پرواز
فردا ساعت 4 پرواز به مقصد فرودگاه دالاس واشنگتن دی سی.
دوستم موهاشو بلوند کرده. بهش گفتم که تغییر چیز خوبیه ولی بهتره موهاتو 2-3 درجه پررنگ تر کی. کار بدی کردم ؟
دیلیت
به چهره اش خوب نگاه کردم. فکر کردم تا چند وقت میتونم این خطوط رو توی ذهنم نگه دارم؟بعد اخرین عکسهاشو، آخرین عکسامونو ، پاک کردم. اول میخواستم اونی رو که باهم پارسال ازش توی نماشگاه نقاشی گرفته بودیم نگه دارم، عکس خوبی شده بود،ولی حتی اونو هم پاک کردم....
هیچوقت شده دلتون برای کسی یا خاطره ای یاپاره ای از زمان ه تنگ بشه؟ بعد به سراغ اون فرد یا مکان برین ولی ببین دیگه اثر از اون چیزی که د وست داشتین نیست؟ انگار یک چیزیهایی رو دزدیده باشند؟..
ایران که رفته بودم رفتم محله بچگیهام همون جا که 25 سال تموم زندگی کرده بودم. . مدرسه روبروی خونه ، هنوز بود، حتی نانوایی سنگکی هم بود، درختهای چنار هم بودن، آسمون هم بود،..میتونستم در بزنم برم تو. شرط میبندم که بابا طبق معمول مشغول ور رفتن به ماشین مشدی ممدلیش بود با دستهای روغنی.با چهره خسته اما مصمم. در راهرو رو که باز میکردم بوی سبزی سرخ شده میپیچید ، سبزی کو کو بود یا قرمه..مانتو و مقنعنه سرم بود از دانشکنده رسیده بودم وغذام گرم و آماده روی اجاق متظرم بود واتاقم هم همینطور....
آخرین بار که "م" رو دیدم، همون روز که امده بود وسایلشو ببره،بغلش کرده بودم، چشمامو بسته بودم. میتونستم تصور کنم مثل همیشه از راه اومده، وقتی که در میزد ، همیشه انگار برای اولین بار بود . آره خیلی آسون بود. فقط کافی بود که فراموش کنم. میتونستم تصور کنم 13 مارس هیچوقت اتفاق نیفتاده..
به من میگفت حاضر شو بریم بیرون یک دوری بزنیم. با وسواس تمام لباس میپوشیدم ، همیشه انگار اولین باریه که باون میرم بیرون.
موقع رانندگی همیشه یک دستش توی دست من بود، انگار اولین باره که با من میره بیرون...
چمدونهام وسط اتاقه.لیست کارها یی که باید بکنم به نیمه هم نرسیده و من نمیدونم اینجا چه غلطی میکنم.شاید یک جور خدا حافظی از "م"، از تورنتوی عزیزم، از دیوار قرمز اتاق ؟
نمیشه
چرااز این که کسی یادداشتهای منو بخونه خوشحال بشم؟ چرا با خودخواهی دیگران رو در دردها و غمها م شریک کنم. بعضی چیزها رو نباید نوشت..مثلا اینکه الان بعد از مکالمه تلفنی با همسرم( همسر سابق؟) اونهم 3 روز مونده به پرواز به منظور تجربه مجدد با هم بودن گریه کردم..و توی دلم بی صدا فریاد کشیدم "که نمی خوام با تو زندگی کنم، که این اصلا امکان پذیر نیست،که نمی تونم دوستت داشته باشم...." ولی الان دیره نمی تونم بزنم و همه چیز رو خراب کنم. بهر حال باید برم. شاید اینطوری قدر آزادی رو بهتر بدونم و بهای لازم رو با میل بیشتری بپردازم. آره کاریه که باید بشه....
شناوری
دیشب تا صبح همش خواب میدیدم. خوابهام هیچکدوم بد نبودولی صبح بایک حالت خستگی و عصبانیتی از جا پا شدم.
