خانم خوشبخت

وای که چقدر خوشگل بود هم خود خونه هم مسیرش.۱ساعت و نیم رانندگی توی  جاده های پیچ در پیچ عین جاده چالوس، دوطرف کوههای چنگلی ،زیرپا رودخونه.بعد رسیدیم به یک جایی که من و  هاچ یکدفعه با هم گفتیم درست عین فیلمهاست .یک دریاچه سبز با خونه های  خوشگل لم دارده کنارش.
منکه  از دیدن اونهمه قشنگی و هماهنگی  ذوق زده شده بودم هی میگفتم وای خونه تون چقدر قشنگه. دیوارهای رنگی اونهم چه رنگهایی .... نهارخوری قرمز،کتابخونه سبز دستشوی آبی با تزیینات طلایی،.هر.گوشه گلدونهای پرگل  لاله و رز.شومیه خوشگل آجری و پاسیوی رو به جنگل که آهوها توش بازی میکردند.و خلاصه همه چیز در نهایت سلیقه و زیبایی.
خانواده خانم خوشبخت و شوهرش یکی از خانواده ایرانی اطرافن که گاه و بیگاه دور هم جمع میشن و یک جمع ۳۰-۴۰ نفری ایرانی و نیمه ایرانی رو درست میکنند.این خونه رو۲ سال پیش  خریدن واصلا  بنظر نمیاد خرید خونه اونها رو دچار سو تفاهم  کرده باشه، مثل بعضی ها که مرزهای بودن وداشتن رو خیلی راحت قاطی میکنند و فکر میکنن مالکیت چیزی به هویتشون اضافه میکنه. آقای خوشبخت اینجا بزرگ شده،ظاهرا توی سفری که به ایران داشته عاشق خانم خوشبخت میشه. رفتارشون نشون میده که بعد از سالها زندگی هنوز عاشق همن.دیروز که بعد از رقص  لبهای خانمش رو بوسید من اینقدر خوشم اومدکه نگو.

 خلاصه دیروز روز بدی نبود.همه چیز قشنگ و شاد. آقای عینکی تنبک زد، آقای زرنگ آهنگهای درخواستی خوند و خوند و خوند تا ازش درخواست شد که دیگه نخونه .

از انتخاب لباسم خیلی راضی بودم،۲-۳ کیلو کم کرد و دیگه تقریبا بدون اینکه نگران باشم میتونم هر چی میخوام بپوشم.آینه هم میگفت که خوشگل شدم.هاچ؟هاچ نگفت خوشگل شدم. فقط وقتی پرسیدم لباسم خوب بود؟ گفت لباست از همه قشنگتر بود.

   + ترانه - ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

نون خامه ای دوست داری؟

۱-میدونم که هاچ  داره  نهایت تلاشش رو میکنه، من چی؟
۲-خیلی دوست دارم بدونم اون وسط چه اتقاقی میافته؟همونجایی که  میشم یه بچه ناراضی ۵-۶ ساله.
مامان:میخوای نون خامه ای برات بخرم؟ 
من:نه نمیخوام
مامان :از اون کیک های ژله ای چی؟
من :نه دوست ندارم ،
مامان اصرار میکنه ...پس چی دوست داری؟ 
 درواقع من همه اونها رو دوست دارم ولی قهرم ، نمیدونم از کی و از چی ،نمیتونم تحلیل کنم.فقط میدونم دلم میخواد همه چیز یک  جور دیگه بود.مثلا مامان یه کمی شادتر،نزدیکتر  ... دلم  نمیخواد فکر کنن با اینجور چیزها میتونن خوشحالم کنن.
 توی مبل فروشی من میشم همون دختر ۵ ساله .اخم نمیکنم ،چیزی نمیگم ولی همون احساس منو مثل گردابی توی خودش میکشه. .دست و پا میزنم که  ازش بیام بیرون،نمیتونم ، گیر کردم.

   + ترانه - ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

گاهی...

گاهی برای یاد گرفتن بعضی از درسها  بهای خیلی سنگینی باید پرداخت ،در حالیکه ممکنه هرگز فرصتی برای استفاده از اونها پیش نیاد.
 گاهی چیزهایی رو از دست میدیم که هیچ راهی برای برگردوندشون وجود نداره،به عبارتی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه نیست.
 گاهی  بجای گریه و زاری و لگد پرونی،  بهتره نتیجه اشتباهاتمون رو شجاعانه مثل داروی تلخی سربکشیم  و صدامون هم در نیاد.

