یعنی خانم قد بلند جوونیهاش چه شکلی بوده؟ حتما موهای سیاه بلند داشته شاید هم موهاشو رنگ میکرده.اون موقع که دم همسرش آقا«خوش خوراک» توی تله گیر میکنه اون توی یک شرکت توی خیابون قائم مقام منشی بوده و از همسر قبلیش دو تا دختر هم داشته.آقای خوش خوراک هم به هوای خوردن پنیر اومده بوده که دمش برای همیشه توی تله گیر میکنه. شاید برای همینه که هنوز هم بازی موش و گربه بازی ادامه داره . خانم قد بلند ماسک زدن بلدنیست،شاید هم زندگی اونقدر فشارآورده که اون کلافه شده و قیدهمه چیز من الجمله ماسکهاشو زده.. خود من؟ خوب من دارم تمرین میکنم.
نیلوفر پرسیده بودکه من هنوز به «میم» فکر میکنم؟بله زیاد .دوستش دارم ؟ بله خیلی اوقات یادش میافتم مخصوصا وقتی دلم تنگ میشه که کسی اونجوری دوستم داشته باشه ولی ، به تخیلاتم میدون نمیدم و آروم از کنارش میگذرم چون قصد خودآزاری ندارم .وقتی همه چیز تازه شروع شده بود،احساساتم من و اینور و اونور میکشوند، نمیتونستم خودم رو از گرداب دلتنگی و افسردگی بیرون بکشم. الان فرق کرده . احساسات زاییده افکار و تخیلات ماست ماییم که تصمیم میگیریم عاشق باشیم چون به عشق نیاز داریم. من اگه به خیال پردازی میدون بدم «اگر بخوام» میتونم از همیشه عاشق تر باشم اونقدر که دلتنگی امانم رو ببره و چمدونامو ببندم و برم پیشش. میتونم اونو اونقدر عاشق کنم که راه بیفته و بیاد ،اگر بخوام و توی این خواستن ایمان واستمرار داشته باشم.و در عین حال اون میتونه خاطره کمرنگی باشه در کنار بقیه خاطرات....عزیزم این ماییم که نماشنامه زندگیمونو مینویسیم. حالا چی دوست داری؟ دراما؟happy ending...
نشانه ها
روزها تند مبگذرند و یکنواختیشون نشونه گذاری رو سخت میکنه.دیروز غذا چی پختم؟پریروز برای خریدکجا رفتم؟
دارم شهر رو یاد میگیرم اینجا،برعکس تورنتو که هرکوچه پس کوچه ای تابلو داشت و هرلحظه میتونیستی بفهمی کجایی، تابلو گذاری خیابونها افتضاحه و برای من که برای پیدا کردن راهها متکی به نشانه ها هستم گم شدن مثل آب خوردن راحته.
دیروز یک کار خوب کردم . برای مامان هاچ یک course اینترنت گذاشتم .زمان اوقدر سریع گذشت که نگو یکهو دیدیدم بیشتر از ۳ ساعته که مشغولیم. اون شاگرد خوبیه، پر از سوال و یاد گرفتن چیزهای جدید ذوق زده اش میکنه . وقتی فهمیدحتی میتونه رازهای نگفتنیش رو توی یک وبلاگ شخصی بگذاره اونقدر خوشحال شد که نگو.گفت اینجوری بچه هام میتونندبعد از مرگم جواب سوالاتشونو بگیرن. یک روزی ازش ازش پرسیده بودم دختری با موقعیت اون، با اونهمه اختلاف سنی چرا باید با پدر هاچ ازدواج کنه؟و اون فقط گفته بود:« فقط لجبازی ، تصمیم گرفته بودم با اولین مردی که میاد خواستگاریم ازدواج کنم.» جنس لحبازیشو حدس زدم و دیگه نپرسیدم، ..داره به من اعتماد میکنه.حتی یک بار نگفت اینها پیش خودت بمونه. چه حس خوبیه که آدمها اینقدر راحت بهت اعتمادکنند، نفهمیدم چرا ولی بدون اینکه بخوام همیشه پیش اومده .چیزهایی رو برام تعریف کردند که برای هیچکس دیگه تعریف نمیکردن. اگر مشاور بودم، از اونهایی که گوش میدن و بدون هیچ قضاوتی طرف رو میپذیرن ..، کارم حتما میگرفت.