اما خوابهام:
خواب اولم شنا کردن بود. سبک بودم و مثل یک عروسک بادی روی آب شناور . خواب دومم اما عجیب بود. باز هم خواب یک نوزاد . نوزاد خوابم اینبار خودشو انداخته بود توی دریا و من در حد مرگ ترسیده بودم ولی صدا از حنجره قفل شده ام در نمی اومد. بعد همه قوا رو جمع کردم که کمک بخوام . "م" که کنار ساحل نشسته بود صدامو شنید . و پرید تو آب و نوزاد رو نجات داد. حالا این یعنی چی؟یعنی "م" کودک درون من رو که در خطر بوده نجات داده؟..یا یعنی نوزاد درون می میخواسته شنا کنه ولی "م" مانع شده؟ نمیدونم باید فکر کنم.
وقت تلف کنیم.
هیچوقت اینهمه نگران گذشت زمان نبودم و اینکه زندگی دیگه تکرار نمیشه...کارهایی که میکنم بیشک بهترین کارهایی نیست که میتونستم . مثل پرسه زدن توی mall به مدت 2 ساعت برای پیدا کردن یک بلوز بنفش یا تماشای سریال تکراری Raymond برای هزارمین بار.
.خودم رو بطرز عجیبی به مرگ نزدیک حس میکنم.احساس دلتنگی یک مسافر رو دارم که باید تنهای تنها بره.و میدونه که فرصت برای بستن بار خیلی کمه.
از وقتی حالم بگی نگی خوب شده با خدا حرف نزدم . ما آدمها همینیم دیگه حتما باید افسرده و نا امید باشیم تا دعا کنیم. ...تنهام ولی جز خودم حوصله کسی رو ندارم نه اینکه افسرده باشم نه ولی دوست ندارم کسی سکوتم رو بهم بزنه. مگر اون دوستهای استثنایی همونها که حضورشون تنهایی آدم رو بهم نمیزنه.میشه آروم کنارشون نشست بدون اینکه سکوت آذیت کننده بشه.اصلا حضورشون بهتری مصاحب هستند حتی اگر اصلا حرف نزنن...
جنس دست دوم
به کسی نگین ولی من امروز از value village ( یک فروشگاه دست دوم فروشی )لباس خریدم.. آخه میدونین قیمتها بدجوری وسوسه کننده بود. مثلا یک شلورا جین خیلی تمیز 7 لاریا یک کفش تقریبا نوی Aldo دوازده دلار (اینها شکار امروز من بود). توی راه همش به قیافه دوستم فکر میکردم. آخه یک دفعه که با هم رفته بودیم اونجا، اون طوری دست به سینه راه میرفت انگار که نخواد دستاش به جایی بخوره. بی اختیار خنده ام گرفت.....این از اون کارهای هست که آدم خودش بد نیمدونه ولی ته دلش نیمخواد کسی بدونه..مخصوصا برای ما ایرانیها که این جور کار ها رو کسر شان خودمون میدونیم. جالبه که اونجا کلی ایرانی هم دیدم که مطمینم آگره بعدا ازشون بپرسن میگن لبایشونو از فلان mall و فلان فروشگاه گرون قیمت خریدن. فکر کنم من هم به دوست وسواسیم همینو بگم وگرنه دیگه منو خونش دعوت نمیکنه که مبادا مبل و اثاثیه اش کثیف نشه.
یک مادر و دختر رو هم دیدم. مادره میخواست برای ایران سوقا تی هم بخرد و داشت به دخترش میگفت که میگم اینها مال تو بوده....
جالب اینه که خیلی از کسانی که میان اونجا خرید مشگل مالی جدی ندارن بلکه از نظر مالی آدمهای متوسطی هستند وه دنبال این هستند یک لباس یا کفش مارک دار گرون قیمت رو با یک دهم قیمت پیدا کنن....
راستی، بلیط آ مریکا رو گرفتم. سه شنبه 17 julyپرواز به سمت..؟ نمیدونم. برام دعا کنین.
مهمونی ایرانی
مهمونی به سبک ایرانی یعنی:
1- اتلاف وحشتناک مواد غذایی
2- بالا رفتن کلسترول و چربی میزبان و مهمانان
3-خستگلی و اتلاف وقت صاحبخانه حداقل به مدت د و روز قبل از مهمانی برای جمع اوری مواد غلایی
4-تلاش میزبان که میزان قابل توجهی از مواد غذایی رو در مدت زمان محدودی به خورد مهمانان بده
5-ترکیده یخچال به مدت یک هفته و محکومیت اعضای خانواده به خوردن غدای مانده و تکراری
6-خریدن مقدار قابل توجهی میوه که قرار ه به عنوان دکور استفاده میشه.