 ۲ دقیقه بعد نوشت:اصلا این توهم از کجا اومده که  توی این دنیا قرار نیست چیزی رو از دست بدیم؟ یا  قرار نیست رنج بکشیم؟

   + ترانه - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦

این ترانه رو شندیدن؟

 این  رو خیلی دوست دارم:

Take me back in to the arms I love
Need me like you did before
Touch me once again
And remember when
There was no one that you wanted more

Dont go you know you will break my heart
She wont love you like I will
Im the one wholl stay
When she walks away
And you know Ill be standing here still

Ill be waiting for you
Here inside my heart
Im the one who wants to love you more
You will see I can give you
Everything you need
Let me be the one to love you more

See me as if you never knew
Hold me so you cant let go
Just believe in me
I will make you see
All the things that your heart needs to know

Ill be waiting for you
Here inside my heart
Im the one who wants to love you more
You will see I can give you
Everything you need
Let me be the one to love you more

And some way all the love that we had can be saved
Whatever it takes well find a way

Ill be waiting for you
Here inside my heart
Im the one who wants to love you more
You will see I can give you
Everything you need
Let me be the one to love you more

   + ترانه - ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦

خانه قدیمی..

من زیادی فکر میکنم.نه؟نمیگذارم  جریان طبیعی آب همه چیز رو با خودش ببره.این اتفاق به هر حال میفته  فقط هرچی بیشتر  مقاومت کنی،اصطکاک بیشتر میشه و انرژی بیشتری تلف میشه  همین. پس بیام یک مدتی فکر نکنم و فقط زندگی کنم چطوره؟
برای  ترک اعتیاد چقدر وقت لازمه؟این سم چه مدت زمان نیاز داره تا از خون من بره بیرون؟ تورنتو که بودم ،این اون بود که با تماسهاش نمیگذاشت فراموشش کنم،حالا چی؟   اون اوایل  زیادبه یادش نمی افتادم دلم هم به اون صورت براش تنگ نمیشد. یعنی الان اگر رابطه ام با هاچ خوب بود اصلا به اون فکر میکردم؟
 دیشب چه خوابهای بدی میدیدم.توی خواب چند بار خونه عوض کردیم و آخرین جایی که رفتنیم از همه بدتر بود.خیلی قدیمی بود و کثیف. فکر میکردم امکان نداره چنین جایی بتونم زندگی کنم. بعد فکر کردم مثلا اگر این دیوارها رو سبز کنم شاید بشه...
دیروز مامان افتضاحی بودم.بد اخلاق و اخمو. بدون دلیل سر پسرم داد زدم.تا بحال براتون پیش اومده که عصبانی یا دپرس باشین بعد یکدفعه از یک  چیزی بی معنی بشدت خنده تون بگیره،به خودتون بگین اگر بخندم حتما فکر میکنن زده بسرم ولی عیبی نداره میخندم،بعد هم با اون قیافه ای که گرفتنین کسی  جرات نکنه بپرسه به چی میخندی؟
فایل گرین کارت من و پسرم بلاخره دیروز توسط این خانم وکیل گیج apply شد .اگر خوش شانس باشم ۲-۳ ماه دیگه اجازه کار ومسافرت میگیر یم و میگن خود گرین کارت تا ۶ماه بعد از انگشت نگاری بدستمون میرسه.
مدرسه ها که دیروز تعطیل بود باز هم تعطیله.راستی دیروز انتخابات مقدماتی بود کسی از نتیجه خبر داره؟
دوستهای خوبم من متاسفم اگر نوشته های من گاهی پر از انرژی منفیه،من رو ببخشین،ولی یادتون میاد؟ اولین دلیلی که خیلی از ماهارو به اینجا کشوند،خلق یک نوشته قشنگ نبود، گفتن حرفهایی بودکه جای دیگه ای نمیشد گفت و همینطور سبک شدن ، مرتب کردن ذهن و ثبت زندگیمون بود درسته؟

   + ترانه - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦

بهترم

خب ،آروم ترم اونقدر که بتونم فکرم رو یه کمی جمع وچور کنم.
۱-می خوام به همه چیز هینطور که هست ادامه بدم؟ نه
۲-امیدی هست که بشه چیزی رو بهتر کرد؟شاید
۳-می خوام سعی کنم خرابیهار و ترمیم کنم یا اینکه خرابترش کنم؟ هوم..سوال خوبیه
۳- احساستم به«میم» ؟ دوستش  دارم ؟بله ولی  نمیتونم روی اون  حساب کنم.اگر یاد اون گاه و بیگاه  سرک میکشه علتش تنهایی عاطفی و براورده نشدن انتظاراتم وسرخوردگی وحشتناکه.