امروز عصر «خانم قد بلند» مهمونمونه.خانم قد بلند رو دوست دارم.قابل اعتماد و روراسته و به میزان زیادی خودشه. رک گویشش اصلا برای من تلخ و اذیت کننده نیست.خانم قد بلند ۵۰ و خورده ای سنشه. موهاش رنگ بلالیه و تا کمرش میرسه و ۲۰ ساله که توی این شهر زندگی میکنه.
خب، امروزهم با موفقیت ثبت شد. راستی مهمون ما یکشنبه میره.حتما دلم براش تنگ بشه ولی در عوض وقت آزاد بیشتری دارم که به زندگیم سرو سامان بدم.
هوا فقط ۲ در جه زیر صفره و این آمریکاییهای نازنازی که از ترس برف امروز مدرسه هارو تعطیل کردند.مواظب خودتون باشید که سرما نخورید.
هاچ آدم نا آرومیه که استرس رو مثل ساعت و کیف بغلیش با خودش اینور و اونور میبره و آرامش و رضایت روانی برای اون حادثه ای گذرا و کمیابه. اگر موضوعی برای نگرانی پیدا نکنه ، معمولا ۳-۴ موضوع تاپ ته ذهنش رزو داره.از اون آدمهایی که همیشه منتظر هستند که فلان مساله حل بشه،تا زندگی رو شروع کنند و دایم در حال تقلا هستند، در یک کلام هاچ یک «workoholic»به تمام معنی است.اگر بره مسافرت یا رستوران یا مهمونی ،باید همه چیز کاملا برنامه ریزیشده در حد کمال باشه ،برای خوش گذروندن و راضی بودن هزار و یک شرط و شروط باید مهیا باشه.
حالا اینا مهم نیست ،مساله اینه که وقتی با چنین آدمی ارتباط نزدیک داری، همه استرس اون بهت منتقل میشه و چون چنین آدمهایی معمولا درگیر برنامه ریزیهای آینده یانگرانیهای مربوط به گذشته هست،وقتی باهاشونی لذت بردن از زمان حال خیلی سخته.
دیروز که هاچ با عصبانیت از پله ها رفت بالا، منکه سعی میکردم جلوی ریزش اشکهامو بگیرم به مامانش گفتم: من نمیتونم، من میرم. بعد هم اون سعی کرد آرومم کنه. بعد گفت «ببین: سعی کن زودتر کار پیدا کنی وپول در بیاری ویک زندگی آروم در کنار اون برای خودت بسازی، تداخلت رو با اون کم کن.» این حرفش بدلم نشست. رفتم کنارش نشستم خیلی دلم میخواست توی بغلش گریه کنم. در واقع از وقتی که اون بعضی از رازهای زندگیشو باهام تقیسم کرده احساس نزدیکی بیشتری باهاش میکنم.گاهی کنارش که میشینم و به دستهاش نگاه میکنم که پیرن، یاد دستهای مامانم میفتم،دلم میخوادفکرکنم که اونه.با اینکه من «مادر»صداش میکنم ولی گاه و بیگاه از دهنم میپره و بهش میگم «مامان»... بگذریم.
دیشب بد خوابیدم با سردرد شدید. بعد هم سردم شده بود. دوباره خواب دیدم. همون همیشگی که دیدنش سالها پیش شروع شد. خواب یک نوزاد.اینبار نوزاد خودم بود که خیلی هم دوستش داشتم بعد دیدم که یکی نوزادکوچولوی من رو توی یک جعبه گذاشته و اون جاش تنگه. با عصبانیت از توی جعبه درش آوردم بعد دیدم که اون لاغر و سیاه شده و از گرسنگی گریه میکنه، باید بهش شیر میدادم و دادم. بعد توی یک صحنه دیگه دیدم که اون یک پسر بچه ۷-۸ ساله هست و خیلی هم خوشکل و قوی که سواره اسبه.
