برای چی می نویسیم؟
چرا وبلاگ مینویسیم؟
اگر افسار ذهن رو آزاد بگذاریم برای جواب دادن این سوال کوتاه ما رو به
جا های دور میکشونه .. ..میشه ساعتها نوشت. بگذارید یک تقسیم بندی ساده
انجام بدیم ،
وبلاگ نویسی بر سه قسم است:
1- نوشتن بدون مخاطب( مثل کسی که توی دفتر خاطراتش مینویسه، یا یک وبلاگ کاملا شخصی که سال تا سال پای احدالناسی بهش نمیرسه..
2- نوشتن برای مخاطب( مثل وبلاگهای سیاسی یا قصه یا ...)
3- کسی ک ظاهرا برای خودش مینوسه ولی میدونه که خواننده داره
حالت اول،( اینجا خواننده ای وجود نداره )نویسنده با نوشتن به همه یا بعضی از هدفهای زیر میرسه:
1- تخلیه روانی
2- نظم و انسجام فکری و حل یک مساله
3- ثبت وقایع زندگیش، برای مراجعه احتمالی در آینده و...
4-افزایش مهارت زبانی و ورزش فکری،
5-آفرینش، یعنی نمود عینی دادن به اون چیزهایی که نا دیدنیه، احساسات ، افکار، خاطرات..
-6میل به جاودانگی
حالت دوم ( خواننده محور اصلی ومخاطب نویسنده هست ) اینجا ،علاوه بر اهداف بالا ، اهداف دیگه ای هم دنبال میشه:
1- ارتباط: سهیم شدن احساسی با دیگران و غلبه بر احساس تنهایی".آدمهای
دیگه ای هستند که من رو میفهمند،مثل من احساس میکنن ، پس تنها نیستم."
2- دریافت احساس خوب بودن از طرف خواننده:
نوازش، تحسین، پذیرش و درک و در یک کلام گرفتن این پیام از خواننده ک من
درکت میکنم ، می پذیرمت، تحسینت میکنم و در یک کلام" تو خوب هستی" ، پس من
خو ب هستم
3-تاثیر گذاری: ایجاد یک فکر، یا یک احساس درخواننده.(ناشی از میل انسان به کنترل و جاودانگی)
حالت سوم یک چیزی بین دو حالت قبل هست
در اینجا نویسنده ظاهرا داره ثبت وقایع میکنه و هدفش تخلیه روانی و نظم فکری...هست ولی
نکته مهم اینه که بعلت وجود خواننده، گاهی ثبت صادقانه وقایع و تخلیه
روانی ممکنه با "دریافت احساس خوب بودن در تناقض قرار بگیره.در اینجا
نویسنده این انتخاب رو داره که به قیمت تحریف خودش، تحسین و نوازش بیشتری
دریافت کنه ، یعنی اولویت رو به نظر خواننده بده و یا اینکه،
به قیمت از دست دادن محبوبیت و نوازش خواننده، به تخلیه صادقانه خودش و ثبت وقایع ادامه بده....
چیزی که در تصمیم گیری نویسنده نقش زیادی بازی میکنه میزان نیازش به نوازش
و منبع بیرونی برای " احساس خوب بودن " هست. خلاصه در حالت سوم، معمولا
نویسنده بین این دو گزینه سرگردونه
دیگه همین. حالا شما برای چی می نویسید؟ لطف کنید و نظرات گهربارتون رو برام بنویسید.
مواظب خودتون باشید.
بهترین دوستم
چشماش پر غم بود گفت " بچه ها میگن شما که برید ما بیکس و کار میشیم
دیگه". خودم رو گذاشتم جای اون و فکر کردم وای اگر اون میرفت ... همیشه
کسی که میره شوق رفتن داره و سهم کسی که میمونه فقط جای خالیه..
اولین بار که توی کلاس زبان آشنا شدیم، فکرکردم با بقیه فرق داره ولی فکر نکردم زندگی من و این خانم چشم سبز و مو فرفری اینقدر در هم تنیده بشه. دوستیها اینجا آخه اینجورین ،امروز با همیم فردا تلفنی و پس فردا اسم همدیگه رو هم بزور یادمون میاد. دوستم سالها ایران نبود، شوهر ش ایرانی نبود ، پسرش هم فارسی نمیدونست.بچه هامون اول دوست شدند و بعد که کم کم انگلیسی یاد گرفتندو تونستند با هم حرف بزنند. رفت و آمده کم کم شروع شد، شوهر او ن شد بهترین دوست زنبور عسل و خوش بهترین دوست من. با هم شروع کردیم به کشف خونه جدید وتجربه های تازه.
اولین کریسمس، بهترین کریسمس ،تو خونه اون بود،هیچکدوم اون موقع کار نمیکردیم، هدیه های ارزون قیمت زیر درخت بیشترش از دلار شاپ خریده شده بود..
همیشه پر انرژی بود خود انگیخته و آماده برای تجربه های جدید.چقدر و جودش آرامبشخش بود. چقدر توی این سالها خوشحالم کرده بود. اون سال عید که بجای یک ماهی قرمز با شوهرش یک سطل پر از ماهی قرمز برامون آوردن، پسرم چقدر ذوق کرده بود.
و آوردن اون درخت کریسمس واقعی غول آسا تو آ
پارتمانی که درخت طبیعی ممنوعه و من و زنبور عسل تا یک سال درگیر خلاص شدن غیر
قانونی از شربقایاش بودیم..
