عشقهایی کز پی...
شنبه داره تموم میشه، و من از چهارشنبه دلم برات تنگ نشده.گاه و بیگاه تو رو میارم توی ذهنم ، فقط برای اینکه ببیننم که چی میشه، اما تو خیال پردازی جلو نمیرم ،میترسم که دوباره مبتلا بشم..بعد میبینم که هنوز خوبم. چیزیم نشده. توی تمام این 6-7 ماه این اولین باره که احساستم برای 4 روز ثابت مونده و 4 روز یاداوری یاد تو حالم رو بهم نریخته. و 4 روز پشت سرم هم تونستم از تو حرف بزنم و درد نکشم. شاید دارم به ساحل نجات نزدیک میشم . خدایا یعنی میشه؟
دیشب خوابهای عجیب و غریب میدیدم ، تنها 3 مردی که یه روزی عاشقشون بودم. هر سه تا توی یک خواب درکنار هم. داستان خواب یادم نیست ،..اما این یادمه که به یکیشون شدیدا احساس محبت میکردم . همون عشقی که واقعی بود و بعد از اینمدت دست نخورده مونده.. . که چقدر دوستش داشتم ،هم خودشو هم هرچیزی که مربوط به اون میشد.احساسم نه مالکیت بود نه بوی وابستگی میداد نه از نوع خودآزاری لیلی و مجنونی و شیرین و فرهادی بود. دوستش داشتم برای خودش، چون سزاوار د وست داشتن بود،مهم نبود که مال من باشه یا نه. جالبه حتی وقتی از گذشته اش تعریف میکرد نسبت به زنهای زندگیش احساس حسادت هم نمیکردم شاید حتی دوستشون داشتم. چون یک جواریی به اون مربو ط میشدند. توی خواب باهاش حرف میزدم اون خوشحال شده بود و خندیده بود. از خوشحالی صورتش برق میزد. شاید اگر اون حرفها رو توی بیداری بهش زده بودم الان همه چیز یک جوره دیگه بود. هیچوت نفهمیدم که اون فهمید یا نه،بدیش اینه که هیچوقت هم نیمفهمم.
پ ن. این موضوع قراره به عنوان top secret بین من و دوستم بمونه، ولی باید با یکی در موردش حرفم میزدم .. این دوست من متاهله ،نه اهل جلب توجهو نه اهل شیطنت ، یک همسر فداکار و از آخرین بازماندگان نسل درحال انقراض زنهای مطیع ایرانی مقیم کانادا، با سابقه یک ازدواج طولانی و بظاهر آروم.امروز برام تعریف کرد که توی محل کار جدیدش، که 2ماه هم از شروع اون نمیگذره، با یک آقای کانادایی اشنا شده. این آقا با انواع و اقسام روشها به ایشون ابراز علاقه کرده. دوستم اول بی تفاوت گذشته ولی کم کم توجهش جلب شده، بعد عادت کرده، بعد دلش براش تنگ شده ،و امروز داشت بطور جدی درباره جدایی از شوهرش و ازدواج با این اقا فکرمیکرد.در حالیکه کم مونده بود دوتا شاخ روی سر من سبز بشه ،بشدت برای خودش،پسرش و آینده اش نگران شدم....و فکر کردم چه کمبودهایی توی یک زندگی مشترک ادم رو به جایی میرسونه که به این راحتی و بخاطر کسی که تازه 2 ماهه باهاش آشنا شده و چیز زیادی از نمیدونه روی پرونده سالها زندگی مشترک خط بطلان بکشه....
شاید اگر نمیترسیدیم شاید اگر با تمام وجود باور میکردیم که زندگی همین یک دفعه هست و دیگه تکرار نمیشه، شاید اگر به غریزه مون یکمی بیشتراعتماد میکردیم.. اونجوریهمه چیز فرق میکرد
.
سیاه و سفید یا خاکستری
آدمها جنبه های مختلف دارند، نه؟ ولی چی میشه که یک روز تمرکزمیکنیم به جنبه های مثبتشون و فرداش جنبه منفی همون آدم میاد توی ذهنمون،؟ این یعنی این آدم را در عین واحد هم دوست داریم و هم دوست نداریم؟ در حالت شدیدترش، عشق و نفرت همزمان؟این فقط روابط رومانتیک نیست سوالم کلیه.. شاید هم دوست داشتن یک پدید ه سیال و موقعیتیه؟ یعنی هم با گذشت زمان تغییر میکنه و هم حتی در یک زمان ثابت، متغیره؟
پی نوشت
1- احساس میکنم این مادر شوهر جدیدی خیلی مصنوعیه . حالا میفهمم که آسمون ریسمون بافتن "آ" و از این شاخه به اون شاخه پریدن هاش به کی رفته.
2-باید 2-3 کیلو وزن کم کنم. اینجا مینویسم که یادم نره.