دیشب توی خواب گم شده بودم، از مسیری که هاچ گفته بود رفته بودم ولی اون دنبالم نبود برگشتم دیدم نیست. ماشین من برای بزرگراه مناسب نبود یک چیزی بود شبیه دوچرخه، احساس خطر کردم و زدم کنار..
سرم درد میکنه. الان از خواب بیدار شدم و یکسره اومدم اینجا.باید برم دوش بگیرم و هزار تا کار د یگه.مواظب خودتون باشین.
،
يادم باشه که..
۱-یادم نره قبل از اومدن به خودم قول دادم که: مسولیت خوشبختی خودم رو بعهده بگیرم.
۲-یادم نره حرف اون کسی که یه روزی گفت: اگر برای بالا رفتن فقط یک نردبان هست باید از اون نردبان بالا رفت
۳-مامان زنبور عسل میگه: زندگی مثل هندوانه ای نیست که قبل از باز کردن نمیدونیم سرخه یا سفید،زندگی جاده ایه که اگر گم شدی باید بگردی و مسیر درست رو پیداکنی.
۴- یادم باشه اگر از گم شدن بترسم هیچوقت راهها رو خوب یاد نمیگیرم.
پ.ن : چند روزیه که نمیتونم وبلاگهای بلاگفا رو بازکنم. کس دیگه ای هم این مشکل رو داره؟
۱-امروز با ماشین جدیدم
تفریبا گم شدیم. این شهر اونقدر کوچکه که تا بجنبی میبینی از شهر بغلی سر درآوردی.
۲-چه حس خوبیه که مادر شوهرم قبل از هرچیزی یک زنه و در جبهه من. چه حس خوبیه که اون اینقدر خوب میفهمه. باید هم بفهمه آخه زنبور عسل نسخه ضعیفی از پدرشه،همون مردی که اون بیشتر از ۱۰ماه نتونسته بود تحملش کنه.
۳-دلم برای بعضی ها بدجوری می سوزه.واقعا آدمها چند درصد مسول اون چیزیندکه هستند؟
۴-دیگه وقت تلف کردن توی فروشگاهها بسه.زود باش.
یک اول هفته آروم و آفتابیه و من دیگه عصبانی نیستم.
عصبانیت، دیروز صبح ۱-۲ ساعت باهام بود ، در سطل آشغال رو اونقدر محکم بسته بودم که شکسته بود و بعد غصه خورده بودم.به هاچ گفتم از دستش عصبانیم و یک کمی حالم بهتر شد. عصری دوباره، با جزییات بیشتر گفتم که دقیقا چی ناراحتم کرده،با اینکه مثل همیشه از حرف زدن رفته بود ولی هم توضیح مختصر ۱-۲ جمله ایش و هم کلا حرف زدن در موردش حالم رو خوب کرد.به خودم امید میدم که با گذشت زمان شاید یاد بگیره بجای قایم موشک بازی با مشکلاطفره ت مواجه بشیم و بتونیم در موردهمه چیز حرف بزنیم.شاید همه چیز بهتر شد، شاید رابطمون به اون چیزی که برای من قابل قبوله نزدیکتر بشه.
هاچ کوچولو با اینکه دوستاش و محیطش رو از دست داده ولی بطرز واضحی راضی و خوشحاله و وقتی هاچ خونه است یک لحظه از اون دور نمیشه از اون لجبازیهای کشنده دیگه خبری نیست.
هوا آفتابیه، میخوام برم قدم بزنم، ولی کوچه ها خیلی خالیه، روزا اول هفته کمتر کسی الان خونه است و آدم بیشتر احساس میکنه که با دیگران فرق داره.