.بودنش و شادیهای غیر منتظره ای که با خودش
آورده بود...، و توی این سالها چقدر نگرانش شده
بودم...وقتی اون روز ساعت 8 صبح روز شنبه که در زده بود و بیدارم کرده بود،همون روز بود که.بعد از یک دعوای حسابی شوهرش تهدیدش کرده بود که بچه هارو با خودش از کانادا میبره و ماجرا های بعد از اون... ترسها و استرسها، جدایی ، دادگاه و طلاقش ... بار یک زندگی را تنهایی به دوش کشیدن بدون هیچ ساپورت مالی از طرف شوهرش.، قسط
ماهانه خونه ای که کم تر از یک سال بود خریده شده بود و باید سریعا فروش
میرفت.دوتا بچه سختی ندیده و ناز پرورده..کارزیاد، کار سخت، کاری که اصلا در شان اون نبود، آخر هفته ها کار،شیفت شب، اگر وقت آزادی موند،تدریس خصوصی،مترجمی، فقط کار.و کار و کار. تنهایی، نگرانی از فردا، ولی ادامه دادن و نگه داشتن dreamها.
اون روز که بدون ماشین برای اون دنبال آپارتمان میگشتیم، چه روز غمناکی
بود..غرغر بچه ها که نمیفهمیدن چرا باید از یک کاندیمیوم شیک به یک
آپارتمان اجاره ای ارزون قیمت نقل مکان کنند..خیلی سخت بود خیلی سخت. و روزهای سخت تر.
و حمایتش در بدترین روزهای من... و6 سال خاطره که دوستم بیشتری سهم رو توش داره و حالا دارم همه رو پشت سر میگذارم و میرم، مگه خونه همونجایی نیست که ازش خاطره داریم؟ دارم از خونه میرم.
1-سلام من دپرس نیستم، دلتنگ هم دیگه نیستم.دریک جمله حالم خوبه.
2-خیلی چیزها توی ذهنم میاد و میره، دوست دارم درمورد همه شون بنویسم ( درواقع فکر کنم)ولی نه فعلا ، نوشتنش زیادی وقت میگیره.
3-مثلا دوست دارم در مورد ساده نویسی بنویسم ، اینک علت تمایل من این روزها من به ساده نویسی و ساده خوانی چیه؟ یک تنبلی عمومیه فکری ؟ نداشتن imput فارسی کافی و مناسب ؟ یا صرفا بدنبال فراینده وسواسگونه خلاص شدن از اشیائ اضافی اتفاق افتاده..مثلا اگر توی گنجینه لغویم برای یک کلمه 10 مترادف داشتم 5 تا از اونها رو انداختم بیرون، همونکاری که دارم با لباسهای بیچارهام میکنم.........
4 دیگه هدف وبلاگ نویسی دوست دارم بنویسم،.. اینکه برای چی مینویسیم و کی و چرا...
5-در مورد تغییرات احساسی ادمها و نقش زمان و اینکه چطور اتقاق می افته و اینکه عقل و منطق چقدر میتونه در کنترل احساسات موفق باشه.. ...
6-از اون course شش هفته ای فقط یکassignment باقی مونده که تا فردا تمو م میشه. فکر نیمکردم بشه ولی شد، بعد از نوشتن هزار تا assignment و .نتیجه اینکه ، هر کار سخت و نشدنی تموم میشه آخرش.
7-خونه ام شده مثل بازار شام. دیوارهای زشت بدون تابلو ، میز ناهارخوری پر از اشیائی که قراره بسته بندی بشن و کارتونهای بسته بندی شده. و تازه این آسون تری قسمت کاره... از سه شنبه بطور جدی شروع میکنم، اول ماشین رو میگذارم برای فروش...بعد فکری به حال دیوار قرمز میکنم بعد..
8-دیگه من خوبم، موهام یه کم بلند و نامنظم شده میخواستم قبل از رفتنم هر رنگشون کنم هم کوتاه

دلم بهانه جا ی خالیتو می گیره
کاش زمان به عقب برمیگشت، کاش برای برگرداندن آبهای رفته راهی بود..
کاش میشد دوست داشت بدون قید و شرط بدون ترس از ضربه زدن و ضربه دیدن....
گوش کن دل من، اون نه به بدی روزهاییست که ازش متنفری و نه بخوبی روزهایی که دوستش داری. یه چیزیه این وسطها درست مثل خودت. اون دیو نیست، پست و خائن نیست،ولی کامل هم نیست، میفهمی؟ یک چیزی بین بدیها و خوبیها اون وسط شناور . اون اشتباه میکنه، میترسه ، مصلحت بینی میکنه مثل خودت.. همینه که هست ، همینه که بوده. محصول محیطشه، محصول انتخابهاش،، ترسهاش ، نا امنیهاش، درست مثل خود ت..
میدونم یه جایی ، جایی ی که دست هیچکسی نمیرسه، اونجایی که تعریف نشده است و اسمی هم نداره، ه چیزی تو ودل اون رو بهم پیوند میده که نه تو میدونی چیه و نه اون ولی هر دو خوب میدونین که هست. یه چیزی ماورای هوس ماورای همه چیز، یک چیزی مقدس و خیلی خیلی عمیق . انگار که بخشی از تو وبخشی از دل اون بهم سنجاق کرده باشن..... تو که باید این چیزها رو بهتر از من بفهمی...
