در سال 86 یاد گرفتم که....

دوستهای خوبم،آشناها،رهگذرا،من ۴-۵ روزی نيستم ،داريم ميريم سفر.(،جای شما خالی سواحل گر مسیر جنوبی) اگربتونم قبل از رفتن باز سر ميزنم،اگر هم نه که ازهمین حالا سال جديد رو به همگی تبريک ميگم.عوض شدن فصل و نو شدن ،خلاص شدن از شر چيزهای اضافی،بازنگری روی سالی که گذشت و  تصميمگيری براي سالی که در پيشه،اینها همه هیجان انگیز و قشنگه.سال ۸۶ برای بعضی هامون سرنوشت ساز بود،بعضی ها درجا زديم. بعضی هامون بدجوری سرمون به سنگ خورد،بعضی ها بدست آورديم ،بعضی ها از دست داديم. ..سال ۸۷ اما؟ مطمئنا تا نخواهیم چيزی تغییرنمی کنه حتی اگر درختها هزار بار هم بميرن و زنده بشن .چرا که مبدا تغييرات ما آدمهاتغییر سال وفصل نیست،چیزهای دیگه است. .ولی شاید  نو شدن سال  بهانه خوبي باشه برای اینکه به پشت سر نيم نگاهی بندازيم. شاید  اگر از ۳۶۵ روزی که گذشت ،فقط یک درس  گرفته باشيم بتونيم بگيم که سال ۸۶ رو هدر نداديم.مهمترین چیزی که در سال ۸۶ یاد گرفتین در یک جمله چیه؟چطورجمله پایین رو کامل میکنید؟

در سال ۸۶ ياد گرفتم که....

   + ترانه - ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦

شاید تکه هایی از...

آفتاب خوبیه.چمنها کم کم  به سبزی میزنن.مردم  رو میبینی که برای باغچه هاشون گل بنفشه میخرن و  توی فروشگاهها  بذر گلها رو خریدارانه نگاه میکنند .  میخوام تو حیاط پشت خونه سبزی خوردن و لوبیا بکارم، شاید الان یکمی زوده.لوبیا گیاه سریع و راحتیه ، از نردهای چوبی پله ها بالا میره و همه جا رو خوشگل میکنه.برگ لوبیا خیلی شبیه  نیلوفره ، برای همینه که همه مثل خود من  نیلوفر بدون گل رو با بوته لوبیا  اشتباه میگیرن.. ،دیگه چندتا گلدون گل یا برگ سبز میخوام که از میله های جلوی خونه آویزون کنم.یه دونه هم  از او ن حلقه های گل برای  در خونه.
دیروز کارگرها از صبح مشغول  کار Hardwood بودن و ما  ناچارا بیشتر روز رو بیرون گذروندیم.نهار خوردیم،یه کمی خرید کردیم بعد رفتیم  کافی شاپ یک کتابفروشی.  ۱-۲ ساعتی اونجا نشستیم ، دلم  بدجوری هوای chapters(یک کتابفروشی کانادایی )رو  کرد.اینجا توی کتابفروشیهای بزرگ،میتونی کتاب یا مجله مورد علاقه ات رو برداری و ساعتها سر فرصت بشینی توی کافی شاپ و  با خیال راحت بخونیش.ما ولی کتاب نخوندیم، درواقع من فقط  موقعی میتونم درست و حسابی  کتاب بخونم که روی تخت دارز کشیده باشم، ما حرف زدیم. درست مثل  خلوت  دونفره شنبه صبحهای من و پسرم،امااینبار۳نفره. هاچ کوچولو هم  مثل من عاشق این بود که توی  Timhortons روبروی من بشنیه و درحالیکه آیس کاپوچینوشو میمکید و من قهو ه تلخمو با هام از هر دری حرف بزنه ،حرفهای واقعی.یکی از اون موقهایی که اون رو خیلی داشتم ،اونهم من رو داشت کامل و دربست .  اون خلوتهای دو نفره، حالا شدن  ۳ نفره. وقتی من شاد و آرومم ، وقتی هاچی که مدام  درگیر پروندها ی گذشته و استرسهای آینده ست ، بطور خیلی تصادفی چند صباحی توی زمان  حال لنگر انداخته  تا نفسی تازه کنه،ان موقعهاست که احساس میکنم یک چیز گرم و سیال توی هوای دور وبرم جاریه. یه چیز گرم  که آروم آروم  از چشمها وارد میشه به دلم میرسه و اونو   گرم  میکنه . این موقعها از خودم می پرسم یعنی  ممکنه هاچ کوچولوی من بعدها وقتی  به گذشته نگاه میکنه  لابلای اونهمه جدایی و نگرانی و مهاجرت  بتونه تکه های اروم و صلح امیزی رو  هم پیدا کنه و اسمش رو بگذاره خوشبختی؟ 