3-این حرکت جدید سالسا خیلی گیج کننده است.
خالی اما...
موندم که روزهای بی خاصیت رو هم باید ثبت کرد یا نه؟ شاید فقط برای دلخوشی خو د آدم. اینکه سال دیگه بیام این پست رو بخونم و بگم، این همون روزیه که خورشت آلو اسفناج پختم وخوشمزه نشد،همون روزی که پسرم موقع تمرین ریاضی صدای قورباغه دراورده بود ومن سرش داد زدم و بعد اون خندیده بود و منهم خنده ام گرفته بود..همون روزیه که از صبح پای یک assignemt مزخرف نشستم و هرچی هله هوله دم دستم بود خوردم و احساس کردم از روز قبلش 5 کیلو چاق تر شدم.. اون روز که میخواستم برم پیاده روی ولی هوا تاریک شد ونرفتم. اون روزی که اصلا دلم براش تنگ نشد.
با نشانه گذاری روزها رو از هم متمایز میکنمیم تا بتونیم بشماریمشون ،وقایع رو هرچند بی اهمیت ثبت میکنیم، تا نگهشون داریم، تا به مالکیت خودمون درشون بیاریم .اینطوری زمان کش پیدا میکنه اینطوری انگار که بیشتر زندگی کرده باشیم.اینطوری انگار از هیچی چیزی ساخته باشیم.مثل موقعهایی که بطریهای خالی پلاستیکی کاردستی درست میکردیم. یادتونه؟
دوباره تو....
همینه که هست و باید تحمل کرد.حتی نمیتونم آرزوکنم که برگردی. حتی نمیخوام دوباره داشته باشمت..دیروز هرچی از تو توی mail box -م بود پاک کردم، همه اون ایمیل های تاریخی، و هرچی رو که فکر میکردم ممکنه تو رو یادم بیاره از جلوی چشمم دور کردم.. حتی ته مونده عطری که تو برام خریده بودی انداختم بیرون. چقدر مطمئن بودم که تموم شدی ،انگار که دیگه از تو آزادم ، حتی میتونستم از مزه مزه کردن آینده ایکه تو توش نبودی، از زندگی جدیدو از من کامل بدون تو لذت ببرم.
نمیدونم امروز یکدفعه چی شد، از کجا پیدا شدی؟ از صبح ،اونقدردلم برات تنگ شده که نگو.برای خودت برای لباسهات، بوی آغوشت.، نگاهت. برای شنیدن صدات.نوازشت.بشدت میخواستمت ولی تو نبودی. دلم میخواست بهت زنگ بزنم ولی چه فایده ای داشت ،جز دروغ شنیدن و جنگ اعصاب و عقب اندختن بهبودی این زخم. ...نه همینه که هست هیچکاریش هم نمیشه کرد.
پی نوشت: نمیتونین حدس بزنین که چی شده. خوب تصور کنید که شما مثل من یک زنید( اگر واقعا زن هستید لازم نیست تصورکنید همینجوری ، به زن بودن ادامه بدین
). بعد تصور کنید که هرگز موجودی به نام "مادر شوهر" در زندگیتون وجود نداشته، چراکه مادر همسرتون بعد از بدنیا اومدن اون طلاق میگیره و میره دنبال زندگیش. تصور کنید شوهرتون 20 سالی میشه که از مادرش هیچگونه خبری نداره. . ... بعد تصور کنید کهز 3-4 سالی هست که از شوهرتون جدا شدید.. اونوقت ساعت 4 بعدازظهر اولین روزهفته یکدفعه یکی زنگ میزنه، شما رو دخترم خطاب میکنه با مهربونی قربون صدقه تون میره و حال نوه عزیزشو میپرسه...چه حالی میشین؟ بعد میبینید که در عرض نیم ساعت صاحب یک مادر شوهر، نا پدر شوهری، که شما رو عروس خوشگلم خطاب میکنه، دو تا برادر شوهر و یک جاری شدین ه هیچکدوم رو ندیدین و هیچ تصوری هم ازشون ندارین.....