7- میزبان خسته ای که همه وقتش به پذیرایی میگذره و فرصتی برای گپ زدن با مهمون نداره
8-مهمانانی که برای همدردی با میزبان در شستن کوهی از ظرف آستین ها رو بالا میزنن
یکی میتونه بگه هدف چیه؟
گلهای بنفش
خیره شده بودم به گلهای بنفش وبلاگم ، ولی حواسم جای دیگه بود. یا بهتره بگم هیچ جا نبود. از اون موقهاکه ذهن ادم از قید کلمه آزادو در مقابل تصویر ( تاکیید میکنم تصاویر و نه افکار) بیدفاعه . معمولااین موقعهاست که افکار عجیب غرییب و راه حلهای ناب به ذهن ادم میاد و ...
گلهای بنفش وبلاگم من رو یادسیزده بدر اون سال می اندازه. ..بچه بودم و تا چشم کار میکرد زمین بنفش بود. آسمون هم بنفش...یک دشت خیلی خیلی بزرگ پر از گلهای وحشی بنفش . تا اونجا که میشد گل چیدم. اونقدر که دستهام بنفش شد، لباسم بنفش شد ، صورتم بنفش شد. از دیدن اونهمه زیبایی دیوونه شده بودم.اون همه گل با اون بوی دیوونه کننده، و همه مال من؟انگار که گنج پیدا کرده باشم. نمیفهمیدم که چرا بقیه به اندازه من خوشحال نیستند؟ نمیدیدند؟
وقتی من بچه بودم تهران زمستونها خیلی سرد میشد بطوری که برفها یخ میزد و قندیل درست میشد. اونوقت درختها و بوته های تو باغچه بشکل شاخه هایی از الماس درمیامدو واقعا مثل الماس میدرخشیندند. من خودم رو ثروتمندترین دختر دنیا میدونستم ، چرا کسی اینمهم زیبایی رو نمیدید؟ چرا کسی به وجد نیمومد؟
در واقع ، اگر زمان از حرکت میاستاد، و ملاک ارزشمندی زیبایی بود مسلما اون باغچه پر از برف از نگین الماس انگشتر مامان با ارزش تر بود، و هر ادم کوری هم که باید اینو برا حتی میفهمید.
راستی کدوم واقعی تره؟ کدوبا ارزشتره؟ اون چیزی که بی واسطه از مفهوم "ارزشمندی" حس میکنیم یا اون چیزی که عضویت اجباری در دنیای آدم بزرگها بهمون یاد میده؟ کودک که در زمان حال زندگی میکنه و قضاوتش بلا واسطه و متکی به حواسه، تنها ملاکش برای ارزشگذاری زیباییه. زیبایی رو میبینه و به وجد میاد در حالیکه بزرگترها حتی برای درک زیبایی بیشتر و بیشتر اسیر قراردادها میشن . .کدوم با ارزش تره؟ کدون قشنگتره؟یک ماشین گرون قیمت و 0 کیلومتر یا دشت چر از گلهای وحشی؟
گم شده
باید یادش بیارم که منو چقدر دوست داره، حتما یادش رفته. باید محکم تکونش بدم که بیدار شه.باید توی چشماش مستقیم نگاه کنم ود بگم که هنوزم که هنوزه هیچکس جای اونو تو قلبم نگرفته ، حتی برای یک لحظه....من دیوونه ام نه؟
اون رفته. برای همیشه رفته. اون دیگه متعلق به من نیست متعلق به خودش هم نیست. بدجوری گم شده.باید بهش بگم که اگر دستاشو به من بده هردو پیدا میشیم. بخاطر اون حاضرم یک بار دیگه بمونم، حاضرم یک بار دیگه دنبال کار بگردم.بخاطر اون حاضرم دور امریکا رفتن و همه راحتیهاشو خط بکشم. رفا بدون عشق ؟چقدر بی معنی. چرا دوستش دارم؟ نمیدونم. ...