   + ترانه - ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦

فوتونیا گیاهی رنجور با برگهای قرمز

نمیدونم چرا هرچی استرسه جمع میشه برای اول صبح، وقتی هاچ درها رو بازو بسته میکنه، دوش میگیره، سشوار رو روشن میکنه ،همون موقعهایی که من چشمام رو میبندم و وانمود میکنم که خوابم و  هرچی سعی میکنم بخوابم دیگه نمیتونم.

صبح اول از همه رفتم سراغ فوتوینای کوچولوی رنجورم . دیروز آرزو کرده بودم که حالش خوب شه. امروز دیدم برگهای قرمزش  رو که  هرکدوم به یک طرف غش کرده بودن جمع و جور کرده و سر پا ایستاده.دلم می خواست بهش بگم عزیزم من بهت افتخار میکنم .

 دیروز نوشتی: " دوست داشتن تو عمیق تر و ریشه ای تر ازونیه  که بتونم فراموشت کنم .. "  مثل همه چیزهایی  که نوشتی باور میکنم، .ولی  که چی ؟ نخواه که بهت زنگ بزنم .  شنیدن صدات  دلتنگم میکنه و همه  چیز رو  برام از اونی که هست هم سخت تر.این بازی خطرناکیه. خطرناک و بی معنی. و تازه  تو  اصلا خودت  هم  نمیدونی  که چی میخوای. پس بگذار برای هم" یک دوست عزیز "بمونیم. و فقط گاهگاهی خاطراتمون رو  از توی جعبه اش  دربیاریم ،گردگیری کنیم ونگاه کنیم. همین.
پ ن:
 ۱- دم دمهای غروبه و آسمون از اینجا اصلا قشنگ نیست، دلم  برای منظره غروب خونه ام،  قهوه خوردن و یک   گپ دوستانه با مو فرفری( بهترین دوستم) بشدت تنگ شده.

۲- هی تو ،دارم با تمام قوا سیگنال میفرستم ،گرفتی؟

   + ترانه - ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦

روزهای برهنگی...

 بعضی ها تکلیفشون معلومه .یکی از اول تا آخرش شعر مینویسه ،یکی طنز اجتماعی ، یکی سیاسی  ،یکی زندگی روزمره شو ... یکی هم  مثل  من از کعبه شروع میکنند و از ترکمنستان سر در میاره،  بعد وقتی وبلاگشو رو میخونه ، بخودش میگه این  مزخرفات چیه دیگه؟ یک روز  وقتی دلت زیادی پر بود یا  خالی  میومدی  تا حرفهایی رو بگی که  جای دیگه نمیشد گفت، حالا ؟ اول صورتت رو میشویی  بعد عطرمیزنی ،دیگه  برهنه  هم این طرفها پیدات نمیشه ، چون نگاهت میکنند؟.من دلم برای برهنگی اون روزها تنگ شده...


دیشب خواب دیدم میخوام توی یک آزمایشگاه کار بگیرم و  سوپروایزرم( همون خانم رومانیاییه ) بهم میگه  کارم  یک  چیزی تو مایه   رمز خوانی DNA هست.  میدونستم که این کار جالبه ولی بعد از کالج هیچ تجربه عملی روش نداشتم.  فکر میکردم که همه نتها و جزوه هام رو هم ریختم دور...و  استرس داشتم. هم میخواستم اون کار رو نگه دارم هم نگران بودم که از پسش بر نیام. حالا اینها یعنی چی؟..


