کبک

نمیدونم خواب بودم یا بیدار؛ که دیدم دارم ؛م؛ رو با همه خاطراتش میگذارم توی یک جعبه مقوایی (یک چیزی شبیه جعبه کفش )درش رو محکم میبندم و روی جعبه مینویسم بایگانی شد.. آره اینطوری بهتره دیگه یادش نمیتونه  هر گاه و بیگاه بیاد بیرون و فکرم رو بهم بریزه. همه چیز به اندازه کافی بهم ریخته هست.

خوب بعد؟ بعد اینکه من هرجا که هستم باید بتونم شادباشم ؛خودم باشم و احساس آزادی کنم.. بسرم هم همینطور. اگر در کنار ؛آ؛ بودن علی رغم همه چیز این امکان رو بمن بده ؛یعنی اگر زندگیم در کنار اون جریان رو به بالای خودش رو طی کنه تا وقتی که وجود اون مانع جدی نیست میمونم. منطقیه دیگه نه؟ 

زمین خوردم ولی باید بلند شم یا اینکه تا ابد همون جا بمونم و غر بزنم که چرا زمین خوردم؟

و مثل کبک سرم رو زیر برف قایم کنم ؟

   + ترانه - ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

گردگيری کنم

باید دلم رو گردگیری کنم. فکر م رو هم همینطور. هرچیزی رو باید سر جای خودش گذاشت.باید کاری کنم. زمان داره میگذره. باید بلند شم.

   + ترانه - ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

 

توی این شهر کوچک هم زندگی جریان داره . عیبش اینه که نمیشه گم شد. چند کوجه انور تر هم بری باز راه دوری نرفتی...نمیتونی بری توی یک کافی شاب بشینی و مطمین باشی کسی نمیبینت.. نمیتونی موقع رانندگی گریه کنی چون میدونی خانم یا آقای فلانی سر فلان ساعت از این مسیر رد میشن....نمیتونی خودت باشی.

گاهی فکر میکنم برگشتن به تورنتو با اون همه خاطره کشنده است اونقدر که زیر بارش له میشم . کاش میشد خاطراتو یک جوری باک کرد یا حداقل از شربار عاطفی اش خلاص شد. دیوارهای آبی رنگ خونه جیمُ ؛اون خونه و محله قدیمی عکسهای خانوادگی هزار سال بیش ؛خوشبختیهای کوتاه من.. ولش کن  باید باشه خیلی هم خوبه  . خاطرات  تنها چیزهایی هستند که داریم نباید باک بشن. نگهشون میداریم.

آ صورت قشنگی داره مخصوصا وقتی آرومه یا خسته هست یکجواریی معصوم بنظر میاد.هر روز از راه که میرسه گونه های منو میبوسه دیروز نوازشم هم کرد خیلی کوتاه شاید ۲ ثانیه شونه هامو؟ موهامو؟ نمیدونم. من واقعا زمانی عاشق این مرد بودم؟ هرچی دلم رو زیر و رو میکنم ؛ هرچی به خاطرات رجوع میکنم چیزی از اون احساس قدیمی نمونده  حتی یک قطره.هیچی . نه کینه نه خشم نه عشق...

   + ترانه - ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

 


این مسیر پیاده روی سبز و آرومه ، یکجورایی آدم رو با خودش میبره و زمان توش خیلی زود میگذره. اول چند تا کوچه پس کوچه بعد یک خیابون فرعی بعد خیابون اصلی که که دو شاخه میشه و من همیشه از اونی میرم که از جلوی پارک چنگلی رد میشه. از تابلوی پارک که رد بشم میرسم به اون خونه ای که توی ایوونش مجسمه ماهی فلزی داره اونوقت تا انتهای مسیر 7 دقیقه بیشتر نمونده بعد هم باید برگشت، اونوفت کلا یک ساعت پیاده روی کردم.