اون چیزی که نمیفهمی کندن و پاره کردنه. دل اون هم نمیفهمه. ببین ،اینکه تونسبت به اون چه احساسی داری یا حتی اون، دیگه در کل ماجرا تاثیری نداره، یعنی بودن
"اون رشته " یا هرچیزی، کافی نیست . اینقدر چیزهای دیگه این وسط
بوده و هست،محیط، شرایط ، خود من ، اون.... ، که نشد که نمیشه. .. من نمیگم دوستش نداشته باش یا نبخشش حتی نمیگم
باورش نکن ، اینها به خودت مربوطه. من میگم اینقدر بهانه نگیر، تو آخه کی
میخوای بزرگ شی؟ همیشه زندگی اونطور که میخواهمیم پیش نمیره، بعضی
چیزهادست ما نیست ..یادت نیست مثل بچگیهام وقتی مریض بودم، تو بستنی میخواستی ولی میگفتن برات بده ؟ اونجوری... خوب دیگه بسه عزیزم، گریه نکن.
پ. ن:مهم نیست چه احساسی دارم. مهم کاریه که میکنم، چون اولی اصلا دست من نیست.
خوب میشم..
از دیروز ظهر هنوز حالم خوب نیست.گریه میکنم اما توی خودم.عصباینم.دلم می خواد با مشت محکم بکوبم توی سینه اش و بگم " از زندگی من گم شو بیرون برای همیشه. تو حق نداری هر چند وقت یکبار آرامش من رو بهم بریزی."
شاید دیروز بجای اینکه تلفن رو قطع کنم باید باهاش منطقی حر ف میزدم. ولی اولا که نمیتونستم بعد هم چه فایده؟ ... تو این مدت بارها این کار رو کرده بودم و تنیجه اش فقط این بود که مدتی تماس نگیره و بعد دوباره...
این احساس دوگانه اذیتم میکنه. یک چیزی بین ،عشق وخشم و نفرت. عقلم میگه این آدم سر سوزنی ارزش اعتماد کردن و عشق رو نداره. ولی قلبم هنوز درگیر تصویر مجازی هست که از اون ساخته و توی تغییر اون تصویر مشکل داره. دل آدمها واقعا توی این زمنیه خیلی کنده...درواقع اون تصویر اونه که من رو دلتنگ میکنه و بعضی از توهمات و خاطرات نه خودش... میدونم که میگذره.
2-3 روز شاید هم یگ هفته ، تا برگردم سر جای اولم.و بعد، دیگه خواهی نخواهی همه چیز تموم میشه. قطع ارتباط کامل..
.
پ ن: امروز یک shoping therapy حسابی کردم. یک شلوار خاکی خیلی خوش دوخت. یک شلوار مشکی خوشکل
دوتا بلوز یقه اسکی با راه راهای رنگی و یک تی -شرت خیلی ناز، وطبیعیه که بعد از اینهمه خرید که کردم الان حالم خوبه فقط دارم میمیرم از خستگی
چرا باید از شنیدن صداش اونهم درست وقتی خودمو قانع کردم دیگه فقط بخشی از گذشته است اینطوری بهم بریزم؟
اون: سلام
من : سلام
اون:حالت خوبه
من:مرسی کاری داشتی؟
اون: آره میخواستم حالتو بپرسم
...................
چند ثانیه سکوت میکنم ، میخوام چیزی بگم ، اما نمیتونم ،حتی یک کلمه... ..گوشی رو میگذارم
دوباره زنگ میزنه، خدایا دیگه از من چی میخواد، چرا دست از سرم بر نمیداره؟ تلفن رو برمیدارم ،قلبم تند تند میزنه،مطمئنم که صدام میلرزه، همه نیروم رو جمع میکنم و میگم:
ببین من به چه زبونی باید بهت بگم که دیگه نمیخوام صداتو بشنوم؟ نه برای احوالپرسی و نه برای هیچی. و دوباره گوشی رو میگذارم.
نمیخوام چیزی بشنوم نمیخوام چیزی بدونم.. .. هرحرفی تنیجه اش فقط دردبیشتره .سرم رو تکیه میدم به کابینت آشپزخونه حس میکنم همه بدنم داره میلرزه. احساسم آمیخته ایست از درد ، خشم و دلتنگی..
پ ن. هی اینجا نوشتم و هی پاک کردم. نوشتم تو فقط دیگه یک خاطره ای، نوشتم تواز اولش یک اشتباه بودی.. نوشتم دیگه هیچوقت نمیتونم بهت اعتماد کنم، نوشتم....ولش کن دیگه فرقی نمیکنه.
قهوه و شیر کاکائو و دوناتتون رو گرفتین ، میرین پشت یک میز 3 نفره میشینید تا از آرامش با هم بودن لذت ببرید، تو روبروی پنچره ای و دوستت دست چبت نشسته، صندلی دست راست یعنی صندلی روبروی دوستت خالیه. چند ثانیه بعد یک آقایی میاد میشینه پشت مییز دست راست شما که اونهم سه نفره هست، ولی درست صندلی رو انتخاب میکنه که روبروی دوستته. دو تا میز خیلی بهم نزدینکن. این آقا تنهاست ، چیزی هم نمیخوره ، چشمهاش سبز و نافذه، ته صورتش لبخند کمرنگی داره، ....کاری نمیکنه فقط نشسته. احساس میکنی که زیر نگاهش راحت نیستی. دوستت هم همینطور. به دوستت میگی، برای چی این صندلی رو انتخا ب کرد؟. چیزی هم که نمیخوره ..
تو چکار میکنی؟
1- صندلیت رو عوض میکنی بطوری که روبروی دوستت و پشت به اون آقا قرار میگیری؟ اینطوری با یک حرکت معنا دار پشتت رو کردی به اون آقا و اون ممکنه احساس خیلی بدی پیدا کنه.