دوستت دارم. ازم نپرس چرا. فقط دوستت دارم.میدونم که اینروزه دروغ ازت زیاد شنیدم. میدونم کاری که تو با من کردی هیچکس دیگه ای نمی کرد.ولی هنوز هم دوستت دارم.دیوونه ام نه؟
اره میدونم.
خیابان رویایی
با اینکه از همیشه تنها ترم ولی هیچوقت اینهمه عاشق نبودم. اونقدر که دلم میخواد بدوم ، نه اصلا پرواز کنم. حیف که موضوعی برای اینهمه عشق نیست،.. یا هست؟
بعد از مدتها رفتم پیاده روی کردم . هیچ خیابانی تو دنیا به قشنگی York Mills من نیست. اروم سبز و رویایی. آخرین بار که این مسیر روبا "م" پیاده روی کردیم ، تابستون پاسال بود، . وقتی برگشتیم هوا تاریک بود. من تنها بودم و اون شبو پیشم مونده بود. چقدر آرامشبخش... از اون شب چیزی که یادم مونده یک مشت خاطره هست و بوی خوب گلهای وحشی و بوی تنش.
اینکه "م"یک جایی برام هست ، اینکه هر وقت بخوام میتونم بهش زنگ بزنم، اینکه دوباره دوستت دارم رو از زبونش شنیدم،... چقدر آرامش بخشه. هیچوقت فکر نمیکردم اینهمه دوستش داشته باشم.
نمیدونم "م" یکی ازمعدود افرادی هست که من میتونم ایقدر دوستش داشته باشم و باهاش احساس نزدیکی کنم؟یا برعکس "آ" یکی معدود افرادی هست که نزیکی باهاش اینقدر مشکله؟
پدر کم تجربگی بسوزه..
دوستی؟
پ معتقد بود که "م" بشدت افسرده هست و نیاز به کمک تخصصی داره . بهم توصیه کرد که تماسم رو باهاش قطع نکنم. اونقدر نگرانم کرد که شبونه بهش زنگ زدم و بهش گفتم باشه، دوست مینونیم.گفتم ازش هیچ کینه ای ندارم ، همه چیز تموم شده، بگذار مثل یک تا دوست در کنارت باشم بدون هیچ چشمداشتی. گفتم هر وقت دوست داشت بهم زنگ بزنه و .....
و این حرفها رو از ته دل زدم. بهش گفتم ترجیح میدم اونو با صد تا دختر ببینم ولی اینطری افسرده و نا امید نبینم....این هم آش جدیدی که پیام برای ما پخت.
دیدار
چیزی رو از من قایم میکرد..هر چند دیگه اصلا مهم نیست. عوضش آغوشش گرم و اطمینان بخش بود، نه فکر و نه کینه ای،دلم میخواست زمان متوقف بشه..اول هیچکدوم بهم نگاه نمیکردیم. انگار بینمون یک دیواره ، بعد بشوخی به شونه من زذ و من بی اختیار خودم رو انداختم توی بغلش و اون من رو محکم به خودش فشار داد. انگار که اتفاقی نیفتاده. اگر یک ماه پیش بود... امروز هم آغوشش بهم آرامش میداد ولی نیازمندش نبودم برام آب حیات نبود. گفتم که خیلی دوستش دارم. من رو بوسید ...گفت که دوستم داره. بگذار بهم دروغ بگه. مهم نیست ، فقط میخواستم گرمای آغوشش رو حس کنم. مهم نیست که چه کار کرده و این مدت به من چی گذشته.بذار بهم دروغ بگه.