ببین تا وقتی که وضعیت زندگیم با  هاچ مشخص نشده،تا وقتی یک کار درست و  حسابی پیدا نکردم و مستقل نشدم نباید به این احسسات اجازه بدم که همه فضای ذهنم رو اشغال کنن .

   + ترانه - ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦

خسته ام

 دیگه دلم نمیخواد  این خونه رو قشنگ تر کنم.
چقدر احمق و فراموشکار بودم و چقدر خوشخیال که فکر کردم چیزی رو که در وجود  کسی نیست میشه بهش یادداد. بعد هم اصلا  به من چه؟مگه من معلمم؟ حتی  نمیتونم  با آرامش کنار تو بشینم و تلویزیون نگاه کنم ،چون تمام مدت پاهاتو حرکت میدی و من اعصابم خطخطی میشه و وقتی بهت به شوخی-جدی برای هزارمین بار میخوام که قطعش کنی قهر میکنی ومیری بالا.برام مهم  نیست که استرس داری. برام مهم نیست که توی محیط کارت هزار جور درگیری داری. برام مهم نیست که توی زندگیت از همون اول چقدر سختی کشیدی. گوش میدی؟ خسته ام و هیچکدوم اینها ابدا برام مهم نیست. اینکه سعیت رو کردی یا نه، اونهم برام مهم نیست.اینکه اگر من برم تنها میمونی،مشکل خودته. اگر عرضه اش رو داری یک دوست دختر آمریکایی پیدا کن.
تو یک نی نی کوچولویی که ازنظر عاطقی هیچوقت بزرگ نشدی. محبت و نوازش میخوای ولی یکطرفه.اونقدر خودمحور و خودشیفته ای که نمیتونی یک لحظه از خودت بیای بیرو یا کسی رو به خودت راه بدی.من با تو احساس نمیکنم که یک زنم. تو یا به من احساس مادری رو میدی که باید از نی نی کوچولوی مریض و زخم خورده اش رو نوازش کنه، یا احساس دختر کوچولویی که باید مواظبت بشه. میفهمی؟ تو هیچوقت با من روی یک پله نیستی یا بالاتری و یا پایین تر.
من نمیخوام توی دنیای ناامن و پر استرسی که برای خودت ساختی شریک بشم. من یک مرد میخوام میفهمی؟

   + ترانه - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦

میمونی

 بهت اعتماد کردم.  تو  دوستم میمونی، چه یک روزی دوباره با هم باشیم یا نباشیم،  تو بهتر از هرکسی توی دنیا من رو میفهمی. بریدن از تو برای من امکانپذیر نیست حتی اگر  یادت رو زیر یک خروار سنگ زنده بگور کنم.یادته؟ ۲-۳ سال پیش یه روزی به شوخی و جدی بهم گفتی:"اگر یک روزی با هم نبودیم، حتی اگر با کسی ازدواج کرده بودی ،بهش بگو یک نفر هست که باید ببینیش؟.گفتم خب، وقتی همدگیرو دیدیم؟ گفتی "هیچی،قول میدم که هیچی. فقط نگاهت میکنم همین ."بعد من گفتم:" ببینم اگر من زن تو بودم و بهت میگفتم که یک نفر هست که بدون من نیمتونه زندگی کنه و باید گاهی ببینمش تو قبول میکردی؟ و تو گفتی ;"معلومه که نه".و من خندیدم و بوسیدمت.تو هیچ جا نمیری. تو توی ذهن می میمونی دیگه نمیخوام  برای فراموش کردنت تلاش کنم.