2- کلا میزت رو عوض میکنی، یعنی همه بند و بساطت رو برداری کوچ کنی یک جای دیگه اینهم مودبانه نیست
3- تحمل میکنی و به روی خودت نمیاری
4- قهوه و دوناتت رو سریعتر میخوری و میزنی به چاک؟
من و پسرم گزینه 4 رو انتخاب کردیم. بعد هم توی راه کلی حرف زدیم،چکار می شد کرد..و کلا احساس ما مهمتر بود یا اون و ......
وقتش که شد....
1-صبح اول وقت مدیریت ساختمون notice داده، که باید اون دو تا دیوار قرمز رو به حالت اولش برگردونم ..این یعنی نقاشی اونهم توی این هیر و ویری.. این رو هم باید به لیست طولانیم اضافه کنم. خدایا من چقدر عوض شدم. . .یکی از این فکرها کافی بود که خواب و آرامشم رو بهم بزنه،.حالا دسته دسته میان و من فقط به لیستم اضافه شون میکنم ، مینویسم :"رنگ کردن دیواها" ولی فعلا نه، .وقتش که شد بهش فکر میکنم.
2- این واکسن انفولانزا زیادهم بد نبود. ولی این خانم دکتر ایرانی رو زیاد دوست ندارم. اولا اینکه چشماش یکمی شبیه روباهه ، دومیش هم 1/5سال پیش شروع شد. دقیقا یادم نیست که چی شد و چرا که ا ون یک همچه چیزی پرسیده بود که " ..تو که سکس نداری، پس..؟." که من گفتم "دارم". فایلم رو نگاه کرده بود و گفته بود" از شوهرت که جدا شده
بودی..." و انتظار داشت که من توضیحی بدم که مثلا اره ازدواج کردم یا با شوهرم
آشتی کردم .. ولی من هیچ توضیحی نداده بودم
جز اینکه" بله جدا شدم" اون
یک لحظه سکوت کرده بود کرده بود، ولی من
گذر ابرکمرنگ قضاوت کردن رو توی چهره اش دیده بودم.امروز که خواستم قرصهایی
رو که دکتر زنان برای درمان کیست تجویز کرده تجدید کنه ، پرسیده بود برای پیشگیری هم از
همین قرصها استفاده میکنی؟ و من گفتم دیگه نیازی به پیشگیری نیست و اون
گفته بود، پس پارتنرت...؟ فکر کردم این یک سوال تخصصیه یا صرفا یک کنجکاوی شخصی ؟ فکر کردم، خانم دکتر جوان ایرانی که اقلا 4-5 سالی اینجا بوده، تو دیگه چرا؟.... خدایا آخه این چه فرهنگیه که ما داریم؟
3- دیشب خواب دیدم که: یک جایی هستم بزرگ، مثل یک مجموعه تفریحی ورزشی، اما خیلی خیلی کثیف ، با
موکت صورتی کهنه همه جا پراز موش و سگهای صورتی و آشغال ...... یک عالمه آدم
بیخیالی روی زمین ولو شده بودند و اهمیتی به کثیفی نمیدادند. ...من که چندشم شده بود نوک پا نوک پا میگشتم که هر چه زودتر راهی پیدا کنم به بیرون.
4-خلاصه امروز ذهن من پر ازهمه اینها ست که گفتم ،به اضافه قصه اریک که نمیدونم چرا مثل تکه هایی از یک فیلم ، همراه با آقای نسبتن محترم و آقای چرم پوش جلوی چشمم رژه میره، مثل وقتی که از سالن
سینما میایم بیرون ولی فکرمون اونجا مونده..، اونجوری.(یادم باشه ازش بپرسم زن زیبا شبیه کدوم یکی از هنرپیشه های هالیوود بوده؟..
).. دیگه .... هوای تورنتو سرده ، خیلی سرد ، صبح که رفتم فروشگاه چینی خریدکنم سردم شده بود.
5-. مواظب خودتون باشین.
آشپزی کنیم؟
این برانی(browny) خیلی راحته .اگر مثل من حوصله آشپزی ندارید و یکی ازتون شیرینی میخواد میتونید براش برانی درست کنید ، من همین الان درست کردم اینجوری:
اول از همه فر را روشن کنید 325درجه فارنهایت
توی یک ظرف نسبتا گود ولی کوچک همه اینها رو با هم مخلوط کنید:
6 قاشق غذاخوری پودر کاکائو
یک کمی وانیل
نوک قاشق چایخوری نمک
2 تا تخم مرغ
1 فنجان شکر
1/3 فنجان آرد
1/4 فنجان کره یا مارگارین
1/2 فنجان گردوی خورد شده
بعد که خوب مخلوط کردید همه رو ته یک ظرف تفلون یا پیرکس( که از قبل چرب کردید) بطور یکنواخت پهن کنید و توی فر بگذارید . 20-30 دقیقه بعد برانی حاضره. اونو بصورت چهارگوش ،چهارگوش ببرید و بگذاری خنک بشه بعد از توی ظرف فر دربیارید. راحت بود؟
خودتون هم زیاد نخورینا ، چاق میشید.
پ ن.