از حرف زدن در مورد رابطه جدیدش طفره میرفت احتمال میدم که بجایی نرسیده، بار آخر که باهاش بودم میگفت تعهدات عاطفی اش اجازه نمیده منو ببوسه... پس حتما دیگه تعهدات عاطفی بهم ندارند؟
"م" واقعا اینهمه آشفته و افسرده هست یا اهمه اش بازیه؟ ولی آخر چرا؟ بهش گفتم این آخرین باره که با هم حرف میزنیم ، گفتم که دیگه زنگ نزنه..خدایا اون چی رو از من قایم میکنه ؟
میگفت باز هم همدیگر و ببینیم ، ولی فقط دوست باشیم.او ن میترسه که من به قول و زنجیر بکشمش؟
آخرین کلام
BBQ Day
دیروز هوا محشر بود. اولش ابری بعد بارون نسبتا تندو بعد آفتاب درخشان. چقدر شاد و سبکبال بودم. کلی با پسرم بازی کردیم و خندیدیم. کلی دویدم انگار نه انگار که صبحش منو تا مرز جنون عصبانی کرده بود.این یعنی یک روز که افتضا ح شروع شده میتونه خیلی خوب تموم بشه. چقدر به شادی و به طبیعت نیاز دارم. به خندیدن به شوخی کردن..به فراموش کردن. باربیکیو درست کردیم ، هندونه و تخمه افتاب گردون خوردیم. حرف زدیم و به پشه ها بد و بیراه گفتیم. که ش با اون کت و شلوار و کراواتشبدمینتون بازی میکرد خیلی خنده دار شده بود. در واقع قرار نبود بمونه ، قرار بود خانمشب رو برسونه و بره سر کار ولی موندنی شد.
کم کم دارم به این جمع عادت میکنم ، کم کم همه با هم راحتتریم ،یک چیزی مثل احساس تعلق و امنیت خانوادگی...بعد از ناهار همه رفتیم ادوار گارن و دور از چشم باغبونها قوره چیدیم درست یا غلط، چه دلیلی بهتر از این که خورشت بادمجون با قوره خیلی خوشمزه تر میشه؟ ادوارد گاردن یا پارک عروس و داماد ها جایی هست که هرگوشه اش میشه عروس و دامادهای زیادی رو با ساقدوشهاشون در لباسهای متحدالشکل رنگارنگ د ید. این دست و اون دست میکردیم که بک عروس و داماد عکس بندازیم یا نه،که عکاس ایرانی طبق معمول بجای عروس و داماد تصمیم گرفت و ok رو داد. عروس سیا هپوست بود و داماد چینی، و من تو ذهنم تامدتها داشتم ه امکانات مختلف ژنتیکی بچه هاشون را توی ذهنم مرور میکردم. سیاه پوست با چشم چینی، دورگه با موهای وزوزی و چشمهای چینی....
هنور برای لوییز پیغام نگذاشتم. خیلی چیزها من رو از اون دور میکنه. ا ولا برام attraction لازم رو نداره. دوما نمیخوام در حالیکه دارم برنامه ریزی رفتن به آمریکا و شوهر سابقم رو میکنم درگیر رابطه ای بشم.
امروز درحالیکه جای نیش پشه ها بدجوری میسوخت. نشتستم به فکر کردن در مورد رابطه با " م" ادامه دادم. دقیقادردناکترین قسمتهاش.و تمومش کردم. بعد هم بهش زنگ زدم که بیاد و وسایلش رو ببره که نبود....
<!--[endif]-->
ساعت 7 سر قرار نرفتم.چیزی که بهش احتیا ج دارم نوشتن یک رزومه درست و حسابی و دنبال کار گشتنه نه date کردن . .به قول دوستم من توی کار پیدا کردن استادم و البته quit کردن ، که این رو دیگه نگفت. آره ، یک رزومه جدید مینویسم، و اینبار فقط دنبال کار آزمایشگاهی میگردم، دور کار inspectionرو هم خط میکشم . و به خودم قول میدم که روی کار جدید جدی فکر کنم، همینه که هست. اصلا کار یا برگشتن به قفس ازدواج؟.کدوم سخت تره؟..
امروز 3 صفحه بزرگ رو سیاه کردم. از اول رابطه ام با "م" همه چیز رو بصور ت chart روی کاغد اوردم. این تنها راهی که فکرم مرتب میشه. فقط قسمت آخرش مونده.که از همه دردناکتره..جالبه چرا هر کاری میکنم نمیتونم اسم او ن دختره رو روی کاغذ بیارم...بجاش مینویسم "اون دختره".. نه اینکه ازش بدم بیادها ابدا ولی نوشتن اسمش اونو واقعی تر میکنه.