این میوهای قرمز براق و خوشگل که شبیه تمشک میمونن آخه چرا اینقدر تلخند؟ هزار بار چشیدمشون و تلخ بودن .. با احتیاط این یکی رو هم امتحان میکنم شاید این فرق داشته باشه، نه این هم تلخه.
چندتا پروانه درشت دور و برم اینور وانور میرن ، یکیشون آروم روی شاخه میشینه اگر دستمو آروم جلو ببرم حتما میتونم بگیرمش ولی یکدفعه حس انساندوستیم گل میکنه ، اگروقتی داره سعی میکنه از دستم خلاص شه بالش بشکنه چی؟ صرف نظر میکنم. به انساندوستی خودم می بالم یا بگم پروانه دوستی ، دیگه به چی میبالم، چیزدیگه ای هم برای بالیدن مونده؟ اینکه هر روز با اینکه اصلا دلم نمیخواد ولی از تو رختخواب میام بیرون؟ اینکه یک ساعت پیاده روی میکنم؟ااینکه وقتی میخوام داد بزنم جلوی خودم رو میگیرم، اینکه سالم غذا میخورم؟ دیگه چی؟

   + ترانه - ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

 

سوپروایزر "آ" 25 سالی آمریکا بوده ،با اینهمه رسوبات فرهنگ ایرانی و اثرات زندگی در یک شهر کوچک آمریکایی باعث شده این خانم دامنه مدیریتشو در حد دخالتهای نه همیشه خیرخواهانه در زندگی افراد گسترش بده . خونه اش مثل یک قصره و بالای یک تپه سبزه هر چند وقت یکبار خانواد های ایرانی شهرو که تعدادشون از انگشتهای یک دست بیشتر نمیشه دور هم جمع میکنه و گاه و بیگاه بعضی از دوستهای آمریکایی. با مردهای آمریکایی روبوسی میکنه و اونها رو به اسم کوچش صدا میکنه ، با مردهای ایرانی دست میده و با اونها رسمی حرف میزنه. فارسی که حرف میزنه همسر من همیشه آقای " آ" هست ، انگلیسی که حرف میزنه همسر من " آ" است.بندرت لبخند میزنه و من تابحال ندییدم با صدای بلند بخنده..."آ" میگه : خدایا  چطور تحملش کنم  اونم خارج از ساعت اداری.من اضافه میکنم تازه بدتر باید لبخند هم بزنی و وا نمود کنی داره بهت خوش میگذره.
دیروز آخر وقت با عجله از Belk دوتا لباس برداشتم. یک دامن مشکی که روش با نخ سفید یک چیزهای دوخته بودند و او ن وسطها چند پولک سبز کمرنگ نه اونقدر که به چشم بیاد. بعد هم یک بلوز یقه شومیزه گلدار که با تا پ و شلوار مشکی بپوشم .
این وضع تا کی میتونه ادامه داشته باشه؟ ما تا کی قراره مثل دوتا هم اتاق زندگی کنیم؟منتظره منه ؟  میترسه؟من اونقدر تغییر کردم که دیگه منو نمیشناسه و براش غریبه ام؟ یا کلا هر احساسی رونسبت به من در خودش کشته؟ درست مثل عکسهام که از آلبومش بیرون ریخته؟ دلش پیش  کس دیگه ای هست؟

   + ترانه - ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦

 

آخه من راهی غیر از بلند شدن ندارم.، باید خودمو ببخشم، یک مشت امید تازه. و خودمو توجیه یا به اصطلاح درک می کنم...
آروم باش  آروم باش.میدونم عصبانی هستی ، میدونم تو این خونه  احساس غربت میکنی. تو آلبومهاش عکسهای من نبود. حتما اون موقع که انکارو میکرده چقدر نا امید و غمگین بوده....
 نمیفهمه این فاصله برای من کشنده است؟
اگر من حرف نزدنم اون تا هزار سال هم چیزی نمیگه.انوقته که تنهایی منو میکشه.
میدونم  داره سعیشو میکنه ولی   روح ما دوره ، غریبه است.. ارتباط ما چیزی بیشتر از مبادله اطلاعات نیست. نه صمیمیتی نه عشقی نه حتی کششی ..
از خودم متنفرم .
از خودم متنفرم نسنجیده عمل کردم.. حالا اون مطمینه که ما قراره با هم زندگی کنیم،پسرم هم  هم همینطور.
من کنار اون نمیتونم از ته دل شاد باشم نمیتونم لبخند بزنم. نمیتونم خودم باشم. انگار که دست و پامو با طناب نا مریی بسته باشند.انگار که پرهامو قیچی کرده باشند.
کاش میفهمید که نمیتونه حتی با خریدن یک ماشین 0 کیلومتر ه یا سفر فلوریدا یا ...منو خوشحال کن. کاش میفهمید چیزی که همیشه میخواستم اینا نیست.
شاید چیزی رو میخوام که اصولا در توانایی اون نیست؟
خب که چی؟ میخوای چی کار کنی؟

 تواین شهر کوچیک زندگی کنم ؟از همه دوستام دور میشم از کانادا دور بشم و مثل یک راهبه زندگی کنم نه عشقی نه امید عشقی؟
 بسه زیادی فکر کردم بقیه اش بعد