توی سالسا یک حرکتی هست به اسم sweet heart که زن دور دست مرد میچرخه و از پشت توی بغل اون قرار میگیره بعد دستهای مرد بطور ضربدری زن رو میپوشونه و...امروز این پارتنر رقص من Lisa،که یک دختر چینیه(بعلت کمبود جنس مرد در کلاس) ومثل بیشتر چینیها، خیلی هم با پشتکاره طوری با قدرت این حرکت sweet heart رو انجام میداد که انگار اسیر جنگی گرفته 
من از یک طرف دردم اومده بود و احساس میکردم که دنده هام داره میشکنه از
یک طرف وقتی به قیافه مصمم اون نگاه میکردم داشتم میمردم از خنده.
Lisa معتقده که با نقش jentle man خیلی راحت تره،..با این اوضا ع و احوال آخرش دوتاییمون lesbian نشیم خیلیه 
-از عکسها خوشتون اومد؟ پنچره های خونه من رو به غرب باز میشه از اون بالا اینهارو میبینم.
-دیگه شروع کردم به بسته بندی وسایلم. یک کمی کتابهامو بستم، یک کمی ظرفهای بدرد نخور ،... بعد هم -هی راه میرم به وسایل خونه نگاه میکنم به خودم میگم اینو میبرم، اون یکی رو میفروشم ، اونو میدم به charity......
--دیگه خبر جدیدی نیست جز احساس دوگانه از مهاجرت دوباره ودلتنگی شدید برای یک نفر......
پ ن.
کسی یک رژیم غدایی خوب سراغ داره که آدم بدون گرسنگی کشیدن در مدت کوتاه 3 کیلو وزن کم کنه؟
سلام. خیلی وقت بود میخواستم این عکسها رو بگذارم اینجا ولی وقت نیمیشد. من وقتی از
پنچره نگاه میکنم اینها رو میبینم. او دوتای بعدی هم ادواردگاردنز هست که اینهمه ازش خاطره دارم

این دوتا هم عکس ادوارد گاردنز 

از نوشته ها م وقتی که بوی نا و بوی تکرار میده،منتفرم. درسته که یک قسمتی از منه ، ولی من از همون یک قسمت "من" متنفرم ..اگر دیدین دارم غر میزنم یا شکایت میکنم، اگر دیدین توی اون سیاهی یک نقطه سفید هم نیست ...زود ببندینشون ، یک Linkدیگه باز کنید.. اینها همش برای ثبت وقایعه،مثل یک پرونده پزشکی.. اینکه ببینیم مثلا چطور شد که بیمار خوب شد یا مرد ...،.یک جور تخلیه هست ولی نه توی فکر و احساس شما. فکر و احساس شما جای چیزهای خوبه، ..اگر دیدین نوشته هام بوی نا ، بوی تکرار میده، نخونیدشون، زودی پنجره رو ببندین پرده هار و به روی نور خورشید باز کنید.
مثل پر کاهی خودت رو به جریان آب میسپاری تاتو رو به هر طرف که میخواد ببره...
انگار که همش یک بازیه بی مزه است. .. مثل یک تماشا چی بی طرف ازد ور فقط نگاه میکنی. میتونی حتی لبخند بزنی.انگار که این تو نیستی و این زندگی تو نیست . از خودت رو به در و دیوار زدن خسته ای. از دور خود گشتن... آب تورو با خودش میبره،نمیدونی کجا.. یا میدونی؟ وسوسه خراب کردن همه چیز در آخرین لحظه ذهنتو غلقک میده مثل عروسهایی که سر سفره عقد میگن نه .... از مقاومت کردن خسته ای. از جنگیدن خسته ای.از ارزون کردن خسته ای از dreamداشتن خسته ای. از بیداری خسته ای.از باور داشتن خسته ای. از خواستن خسته ای.از خودت خسته ای از اون خسته ای از عشق خسته ای،.خسته ای خسته ای خسته ای......
پ ن. ساعت 10 صبح پنجشنبه به وقت تورنتو
1- امروز بعد از کلی دودلی و کلنجار رفتن با خودم، بعد از یک فال حافظ و گرفتن یک جواب کاملا بی ربط، (بچاره حافظ تو چه زمینه هایی بادی نظر بده)، رفتم و برای تخلیه خونه notice دادم.
2- من میرم ، حتی اگر هدفم فقط گرفتن Green cardباشه( حالا Green cardبه چه دردم میخودره معلوم نیست!)
3-من میرم برای اینکه این شانس هست که اونجا معلم استثنایی بشم
4- من میرم چون اینطوری در بدترین حالت که از هم جدا هم بشیم حداقل پسرم هر دومونو دورو بر خودش داره.
5-من میرم چون این تنها راهه که تکلیف این پرونده برای همیشه معلوم میشه، یا اینوری یا اونوری.
شاید از اونجا خوشم بیاد شاید تصمیم بگیرم بمونم، اگر هم نه، تجربه کاری اونجا توی کانادا بدردم میخوره...
خوب حدلاقل الان میدونم که 2 ماهه دیگه کجام.
خیلی خوب تموم شد فعلا تا وقتی این courseتموم نشده ، 2-3 هفته ای به چیزی فکر نمیکنم...بعد شروع میکنم به جمع و جور کردن کارها...
این هم یک اشتباه دیگه در امتداد بقیه اشتباهات زندگیم....چرا بهش نگفتم ببین، من با شناختی که از خودم و تو دارم مطمئنم که زندگی در کنار تو دیگه برام محاله، ممکنه یک مدت کوتاهی بتونم تحمل کنم ولی در دراز مدت نه. چرا نگفتم تنها کسی که تو این ماجرادر نهایت ضرر میکنه منم؟ چرا نگفتم، میدونم که خیلی اذیت شدی، میدونم که خیلی نسنجیده عمل کردم ، میدونم که امیدوارت کردم ولی ...وقتی دلم داره داد میزنه نه...؟
1-استفراغ فکری شندیدین؟من الان اونطوریم.از 10صبح تا حالا سر این assignemt هستم و بالخره تموم شد هورااااااا.