   + ترانه - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

عشق یعنی اعتماد

درست اولین باری که تلفنی حرف زدیم، تو پرسیدی که دیگه نمیدونی  عشق چیه و  من گفتم عشق یک تصمیم گیری همزمان دوطرفه برای اعتماد کردن بهم دیگه هست.اون اعتماد با اولین دروغت کمرنگ شد، با دومی کمرنگ تر... تا  اینکه دیگه  اصلا نبود.برای ساختن دوباره اش کاری ازت برمیاد بگو، من عاشق اینم که دوباره بهت اعتماد کنم.تو خودت  چی ؟به خودت اعتماد داری؟به من چی؟ میتونی دوباره بهم اعتماد کنی؟

دوستت دارم. دلم برات تنگ میشه. مهم نیست فاصله چقدره. دوستت دارم. هزار بار دوستت د ارم.

   + ترانه - ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

از دست دادیم...

ما  هیچکدوم ارزشش و لیاقتش رو نداشتیم.به همین سادگی. اون اتقاق افتاد.اولی ما باور نکردیم. ما اول بال و پر اون پرنده رو زخمی کردیم  و بعد هم  انداختیمش بیرون .تو هم به نتیجه ای کن من رسیدم رسیدی؟اینکه اتقاقی که بین ما افتاد زیاد هم پیش پا افتاده نبود. دوست دارم بدون اینکه درگیر احساس بشیم در موردش حرف بزنیم. هنوز این تویی که میتونم راحت تر از هرکس باهاش حرف بزنم و میدونم که برای تو هم همینطوره....چقدردلم میخواد برات بنویسم ولی.. تو گفتی اگر احساسی هست ،اگر واقعا هست، دوری و ندیدن فراموشی نمیاره.نه،نیاورد.بیشتر از آغوشت،بیشتر ازهرچیز دلم برای حضورت تنگ شده.

   + ترانه - ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

 

 عصر شنبه است، نهار رو بیرون خوردیم.  هاچ و پسرم  رفتن دنبال یک سری کارها و من مثل بچه ای که به بهانه درس خوندن میمونه خونه، قلموی نقاشی رو انداختم کنار  و با همون لباسهای رنگی و اومدم اینجا. درست مثل ۱۲ سالگیم، تا مامان  میرفت بیرون ،بدو میرفتم سرجعبه لوازم آرایشش ،بعد هم  نهایت سعیم رو  میکردم که  رد پایی باقی نمونه .هاچ میدونه من وبلاگ دارم، خودم بهش گفتم .ولی هیچوقت نخواسته بیشتر از این بدونه. یا غرورش مانع میشه که کنجکاویش وارد عمل بشه، یا اصولا علاقه مند نیست.هاچ  خسته است، آزرده است ،از تنهایی این سالها ، ازدوری از پسرش و شاید من و  نداشتن خانواده. هاچ  نگران  آینده است،حتی اگرموردی برای نگرانی نباشه ،خلاصه همه چیزهست غیر از "عاشق".پس چرا انتظار دارم عاشقانه رفتار کنه؟ درحالیکه این استعداد ذاتی رو حتی وقتی عاشق بود نداشت؟ چرا دلم میخواد وقتی کنارش میشینم نوازشم کنه یا دست دور شونه هام بندازه؟یا محبتم رو جواب بده؟ چرا دوست دارم وقتی بهم نگاه میکنه با من باشه ،با من حرف بزنه،من رو بخواد ؟  حرف میزنیم زیاد ولی فقط از جنس تبادل اطلاعات. هاچ دنبال آرامش و گرمای خانواده است. تو جه و محبت اون به من از نوع ا حساس مسئولیت و محبت پدریه که دختر بی مهرش روکه ۴ سال تنهاش گذاشته ، از روی مصلحت بینی  بخشیده، نه توجه و محبت مردی که زنی رو میخواد، میفهمین؟....من اگر میگم تنهام علتش دور شدن از تورنتو و خاطرات و همه دوستام نیست ، علتش این تنهایی دو نفره است که گفتم.

حالا دلداریم بدین.

پ .ن: یک  چیز دیگه. نیروی عشق ورزی من داره هدر میره.

   + ترانه - ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

 

تنهام و میدونم که حقم تنهایی نیست.نمیخوام سر خودم رو گول بزنم.

   + ترانه - ٦:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

 

 هی مینویسم و پاک میکنم. و هر بار احساساتم  کمرنگتر و کمرنگ تر میشن تا اونجا که  میبینم دیگه  چیزی برای نوشتن نیست.  نیم ساعت پیش دلم یک کوله پشتی میخواست که زندگیم رو بگذارم توش و  فقط یک جایی برم. اما الان بهترم.

امروزاون پایین پایینهام.نمیدونم تقصیر هاچه یا هورمونها یا انتظارات غیر واقعبینانه خودم .