ببین من باید چی صدات کنم؟ میگی "اون یکی عروسم بهم میگه مامان ". ما مان؟ مامان جان؟
ابدا نمیخوام قضاوتت کنم ولی، شاید تو در همه زندگیت10 بار هم پسرتو ندیده باشی. بعد..به تو بگم مامان؟ اونوقت ، به مامان خودم هم بگم مامان؟ میدونی، فکر نیمکردم گفتن این کلمه اینقدر سخت باشه اما حالا میبینم هرکاری میکنم نمیتونم اونو افتخاری به کسی ببخشم.. مامان یعنی عشق بی قید و شرط .برای مامان بودن باید شب تا صج پای بستر بچه مریض نشست ،مامان یعنی تا صبح هزار بار بیدار شدن که مبادا پتو از روی بچه کناربره و سرما بخوره. مامان یعنی با دیدن غم اون آب شدن، با شادیش از دیدن یک نمره خوب، یک موفقیت کوچیک پر کشیدن.و...ببین شاید من تورو دوست داشته باشم. کسی چه میدونه،شاید بتونیم دوستهای خوبی باشیم ولی هیچوقت از من نخواه که بهت بگم " مامان ".باشه؟
کلاس رقص من
این دقیقا همونی چیزیه که الان بهش احتیاج دارم : کلاسsalsa. حرکات تند و موزو ن همرا با موزیک شاد و زنده لاتین واثر فوق العاده گم شدن در جمع. حدود 20 نفریم. بعضی ها بصورت زوج بعضی ها هم مثل من تنها . یک زوج مسن اروپای شرقی که ظاهرا زن و شوهر بودن . خانمه خیلی ناز لباس پوشیده بود. کفشهای سفید رقص و دامن مشکی و سفید خلاصه همه لباسش ترکیبی بود از سفید و مشکی. فکر کردم چه خوبه آدم ها اینطوری با هم پیر بشن .چند زوج جوون بور کانادایی ،زونجهای چینی و کره ای ، یک اقای اخموی چینی که معلوم بود که فقط به اصرار همسرش اومده. . دو تا
دختر ایرانی که تا قبل از اومدن معلم یکسره سرشون توی چند تا برگه بود حدس زدم
یکیشون دار ه رزومه اون یکی رو تصحییح میکنه...د دیگه یه دختر جوون به نام سپنتا که فکر کردم ایرانیه ولی بعد معلوم شد از از زردشتنیان هند هست . نمیدونستم که زردشتیان زیادی توی هند زندگی میکنند. میگفت که در واقع از نژاد ایرانی های هست که بعد از حمله اعراب به هند مهاجرت کردند. تا اونجا که اطلاعات محدودم اجازه میداداز دین زرتشت با حر ف زدیم و من فکر کردم ه چقدر بده که آدم در مودر اولین دین رسمی کشورش اینقدر کم بدونه...
خانم معلم دورگه است با پوست شیر کا کا ئویی و هیکل معرکه که خیلی عالی میرقصه. میگفت هر 1 ساعت از کلاس تقریبا 500 کالری انژی میسوزونه وبا تمرین مرتب چربی ناحیه شکم کاملا آب میشه و پاها فرم میگیره که همه ذوق زده شدن و براش دست زدن.
فکر کردم که خوش به حالش چه شغل فوق العاده ای داره.هم لذت معلمی و رقصیدن همزمان.
کلاس ساعت 7:30 شب توی یکی ازcomunity centreهای محلی برگزار شد.این comunity centreها توی
محلات مختلف هستند. مجموعه هایی هستند که کلاسهای ورزشی ، هنری و.. را با
قیمت مناسب تر در اختیار مردم قرار میدن. ،هوا بارونی و یه کمی سرد بود.فکر کردم اینهمه آدم رو چه اینگیزه های متفاوتی به اینجا کشونده .
برای من ، شاید یک 1-2 ساعتی فراموشی و مرخصی دادن به این ذهن خسته و کمی شادی ..آره زندگی زیاد هم بدنیست.
همینطوری
قرار نبود این course آنلاین ا ینهمه دردسر داشته باشه. گفتم یک مشت چرندیاته که میخونم و بعد هم حتما یک امتحان multiple choice که چون آنلاین هست سمبل میشه و میره حا لا میبینم که نه خیر final reserach ،هفته ای دو سه تا assignment، مصاحبه و
observation و کلی دردسردیگه هم داره.حتی حضور و غیاب هم داره.. textbookها هم که همه آنلاینه و چشم برای آدم نمیمونه. امروز هرچی بود خودم رو کشتم و اولین assignment رو تموم کردم.
صبح پسرم رو رسوندم مدرسه، برگشتم و دوش گرفتم .موهام خیس بود و روبدوشامبر تنم که دیدم در میزنن، از چشمی یک خانمی رو دیدم با یک ساک دستی فکر کردم که بسته یا نامه سفارش برام اومده، در و که باز کردم فهمیدم که وای بالاخره تو ی تله افتادم. کاندید محترم انتخاباتی. اونقدر هم مودب و خوش برخورد بود ناچار شدم در عین بی حوصلگی به حرفهاش گوش بدم. اینجا این خیلی عادیه که نماینده ها خودشون شال و کلاه کنن راه بیافتن برای خودشون تبلیغات کنن. 1-2 هفته هم مونده به رای گیری مرتب تلفنی از مردم میپرسند که به کی رای میدن وبرای خودشون تبلیغ میکنند. یک اختلاف عمده بین مردم اینجا با ایران اینکه اینجا ییهابیشتر از اینکه به خود فر حساسیت نشون بدن برنامه ای که ارایه میده براشون مهمه.
