آزاد مرد" میگه فقط بنویس و بنویس، به دوستان و عابران آشنا و غیر آشنا فکر نکن...
فکر کردم این مثل اینه که آدم دفتر خاطراتش رو بجای هفت سوراخ قایم کردن توی کتابخونه عمومی یا سر طاقچه بگذاره، با این تقاوت که خواننده ها مارو از نزدیک نمیشناسند...واقعا نمیشناسند؟ . درسته که بخش فیزیکی آدم رو ندیدن ولی روح آدم و درونی ترین لایه ها رو بهتر از هر کس دیگه ای میشناسند.
اینو امتحان کردین؟ روی یک صفحه wordشروع کنید برای خودتون نوشتن، از روزتون، احساس و قضاوتتون و هرچی... بعد اون صفحه رو عینا و بدون هیچ ویرایشی کپی pasteکنید روی پست جدید وبلاگتون.. چند نفر از شما فکر میکنید قادرید این کار رو بکنید ؟..یادمه یکبار رها گفت این مثل زندگی توی خونه شیشه ای میمونه. این حساس که آدمهایی یک گوشه دنیا، که ندیدیشون و هیچوقت نمیبینی دارند نگاهت میکنند...
بیاین یک بار برای امتحان این کارو بکنید، اون پست شاید خوندنی ترین و قشنگترین پستتون بشه...
7-8 ماه میگذره و من هنوز نفهمیدم قراره اینجا چکار کنم.خاطراتم ، افکار و احساساتم رو بنویسم یا چیزهایی رو که فکر میکنم ارزش خوندن داره مثل تجربه های جدید، تراوشات احساسی، ...آخه موضوع اینه که باید یک جایی خودم باشم. ممکنه خوندن روزمرگیهای من ، آه و ناله های من و تکراریهای من برای کسی جالب نباشه. ولی این زندگی منه. زندگی یک زن خیلی خیلی معمولی. که گاهی اون لابالا..چیزی برای گفتن داره .اما من دلم میخواد نخوندنیها رو هم بنویسم.
گاهی فکر میکنم چرا باید خصوصی ترینها رو با همه سهیم شد؟ همه ای که بعضی هاشون دوستند، بعضی هاشون رو میشناسیم و بعضی ها فقط عابرهایی هستند که رد میشند.
یا باید یک وبلاگ دیگه رو گذاشت برای همین کار؟ یک وبلاگ بدون خواننده؟ و گاهی اینجا سر زد ؟
اما اینکار وقت گیر و گیج کننده است.. راستی باید چکار کرد؟
کی تموم میشن این روزها
از زمستون و سرمای هوا که من رو اینجا زندانی کرده متنفرم. از این خونه شلوغ و در هم و برهم هم همینطور.احساس میکنم فضا برام تنگ شده. یک جورایی تحت فشارم ولی نمیدونم ازکجا.
هرگوشه ای رو که نگاه میکنم یک چیزی افتاده، دلم میخواد همه چیز رو بریزم توی یک کیسه نایلون و از شرش خلاص شم، ولی میگم فعلا نه ، تا آگهی روز جمعه و آخر هفته صبر میکنم .
دیروز توی دلم هرچی فحش بود نثار اون آرایگشر احمق کردم و همینطور بهترین دوستم که با صرار منو کشونده بود اونجا ...هیچی بیشتر از این عصبانیم نمیکنه که cutو رنگ موهامو دوست نداشته باشم.
کابینت های آشپز خونه تقریبا خالی شده، سبزیهای خشک رو هم بسته بندی کردم، دستم بوی سبزی خشک گرفته.اونجا دیگه فروشگاه ایرانی بیخ گوش آدم نیست که باید 1 ساعت رانندگی کرد. باید بعضی چیزها رو با خودم ببرم.
وضعیت جسمی "آ" خوب نیست. صداش پای تلفن غمگین و کلافه بود. میگفت شاید بهتره عمل کنه و از شر این دیسک لعتنی خلاص بشه. از اینکه این درر و با خودش اینور و اونور بکشه خسته شده.. .دلداریش داردم که چیزی نیست و از این حرفها ولی راستش توی دلم از عمل میترسم.