2 -با توجه به کارهای قانونی گرین کارت و... باید خیلی سریع تصمیم بگیرم ، سریع یعنی دوروزه. اگر بخوام 2 ماه دیگه برم باید اول نوامبر اطلاع بدم که میخوام خونه رو تخلیه کنم. و انتخاب دیگه اینه تا پایان سال تحصیلی بمونم و بعد برم.... (البته هردوی این تصمیمگیریها با این پیش فرضه که تصمیم به رفتن گرفتم .)
3- بعد از ورود به آمریکا ، 4 ماهی طول میکشه که بهم اجازه کار بدن. ا گر صبر کنم تا سال تحصیلی تموم بشه کلی برنامه هام عقب می افتم ..اما از طرفی هم دلم هم نیخواد وسط سال تحصیلی پسرم رو دربدر کنم. 
4-...بسته بندی وسایل ، اسباب کشی ، فروش خرت و پرتهای اضافی، کنسل کردن تلفن و کامپیوتر و تلویزیون و.... فروش ماشین و کارهای بانکی و ..... 
5- شما فکر میکنین من که تمام عمر یک روز هم سر کلاس درس ندادم با گذروندن این corse آنلاین میتوم توی یک مدرسه امریکایی معلم استثنایی بشم؟؟من نمیفهمم اینا چجوری میخوان منو استخدام کنن.
6-کدومش؟
- میرم با کسی زندگی کنم که احساسی بهش ندارم ، به امید پیدا کردن کاری که تجربه ازش ندارم بطرف کشوری که برام غریبه هست؟
یا
- میرم یکبار دیگه سعیم رو بکنم با کسی که یک موقعی دوستش داشتم خرابه ها رو بسازیم ، به امید پیدا کرن کاری که به زمینه قبلی کاریم نزدیکه وتوش احساس مفید بودن می کنم، بطرف کشورجدیدی که بهم فرصت تجربه های جدید میده؟
خیلی مسخره است میبینین؟ همه چیز بستگی به این داره که چجوری نگاه کنیم، عجب موجود تحریفگریه این آدمیزاد. ......
مارک
1- دیشب ناچار شدم تا ساعت 4 برای تموم کردن یک assignment بیدار بمونم.و الان اینجوریم
2-خوب....اون مراسم match making هم شکر خدا به خوبی تمو.م شد.
3-یکی نیست بگه دو نفره دیگه دارن date میکنند تو چرا خودتو خوشگل میکنی .فکر کنم ما زنها اگر بخواهیم خودکشی هم کنیم اول یک فصل به خودمون میریسیم که وقتی جسدمون رو پیدا کردن بیشتر دلشون برامون بسوزه و بگن وای ی ی طفلگی چه خوشکل و خوشلباس بوده..
موقعی که تازه break up کرده بودم و حالم اصلا خوب نبود با مارک آشنا شدم... باهم چند بار حرف زده بودیم و قهوه خورده بودیم و اون به من یک کتاب داده بود... و من که از هیچ لحاظ امادگی یک رابطه جدید رو نداشتم ترسیده بودم و دیگه نخواسته بودم ببینمش ....مدتی پیش یکدفعه به ذهنم رسید که اونو با دوست مجردم که خیلی تنهاست اشناکنم. اونها تلفنی حرف زده بودن و قرار شده بود همیدگرو ببینن. بعدهم ظاهرا مارک خواهش کرده بود که منهم باشم. و دوستم بدون اینکه از من بپرسه گفته بود باشه و قرار گذاشته بود. هم هرچه غر زدم که آخه من چرا باید باشم
،به خرجش نرفت که نرفت .دلم نمیخواست از نزدیک با مارک روبرو بشم. محبت بی اندازه اون و بعد بهم زدن چند قرار و یکجورایی بدقولی از طرف من... قرارمون ساعت 4 توی کتابفروشی chapters بود.chaptersکتابفروشی بزرگیه که coffee shop هم داره و خلاصه جای قشنگ و دنجیه. از 4-4:15 دور و برو گشتیم که خبری نبود. و من هم از خدا خواسته که پس بریم دیگه زیادی دیر کرده
. یا اینکه من برم و تو بمون ،..خلاصه مونده بودیم بریم یا بمونمیم که دوستم شک کرد که نکنه قراربجای 4:00 ساعت 4:30 بوده.
توی همین گیر و دار بودیم که
دوستم مارک رو از موهای بلندش شناخت. بعد هم اینکه اون اصلا شبیه عکشس نیست و چرا قدش کوتاهه و .. که گفتم باشه ، اونکه ما رو ندیده تو هم که ازش خوشت نیامده و نمیخواهی دیگه ببینیش، ،پس تاندیتمون بزنمیم به چاک؟هان؟یا اینکه تو بمون بگو دیر شد ترانه کار داشت رفت باشه؟ دلیل خوبی هم داریم میگیم هرچی صبر کردیم نیومدی...خلاصه از کتابفروشی اومدیم بیرون و ا زمحل جرم دور شدیم وهرچی دورتر شدیم از تصور اینکه اون الان اونجا منتظره و چه احساس بدی داره و.. وجدان دردمون بیشتر شدو آخرش هم برگشتیم به محل جرم.