مثلا اینکه سیستم درمانی چقدر قراره بهتر بشه یا مالیتات چند در صد کم میشه یا خرید و فروش اسلحه ممنوع میشه،... همه چیز عینی و تعریف شده و دقیقا بستگی به زندگی واقعی و رفاه روزمره مردم داره.نمیگم که این 100% هست ولی کمه کسی که مثلا از قیافه فلانی خوشش بیاد، یا بگه این آدم خوبیه، یا از لج این یکی به اون یکی رای بده یا از مار به سوسمار پناه ببره....
دیگه چی؟ مدتیه نگران چشمهام بودم بسکه زود خسته قرمز مییشن . . یه جورایی نگران بودم که نکنه بیماری عجیبی گرفته باشم یا مثلا اگر نتونم پای کامپیوتر بشینم چی میشه و.. که رفتم معاینه چشم و خوشبختانه چیزی نبود....
جالبه که سیستم رایگان درمانی معاینه چشم بزرگسالان راتحت پوشش قرار نمیده. و هر معاینه چشم حدود 100 دلاری خرج برمیداره که کم هم نیست . (که البته برای من رفتم walmart 60$ بیشتر تموم نشد.)
دیگه ؟دیگه همین... کلا روز بی مزه ای بود.. با اونهمه مزخرفات که توی مغزم تلنبار کردمدیگه چی قرار بود بشه دیگه...جز اینکه بعضی لحظات،مثل امروز وقتی موقع برگشتن آفتاب افتاده بود توی چشمامو جایی رو نمیدیدم ،
یاد "اون" افتادم که خونه اش بطرف غرب بود و هر وقت این موقع روز میرفتم پیشش آفتاب میافتاد توی چشمام و جایی رو نمی دیدم...بعد خواستم گریه کنم اما فکر کردم که گریه برای چشمام اصلا خوب نیست.
تمرین

این فقط یک تمرینه. دارم سعی میکنم عکس توی وبلاگم بگذارم. هنوز نمیدونم که چجوری باید عکسی رو که توی my document دارم اینجا بیارم.

زن درونم
با دلخوری چمباتمه زده یک گوشه ای ،زیر چشمی نگاهم میکنه.از اینکه بیکار و بی خاصیت مونده عصبانیه . تهدیدم میکنه میگه اگه بهش توجه نکنم.همه چیز رو بهم میریزه.
میترسم ، میدونم که خیلی کارها ازش بر میاد. .میدونم که حق داره، آخه اون از روز اول خلق شده که الهه باشه که پرستیده بشه ،اون برای برای عشق ورزیدن آفریده شده.... بهش میگم نازنینم آروم باش و صبر کن . یه کمی چشماتو ببند، خیال کن که فعلا نیستی.
آروم و بی صدا گریه میکنه میگه " فکر میکنی تا کی میتونی من رو توی این قفس نگه داری؟ اصلا فکر میکنی توبا نادیده گرفتن من میتونی احساس خوشبختی کنی؟"
زن درونم تنهاست واز نادیده انگاشته شدن بشدت عصبانیه...
زندگی کارتی
1-حدس بزنین چه بلایی سرم اومده. یعنی سر خودم که نه سر موهام.خب از اونجا شروع شد که دوستم ازاینکه امروز همراهیش کرده بودم هیجان زده شد و گفت بیا موهاتو high lightکنم .منم خر شدم و فکر کردم تو این مورد هم میتونم بهش اعتماد کنم . چشمتون روز بد نبینه نمیدونم bleach به اندازه کافی نموندو یا هرچی..بعد هم high lightها بهم وصل شد و شد زرد طلایی یکدست.... حالا هی اون به به و چه چه میکنه و هی من میرم دم آینه از دور نگاه میکنم، از نزدیک نگاه میکنم میبینم نه خیر نمیشه
رفتیم یک رنگ بلوند مسی گرفتم ولی چون زیر رنگ موهام روشن بود این بار شد نارنجی.یه چیزی تو مایه های هویج.حا لامیخوام یه رنگ قهوه ای روشن بزنم که نارنجیهارو
بپوشونه. فکر کنم بعد از کلی زحمت تازه بشه مثل اولش. بیچاره موهام.
2-از" مزایای" زندگی قسطی اینجا (کانادا) اینه که ورشکستگی نه فقط برای صاحبان بیزینس بلکه برای هرکسی که خرج و دخلش منتاسب نباشه میتونه پیش بیاد.. هرکسی ممکنه به جایی برسه که نتونه بدهیهای ماهیانهاش رو پرداخت کنه و ناچار به اعلام ورشکستگی بشه. اینجا کسی رو بجرم ورشکستگی زندانی نمیکنند ولی در عوض به مدت 7
سال اعتبارش خراب میشه. نه کسی بهش وام میده ، نه میتونه خونه بخره و کلادور خرید قسطی رو باید خط بکشه. .بعد از 7 سال هم همه بدهیهاش خودبخود پاک میشه و همه چیز بر می گرده به حالت عادی.