خوب دیگه برم . چند خرید کوچولو ، بانک، داروخانه، اداره پست برای تغییر آدرس..
دو هفته آخر..
شما هم مثل من با ماشنیتون رابطه عاطفی برقرار میکنید؟ من و پسرم ماشنیها رو که میبینیم ازروی مدل چراغها (که نقش چشمها رو دارند) وفرم کلی صورتشون ، تصمیم میگیریم که کدوم مهربونند ، کدوم خشن و عصبانیند و کدوم معصومند...
ماشین من که امروز فروختمش از نوع معصومش بود...معصوم و سر براه. هر چند ماه یکبار روغنش رو میخورد و مثل یک اسب نجیب و وفادار هرجا که مخواستم منو میبرد. این مدت نه بازی درارود و نه خودشو لوس کرد، . برای همین امروز برای آخرین بار نازش کردم، بخاطر جراحت های که جزئی که مسئول مستقیمش خودم بودم ،ازش معذرت خواستم و به صاحب جدید سپردمش.
خونه ام هر روز خالی و خالی تر میشه، اثاثیه گنده همه رفتن، جز یک میز تحریر و یک تشک بزرگ .اونها هم برن دیگه خیالم راحت راحت میشه.
دیروز یک عالمه آذوقه جمع کردم که این مدت مجبور نباشم بدون ماشین برم بیرون. تا نزدیک ترین مرکز خرید 5-6دقیقه بیشتر پیاده روی نیست ولی هوا اونقدر سرده که همون هم زیاده.
(میم) متن اولین چتی رو که با هم داشتیم برام ایمیل کرده، چت مربوط با سال 2003 هست یعنی 2 سال قبل از اینکه از نزدیک ببینمش.. این یعنی این روزها زیاد به یاد منه و از طرف دیگه میخواد که اونو از یاد نبرم.تلاش بی دلیل.
تا روز پرواز (18 دسامبر) 15 روز مانده. تا اینجا که همه چیز خوب پیش رفته دعا کنید بقیه کارها هم به موقع انجام بشه.
مواظب خودتون باشیم که سرما نخورین.
امپراطوری من
پیش نوشت : بعد از خوند ن آخرین پست اریک در مورد فرهنگ ایرانی:
آنچه دوست ندارم کم نیست . چیزهای که وادارم میکنند گاه وبیگاه فرهنگ
کهن ایرانیم را از ته دل به باد ناسزا بگیرم ، چیزهایی که آزارم میدهندو
کاری میکنند که تلخی غربت با همه سختیهایش را بجان بخرم و این خانه
زیبا را گرچه خانه من نیست ، خانه بنامم.
ادبیات و هنر، اخرین رشته های اتصال و نجات
مردمیست که چیز دیگری برایشان نمانده است. پرچم ملی ما را خیلی وقت است
که دزدیده اند. شیر بی یال ودم و کوپال من سالهاست که زندانی است.
این گوشه دنیا اما جایی هست که مردمش با سربلندی روز ملیشان را جشن
میگیرند و سر در خانه هایشان را با پر چمی میارایند که به برگ درخت
mapleآراسته است، مردمی که پرچم برایشان سمبل اتحاد و هویت ملی است.
برای ما چه گذاشته اند؟....ملیتمان را که
میپرسند چند نفر با افتخار میگوییم" ایرانی هسیتم " ؟ اگر کاناد ا کشور
صلح است، با
تداعی نام کشور من جز انرژی هسته ای،زنهای زیبا و دلربا، حجاب اجباری،
زندانهای انباشته اززندانیان سیاسی ، و احمدی نژاد چه در ذهنها تداعی
میشود؟ من به چه باید افتخار کنم؟ جز توهم امپراطوری کهنی که ستونهایش
قرنها ست که فرو ریخته مگر در ذهنم .