دیگه اینکه دیشب بعد از کلی بدقولی و منتظر نگه داشتن ما Hardwoodهارو  آوردن چیدن کنار سالن ،هاچ درش رو باز کرده میبینه که رنگهاش کمی با  نمونه ای که دیدیم فرق داره و اختلاف رنگ بین قطعات زیاده.اگر طرف آشنا نبود و ایرانی نبود میگفتم بیان همه رو  جمع کنن و ببرن ،ولی ....


 هوا آفتابیه. . کاکتوسها بیشترشو هنوز سر حالند.توی یک ظرف پایه دار(گلدون فلزی مشکی)جمعشون کردم و از آشپزخونه آوردمشون توی اتاق خواب تا نور بیشتری میل کنند. اما فوتو نیای من از کود زید غش کرده و امیدی به بهبودیش نیست.


 چند روز  پیش  رفتیم برای  انگشت نگاری و عکس و.. حالا باید  مثل دخترهای خوب فقط منتظر بنشینم که اجازه کار و اجازه مسافرتم بیاد.


 ازمیم یک ایمیل کوتاه داشتم، سلام و احوالپرسی و اینکه عید نزدیکه و داری آماده میشی و ..،مدتی با خودم کلنجار رفتم و بعد به یاد خودم آوردم که  اون قراره یک دوست عزیز اما دور بمونه  برای همین  فقط با یک  ایمیل کوتاه جوابش رو دادم که آره سبزه هم سبز کردم شما هم  حتما کردین و این شمارو با یک بدجنسی خاصی گفتم.    اگر میخواستم میتونستم خیلی بیشتر از اینها بدجنس باشم ، مثلا اینکه  بپرسم چهارشنبه سوری امسال رو چکار میکنه؟ ...جالب  اینکه ایمیل  رو درست  همون روزی فرستاده که   تمام مدت بیادش بودم ..بعد فکر کردم  که کنجکاوه یا دلش تنگ شده؟و فکر اینکه  هنوز  دلش تنگ میشه ته دلم رو لرزوند.


خواهرم بمناسبت تولدش یک ماهی گوشتخوار هدیه گرفته که دمش مثل طاووس پر پری و رنگیه و هر هفته یک تکه گوشت میل میکنه.ماهی گوشتخوار،.... یکجواریی دوست نداشتنیه. فکر کنم این موثرترین قسمت مکالمه یک ساعتمون بود،.چون از اون موقع  همش فکر میکنم ماهی چه شکلیه و بعد یک قیافه اخمو با دندونهای درنده میاد جلوی  چشمام.


دیگه؟ دیگه همین  جز اینکه عدسهام  با تنبلی خیلی زیاد و کندی نا امید کننده ای  دارند سبز می شن ...

   + ترانه - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦

هاله نامرئی..