میز تحریر آلبالویی من بالاخره اینجا کنار پنجره مستفر شد.یک جایی مال خود خودمن.
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده.
به هاچ گفتم به چی فکر میکنی ، گفت هیچی. تو به چی فکر میکنی؟ گفتم وقتی تو حرف نمی زنی من چرا باید بگم و پشتمون رو کردیم بهم شب بخیر گفتیم و خوابیدیم .
بدنم درد میکنه. همه دیشب رو بدون زیر انداز روی زمین خوابیدم . خودم رو کشتم و روی تخت خوابم نبرد. پتو مینداختم روم گرمم میشد، میزدم کنار ،یخ میکردم.عصبانی بودمو کلافه . اولش اون سرخوردگی افتضاح ،بعدش هم صدای شکستن آینه که بیدارم کرده .هاچ سعی کرده بود آرومم کنه، و هی میگفت آب بخور .ولی من در واقع نترسیده بودم، بیشتر عصبانی بودم که چرا اون چسبهای احمق نتونستن وزن آینه رو تحمل کنند؟ بعد از اون گالن گنده آب خوردم و یک عالمه بی صدا گریه کردم. گریه بلند همیشه دردسره. گریه کردم ویک عالمه فکرهای بد. منفی ترین فکرهای دنیا که میتونیستم.توی دلم به همه کس و همه چیز فحش دادم به هاچ ،به مامانش، به میم و هرکسی که یادم میاومد. پتوم رو برداشتم و به هاچ گفتم این بالا خیلی گرمه ،سر خوردم پایین کنار تخت. داشتم خفه میشدم .نیاز به تنهایی داشتم و یک وجب جا برای خودم که اون توش نباشه. یکمی با مامان حرف زدم و خوابم برد و تاصبح خوابش رو دیدم.حالش خیلی بد بود، مثل آخرین روزهاش که من ندیدم. آورده بودمش بیرون تا دلش باز بشه. انگار اسکیت پوشیده باشیم، بجای قدم زدن سر میخوردیم.بردمش کفش فروشی تا کفشها رو ببینه...
نمیتونم وانمود کنم که همه چیز مرتبه .نمیتونم وانمود کنم راضیم چون نیستم.
پ ن. (دو دقیقه بعد): اون چه مرگشه؟
اولین روز تنهاییم رو با نوشتن یک وبلاگ طولانی و بدون دغدغه جشن میگیرم
. هاچ طبق معمول رفته سر کار، پسرم دومین روزه که میره مدرسه و مادر شوهرم رفته شهرهای اطراف دیدن دوستهاش.
نمیدونم احساسی که من و زنبور عسل روبرای اولین بار بطرف هم کشوند عشق بود یا کشش جنسی بودیا وابستگی یا ..به هر حال بیشتر مردم به چنین حادثه ای میگن عاشق شدن و اونقدر قوی بود که دوتا آدم خیلی متفاوت رو سالها توی یک زندگی جهنمی کنار هم نگه داشت.دوست داشتن یکجورسرمایه گذاریه نه؟ شاید هم یک جورایی قمار .ریسک باختن و میزان ورشکستگی بستگی داره به میزان سرمایه ای که وسط میگذاری. آدم که عاشق میشه و همه دارو ندارش رو بازی میکنه طبیعتا خودش رو در ریسک ورشکستگی کامل قرار میده.
وقتی توی یک رابطه آسیب دیدی و این هی تکرا ر شد و تکرار شد به جایی میرسی که دست از بازی میکشی و عقب میشینی،انگار سیستمهای دفاعی روانی یا هرچی که من نمیدونم چیه بهت میگن : دوست داشتن بی دوست داشتن. بعد با کمال تعجب می بینی که احساسی نیست، دردی هم نیست. جالب اینکه این جریان هر چند سالها طول کشید ولی اون قسمت اخرش در یک لحظه اتفاق افتاد. یک روز دیدم که تموم شده و از نظر عاطفی آزدام.بعد از اون هر چی توی دلم دنبال اون احساس قدیمی گشتم دیگه نبود.