دوستم احساس خیلی بدی داشت مخلوطی از عذاب وجدان و نگرانی از آینده، از اینکه 7
سال تموم فقط باید متکی به حقوق ماهیانه باشه و هیچ پشتوانه ای در کار نیست. سعی کردم قانعش کنم که که کاری که میکنه از روی اجباره نه مثل خیلیها که وامهای کلان از دولت میگیرند و بعد اعلان
ورشکستگی میکنن و همه رو بالا میکشند. بعد از صحبت با وکیل قرار شد بجای روشکستگی کامل proposal بده.معنیش اینه که بجای7 سال فقط 4 سال بد اعتبار میشه در این مدت بخش محدودی از بدهیهاشو ماهانه پرداخت کنه. توی این سال ها اولین بار بود که با این مساله از نزدیک تماس داشتم. ترس، دلهره بی پشتوانگی...
برای ما که به زندگی کارتی وقسطی عادت داریم نداشتنcretditترسناکه.
پ.ن:خوب، شدم اون ترانه همیشگی. نه نا رنچی هویجی و نه زرد جوجه ای. قهوه ای روشن با تم زیتونی.
درد بیدردی؟
وقتی دلمون بشدت گرفته، وقتی با همه وجود شادیم یا عصبانی، وقتی نگرانیم، وقتی احساس تنهایی میکنیم این یعنی که هستیم.. .مهم نیست که احساسمون چیه ،مهم اینه که به همون اندازه که اون احساس شدت داره، به همون اندازه هسیتم. . یه موقعهایی هست که نه شادیم نه غمگین نه عصبانی نه حتی افسرده.یه جورایی انگار مرده.حسمون تنبل و خواب آلوده هست، روحمون کرخته حتی میلی برای گریه نیست....مثل یک مرداب ساکنیم.وقتی مینویسیم ، نوشته هامون میشن بی مزه و خالی .مثل یک تکه خبر توی یک روزنامه بدون قضاوت بدون اینکه "من" رو قاطیش کرده باشن.
نوشته هایی که ا صالت دارن خود منم .تکه ای از من در گذر شتابان زمان.معجونی از من و اونچیزی که بیرون از منه. اونا نوشتهایی هستند که دوستشون داریم. همونقدر که آدم میتونه بچه اش رو دوست داشته باشه. که قسمتی از اونه ولی با یک هویت مستقل.
خدایا چقدر افکارم نا مرتبه امروز. یکی از او ن روزهاست شا ید. روزهای خواب آدلودگی و انجماد ذهن و دل. دلتنگ نیستم شاد هم نیستم. یکجورایی خالیم ومثل هوای بیرون مه آلود.
5 اکتبره و هوا بشدت دم دار.مه بیرون اونقدر غلیظه از این بالا خیابون رو بزور میبینم .شاید یکی دو ساعته دیگه آفتابی بشه. تورنتو ه دیگه..
صبح یک دوره salsa dance پیدا کردم. این هم یکی از اون کارهاییه که که همیشه دوست داشتم و هی عقب می انداختم. هفته ای یکبار روزهای چهارشنبه.
از اون کار داوطلب هنوز خبری نشده. ظاهرا باید یکمی صبر کنم.
موندنم توی تورتنو چقدر قراره چقدر طولانی بشه ؟ یعنی باید دنبال یک کار نیم وقت بگردم؟
خنده ام میگیره وقتی فکر میکنم که "اریک "حتما منو جزو کسانی طبقه بندنی میکنه که دردشون از بی دردیه.
و خیلی از آدمهای دور و برم دور و بر من، اونا چی ؟اونها که هیچوقت کیسه زباله ای روی سرشون سقوط نکرده. با هیچ پسر مو فرفری از نزدیک
آشنا نبودن ،هیچوقت گرسنگی و قفر نگرانشون نکرده... پس درد تنهایی چیه؟ درد جدایی ، ددر دلتنگی، بی مهری، غربت،..
چه خوب بود اگر یک واحد فیزیکی برای اندازه گیری شدت درد اختراع میشد . اونوقت میشد درد را هم مثلا شدت نور یا الکتریسته با واحدهای قابل شمارش اندازه گیری کرد.شاید اونطوری دردهای دیگه هم به رسمیت شناخته میشدند.