 خیلی جالبه  آدم یک کتاب چند صد صفحه ای رو با عشق بخونه ، در حد پرستش دوست داشته باشه ، اون وقت از  کل قصه فقط چند جمله، نه، چند مفهموم  یادش مونده باشه .اگر  بپرسن این ژان کریستف(نوشته رومن رولان) اصلا کی بود ، چکاره بود ، چی شد... هیچی یادش نیاد .یادمه هزار سال پیش که این کتاب رو میخوندم آنچنان روم تاثیر گذاشت که  توی هر موقعیت بیربط و با ربطی ازش  حرف زدم بطوری که  هر وقت بحثی میشد  دوستم به شوخی   میگفت :ترانه جان،مطمئنی ژان کریستف در این مورد نظری نداره؟
و حالا  فقط مفاهیم هستند که موندن.
"قدرت یعنی زندگی . ضعف خود مرگه.." قوی بودن خوب بودن، از خواستن خسته نشدن و بیاد داشتن اینکه خواستن همیشه  توانستن نیست.".. و بقیه اش؟ چقدرکم یادم مونده.آخرین باری که حرفی رو که اطمینان چندانی هم بهش نداشتید  با قدرت بیان کردید و از تاثیری که روی شنونده داشتید ته دلتون خندیدین کی بود؟  در ارتباطات انسانی تاثیر گذاری اصلی با کلمات نیست، حتی با غنی بودن اطلاعات و منطق قوی پشتشون هم نیست.  این قدرت روحی و ایمان آدمهاست که انتقال پیدا میکنه.باور آدمهاست و روحی که پشت کلمات خوابیده....جنگ قدرت و تبادل انرژی...  واین روح این انرژی  حیاتی؟ این قدرتی که در بالاترین سطحش  رهبری رو میسازه که یک ملت رو چشم و گوش بسته بدنبال خودش میکشونه ؟ این انرژی حیاتی که وقتی نیست ما دپرس میشیم ،زندگی یکنواخت و بی مزه میشه؟ این از کجا میاد؟میشه پیداش کرد؟  میشه از جایی خریدش؟
  هر آدمی انگار  یک هاله نامرئی رو با خودش اینور و اونور میکشه ،یکجور تشعشع ، یکجور تاثیریگذاری بدون کلمه ، . آیا این تاثیری گذاری   فقط ناشی از ژستهای غیر کلامیه؟ حالت چشمها ،حرکات ..، یا چیزی ورای اون ؟ آدمهایی که با ورودشون به یک جمع با خودشون شادی و انگیزه میارن، آدمهایی که برعکس ، انرژی منفی تزریق میکنند.. آدمهایی که انرژی میدن ، آدمهایی که انرژی میگیرند... این انرژی  چیه؟این موضوع برام جالبه و خیلی کم در موردش میدونم اگر تجربه ای دارید لطفا برام بنویسید مرسی.
پ ن:
۱- A thousand splendid suns تموم شد. آی شما ها که خوندیش ،نظرتون در موردش چیه؟
۲- این خالد حسینی هم خوش تیپه ها نه؟

   + ترانه - ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

تخلیه

۱-چند روزیه که رگباری مینویسم ، بدون ایکه برگردم و قبلی ها رومرورکنم، فقط کاغذ سیاه میکنم. نتیجه اینکه از اون اضطراب کشنده کم و بیش خلاص میشم . اینکه شیمی خونم بهم خورده بودیا علتش عذاب وجدان شدیده(  از بلایی که سر زندگیم  آوردم) نمیدونم، فقط بی انقطاع نوشتم و نوشتم تا با یاد اوری گذشته احساس کردم که خیلی هم بد نبودم و آروم شدم . همه چیز اونطوری که میخواستم نشد ه ولی،سعیم رو  که کردم..کاش میشد نصف گذشت و بخششی رو که نسبت به دیگران داریم نسبت به خودمون داشتیم.


 ۲-دقت کردین که  تخلیه همه جورش ریلکس کننده و لذت بخشه .نوشتن، حرف زدن،خندیدن،گریه کردن سکس،.. تخلیه یکجور تبادل با محیطه، به جریان انداختنه چیزهایست که یکجایی گیر کردن..مثل بیرون ریختن مواددفعی  بدن یا وسایل اضافی منزل  یا حرفهای گفته نشده.چیزی که  جایی ثابت و بی  حرکت بمونه میگنده،مگه نه؟ تبادل از خصوصیات اصلی موجودزنده است . تبادل مواد غذایی،تبادل افکار،تبادل احساسات ،تبادل اقتصادی..

۳- همه چیز داره یکساله میشه .باور میکنم؟چجور هم. از وبلاگ من تا ....


۴- مواظب خودتون باشین. وقت سبزه سبز کردنه یادتون نره. 