هزار ساله که با مهربونی نگاهش نکرده بودم. هزار ساله که نگاهم مثل یک بچه آهوی ترسوی زخمی خودش رو پشت دیوار ترس و احتیاط قایم کرده.سخته خیلی سخته.دارم تمرین میکنم که با مهربونی نگاهش کنم و سپرهای دفاعی رو بندازم.و اثرش رو توی چشمهاش میبینم. اعتماد کردن دوباره سخته.آزاد کردن بچه آهوی شیطون نگاهم که از حصار ترس و ناباوری بگذره و آزادنه توی جنگل چشمهاش جولان بده سخته. شکستن این دیوار هم سخته و هم خطرناک.ولی راه دیگه ای هم مگه هست؟ باید کمکش کنم ،خیلی چیزها رو باید یاد بگیره. قبلا نتونستم، این بار شاید بشه.
من عوض شدم . دیگه اون دختر لجباز، رک گو ، عجول، و کم تحملی نیستم که بودم .یعنی درواقع هستم ولی همه چیز کمرنگتر و متعادل ترشده به اضافه کمی عنصر تدبیر و صبر. احساس خوبیه که میدونم هر وفت بخوام میتونم خودم رو بیرون بکشم و از صفر شروع کنم . برای همین دیگه احساس نمیکنم که گیر افتادم و بخاطر پسرم مجبورم ادامه بدم .نمیخوام چیزی رو تحمل کنم ولی نهایت سعیم رو میکنم.
روزی هزاربار از این پله ها پایین و بالا میرم و همه جا رو جمع و جور میکنم.خوبه که کالری لازم رو میسوزنم . خوبه که هر چیزی جای خودش رو پیدا میکنه ولی روی زانوهام درد خفیفی رو احساس میکنم. کفشها میرن توی جاکفشی دیواری جدید،کارتونها و مقواهای اضافی میرن دم در، نقره ها و بدلیجاتم میرن روی تابلویی که به دیوار جلوی چشمم تا متناسب با هر لباسی اینتخاب بشن.
همه چیز خوبه نه؟.میتونم یک ماشین دست دوم تمیز یا حتی نو داشته باشم. میتونم ۳-۴ماه با بهترین بهانه ممکن (نداشتن اجازه کار)و بدون عذاب وجدان برای خودم بگردم و خونه رو با امکانات کم و زیاد به میل خودم تزیین کنم. میتونم توی یک سالن ورزش ثبت نام کنم.همه چیز خوبه در نهایت خوبی که یک زندگی بدون عشق میتونه باشه.نه؟
تا خوشبختی چقدر راهه؟
راستی من دیروز دوباره بدنیا اومدم .
با هاچ( رها ،فقط بخاطر تو) و مامانش و پسرم برای شام رفتیم بیرون بعد هم همه کارکنان اونجا کیک بدست برام یک versionجدید happy birthday to uرو خوندن با یک شعر عجیب غریب که تا حالا نشنیده بودم . ازمادر شوهرم یک عطر کریستین دیور گرفتم که توی یک کیف ساتن طلایی و سفید بود و از هاچ و پسرم یک دوربین دیجیتال که میتونم باهاش چب و راست از شهرمون عکس بگیرم و براتون توی وبلاگم بگذارم بشرطیکه قول بدین که من و شهرم رو شناسایی نکنید.
احساس میکنم این شهر هی داره کش میاد و بزرگتر میشه. توضیحش سخته ولی فرض کنید مجبورید تمام عمرتون یا مدت مشخصی رو توی یک فضای محدود مثلا یک خونه یا.. زندان زندگی کنید اونوقته که ابعاد کش میان. چون ابعاد هم مثل هر چیز دیگه ای کاملا نسبین. اونوقت راهرو زندان میشه خیابون، سلولها میشن اتاق،حیاط زندان میشه میدون شهر، یعنی ذقیقا همون احساس رو به آدم میده. راز اینکه مردم توی زندان یا شهرهای خیلی کوچک حوصله شون سر نمیره همینه.