ا
این شعر فروغ روخیلی دوست دارم:
هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره درسراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند
بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند
از دریچه ام نگاه میکنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم
جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم
در فغان لذتی که پا کتر
از سکوت ساده غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگی ست
با خط سیاه عشق
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر
قلب تیر خورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف در هم جنون
هر لبی که بر لبم رسید
بک ستاره نطفه بست
در شبم که می نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم ؟
این ترانه منست
دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این
دلتنگی
امروز چه مرگم شده؟ اینهمه دلتنگی برای چی ؟دیگه چکار میتونم بکنم که نکردم؟..کار داوطلب که پیدا کردم ، مرتب پیاده روی هم که میکنم، کلاسهای ورزشی و course online، هم که ثبت نام کردم. بعدش هم اونهمه امپول امید الکی با دوز بالا.خوب دیگه چی ؟
دلم میخواد مثل یه بچه گربه گم شده برم زیر میز، یا یک جای دنج ، یه گوشه ای کز کنم، زاانوهامو بغل بگیرمو گریه کنم. چرا دنیا یدفعه اینهمه خا لی شده. نمیدونم چمه، یعنی میدونم ولی نمیدونم چکار باید کرد. انگار یک تکه از قلبم رو کنده و برده باشن، اونجا یه حفره است که گاه و بیگاه پام گیر میکنه و می افتم توش و اون منو تا اون پایین پایینها میکشونه.بعد باید کلی تقلا کنم که دوباره بیام بالا.
امروز کلی کارهای خوب کردم .خونه رو جارو و گردگیری کردم. کابینتهای آشپزخونه رو تمیز کردم، قورمه سبزی درست کردم. YMCAثبت نام کردم. با دوتا از خواهرام تو ایران حرف زدم، دکمه افتاده لباسم رو دوختم.ولی هنوزیک دنیا دلم گرفته.
عصری قراره با دوست خوبم پیام بریم قهوه بخوریم. شاید اینطوری حالم بهتر شه
پ ن: بعد از 2-3 ساعت گپ و بحث عمیق و دردل، حالم بهتره.پیام میگه زن موجود یست پیچیده و مردموجود ساده ایست که سعی میکنه پیچیده بنظر برسه.
من میگم اگر از بالا نگاه کنی زن و مرد هردو به یک اندازه پیچیده هستند . تفاوت بین زن و مرده که باعث میشه هرکدوم به چشم اون یکی پیچیده بنظر برسه.اینکه معمولا میشنویم که زن موجود پیچیده ایه (و ما که زنیم از این پیچیده تر بودن به خودمون میبالیم )شاید ناشی از اینه عمدا مرده که قلم بدست داره و قضاوت میکنه. شما چی فکر میکنین؟
ترس قدیمی
توی صف بانک منتظر ایستاده بودم . دو سه نفری مونده بود که نوبتم بشه، یک خانمی که قبلا کارش انجام شده بود و داشت از بانک میرفت یکهو اشاره کرد به ته صف و "گفت این خانم نباید اینهمه سر پا وایسه نوبتتون رو به اون بدین به اون." همه برگشتن ، یک خانم پیر با موهای سفید و پشت قوز کرده، تی-شرت آبی و شلوار ژاکت سفید بالای 80 سال ته صف استاده بود.خانمی که جلوی همه بود با یک حالت مردد و ناراضی نگاهی به همه انداخت و به اون خانم پیر اشاره کرد که یعنی بفرمایید. بعد هم ابروهاش با نارضایتی بالا انداخت و روشو کرد به بقیه به شوخی که "کس دیگه ای هم هست بخواد قبل از من بره؟" بعد هم مکالمه کوتاهی رو ا زپشت سرم شنیدم که خانم پشت سریم داره به اقای پشت سریش یه چیزی میگه که مفهوم فارسیش انه که مثلا داره از کیسه خلیفه میبخشه ، یا نوبت دیگران رو بخشیدن خیلی آسونه. اون آقا هم گفت که بله اون خانم پیر میتونست چند دقیقه توی صف ایستادن رو تحمل کنه....
من دوست نداشتم اون خانم پیر با اون پشت قوز کرده توی صف بایسته، اگر دیده بودمش شاید نوبت خودمو بهش تعارف میکردم ولی اصلا خوشم نیومد که کس دیگه ای در این مورد تصمیم بگیره. فکر کنم بقیه هم همین احساس رو داشتند . هیچکس در هیچ سطحی دوست نداره دیگران براش تصمیم بگیرن.
بعد فکر کردم اختلاف سلیقه معمولا ناشی از خلا قانونیه، یعنی که یک جایی یک قانون کمه. مثلا این قانونکه افراد مسن مجبورنباشند توی صف بایستند. اینطوری نه کسی دچار عذاب وجدان میشه و نه کسی برای کسی تصمیم میگیره.