   + ترانه - ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

دیوار

 یک گره کور هست که باز کردنش از همه سخت تره، میدونیم که هست اما  همیشه میگذاریمش برای بعد ،چون از زخمی شدن میترسیم.،گاهی هم اصلا یادمون میره  که هست. من  خیلی میترسم ، مضطربم. شاید  چون زیادی نزدیک شدم. از برداشتن پرده آخری، از روبرو شدن با خودم میترسم، نمیخوام عقب عقب برم. یک دیواره که باید ازش گذشت،  دردناکه، مثل تولد. کسی  کنارم نیست منم و خودم . شاید هم منم و خدا.. شاید   اونه که نمیگذاره  فراموش کنم . بایدبگذرم قبل از اینکه وقت تموم شه. 

   + ترانه - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦

فقط یه کمی...

منو به  ارتفاع ببر.اینجا انگار که ته یک سوراخ کوچک گیر کردم. میخوام همه شهر زیر پام باشه.آهان فهمیدم، اون چیزی که دلم براش تنگ شده،پنچره خونمه و منظره پشتش.
من رو میبری همه چا رو نشونم میدی. هر هفته یک جا.
اینجا؟ نه اینجا که بیابونه.  خونه ها از هم خیلی دورند.
اینجا؟نه بابا اینجا که اصلا شهر نیست. کنار  جاده است.صد رحمت به شهر فسقلی خودمون.
اینجا چی،همه چیز هست،ساختمونهای بلند،مدرنتیه، دو تا مال غول آسا،جامعه ایرانی... تا دی سی  هم که یک ربع هم بیشتر راه نیست.  دیگه  چی میخوای؟
شهر میخوام..یه جایی که بوی آشنایی بده و دلم توش آروم بگیره.کوچه میخوام،یه کمی تاریخ میخوام فقط یه کمی.
میگی نیو یورک؟ چشمام باز میشه و میخندم: آ‌ره ه ه ه.
با تعجب نگام میکنی: جدی؟
پ. ن(تقریبا بی ربط):
۱-کشف شیرین من،نون خامه ای فریز شده والمارت
۲-میدونین یک فرق اساسی غربیها با ما شرقیها چیه؟ اونها با چیزهایی که می بینند زندگی میکنند  و ما با چیزهایی که نمیبینیم.ما پشت هرچیز دنبال چیز دیگه ای میگردیم، در  حالیکه اونها بیشتر حس میکنند.

   + ترانه - ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

بزرگ که شدید دوست دارید چکاره شوید؟

داشتم کف پوش دستشویی رو  عوض میکردم(بله با همین دستهای  خود م )و به  استعدادهای  احتمالی کشف نشده  دیگه ام  فکر  میکردم و اینکه اگر یکبار دیگه توی دنیای آزاد بدنیا میومدم، دوست داشتم چکار کنم؟ یعنی واقعا دوست داشتم چکار کنم؟
 اولین چیزی که یادمه اینه که یک ملکه  بودم .یه دختر معمولی که   قاپ شاهزاده رو توی مجلس رقص میدزده ،شاهزاده باهاش ازدواج میکنه و سالهای سال با خوبی و خوشی توی همون  مجلس رقص زندگی میکنند و همونجا   بچه دار  میشن  وهمونجا  میمیرن. بعدها هر فیلمی که میدیم از ملوان کشتی هوایی گرفته تا دختر گل فروش برای  مدتها اون من بودم.   ۸-۹ سالم که بود نمیدونم از کجا توی کله ام افتاده بود که مددکار اجتماعی بشم،این فکر تا مدتها موند، تا وقتی که با خوندن کتابهای اوریانا فالاچی عاشقش شدم. و چیزی نمیخواستم جز اینکه ژورنالیست بشم  درست مثل اون . بعدها که هورمونها دست بکار شدند و احساسات زنانه  رشد کرد خودم رو میدیدم که توی یک کلینیک جنوب شهر تهران با بچه های محروم کار می کرد م .این رویا با رویای مترچمی و نو شتن قاطی پاتی شد و تا خود  کنکور ادامه پیدا کرد.   
خوشبختا نه این شانس رو داشتم که  کوچکترین بچه بودم خواهر و برادرهای دیگم رویاهای پدر و مادرم رو  قبلا برآورده کرده بودن و کسی به من کاری نداشت.
هنوز گاهی فکر میکنم که چه کاری رو واقعا دوست داشتم  ؟یعنی اگر هیچگونه فشار مستقیم و غیر مستقیم جمع در کار نباشه..؟خیلی دوست دارم پسرم کاری رو کشف کنه که واقعا از انجامش لذت میبره، واقعا مهم نیست که چیه،وقتی که کوچولو بود همیشه میگفت دوست داره  بره هندوستان و از حیوانها مواظبت کنه،امروز زیاد مطمئن نیست که  چی دوست داره.
دوستهای خوبم شما چی؟ کاری که میکنید کاریه که که واقعا دوست دارید؟اگر آزادی عمل کامل داشتید چه  شغلی رو انتخاب میکردید؟  اگر فاکتوری به نام قضاوت و ارزشگذاری اجتماعی و حتی حقوق و مزایا و آینده شغلی نبود ، و هدف فقط لذت بردن از کاری بود که میکردید..؟