 دیروزدوتا از  دیوار های آشپزخونه  سبزشد،سبز یشمی .حالا به رنگ کانترها و خرده ریزهای دیگه میاد.فکر کنم  توی زنگی قبلیم نقاش ساختمان بودم. برای این نقاشی رو دوست دارم که  تغییرات خیلی سریع اتقال میافتن و  تخیلات جلوی  چشم آدم تبدیل به واقعیات میشن ،مثل نوشتن. دارم توی ذهنم  دنبال یک رنگ  گرم  برای سالن میگردم ،یک چیزی بین نارنجی ، قرمز و کرم ،فقط برای  دوتا از دیوارها.همه اینها برای اینه  که  باید یک کاری کنم.نیاز به هماهنگی دارم و زیبایی، به لذت بردن، شاید هم   وقت تلف کردن و طفره رفتن.....

راستی  یک فرضیه بیربط. امروز فکر میکردم که  هر آدمی به میزان مشخصی "لذت"ازانواع مختلف نیاز د اره. که اگر یکی یا بعضی از این منابع کافی نباشه  سعی میکنه با زیاده روی توی بقیه لذتها جبران کنه تا کل لذت دریافتیش ثابت بمونه.

 راستی فکر نمیکنید ما د اریم به وبلاگ نویسی و بلاگ خونی معتاد میشیم؟

خب فعلا همین.

(آتوسا،نوشتم.)

 

 

 

   + ترانه - ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

 

یکی به من بگه ،توی این شهر کوچک آمریکایی چکار میکنم،جایی که هیچ فصل مشترکی با مردمش ندارم و گاهی وقتی accent یک کلمه رو یه کمی اینور و اونور میگم مثل خنگها نگاهم میکنند، انگار چیزی به نام حدس زن وجود نداره .نه اینکه بدجنس باشن نه فقط عادت ندارن برای فهمیدن کسی تلاش کنند.

کتاب the kite runner،بعد از اینکه چندباری اشک من رو درآورد تموم شد.هیچوقت مثل امروز  ا از طالبان متنفر نبودم.

پسرم ماهواره ایرانی رو با علاقه نگاه میکنه، به من میگه مامان زنهای ایرانی وقتی تنها هستند هم روسری سر میکنند؟میگم عزیزم، زنهای ایرانی اون تو(توی tv) همیشه با حجاب کامل هستند حتی توی رختخواب .

میگه کجای دنیا دوست داری سفر کنی، میگم ترکیه. میگه شرایط ترکیه از ایران بهتره؟ میگم آره. میگه  چین؟ میگم خب معلومه آره. میگه هند، پاکستان؟ میگم آره.میگه پس کجا نه؟ میگم شاید افغانستان.میگه،اوه  پس اینطور. 

دیروز هاچ رو بردم استخر و قرار شد حداقل هفته ای یک روز بره استخر.  حتما میتونید تصور کنید ,وادار کردن یک ‌آدم workoholic به یک برنامه  ریزی تفریحی برای خودش چقدر سخت میتونه باشه.

دیشب هوا تاریک بود که برمیگشتیم  خونه ،داشتم فکر میکردم که این آخر هفته وقت نشد کاکتوس بخرم که دیدم هاچ راهش رو کج کرده بطرف Lows(درست مینویسم اسمش رو؟) گفتم کاکتوس؟ گفت آره.پسرم اعتراض کرد که الان چه وقت کاکتوسه ولی هاچ گفت که مهمه.جالب بود که از هفته پیش یادش مونده من میخوام هر هفته دو تا کاکتوس بخرم.این یعنی  محبت یا احساس مسئولیت کدومش؟

 

   + ترانه - ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

 

امروز  بارون یخی  مدرسه های شهر ما رو  تعطیل کرد.از میله کنار پله ها، از صندوق پست جلوی خونه و از هرجایی که میشد، قندیل یخی آویزون شده. وقتی هوا زیر صفره،اگر بجای برف اشتباهی بارون  بیاد،اون موقع است که بارون یخی درست میشه. چمنها سفید میشن، پیاده روها لیز میشن و درختها  رو انگار غلاف بلور گرفته باشن .دوست داشتم از این قدندیلها عکس بگیرم،ولی مشغول بودم. یک قوطی رنگ قهوه ای در( واقع  finishingiقهو ه ای) خریدم و هرچی که دم دستم بود قهوه ای کردم. قاب عکس ،گلدون گلی،مجسمه.. ۱۲ سالم هم بود دقیقا همینکار رو میکردم فرقش فقط اینکه امروز دستکش میپوشم...