و تو دوست من وقتی امپراطوری مرا با همه آنچه دوست دارم یک جا در هم
میپیچی و به زباله دانی می افکنی ، از تنهایی این مردم نمیترسی ؟.. مردمی
که از گوشه و کنار جهان پشت این نامها سنگر گرفته اند؟ آنها هویت ملیشان
را پشت نام شجریان، سعدی و حافظ، سپهری عزیز ،شاملو وقمیشی،.. میجویند،
.میترسم که اگر این آخرین رشته های اتصال را گم کنم.. من خانه ندارم.
ایران برای من کتاب حافظ روز میز است. ایران برای من صدای قمیشی است،
سپهری است، فروغ است .
.. من ریشه هایم را دوست دارم حتی اگر پوسیده اند.
ریشها هایم را دوست دارم چون ریشه های من هستند،حتی اگر بوی تعفنش دنیا را بردارد.
این آخرینها را چنگ میزنم، میدانم پس این دیوار، فقط تنهایسیت .اگر پشت
دیوان حافظ سنگر نگیرم ، چه کنم؟ بدون این رشته ها گوسفند گم شده ای هستم که هر لحظه گرگ
بی هویتی و تنهایی انتظارش را می کشد.
من سوسن و آغاسی و همه خواننده های کوچه بازاری و هر آنچه که مرا به تو، و ما را به این گله بدون چوپان پیوند میدهد عمیقا دوست دارم.....
پ ن: اولین برف امسال که همه جا رو سفید کرد ، به زمین نشست.
دوست دارم..
وقتی لباسهای مختلف رو امتحان کنم و دوستام بهم بگن این لباس چقدر بهت میاد.. اینو خیلی دوست دارم.
دوست دارم با هر سرعتی که د لم میخواد توی سراشیبی یورک میلز رانندگی کنم واصلا نگران جریمه شدن نباشم.
وقتی تو اتاق بهترین دوستم، روی تختش لم میدم، اون برام تعریف میکنه .. مزه مزه کردن قهومو و اون حالت خلسه آمیزرو خیلی دوست دارم.
دوست دارم تنها و بی هدف توی down town پرسه بزنم، خودم رو از خاطرات بکشم بیرون و عبور همه چیز رو فقط نگاه کنم....
روزهای تعطیل وقتی پسرم رو برای صبحانه میبرم بیرون و "کاملا"باهمیم ، حس کردن همدگیرو خیلی دوست دارم.
رنگ آسمون رو وقتی قرمز میشه موقع غروب از این بالا دوست دارم.
دوست دارم هر چند وقت یکبار وارد بدون برنامه قبلی وارد رستورانی بشم که نمیشناسمش.
" بار " رفتن با یک دوست نزدیک رو دوست دارم.
تا کردن لباسهای خشک و داغ رو که تازه از خشکن در اومدن دوست دارم...
بستنی قیفی مک دونالد رو دوست دارم
.
گپهای کوتاه با غریبه ها رو دوست دارم.
dateرفتن و عاشق بودن رو دوست دارم.
بخاطر همه اینها رویهم رفته زندگی رو دوست دارم.....
پ ن: بهم گفتند که فونت این پست کوچک بنظر میرسه، برای شما هم همینطور؟
$400 جنس فروختم هورااااااا.
چینیها، با دقت حساب 1 سنتشون رو هم میکنند، هندیها د نبال جنس ارزون هستند،کاناداییهامثل بچه آدم میخرند و میرند، ولی وای ی ی از هموطنهای ایرانیمون که جون آدم رو میگیرند تا چیزی بخرند . این پسر ایرانیه که امروز با پدرش اومده بود خیلی با حال بود. .tread millرو گذاشته بودم 250د لار . پدرش سعی میکرد همه شگردهای توی سر جنس زدن و قیمت رو پایین آوردن رو امتحان کنه،من هم که حوصله چک و چونه زدن نداشتم، اصلا و ابدا. پدره از 150 شروع کرد، پسره اصلا توی باغ نبود ، یعنی به اندازه کافی ایرانی نبود ،گفت نه بابا جون ،$150 که اصلا منطقی نیست ولی 250 هم زیاده،گفتم پس چقدر خوبه؟گفت خوب، مثلا 230 fare هست. پدره که از استعدادکاسبی پسرش حسابی مایوس شده بود ، یک چشم غره ای به پسره رفت که نگو ،کم مونده بود دودستی بزنه توی کله خودش.