موهای بلند مشکی تا روی شونه هاش که از پشت دم اسبی شده، صورتی تا حدی استخوانی،چشمهای خیلی گویا ، نگاه خیلی عمیق و چهره ای که انگار با ادم حرف میزنه.
مارک از اون آدمها یی که یه جواریی آشنا هستند و میتونی باهاشون یک عالمه حرف واقعی بزنی. اونهای که آدم از بودن با هاشون خسته نمیشه.
مهربون، و خیلی خیلی با ملاحظه. شاید 1 ماه بود که چت میکردیم که اون به من گفت به نظر تو اگر من شماره تلفنمو بهت بدم کار نامناسبیه؟ توی دلم خنده ام گرفته بود که ،عزیز من کجای کاری اگر یک مرد ایرانی بود اولین بار که باهات حرف میزد شده،11 شب اصرار داشت که همون لحظه بری باهاش قهوه بخوری. مارک اون روزها سنگ صبور من بود . در حالیکه گریه میکردم باهاش چت میگردم و اون مثل یک شنونده مهربون و صبور گوش داده بود وسعی کرده بود کمکم کنه.
آدم با اون راحت میتونه خودش باشه و لازم نیست هیچ ماسکی به چهره بزنه. انگار اطراف خودش یک فضای امن درست مینکنه.طوری منو نگاه میکرد انگار که دلش برای یک دوست قدیمی خیلی خیلی تنگ شده فکر کنم جلوی خوش رو گرفت که محکم بغلم نکنه..chapter جای سوزن انداختن نبود از second cupقهوه گرفتیم و رفتیم توی مال نشسیتیم.. چقدر با محبت نگاهم کرده بود ...و نمیدونم وقتی دوستم رو هم اینطوری نگاهم میکرد یا نه.
مارک وقت آزادشو نقاشی میکنه، پرتره منظره میکشه، منظره ها رو نگه میداره و پرترههارو میفروشه. منظره ها بیشتر از طبیعت پرتقاله که زادگاه پدر و مادرشه و 1-2 بار بیشتر اونجارو ندیده .مارک.برای تفریح پرواز هم میکنه. خلبان ی هواپیماهای کوچک تفریحیه.
از هم چیز حرف زدیم ،از horoscope گرفته تا روستاهای کشور پرتقال، مارک طوری از اونجا حرف میزنه که انگار قشنگترین نقطه دنیاست بهش میگم تو اگر برای یک آژانس مسافرتی کار میکردی کارت حتما میگرفت .سعی کردم بیشتر به اون دو تافرصت بدم که همدیگرو بشناسن. ازچشمهای دوستم معلوم بود که از مارک بدش نیمده واصلا عجله ای برای رفتن نداره.از هم که هم جدامی شدیم بهم گفت ک این مارک اصلا پسر بدی نیست. گفتم پس باز هم میبینیش؟ گفت دوست دارم ببینمش ، نه بعنوان بو ی فرند ولی به عنوان یک دوست جدید... و من با شک و تردیدلبخند زدم. گفت چیه، فکر میکنی نمیشه؟گفتم کاملا شک دارم که بشه....
خوشحال شدم که دیروز در اخرین لحظه تصمیم گرفتیم که برگردیم و فکر کردم که گاهی قضاوت ما ادمها چقدر سطحی و بیرحمانه است.
و اینطوری بود که من همه عصر یکشنبه رو از دست دادم و ناچار شدم تا ساعت 4 صبح برای تمام کردن یک assingnmet بیدار بمونم....
دیوار
1-ظاهرا همینه که هست ،آدمیم و کاریش هم نمیشه کرد ،فقط سخت ترش نباید کرد
-2-چند شبه همش خواب میبینم. انگار که ذهنم بخواد خودشو از بارهای اضافی خلاص کنه.. خواب دیدیم، یه خونه ای هست که ماله منه ،انگار که یک اتاقشو به "میم" اجاره داده باشم. خونه احتیاج به تعمیر داشت، گچهای در و دیوارش ریخته بود. "میم" میخواست تا اونجا که میشه بیشتر بمونه ، مهلت چند ماهه میخواست،توی خواب میدونستم که داره زن میگیره و با خودم فکرمیکردم که این دیگه نهایت پرروییه ، اصرار داشتم که هرچی زودتر تخلیه کنه، سکوت کرده بود، و فکر میکرد طولانی ..درست مثل آخرین باری که گفتم اگر اجازه مرخصی بفرمایید، از زندگیون میرم بیرون . مدت طولانی نگاهم کرده بود و چیزی نگفته بود،انگار که داره عمیقا فکر میکنه... توی خواب رنج کشیده بودم. رنج واقعی، مثل بیداری.
تفسیر خواب آسونه ،اون خونه دلمه یا زندگیم ،که نیاز به تعمیر اساسی داره و اولین قدمش بیرون کردن کامل اونه. اون میخواسته با اصرار توش بمونه و من بیرونش کرده بودم.....
3- نگرانم. رفتن داره نزدیک میشه و من نمیدونم با این دیوار سیمانی ضخیم که بین من و زنبور عسل
( همون "آ" سابق) هست...زندگی در کنار اون چه شکلی خواهد بود.. نیمخوام بمونم،.. نمیخوام هم برم . برای توجیه رفتنم کلی دلیل میارم . به خودم میگم ، این آخرین تلاشه ،اگر شدکه چه بهتر اگر هم نشد طلاق میگیرم و کار یکسره میشه. به خودم میگم، اینطوری دیگه خاطرات "میم" اذیتم نمیکنه، به خودم میگم اینطوری میتونم یک کار خوب داشته باشم. اگر شد با اون میمونم اگر هم نشد جدا میشم، اینطوری حداقل پسرم هردومون رو کنا رهم داره....