یک پاستای خوشمزه  و آسون درست کردم. شما هم درست کنید

مواد لازم: پاستا، جعفری، پسته، پیاز داغ،سیر، رب گوجه،نمک و فلفل قرمز و فلفل سیاه و زردچوبه و روغن زیتون

جغفری و سیر خرد شده، پسته آسیاب شده، روغن زیتون پیاز داغ ادویه و نمک و خیلی کم رب گوجه را مخلوط میکنیم. وقتی که پاستا با اندازه کافی نرم شد آبکشش میکنیم و با اون مخلوط دم میکنیم. توی دستور اصلیش سینه مرغ هست ولی من استفاده نکردم و با اینحال خیلی خوشمزه شد.

   + ترانه - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

 

احساس خوشبختی یعنی دوست داشتن انچه هستیم و داریم. 

همه چیز از مقایسه شروع میشه. فرض کنید شما آپارتمان کوچولوی ۶۰متری تو ن رو خیلی هم دوست دارید، تا وقتی با آدمهایی دوست میشید که همه خونه های بزرگ آنچنانی دارند.اینجا دو نوع  برخورد میتونه اتفاق  بیفته.اول اینکه خونه تون رو همونطور که هست می پذیریذ و به دوست داشتنش ادامه میدین و با توجه به امکاناتی که دارین هر روز قشنگترش میکنید،برخورد دوم تخریبیه یعنی اینکه دچار مقایسه میشید  و خونه روبه کل طرد میکنید،دیگه دوستش ندارید. خونه هر روز زشت تر و غیر قابل تحمل تر میشه و داشتن یک خونه بزرگ میشه شرط اساسی برای احساس رضایت وخوشبختی شما.این اتفاق به راحتی و در همه زمینه ها میفته مثل روابط انسانی،موفقیتهای شغلی، تواناییها ی شخصی،...برخورد تخریبی یا قهرآمیز یعنی اگر اون چیزی که دارم، اون چیزی که میخوام نیست ، می اندازمش دور،طردش میکنیم، قایمش میکنیم و میرم سراغ یکی دیگه. اگر یک جای این رابطه میلنگه، یعنی اینکه بدرد نمیخوره ،خواسته یا نا خود آگاه اون رو به مرز انفجار میرسونم: یا همه یا هیچ. گاهی اون  چیز خود منم،گاهی  اون یک رابطه زناشوی یا احساسیت یا...

احساس رضایت یعنی اینکه اگر صد تا پالتوی شیک و گرون توی مهمونی ببینم،علی رغم تصدیق زیباییشون،هنوز پالتوی قدیمی خودمو دوست دارم و ازش مواظبت مینکنم. چون ماله منه و من بهش متعهدم،  مثل خودم. مثل زندگیم. دوستش دارم نه برای اینکه توی مقایسه امتیازهای بیشتری میاره، نه برای اینکه موفقه، نه برای اینکه اشتباه نکرده ونمیکنه، فقط به یک دلیل که زندگیه منه ،ماله منه ، بهش وفادارم  و دوستش دارم بدون هیچ د لیلی.

 

   + ترانه - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

 

 احساس خوشبختی یک مهارته و کاملا بستگی داره به توانایی دوست داشتن و احساس رضایت ازهمه اون چیزهایی که داریم،علی رغم همه نقصانها و کاستیها.خودمون قسمت عمده «آن  چیزها» هستیم.

پ.ن: این یک شعار نیست،یک تجربه کاملا شخصیست.

   + ترانه - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

 

۱-امروز توی گشت وگذار روزانه ام یک دریاچه پیدا کردم پز از مرغابی و غاز وحشی

۲-فکر کردم اگر هفته ای دوتا کاکتوس بخرم میشه میشه ماهی ۸-۹تا کاکتوس .اینطوری بعد از یک سال۱۰۴ کاکتوس دارم با کلی اطلاعات در مورد انواع کاکتوسها و طرز نگهداریشون.

با این دوتا شروع کردم.ببینید چقدر نازند.

پ.ن:۱- از مهمونی خانم قد و آقای خوش خوراک برمیگردیم.خانم قد  بلند  تولدش رو توی یکی از رستورانهای شهر جشن گرفته بود.