زندگی بدون سس
اصلا روز خلوتی نبود ،ولی از غروب بدجوری حوصله ام سر رفته. از صبح تو
خیابون دنبال هزار جور کار دویدم. عصر هم که با مشتریهای ماشین و وسائل
خونه سرگرم بودم. ...یک جورایی کلافه ام انگار. میگم اگر اینا فروش نره
چی؟باید یک انبار ارزون قیمت پیدا کنم، گاهی هم میگم شاید بهتر بود
از همون اول همش میرفت توی انبار.. اومدیم و به هر دلیلی نتونستم بمونم
، اونوقت برای خرید هرکدوم که مفت از دست دادم باید کلی بپردازم.
جالبه توی این همه اقلام ریز و درشت آدم به چه چیزهایی دلبستگی پیدا
میکنه. مثلا سبدهای گنده حصیریکه جورابها و لباس زیرهام توشه خیلی دوست
دارم و یا اشیائ تزیینی روی یخچال، یک گلدون آبی که از
وقتی چشم باز کردد دیدمش، و بعد از فوت مامانم با خودم خودم آوردمش..
زنبور عسل که از من هم نگران تره، و روزی صد دفعه زنگ میزنه. دلش میخواد بود و میتونست کمک کنه و از اینکه نیست وجدانش ناراحته.
دقت کردین بعضی از آدمها چقدر تحمل دارند، حالا این خوبه یا بده ،
معلوم نیست .یکی از دوستام توی کارخونه مواد غذایی به عنوان مسئول کنترل
کیفیت کار میکنه.یعنی مزخرفت ترین کار دنیا. قبلا 6 روز هفته کار میکرد،
حا لا بعلت تراکم کاری ازش خواستن 7 روز هفته کار کنه از ساعت ظهر 12 تا
8 شب. ساعت 10:30 صبح باید از خونه بیاد بیرون و ساعت 9-10 میرسه خونه،
تصور کنید، 7 روزه هفته... بعد هم نه شوهری نه بچه ای نه عشقی ..تازگیها
یک کاندیمینوم دو خوابه خریده و یک اتاقشو به یک دختر چینی اجاره داده تا
بخشی از قسط خونه در بیاد.اونقدر دلم براش سوخت که نگو. ..گفتم پس تو کی
زندگی می کنی؟آخه آدم اینهمه پر تحمل.نه واقعا چطوریه که یکی اینقدر پر
تحمله و یکی نیست؟ مساله ژنتیکیه یا تربیتیه یا اظطراره؟
دییییییگه، همین. دچار کرخی احساسات شدم، البته صبح توی یانگ که رانندگی
میکردم یادخیلی چیزها افتادم و درد زخمم تازه شد.ولی همون چند دقیقه بود.ولش کن ولی بهتره تعریفش
نکنم..
اگر پستم خسته کننده هست، انعکاس زندگیمه که این روزها یکجورایی یکنواخت
و خالیه ، دور و برم شلوغه ولی دلم خالیه. ،بقول فرانسویها زندگی بدون عشق
مثل غذای بدون سس میمونه..
1-سرم شلوغه . مجبور شدم وسایلی را که برای بردن بسته بندی کرده بودم دوباره باز کنم. همه چیز باید قیمت بخوره و آماده بشه برای فروش.
2-توی 6سال چهارمین باریه که دارم خونه عوض میکنم. زندگی که روال عادی و گاه خسته کننده خودش رو داشت از وقتی پام رو از ایران گذاشتم بیرون ، پر شده از تغییرات کوچک و بزرگ، تغییر محیط ، تغییر خودم،و تصمیگیریهای سرنوشت ساز.
