هدف؟
فردا
هنوز دوش نگرفتم ،ساندویچهای فردا رو درست نکردم و ساعت 11:30 هست. فردا خلا ص میشم
کاش نگفته بودم که میام ، به هر حال برای پس دادن کارتم هم شده باید برم، راستش اصلا دوست ندارم تو meeting از همه خداحافظی کنم.
ببینم چی میشه حالا.
تنهایی...
سر خط
نباید برای آمریکا رفتن عجله کنم. باید این مدت رو صرف برنامه ریزی و احتمالا پیدا کردن یک کار part time بکنم. باید خودم رو جمع و جور کنم ...باید دید چی میشه.
آخر خط
امروز به چند وبلاگ سر زدم و کلی نا امید شدم ، دیدم ای بابا در حالیکه من در خم کوچه خودم موندم مردم درگیر چه موضوعات مهمتری هستند،.مثلا سیاست جهانی ،غمهای فلسفی...اونوقت غمهای من چی؟ بی وفایی یک مرد و راضی نبودن از کار و تنهایی ؟ راستی کدوم مهمتره؟.... زیادی درگیر خودم شدم؟ میدونم.
دنبال بهانه میگشتم نرم سر کار، فکر میکردم بگم مریضم یا ماشینم خرابه یا...که خدا رسوند. مجبور شدم بخاطر انگشت پسرم که از چند روز پیش توی بسکتبال ضرب دیده 4 ساعت تو راemergency بیمارستان noth york بگذرونم. حدا قل دلیلم برای خونه موندن واقعی بود و ناچار نشدم دروغ بگم.
خدایا من دیگه چجور موجودی هستم ؟ این سومین کاریه که میخوام رها میکنم ، تازه اگر اون مصاحبه هایی که قبول شدم و اصلا نرفتم.. را به حساب نیاریم.خجالت آوره نه؟ وقتی فکر میکنم که 3 سال تو کالج وقت تلف کردم..... مگه ادم چقدر زندگی میکنه که اینهمه اجازه وقت تلف کردن و اشتباه کردن داشته باشه؟ اشتباه پشت اشتباه. از این شاخه به اون شاخه پریدن. 6 ساله تو این مملکت هستم و هنوز اول خطم...اون وقت بازم میگین آدم باید خودشو دوست داشته باشه؟باید با خودش مهربون باشه ، نه والا باید خودشو بکشه.مشکل اینه که وقتی چیزی رو دوست ندارم ،ندارم. دیگه به هیچوجه نمیتونم وانمود کنم که دارم. هرروز صبح که کارت میزنم و وارد کارخونه میشم عزا میگیرم به درو دیوار نگاه میکنم، به خودم میگم اگر تا ساعت 9 صبح تحمل کنیu will survive فکر اینکه یک عمر لا بلای سس و شکلات
فسیل بشم پشتم رو می لرزونه...به جهنم که soy sauce دو گرم سبکتره یا pH خردل یکمی بالاست.کی تا حالا از pH بالا تلف شده،.. چقدر همه اینها برام بی معنی هست.
اگر بعضی از لحظات نبود ،همه چیز از اینی هم که هست سختتر میشد،مثلا رفتار بینهایت دوستانه هیلدا ، دختر سیاهپوست نازی که توی خط نستله کار میکنه،یا لبخند گر م بعضی کارگرهای چینی.یا مهربونی زن مسنی که همیشه پای ماشین 24 می ایسته و من اسمش رو گذاشتم بانوی سس آلو ( plum sauce lady) ....نه من خودم رو هم بکشم بدرد این کار نمیخورم ، 50 تا کارخونه دیگه هم عوض کنم همینه.
یادمه وقتی که تو ایران دانشجو بودم سوپروایزرم همیشه می گفت که ببین وقتی کار میکنی از چشمات معلومه که این کار رو با تمام وجود دوست داری و لذ ت میبری. نمیتوم به کمتر از اون راضی بشم.
دیشب باز اون خواب تکراری رو دیدم. نوزاد ی که بینهایت دوستش داشتم و مورد حمایتم بود. این بار هم مثل اولین بار، یعنی حدود 20 سال پیش ، نوزاد حرف میزد، خوابم با نمک بود، توی خواب خندیده بودم، ازم خواست که راهش ببرم و من پرسیده بودم به کدوم سمت و اون گفته بود به اینش دیگه کاری نداشته باش...اولین بار که به خوابم اومد، تو گهواره حرف میزد و من فکر کرده بودم باید مسیح باشه ، جونش در خطر بود نگرانش بودم..بعد از اون هر از چند گاهی خواب کودکی رو دیدم، موضوع خوابها هرچند متفاوت بود ولی نوزاد همیشه بشدت مورد محبت من بود و نیاز به حمایت داشت... فکر کرد. و دیدن این خواب در این شرایط که می اینهمه بهم ریخته ام،...شکی نیست که این یک پیامه که باید درباره اش فکر کرد....شما چیزی به فکرتون میرسه؟ تجربه مشابهی دارین؟ دیدن بچه توی خواب؟ اگر آره، پس کمکم کنید تا بفهمم این پیام چیه؟
از دنیا چی میخوام..