   + ترانه - ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦

 

خوبه که باز هم میتونم بنویسم.یه جایی هست که بیام، یه کسی که بفهمه بدون اینکه قضاوت کنه.تو همه عمرم هیچوقت اینهمه احساس بیهودگی نکردم .چرا؟ 1- کار نمیکنم ، یکی دیگه کار میکنه و من میخورم و میخوابم و استفاده میکنم.
2- اون یکی دیگه بطرز وحشتناکی دوره و ظاهرا با این دوری هیچ مشکلی نداره چون اصولا هیچوقت نزدیکی رو تجربه نکرده.....
صبح "آ" بیدارم کرد که با پسرم بریم تینس بازی کنیم من گفتم باشه،بعد دوباره خوابیدم بعد 2 ساعت بعد بیدار شدم که دیگه هوا گرم بود. صبحونه خوردم و دوباره پریدم تو تحتخواب تا کتابم رو تموم کنم...بعد رفتم تو آشپزخونه مورچه ها رو تما شا کردم که همه جا رژه میرفتن، بعد برگشتم رفتم سراغ emial -ام بعد به فکرم رسید که accounte orkuctرو چک کنم.لیست کسانی رو که website منو ویزیت کرده بودن چک کردم. "م" اونجا بود ولی خدا میدونه چند وقت پیش...بعدیک accounteجدید ساختم و رفتم website اونو چک کردم. فکر کردم شاید اسم اون دختره یا دوستای جدیدشو ببینم ولی خبری نبود. بجای عکس خودش یک عکس اسب سوار اونجا گذاشته بود.profile-شو برای هزارمین بار خوندم. no drinkikng, no smoking,handsome...بعد فکر کردم که "م" مشروب میخورد حتی بیشتر از social driking...شاید هر شب.سیگار هم گاهی
د..no drinking, no smoking, یک بوی فرند ایده ال.یعنی وقتی با من بود چند نفر دیگه رو هم dateمیکرد؟..مهم نیست دیگه...اگر اون نبود؟ اگر اون نبود من هیچوقت نمیفهمیدم که میتونم اینهمه عاشق باشم، اینهمه زنده و اینهمه خوشبخت و اینهمه نزدیک به یک مرد.اون همه چیزهایی رو که فکر میکردم که مرده یا هیچوقت وجود نداشته زنده کرد. همینها کافی نیست که برای همیشه دوستش داشته باشم؟

   + ترانه - ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦

بعد از سلام چه میگویید؟

سلام..سلام اختراع جالبیه نه؟ یعنی من اومدم، اینجام؟فکر کردین که سلام چقدر کارها رو و اصلا زندگی رو راحت کرده؟ وقتی نمیدونیم چی بگیم "سلام"چند ثانیه ای بهمون مهلت میده که خودمون رو جمع و جور کنیم .چه شاد باشیم چه غمگین، چه عصبانی باز هم میگیم "سلام". وفتی از مرز سلام نگذشتی هنوز یک جعبه دربسته ای کسی نمیدونه اونور دیوار چه خبره. .من بعد از دو هفته میام اینجا و میگم سلام. تو هنوز نمیدونی سفرم چطور بوده،کارم ا به کجا رسیده ،، امیدوارم یا ا از فرط نا امیدی مخوام بمیرم؟..هزار سال پیش یک کتابی میخوندم در مورد قوانیین حاکم بر روابط انسانی به اسم "بعد از سلام چه میگویید".چون از اونجا به بعده که همه چیز طبق قوانین نگفته پیش میره.بگذریم...
باید یک وبلاگ جدید بزنم. جایی که توش بشه راحت داد زد. وقتی کسی نوشتهاتو می خونه وقتی برات کلی ارزوهای خوب میکنن  تو تو منگنه قرار میگیری که درست عمل کنی ، خوب زندگی کنی و خوشبخت باشی. و اگر نخوای؟یا فعلا نشه؟ میخوای که کامل باشی؟ و اگر نباشی؟..
اره باید یک وبلاگ بزنم برای داد زدن، بد بودن، اشتباه کردن و همه اینها. اینجا رو بزارم برای موقهایی که حالم خوبه و همه چیز رنگیه. بگذارم برای جمله های قشنگی که از کتابهایی که هزار سال پیش خوندم ، برای همه اون چیزهایی که ثابت میکنند که من کامل منطقی و خوشبختم؟

   + ترانه - ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