صبح با پسرم رفتیم bayview village ، چقد این mall شیک و تمیز و در عین حال بی فایده هست.قیمتها حتی بعد از حراج 50% هنوز چند برابر جاهای دیگه و در واقع غیر قابل خریده. توی A& W نهار خوردیم بعد هم رفتیم chapters
یک کتاب از Marian Keyes گرفتم به اسم Any body out there . خوشحالم که کتاب که یک موقع یک رکن اساسی زندگیه روزمره ام بود دوباره داره جای خودشو پیدا میکنه، اینهم از مزایای تجرده... بعد هم تو Star box یک strawberry and crem رو با هم شریکی خوردیم. اینجا همونجایی هست که قراره مارک رو تو چند روز آینده ببینم. . آدم با ظرفیتیه مثل خیلی از مردهای ایرانی کنه نیست و وقت گذروندن باهاش میتونه جالب باشه و میتونه دوست خوبی باشه. نیمخوام این رابطه به هیچوجه از دوستی ساده به چیز دیگه ای تغییر شکل بده.برای همین وقتی پیشنهاد داد که کنار ساحل قدم بزنیم یا به او ن بار Yonge و Eglinton بریم که هم موزیک جاز داره و هم میز بیلیارد ، من ترجیح دادم که توی همون chapter ببینمش. من زیادی خوشخیالم نه ؟ فکر میکنم یک مرد مجرد ممکنه به یک دوستی معمولی با یک زن مجرد اکتفا کنه؟چنین رابطه ای فقط توی ذهن من وجود داره؟
هدف زندگی چیه؟ داریم وقت تلف میکنیم؟..میگن هرچی همه چی رو آسون بگیری زندگی بهت آسون تر میگیره، این یعنی هدف شادی و خوشیست؟
یعنی که زندگی یک مهمونی بزرگه که باید سعی کنیم تا اونجا که میشه خوش گذروند وگرنه سر آدم کلاه رفته؟ نباید ابدا سخت گرفت؟ من زیادی سخت میگیرم؟
زندگی مثل یک گلخونه هست که باید به سمت خورشید سمت گرفت و رشد کرد؟رفت اون بالا بالاها؟د قد کشید؟ زندگی یک آشفته بازاره که باید بزنمیم تو سر خودمون و بغل دستیمونو و یک جوری گلیم خودمونو از آب بیرون بکشیم؟..زندگی مثل مطب یک جراح پلاستیکه که باید نوا قص مادرزادی و غیر مادرزادیمونو در فرصت محدود داده شده ترمیم کنیم؟ نقصهایی که گاهی خودمون هیچ نقصی تو ایجادش نداشتنیم؟...زندگی کلاس ریاضیه که باید یک مشت مساله رو حل کرد؟....و تازه هر وقت که اونا رو تموم میکنی یک برگه جدید میگذان جلوت؟
بسه ، ظرفهای نشسته توی آشپزخونه انبار شده، باید برنامه پیک نیک فردا رو هم چید. بقیه اش باشه بعد...
باید فکر کنم باید همه چیز رو منصفانه تجزیه تحلیل کنم باید همه چیز رو یک بار دیگه از چشم اون ببینم ، این تنها راهیه که میتونم ببخشمش و این پرونده رو برای همیشه ببندم و بزارم کنار.... اره باید بشینم و بدون غرض و مرض فکر کنم....
دامن چین دار من
موهامو کوتاه کردم ، پسرم میگه شبیه یگ گربه شدم، اونهم نه یک بچه گربه ناز بلکه یک گربه خیلی معمولی . دامن چین دارم رو پوشیدم و وقتی باد زیر دامنم زد احساس کردم کلی جوون شدم . راستی آخرین باری که باد زیر دامن چین دارم زد کی بود؟
با اینکه خیلی دلم گرفته بود و موهامو که تو آینه دیدم بی اختیا ر به مرد ارایشگر لبخند زدم . این درواقع اولین باری هست که اینجا پیش آراشگر مرد میرم. بر خلاف تصورم اصلا turn onکننده نبود. ، حتی میتونم بگم وقتی یک خانوم موی آدم رو با ظرافت میشوره لذت بخشتره...