نه اصلا سر حال نیستم. انگار نه انگار که دیروز سرشار از زندگی بودم. تلفن "آ" حسابی حالم رو بهم ریخت. اولاکه افسردگیشو به من انتقال داد به علاوه کلی انرژی منفی و بعد هم که کلا نتیجه تلفن اینکه معلوم نیست وضعیت گرین کارت چی میشه. و من کی خلاص میشم. بعضی مو قعها به خودم میگم این آدم اصلا قابل تحمل نیست. حتی برای یک هفته. ولی آخه پس چی؟ هم از تنهایی خسته شدم هم از این دنبال کار گشتنها...کاش یک کار خوب داشتم یک کاری که هرروز صبح برای سر کار رفتن عزا نمیگرفتم.بعد یک دوست پسر درست و حسابی پیدا میکردم.. دیگه چی میخواستم از دنیا؟ ..اون داره وقت تلف میکنه. کاملا مشخصه که میلی به رفتن ما اونجا نداره. همیشه حداقل برای رفتن پسرش روز شماری میکرد...نه دیگه اصراری نمیکنم. غرورم اجازه نمیده و این مردها هرچی تو جلو بری یک قدم عقب میرن حالا چه شوهرت باشن چه دوست پسر فرقی نداره...
.
هروقت کسی احساس کنه که بهش احتیاج داری عقب میکشه. "آ" داره همین کار رو میکنه.
تا کی؟
تا کی؟ این دربدری پس کی تموم میشه؟ دلم میخواد آروم یکجا بشینم و بگم اینجا خونه منه، این کاره منه، این مرد زندگی منه،کسی که قراره با هم پیر بشیم و در کنارش آروم بگیرم. خسته ام، خیلی خسته....میخوام سرم رو شونه کسی بگذام ولی شونه ای نیست. ..سعی میکنم چشمامو ببندم ،به خودم بگم "آ" کسیه که باید در کنارش آروم بگیرم سعی میکنم به خودم دروغ بگم. آخ که چقدر خسته ام.....
"آ" عجله ای برای رفتن ما به آمریکا نداره، نمی دونم چرا ولی حس میکنم دلیلی برای اینکارش داره. پای کسی در میونه؟من براش د یگه تموم شدم و فقط داره به دلیلی وقت تلف میکنه؟نکنه تنها مساله اش custody پسرمون هست، میترسه اگر الان اقدام به طلاق کنم ، یعنی در شرایطی که اون دستش از همه جا کوتاهه دادگاه سرپرستی پسرم رو بدون شک به من میده و الان فقط داره وقت کشی میکنه.چقدر دلم میخواد اون کار لعنتی رو همین فردا ول کنم ولی آخه بعدش چی؟..این کار رو ول کنم بعد چکار کنم؟ رزومه بدم برای یک کار مشابه؟ برم دنبال یک کار دیگه؟
آخ خدایا چقدر خسته ام. مگه یک آدم چقدر توان داره؟
یک چیزی بخونم course کالجی چیزی... ولی چی؟ بس نبود اون 3 سال وقت تلف کردن؟
دختر تو کی میخوای روی پای خودت باستی؟ آخه چرا اینقدر میترسی؟ این رشته پوسیده رو پاره کن. ولی آخه...
باید از خدا بخوام بهترین راه ممکن رو جلوی پام بگذاره، من رو به طرف کاری هدایت کنه که هم پول کافی برای گذران زندگی توش باشه و هم مورد علاقه ام باشه و راضیم کنه.
خدایا کمکم کن خیلی تنهام. دیگه نه "م" جود داره نه میتونم روی زندگی با آ" خساب کنم.
تنهام کمکم کن.خدا کمکم کن دارم پرت میشم وسط این اقیانوس ،کمکم کن.
اون پایین پا یین ها
دیدار..
دیرقته، میدونم، فردا باید ساعت 5 بیدار بشم،میدونم..ولی باید امروز رو ثبت کنم. ا برای اولین بار بعد از جدایی از "م" کسی رو ملاقا ت کردم. برای اولین بار با یک اقای کانادایی ملا قات کردم. برای اولین بارکسی رو ملاقات کردم که دنبال شکار نمیگشت،برای گرفتن نیمده بود اومده بود که ببخشه...
حضورش اصلا سنگین نبود. وقتی خدا فظی کردیم ،واقعا دلم میخواست بغلش کنم ، و این فقط از روی محبت بود. .. یک boy freind که نه ولی میتونه یک دوست خوب باشه.
نظرات ()