۳-با یک خانم آمریکایی آشنا شدم  که سالها ایران بوده و فارسی را خیلی بهتر از بچه های ایرانی بزرگ شده اینجا  حرف میزنه، خیلی هم خوش برخورد و  دوست داشتنیه. این خانم معتقده بازار کار برای اون کاری که مورد نظرمه عالیه  .خانم سوپروایزر(سوپروایزر هاچ) هم نظرش همینه..این البته به اون courseمعلمی که توی کانادا گذروندم مربوط نیست.  و به رشته خودم نزدیکتره.

۴-ز گهواره تا گور ...فعلا همین.

 

   + ترانه - ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

 

دیروزبا یک تقسیم بندی منطقی کشف کردم که توی زندگی کلا از ۶ مرحله گذشتم و الان توی خان هفتمم.بعضی از این زندگیها اونقدر دورند و گم شده که  ‌آدم با تعجب به خودش میگه،یعنی همه اونها من بودم؟ فاصله گاهی اونقدر زیاده که بجای قدم زدن انگار دم آدم رو گرفته باشند و  از اون بالا پرتش کرده باشند به مرحله بعدی و اون تا  مدتی هاج و واج و گیج دور و برش  رو نگاه کرده باشه واحساس گم شدگی کرده باشه، بعد کم کم یادش رفته باشه از کجا اومده و فکر کرده باشه تمام عمرش رو اونجا بوده. بعد اگر خاطره ای یا حرفی اونو یاد اونا انداخت به خودش بگه ، یعنی اون دختره من بودم؟ اون یکی هم من بودم؟ اون اولی هم  من بودم ،من که  امروز از همه چیز خالیم؟بعدبرای همه چیزهایی که یک  جایی جا گذاشته دلش تنگ بشه  و  اشکش هم در بیاد.

   + ترانه - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦

 

همه اش از بیکاریه نه؟این فکرها رو میگم دیگه.اگه سرم شلوغ بودهیچ یاد اینا می افتادم؟ همش  تقصیر  اون دوست چتیه. حداقل با اون اونقدرراحتم که هیچی رو سانسور نمیکنم .  برعکس گوشه کنارهای ذهنمو هم خوب  میگردم که یک وقت چیزیرو از قلم نندازم. به من میگه،« ای بابا.. ، تو  هنوز همون که بودی  هستی که،نمیتونی از فکر اون مرتیکه بیای بیرون؟» میگم نه نیستم،فرق کردم ،فقط گاهی برمیگردم  میگم شاید اون عقب ، لای زباله هاچیز با ارزشی جا مونده باشه .

روبروتو نگاه کن. بر نگرد.چیزی اونجا نیست. از بالا نگاه کن. همونطور که همه میبینند همونجوری قضاوت کن،ساده و بیرحم،همه حق رو بخودت بده. اینطوری فراموش کردن خیلی راحت تره ها.اومدنش، رفتنش، و این وسط؟ اتفاقاتی که افتاد؟ احساس اون نقش من؟ مهم نیست.نیست؟

بیا بیروووووووووووووووووووون. 

پ . ن-۱: عصبانیم. دلداریم بدین. یک دقیقه هم نشد از وقتی تصمیم گرفتم ، تا وقتی گوشی رو برداشتم و به «میم» زنگ زدم.یعنی اصلا به خودم فرصت ندادم که نظرم عوض بشه، دویدم بطرف تلفن و بعد توی همون ۲۰ ثانیه اول پشیمون شدم. چون صداش دلتنگ نبود.خودخواهم نه؟ فکر میکنم اون بایددلتنگیشو با من تنظیم کنه؟ موقع نهارش بود دورو برش شلوغ بود. حالا من از این عصبانی نیستم که، از این عصبانیم که با وجود استفاده از کارت تلفن،شماره من،شماره خونه من افتاد روی مبایلش. این یعنی همه چیز، یعنی آدرس مشخصات... ته دلم میدونم کسی نیست که بخواد برای من مشکلی درست کنه ولی آدم اینقدر بی احتیاط.

امروز برای اکتشاف شهر از خونه بیرون نمیرم ،خرید هم نیمرم.بدون اینکه گرسنه باشم  ۳ تکه نون تست میخورم با عسل.دوش نگرفته و لباس عوض نکرده با همون لباس خواب میشینم پای برنامه آشپزی تلویزیون. .