   + ترانه - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

-اینها برام خاطره انگیزند

مرسی از دلارام عزیز م (آفتاب گردون )که منو به گشت وگذارتوی باغ خاطرات و خوشه چین کردن ۷ترانه خاطره انگیز دعوت کرده.
این ترانه ها جزو ترانه هایی هستند که یا خیلی دوستشون دارم یا با خاطرات گره خورده و شنیدنشون هربارهمون حال و هوا رو برام زنده میکنه.
۱-الهه ناز(بنان)

۲-غریب آشنا(گوگوش):
تو از شهر غریب بی نشونی اومدی        تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتهای دور و جاده ای پر غبار       برای مهربونی،همزبونی اومدی......

۳-تصور کن(قمیشی):

تصور کن اگه حتی،تصور کردنش سخته،
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست!
نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره!
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره!

۴-وقتی منو نداری(ابی):
 کی اشکهاتو پاک میکنه شبها که غصه داری،
دست رو موهات  کی میکشه وقتی منو نداری
شونه کی محرم  هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری شبهای بی ستاره..

5-  به تو فکر میکنم ( Gregory Charles )
 
۶-Celine Dion ) :to love u more )
Gloria Gainor ):I will survive-۷ )، با این یکی خیلی گریه کردم

   + ترانه - ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦

سنتوری

۱- فیلم سنتوری رو  بالاخره دیدم، نه حرف تازه ای داشت و نه زاویه دید جدیدی بهم داد . اونقدر  هم قوی نبود که  با هاش ارتباط برقرار کنم و احساسات مثبتی رو ایجاد یا تقویت کنه .مساله این نیست  که چه پیامی قراره منتقل بشه، اینکه این پیام چطور به تصویر کشیده میشه .و گرنه وضعیت هنرمندان توی ایران و اعتیاد و نقش باورهای مذهبی،..اینها که هیچکدوم جدید نیست.
 
۲-کسی حوصله داره بمن یاد بده که چطوری میتونم توی پستهام لینک بگذارم؟

   + ترانه - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

سهم ما

وقتی کسی توی یک رابطه نا خوشایند گیر میکنه و ادامه میده،معنیش اینه که این رابطه ،جنبه های پنهانی خوشایندی هم داره که  نیازهای آشکار یا پنهان اونو ارضا میکنه. هیچکدوم از روابط ما شانسی و تصادفی نیست ،چیزی به نام رابطه ظالم و مظلوم  هم اساسا وجود نداره یا اگر هست در دراز مدت نمیتونه ادامه پیدا کنه، چرا که اساس تداوم هر رابطه ای برقراری تعادله ، هر طرف در مقابل چیزهایی که از دست میده چیزهایی هم  بدست میاره.تغییرتنها  زمانی رخ میده که ما آمادگی شرایط بهتر رو داریم،بدون آمادگی ،شرایط بهتر میتونه خرد کننده باشه.  کسی که توی  یک ازدواج نه چندان ایده ال گیر میکنه،سهمش همینه،ظرفیت بیشتر ازاین رو نداره. اگر بخشی از نیازهاش برآورده نمیشد که ادامه نمیداد.حتی اگر  جدا بشه، بزودی بطرف شرایط مشابه قبلی جذب میشه،یعنی فقط آدمها عوض میشن نقشها همونه که بود.توی هر مرحله هر چیزی که داریم بهترین چیزیه که میتونیستیم، این یک قانونه. هروقت صلاحیتشو پیداکردم ،هر وقت قالبهای قدیمی  دیگه اندازه  نبود به  ناچار پوست میندازیم و وارد مرحله جدید میشم. عشق سالم روح سالم میخواد.