امروز خسته بودم و کم انرژی، بدنم رو بزور اینور و اونور می کشوندم.. همش به این فکر میکردم که یعنی اینروزها داره مقدمات ازدواجشو آماده میکنه؟ نه اینکه بخوام برگرده ها ولی یکجورایی توی دلم عزاداری بود. کاش دیگه کاری بکارم نداشته باشه که دیگه واقعا طاقتشو ندارم.
امروز خودم رو آماده کردم برای مواجهه با یک ترس خیلی قدیمی که اصلا نمیدونم از کجا اومده .. اصلا نمی فهمم با اونکه توی آب دریا کاملا راحتم ولی چرا استخر بطرز عجیبی منو دچار اطظراب میکنه. بارها سعی کردم که این ترسو از بین ببرم ولی نشده. نمیدونم چرا احساس کردم الان وقت مناسبی برای اینکاره."توی یک کلاس شنا ثبت نام کردم."
زبان مادری را...
-مامان این شیرینیها خیلی توشون چاق (چربی) داره.healthy نیست
-نه پسرم اینها fatنیست، شربت قنده.
-با چی اینها رو bakeکردی؟
-rice flour و آرد نخودچی
-نخود چی چیه؟
-یک جور pea که fry شده
(پسر من با لبخند پیروزمندانه میپره وسط که :من میدونم نخودچی چیه )
- خوب برای تو ( با دهن کجی )( منظورش اینه که: خوش بحالت:good for u)
من تحت تاثیر سخنرانی دیروز در مورد آشفتگی زبان نسل دوم، درحالیکه 24 ساعت تمومه مشغوله پاسداری از زبان فارسی هستم و مواظبم که که یک کلمه انگلیسی هم بلغور نکنم ، در پاسداری زبان مادری میگم:
- فلور جون ، چرا با پسرت فینگلیسی حرف میزنی ؟خوب یا فارسی بگو یا انگلیسی
فلور: خوب اگر فارسیشو بگم آخه نمی فهمه
- مامان همیشه فکر کردی که من نمی فهمم. اگر ا زاول برام فارسی میگفتی الان میفهمیدم.
.. .it is all your fault
وقتی به این فکر میکنم که من تنها منبع زبان آموزی، گنجینه لغوی، و پل ارتباطی پسرم با تمام هویت ملی و تاریخ پشت سرم هستم،از سنگینی این بار پشتم میلرزه و دلم برای غربت هردومون میسوزه.
...
از شر کفشهای اضافی خلاص شویم.
صبح از روی یخچال ، لیست کارهایی رو که قراره انجام بدم چک میکنم.
آدم که بیکاره . نمیدونه کی قراره دقیقا کجا باشه، یک زخم خوب نشده داره که گاه و بیگاه با تلنگر خاطره ای، تیر میکشه ، برنامه ریزی همه جورش سخته. اگر این استعداد ذاتی یا ارثی نبود که خودمو با امیدهای راست و دروغ گول بزنم تا حال هزار بار یخ زده بودم. مثل کسی که توی سرمای زیر 20 درجه گیر میکنه تقلا میکنه که فریز نشه .مهم نیست که حرکاتش چقدر معنی میدن مهم اینه که فقط حرکت کنه.
1-مرتب کردن قفسه کفشها
یادم نبود که ما دوتا اینهمه کفش داریم.کفش اسپرت ورزشی ، کفش
اسپرت غیر ورزشی، کفش پاشنه بلند مهمونی، کفش رسمی پاشنه کوتاه برای مصاحبه ، زمستونی ، تابستونی، کفش از فرم افتاده،کفشهای فراموش شده ، کفشهای کوچک شده .. بعد با تعجت متوجه میشم که نیم ساعته که فکرم جز با کفشها با چیزی کلنجار نرفته.لبخند میزنم .. باید از شرشون خلاص شم. از شر همه چیزهای اضافی دیگ هم. و همه کارهای نیمه تمام. .
2-مرتب کردن مدارک لازم برای تجدید پاسپورت ایرانی که الان 1 ساله باطل شده،کاری که ازش منتفرم ، هزار جور فرم و فتوکپی ،...با احتیاط و ترس و لرز کارت سیتزن شیبی کانادا، با ارزشتریی مدرکی رو که درام میزارم توی پاکت، میشه بهشون اطمینان کرد؟ . هیجوقت نمیتونم به ادارات دولتی ایرانی اطمینان کنم.
دیگه چی؟
تلفن زنگ میزنه، با اینکه میدونم اون نیست ولی بازهم دلم هری میریزه .
از مدرسه ای هست که دیروز باهش تماس گرفته بودم برای درخواست کار داوطلب .ازم خواستن که police record بگیرم.
.اینجا کار داوطلب بر خلاف ایران خیلی عادیه. بطور خوشبینانه یعنی کار بدون دریافت حقوق برای
کسب تجربه و آشنایی به یک محیط کاری ، پرکردن وقت آزاد،، و امکان استخدام آینده درهمون سازمان. و بدبینانه اش بقول بعضیها یعنی بیگاری در ادا مه سیاستهای استثماری دولت کانادا.