3-میخوام برای وزنبور عسل و مامانش هدیه بخرم بنظر شما یک خانم 62-63 ساله از چی ممکنه خوشش بیاد؟
4-دیشب فیلم Hair sprayرو دیدم، اگر نیدید ببینید.
1- تستهای فنی ماشین انجام شد،حا لا فقط مونده آگهی فروش. فروختن ماشین اینجا آسونه، . برگه مالکیت ماشین دو قسمت داره، قسمت خریدار رو پر میکنی میدی بهش ، و پول رو میگیری بعد هم پلاک ماشین رو در میاریی و میگذاری کنار. نه لازمه جایی بری نه به کسی بگی.. به همین راحتی...
2- یک نقاش پیدا کردم که با قیمت خیلی مناسب دیوار قرمز اتاق رورنگ زد...
3-کمپانی ایرانی سر قیمت حمل وسائلمون دبه در آورده، ... قرار شده همه چیز رو جز وسائل شخصی رو بفروشیم. یکجورایی احساس سبک شدن میکنم. اگر قرار بود بمیرم الان بهترین موقع بود ، معلق تر از همیشه وبدون وابستگی، شاید فقط پسرم... باید همه چیزهایی که بسته بندی کردم برای فروش باز کنم . شما چیزی لازم ندارید، باور کنید مفته. 
4- رابطه عشق و خود آزاری چیه؟ تو عشقهای اسطوره ای و افسانه ای، ردپایی از تمایل فرد به خود آزاری نمیبینید؟ا
5-بهترین دوستم،( یادتونه که؟) بعد از 3-4 سال تنهایی داره عاشق میشه اونهم عاشق رییسش.، ..مشکل اینه که طبق قوانین north america,اینجور روابط بین کسانی که در یک محیط کار میکنند آزاد نیست. اگر معلوم بشه آقا وخانم فلانی بیرون همدیگرو میبینند ، یا یکیشون رو میفرستند یک جای دیگه یا اینکه یکیشو کلا باید بره.
6- وقتی تنهایی توی تعمیرگاه سرد و کثیف منتظر میمونم ، و اینجور کارها رو بدون مشورت با مردی که کنارم بوده ، انجام میدم احساس خیلی خوبی پیدا میکنم،یکجورایی ورود به دنیایی که مردها همیشه سعی کردند نشون بدن پیچیده است ، اما نیست....
7-دیروز زنبور عسل میگفت "خوب چرا نیمگی این نقاشه بعد از اینکه شما رفتنین بیاد"؟
گفتم خوب چون در واقع جلوی دیورا خالیه و حضور نقاش مزاحمتی برای من نداره...
گفت خوب آخه میاد تو زندگیتون راحت نیستین.." او خدای من جالبه که من حتی فراموش کرده بودم زنبور عسل چطوری ممکنه فکر کنه.. گفتم نه عزیزم نگران نباش من خودم حواسم هست...یعنی عزیزم تو دخالت نکن.
یک زندگی جدید شروع میشه، که باید حد و مرزها از همون اول بروشنی مشخص بشه، روشن و محکم
8- من حالم خوبه نه گیجم و نه استرس دارم.
9-مواظب خودتون باشین
بعد از تلفن اون ،من یک روز تموم با خودم خلوت کردم ، با خودم کلنجار رفتم و همه چیز رو توی ذهنم مرور کردم... بعد بهش زنگ زدم و گفتم که بخشیدمش و احساس بدی بهش ندارم. همه چیزهایی رو که اتفاق افتاده درک میکنم، و اینکه تبرئه شده. . انگار ازقفس آزادم کرده باشن.دفعه بعد هم که زنگ زد من خیلی سر حال بودم و از هر دری باهاش حرف زدم. انگار چیزی بین ما نبوده. .گفت ببیینم همدیگرو برای خداحافظی که من گفتم این روزها خیلی کار دارم باشه قبل از رفتنم میبینتمت، اگر هم نشدا تلفنی خدا حافظی میکنیم. یکمی جا خورده بود.میخواست هرطوری شده موضوع رو احساسی کنه و بکشونه به گذشته ولی من اجازه ندادم.