به خود م میگم........به خودم خیلی چیزها میگم ولی ته دلم بشدت نگرانم و از قبل میتونم پیشبینی کنم که نتیجه چیه. من و زنبور عسل از آخرین روزهایی که با هم زندگی میگردیم هم کلی دورتریم.دیگه حتی از ته مونده احساس ضعف و وابستگی من که زمانی من رو به اون پیوند میداد هم چیزی نمونده. .اینو من میدونم اون هم میدونه. ولی تنهایی اینقدراذیتش کرده که با هم بودن رو ترجیح میده. بودن توی خانواده؟ نصف شدن مسولیت..؟ تنها نبودن..وقتی اینجا همه چیز رو نابود کردم و رفتم چی ؛ برگشتن راحته؟ بعد پسرم چی؟ میتونم دوبار برش گردونم؟........
وقتی زنبور عسل پیشنهاد کرد که یکبار دیگه امتحان کنیم من به تمام معنی داغون بودم دنبال یک جایی میگشتم برای رفتن برای فراموش کردن، میخواستم فرار کنم ، میخواستم خودم رو مجازات کنم شاید یا حتی "میم " رو. گفتم باشه، یک بار دیگه امتحان می کنیم....
خدایا....کاری که میکنم درسته؟برای اینکه تصمیم رو عوض کنم زیادی دیره نه؟ بعد پسرم چی؟ که مدام میپرسه پس کی میریم؟و خود زنبور عسل که منتظره تا دوباره صاحب خانواده بشه چی؟
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قبلا ها فکر میکردم آدم بودن افتخاره، آزادی، حق انتخاب و از این حرفها ..امروز موقع پیاده روی، به یک برگ قرمز خوشکل که نگاه میکردم، کشف کردم که همه این حرفها اساسا کشکه و کلمه اشرف مخلوقات فقط برای دلداری ما آدمها ساخته شده. در واقع "هرچیزی" توی دنیا از آدم بود ن راحتتره. آدمیزاد، آخرین محصول آزمایشگاه تکامل،ه تا اومده ببینه که چه خبره به جرم خوردن یک سیب ناقابل اول با یک تیپا از بهشت بیرون انداخته شده بعد هم که بهش گفتند که" ای اشرف مخلوقات زود باش بیا این بار امانت رو بگذار رو شونه ات ببینم. (بار امانتی که کوهها از پذیرفتن آن سر باز زدند..).
شایدر اصلا ترجیح میدادم گنجشک باشم، یا یک درخت چنار، یا یک تکه سنگ.
فکرشو بکنید، اگر گنشجک بودین ،زندگی چقدر راحتتر بود... گنجشکها صبحها تختشون رو مرتب نمیکنند، نه مجبورند دنبال کار بگردند، نه میرن مصاحبه،نه با دوست پسرشون بهم میزنن، نه لازمه وزن کم کنند، نه دچار یاس فلسفی و غیر فلسفی میشند، یا حتی درختها،... درختها اشتباه نمیکنند ،کسی اونها رو قضاوت نمیکنه اگر درختی خوب رشد نکنه یا میوه هاش کرمو باشه ، اخرش گناهش باز میافته گردن این آدمیزاد بدبخت. اگر هوای کره زمین گرم شه، یا سرد شه، اگر زلزله بیاد ، اگر ، اگر.. باز هم گناهش میافته گردن آدمیزاد بدبخت... شاید دچار این توهم بشین که عوضش لذتی که آدم میبره بقیه موجودات نمیبرند،.در اینصورت کافیه دردهایی رو که از اول زندگی تجربه کردین یکطرف و لذتها رو یکطرف بگذارین تا ببیند من چی میگم .....حالا آدم بودن خوبه؟
به خدای محترم :
اگر تولد بعدی وجود داره لطفا قبلش نظر خواهی بفرماید
از پذیرفتن هرگونه امانت چه روی شانه و چه هر جای دیگر جدا معذوریم
دیگه....دیگه همین.
شوخی کردم بابا دلخورنشو.

عشق رومانتیک...
1- باور کنید از روی بدجنسی نیست ولی از وقتی "آ" مامانشو پیدا کرده، هربار به این مساله فکر میکنم یا برای کسی تعریف میکنم بی اختیار یکی توی ذهنم داد میزنه: " آ " زنبور عسل...
.
2-گرمای هوای تورنتو در ماه اکتبر در 28 ساله اخیر بی سابقه بوده. .. باز هم بگین کانادا سرده.
3-توی یک مقاله خوندم که:
MRI نشون داده ،منطقه ای که در مراحل اولیه عشق رومانتیک در مغز فعال میشه با مناطقی که در اثر سکس و وابستگی (attachment)فعال میشوند فرق میکنه.
منطقه مربوط به عاشق شدن و مرکز مربوط به رفتارهای وسواسی-اجباری در مغز بسیارنزدیکند. و جالبتر اینکه عاشق شدن و اعتیاد از این نظر شبیه هستند که در هردو میزان سراتونین در خون افراد مبتلا پایین میاد. و بازهم جالبتر اینکه ، هر بار طرد شدن توسط طرف مقابل فعالیت منطقه مربوطه را بیشتر و میزان سراتونین پایین تر میاد.....
چی فکر میکنید؟
نظرات ()