یک  جور پاستاست با  گوشت مرغ با سس جعفری و پسته و سیر. اینه رو که قاطی کنند چه مزه ای میشه یعنی؟ا

چقدر تکرار؟ چقدر دور خود گشتن. خسته نشدم ولی یکمی سرم داره گیچ میره.

  پ. ن ۲- بسسه. من باید این مدت رو بهترین وجهی بگذرونم.فردا میرم یک سالن ورزشی اسم مینویسم.این میشه قدم اول.بعد رنگ میگیرم. رنگ دیوارهارو عوض میکنم.

  پاشم دوش بگیرم.  خودم رو خوشگل کنم.گوشت چرخ کرده از صبح منتظرمه میخوام یک بوریتوی خوشمزه درست کنم. امروز افتضاح شروع شده میخوام خوب تمومش کنم.خوبه که دپرس نیستم یکمی عصبانی وکلافه ام همین.

   + ترانه - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦

 

من  عادت بدی دارم، اینکه ممکن است  بخاطر یک دستمال قسطنطنیه را به آتش بکشم یعنی ،تدبیر صفر،آینده نگری از آنهم بدتر زیر صفر. عکس العمل ها آنی و انفجاری. همیشه اینطوری بودم؟ پس چرا اینقدر دیر فهمیدم؟

   + ترانه - ٥:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦

 

۱-مهمونمون رفت،حالا  دیگه کی  برام  قهوه ترک درست کنه و عصرها از ته فنجانش آینده ام رو  با شیرین ترین وجهی بکشه بیرون؟

۲-The Kite Runner را  دیشب شروع کردم.گرم، تلخ و شیرین و نزدیکه.

۳- الان  شاید خیلی  زوده که بگم ، ولی دیشب به خودم گفتم،نه خیر این جایی نیست که بخوام بقیه  عمرمو توش زندگی کنم.  من دلم رفت و آمد و رنگ میخواد،دلم  کوچه های تو در تو و down tow شلوغ پلوغ میخواد.

آهایی ی ی ، تورنتو، دلم برات تنگ شده و همزمان ازت میترسم، تو کجایی؟

۴-حتی اگرهمه رزو رو پشت درهای بسته بشینم و کتاب بخونم، بازم دلم  می خواد خودمو  جزئی از شلوغیهای یک شهر بزرگ بدونم  وهمونطور که شبها  دوست د ارم جای خوابم بزرگ بزرگ باشه ،فکرم هم بتونه از این سر شهر به اون سرش  غلت بزنه، بدون اینکه توی شهر همسایه بیفته .اینجا  زندگی ساده و بی د ردسره و بهانه برای غر زدن کم . ازخیلی از  مشکلات و درگیریها وسرگرمیهای فکری و  محرکات بینایی شهرهای بزرگ هم خبری نیست ،برای همین  این سوال بی جا خیلی راحت ممکنه به ذهن آدم بیاد که  :«خب که چی؟بعدش..  ؟»

 ۵-« برای چی زندگی میکنیم ؟قراره که چکار کنیم؟» شاید این  سوال  سرگرمی ذهنهای بیمارو بیکار و  نیتجه  یاس فلسفی یا  بازیچه فکری ۱۴-۱۵ سالگی باشه ولی این تنهایی و  درگیر نبودن این روزهای من باعث شده گاه گداری بهش فکر کنم. ببینید توی ذهن خود من دو تا جواب اساسی هست اول اینکه : ما اینجاییم که تا حد ممکن خوش بگذرونیم تفریح کنیم و دردنکشیم، انگار دنیا یک سفره ایه که فقط یکبار پهن میشه،یکبار مشینیم سرش پس بایدسیر و راضی بلند بشیم. دومیش رو هم.. مطمئن نیستم.دارم بهش فکر میکنم.

۶- چند روزیه که هاچ چه با من خیلی مهربون شده.آروم و ریلکسه وذهنم اینور و اونور میره که چرا؟ ببینید،صورت آدمها نزدیکه، چشمهاشون نزدیکه ولی  باید قلاب رو انداخت اون ته تها، ماهیها اونجا هستند، مخصوصا آدمهایی مثل هاچ که با خودشون هم مستقیم حرف نمیزنند، برای همین به خودم زحمت نمیدم ازش بپرسم چرا؟

   + ترانه - ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