دیشب توی چت روم با یک نفر آشنا شدم . ازم قول گرفته که فردا ببینمش، ساعت 7 تیم هوتونز. نمیدونم چرا باهاش قرار گذاشتم.امادکی شروع هیچی رو ندارم اون هم با یک پسر جوون . پیام معتقده روابط کوتا مدت حالم رو خوب میکنه باعث میشه خاطره "م" کمرنگ بشه.
خیلی خسته ام ، خسته،.. فکر کنم به یکم تفریح نیاز دارم. شاید بازهم دامن چین دارم رو بپوشم اینطوری حتما جوونتر بنظر میام. قول میدم اولین و اخرین بار باشه که میبنمش ، قبل از اینکه دل کسی تو سینه بلرزه. قول میدم.
خواب و بیداری
دیروز که تو خواب و بیداری خواب گذشت، نمیتونستم روی چیزی تمرکز کنم، نمی تونستم هیچکاری کنم، بدنم اصلا به فرمان من نبود انگار. نه میتونستم تصممیی بگیر م نه راه حلی ، هیچی.تنها چیزی که تو ذهنم می اومد " اون "بود. دلم میخواست چشمامو ببندم و بخوابم. این همه از انجا شروع شد که یکدفعه به سرم زد به "م"زنگ بزنم. کنجکاو بودم که بدونم علت زنگ نزدنش چیه، رفته ایران؟ یا.. با اینکه از کارت تلفن استفاده کردم نمیدونم چطور شماره من افتار روی گوشی مبایلش و به من زنگ زد که ناچار شدم بردارم و اعتراف کنم که بهش زنگ زده بودم.. ا ولش خیلی سرد بودم و هر چی پرسید سربسته جواب دادم. بعد نمیدونم چی شد که دیدم دارم باهاش لاس میزنم و بعد بدون اینکه فکر کنم بهش گفتم که دلم براش خیلی تنگ میشه و ...گفتم چرا زنگ زدی و وقتی من پیغام گذاشتم دیگه تماس نگرفتی ، گفت لحنت خیلی با بد جنسی بود...گفت روز یکشنبه خیلی دلش گرفته بود و میخوسته ازم بخواد با هم بریم قهوه بخوریم که داغ کردم و همون حرفهای تکراری، بعد دیگه دردل و از یگانه ( دخترش) حرف زد و.... تا شب قاطی پاتی بودم.
بهم چی گفته بود؟ گفته بود که میخواد دوست باشیم ، که اون چیزی رو که من میخوام اون نمیتونسته به من بده.که قاطی پاتیه. که میخواد منو ببینه. وقتی غیر مستقیم در مورد رابطه اش با او ن دختره صحبت کردم، گفت اشتباهت همینجاست که برداشت من این بود که میخواد بگه با اون نمیخوابه.... دیگه همین.
امروز با لوییز حرف میزدم. نظر اون این بود که "م" با این تماسهای گاه و بیگاهش می خواد نذاره که من فراموشش کنم ....لوییز معتقد بود که "م" یک خوک خودخواه هست که احساس تنهایی میکنه....خلاصه تحت تاثیر حرفهای اون تصمیم گرفتم به "م" زنگ بزنم . احساس کردم دیروز زیادی باهاش خوب بودم ، میخواستم جبران کنم . ولی متاسفانه احساسا تی شدم.صدا م میلرزید. بهش گفتم که دیگه نه میخوام صداشو بشنوم نه با هاش هیچجور رابطه ای داشته باشم نه اینکه شماره تلفنش رو ببینم. اونم فقط میگفت چشم. همین. و تموم شد.
راستی تموم شد؟ اگر تموم شد چرا باز هم با حالت گریه همه چیز رو به خدا وا گذار کردم و خواستم اگر راهی هست به هم برگردیم. چرا اونو با همه عشقش و کامل آرزو کردم؟
دیشب با گریه از خدا خواستم اگر هنوز مجالی برای عاشق بودن هست ، " م" رو به من برگردونه. بعد امروز صبح زنگ زد که من برنداشتم . بعد هم که زنگ زدم نبود که براش پیغام گذاشتم.میخوام همه چیز رو به خدا واگذار کنم چون تازه متوجه شدم که احساس من به اون عشق بود.
نظرات ()