این مدرسه مخصوص بچه هاییست با معلولیت جسمی . اینطوری هم از خل شدن در اثر بیکاری پیشگیری میکنم، هم یک زمنیه ذهنی پیدا میکنم برای کار احمتالی آینده. ...
خوب فعلا همین.
بدون عنوان
اون در بهترین حالت فقط یک موجود قابل ترحمه و در عین حال بطرز شگفت آوری خودخواه.
میگه:
میترسم با "اون" بهم بزنم و باز بی افتم توی دامن افسردگی ، میترسم تنهایی داغونم کنه".
میگم:
اول باید با خودت با تنهایی وا افسردگیت کنار بیای .ازدواج برای پر کردن چاله چوله ها و فرار از تنهایی نیست، قرص آنتی دپرشن نیست. برای دوتا روحه کامله که یادگرفتن با تنهایی خودشون کنار بیان و شاد باشن حا لا میخوان این شادیو با دیگری تقسیم کنن. میخوان درکنار هم خوشحالتر باشن."
و بعد فکر کردم این حرفها فقط گفتنشه که آسونه . اون فقط دنبال تخته
پاره ای میگرده که بهش چنگ بزنه...
...کارهایی کردی با هیچ معیاری باورکردنی و بخشودنی نیست .ولی چکار کنم که نفرت داشتن از تو برام محاله. حرفهاتو باور میکنم و میبخشمت چون بطرز احمقانه ای وقتی نگاه میکنم توهنوز اونجایی. . فقط لطفا دور منو دیگه خط بکش.
آره دلت تنگ میشه میدونم، ولی آخه دلتنگی هم بخشی از اینpackageهست.با دلتنگیت بساز. همونطور که من قراره
بسازم. تا وقتی تصمیم نهایی نگرفتی با من بهیچوجه تماس نگیر..
و بعدش ؟ اگر بطرف من برگرده واقعا میخوامش؟ مگه سال پیش نبود که اونو از خودم دور نکرده بودم؟ وقتی بهش گفته بودم که" دوست ندارم از من بعنوان یک وسیله
تخدیر استفاد ه کنی "
دارم اونو بطرف خودم میکشونم عین بچه ای که عروسکش رو ازش گرفتن، هرچند مدتها بوده اصلا با اون عروسک بازی نمیکرده؟.هرچند مدتها اون عروسک رو بکناری انداخته بوده؟من هم به اندازه اون بد بودم نه؟
خسته ام خیلی خسته. 6 ماهه که خسته ام.کاش بگذاره که من برم.کاش بگذارم که بره....
پ ن:
1 اگر چیزی اذیتم کنه تر جیح میدم درد دوست داشتن و دلتنگی باشه تا نفرت.
2-میخوام برم دوش بگیرم. میخوام تنم و روحم رو از همه چیز پاک کنم.
3-میخوام برم پیاده روی ، بعدش هم چای سبز بنوشم.سر راه به هرکسی هم که دیدم لبخند بزنم..اگر بتونم.
شانه هایت را...
با درد چکار میکنی؟
درد،سنگنین و فشرده، مثل یک گلوله برفی ، داغ.ناگهانی و سوزاننده توی وجودت گیر کرده ، راهی برای بیرون امدنش نیست. .پوستت داره میسوزه، چشمت از گریه ، دلت از درد، همه وجودت داغه، داری می سوزی..
با خوشبینی بیمارگونه به ادمها ؟، وقتی همه دنیا میگن نه و تو میگی آره.. و بعد میبنیی که همه دنیا راست میگفتند و تو نه؟
وقتی اعتمادت نه به اون. . ..که به نوع بشر زیر سوال میره؟...
وقتی دلت میخواد نه برای خودت نه برای اون ...برای پست بودن آدمها ،برای حقیر بودنشون ،برای گندیدگی واژه عشق گریه کنی. زار بزنی؟ اونقدرکه اشکی نمونه؟
بهت دروغ میگه و تو میترسی دیگه هیچوقت نتونی به کسی اعتماد
کنی؟
میخوای زار بزنی و شونه ای نیست؟
سعی میکنی شعر بگی ولی نمیتونی؟ شعر بدرد بخوری هم تو ذهنت نیست که خودتو باهش اروم کنی؟
میخواهی سرتو بکوبی به دیوار ولی....
و این موقعها خدا چقدر نزدیکه...
ویک شونه برای گریه کردن بس نیست
راستی.... شونه هاتونو به من قرض میدین؟
پ ن:
پدر فرزین امروز فوت کرد، دنبال شانه ای می گشتم ، ولی خودم شانه ای شدم.
نظرات ()