   + ترانه - ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

بای بای

 نمیدونم این چه حکمتیه ، غروبها که  هاچ از سر کار میاد و باید شامشو آماده کنم ، بدجوری نوشتنم میگیره یا کلا مواقعی که که محدودیت زمانی دارم . عین نی نی ها که وقتی دستشویی نیست جیششون میگیره .شما نویسندگان گرامی هم همه همینوطورین؟
دیروز عزمم رو   جزم کردم که برم کتابخونه. اگر چاره دیگه ای داشتم و بی کتابی   فشار نیاورده بود امکان نداشت که برم،  با این رخوت و سستی وحشتاک این روزها،  انگارکه وایسادم روی یک  مرزباریک ، یکمی هولم بدین یکراست توی دل افسردگیم.  داون تاون یک وجبی اینجا عجیب بوی تاریخ میده.زمینها سنگفرش شده، ساختمونها ی قدیمی  ۲۰۰ ساله .  کتابخونه یک ساختمون قدیمی و خیلی قشنگه  درش از اون درهای قدیمی قهوه ای کلون دار ، خود ساختمون سنگ سفید و سبز عتیقه ای از اونها که سقفش گنبدیه و توش  مجسمه فرشته و سرباز و اینها در اوردن.وارد کتابخونه که میشی انگار وارد تاریخ شدی، ا حساس میکنی هر آن ممکنه با جرج واشنگتن  که از دفترش اومده بیرون سینه به سینه بشی.
دیشب  توی خواب اونقدر توی زمان جلو و عقب رفتم، مثل کسایی که تو ماشین سرگیجه میگیرن،درست همونجوری.جالب اینکه هی بیدار میشدم،خوابم میبرد و هی بقیه اش.
خسته شدم و حوصله ام سر رفته.دلم جایی برای آروم گرفتن نداره حتی دیگه خاطره ها....گاهی وقتی همه چیز خالیه ،آدم دست به د امن تکه ای از گذشته میشه که ازش تغذیه کنه سرش رو بگذاره رو شو نه خاطره کسی ،چیزی..، ولی گاهی که دیگه نمیخواد یا نمیتونه،دیگه  حتی از اونهم تنها تر میشه.

این که بخودت بگی اگر اینجا عشق نیست، یه جای دیگه هست ،توی گذشته،یااونور دنیا ،.. بعد خودت هم نفهمی در عرض یک هفته چه اتفاقی افتاد، همه چیز یکدفعه خشکید.احساسات من نسبت به اون(میم) توی این چند ماهه بشدت متغیر بوده، الان هم واقعا نمیدونم تا چه مدت قراره این حالت بی احساسی بمونه.

میم ،تو مقطعی وارد زندگی من شد که اومدنش برای هردومون لازم بود،خیلی چیزها رو باید از هم یاد میگرفتیم .ولی قرار نبود که همیشه با هم بمونیم...بعد که وقت رفتن شد ،من خواستم بزور نگهش دارم دست و پا زدم و زخمی شدم. اون برای دیروز بود نه امروز یا فردا. خودش که رفت من مدتها باخاطراتش زندگی کردم....نمیدونم کدومش بهتره؟ یه غذای بی مزه رو باچشمهای باز خوردن یا  خوردن غذایی که تندیش زبون رو میسوزند و چشمها طوری پراز  اشک میشن که فرصتی برای دیدن نمیمونه...شاید دیگه وقتشه که با خاطراتش هم مثل خودش بای بای کنم.
 

   + ترانه - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