.صبح برام پیغام تلفنی گذاشته بود که بارون یخی میاد سرده و ترافیک وحشتناکه اگر کار ضروری نداری بیرون نرو.
ساعت 9:30 صبح پشت در آپارتمانم بود . باور نمیکرد که در رو باز نمیکنم.دروغه اگر بگم احساس خوبی نداشتم. خوشحال بودم که کنترل اوضاع دست خودمه. هر چند وقت یکبار خواهش میکرد که درو براش باز کنم ومن میگفتم که منتظر نمون برو.. توی آشپزخونه کار خودم رو میکردم.. اومدم بیرون دیدم از لای شکافی که برای انداختن نامه هاست دارد دنبال من میگرده مثل بچه ها. خنده ام گرفت. گفتم مردم فکر میکنن ن دیونه ای. مگه خل شدی تو؟ چطور فکر کردی ممکنه من بگذارم بیای تو؟.. گفت فقط حرف میزنیم. گفتم تلقنی حرف مزنیم. . بعد گفت میخوام صورتتو از همینجا ببینم. من مثل خل ها نشستم پشت در توی چشمهاش نگاه کردم. دستهاش رو که اورده بود تو گرفتم و بدون اینکه بخوام دستش رو بطرف لبهام بردم، یک قطره اشک از توی چشمام سر خورد افتاد پایین.
یه کم دیگه منتظرموند وبعداز 3 ساعت انتظار رفت.
پ ن:بدجوری با خودم درگیرم. برای اینه که سخت ترین سوال، ضروری ترین سوال روهیچوقت جواب ندادم...طفره رفتم. من واقعا اونو میخوام؟ ؟بطور جدی نمیخوام؟ از روی خودخواهی میخوام؟ خدایا من چقدر بدم.
]فکر کنم من یک مشکل اساسی دارم چون نمیتونم در مورد اون به قضاوت نهایی برسم. اینهمه دوگانگی داره منومی کشه.شاید اون زمانی که برای فراموشی لازمه بهم داده نشده. اصلا چرا باید قضاوت کنم؟ آینده؟ بیرون کردن اون برای همیشه از تصویری که از آینده میکشم؟وقتی برم همه چیز حل میشه؟ به من میگه هیچکدوم توی شرایط مناسبی نبودیم و نشد،.. نمیشد. میگه دلم میخواد یه روزی وقتی هردو توی شرایط stableتری بودیم، واگر هر دو آزاد بودیم..
حرفهای اون منطقیه، بدیش هم همینه .من همه اون کارهایی رو که میگه کردم. نقشم تو خراب شده رابطه کمتر از اون نبوده. به هم چیزی بدهکارنیستیم.
بهم میگه چرا منفی نگاه میکنی، چرا نیمگی که "میم" دوستم داشته و بطرفم برگشته؟ یک روزی چقدر محتاج شنیدن این حرف بودم و چقدر صبر کردم.این جمله میتونست من رو از گرداب افسردگی که توش گیرکرده بودم بیرون بکشه.اما حالا که جسما و روحا دارم میرم؟
اون نمیخواد جلوی رفتن من رو بگیره. فقط داره برای حفظ جایی که تو قلبش دارم میجنگه.ما آدمها همیشه چیزهایی رومیخواهیم که نداریم. شاید از درد کشیدن خوشمون میاد شا ید اینطوری باور میکنیم زنده ایم.
یک ماه دیگه میرم.نمیخوام یاد اون چیزی رو خراب کنه. نمیخوام حضور تصویر اون آینده ام رو شکل بده میخوام به خودم و زنبور عسل فرصت بدم.شاید تنهایی بعضی چیزها رو به زنبور عسل یاد داده باشه ، شاید من اونقدر قوی شده با شم که بتونم بعضی چیزها رو بهش یاد بدم. نمیدونم.
سرم درد میکنه، استرس دارم. گیجم.
نظرات ()