آخ اگر میز تحریر داشتم خیلی ز یاد مینوشتم، در مورد همه چیز مینوشتم.ولی اینجا، روی زمین، درسته که تکیه دادم به تخت و پاهامو دراز کردم ولی..اره میز تحریر دار که شدم از همه چیز مینویسم.
اون مهمونی که گفتم ، بد نبود. یک خونه خیلی مجلل با اتاقهای تو در تو وسط یک باغ. میزهای خیلی قشنگ غذا و دسر، و ۴۰-۵۰ نفر مهمون که بعضی هاشون رو ندیده بودم. وبعد هم اون بازی مبادله هدیه ها یا secret santaکه بهترین قسمتش بود.فکر کنم خانواده ما تا مدتها سوژه مناسبی برای سرگرمی فکرهای بیکار باشه. هنوز رفت و آمدهای گاه و بیگاه من در این چهار سال و نوع رابطه ام با زنبور عسل براشون زیرسوال بود موضوع پیدا شدن مادر زنبور عسل بعد از ۲۰سال هم اضافه شد.صاحبخونه گفت این عروس و مادر شوهر همدیگرو برای اولین باره که میبینند، همه با کنجکاوی نگاه کردند به ما و مامان زنبور عسل با اعتماد بنفس همیشگی گفت :خواستم عروسم رو سورپرایز کرده باشم.وای که این زن چقدر ماهه و من هر روز از روز قبل بیشتر دوستش دارم و بیشتر میتونم بهش اعتماد کنم.
خونه هنوز کار داره که خونه بشه . خیلی چیزها باید اضافه و کم بشه تا به یک هماهنگی برسه و نگاه کردن بهش چشم رو نوازش بده.
میمونم یا میرم؟ نمیدونم. بستگی داره به رابطه من و زنبور عسل.گرین کارتم رو میگیرم سعیم رو میکنم و .. برای کار چند ایده توی ذهنمه.
استرس صبحم نمیدونم بخاطر مشروب دیشب بود یا خوابهای پرت و پلایی که دیدیم.یک دوش بگیرم بهتر میشم.
کریسمس چقدر خوبه ،چقدر شلوغی خوبه، وقتی جمعیت همه جا موج میزنه من یادم میره توی یک شهر فسقلی گیر ا فتادم.
کارکرد ذهنی مامان زنبور عسل توی ۶۶ سالگی عالیه. یعنی که این خانم خیلی خیلی باهوشه. روابط اجتماعیش عالیه و قد موهای سرش دوست و آشنا د اره. هر روز صبح که میبنمش یک لباس جدید پوشیده ،با دقت زیاد، انگار که میخواد بره مهمونی .اطلاعاتش دقیقه و به جزییات هم اهمیت میده. به بچه هاش و خانواده اش ابراز محبت میکنه ولی این باعث نمیشه که جلوی مسافرتهایی رو که تنهایی برای دیدن دوستاش میره بگیره. رد پای خیلی از رفتارهای زنبور عسل رو میشه توی وجود مادرش پیدا کرد. در واقع خصوصیات مثبت زنبور عسل به مامانش رفته و خصوصیات منفیش به باباش. فکر کردم حضور این خانم توی این سالها چقدر میتونست خیلی چیزها رو برای زنبور عسل تغییر بده، برای من هم همینطور.
روز کریسمس یک مهمونی بزرگ دعوت داریم. همه ایرانیهای این شهر و شهرهای دورو بر. فرصت خوبیه برای گرفتن اطالاعاتی که لازم دارم.
اخ گفتنی خیلی زیاده و من اون چیزهایی رو که بیشتر از همه ذهنم رو اشغال میکرد سانسور کردم. یعنی رابطه من و زنبور عسل توی این چند روزه...مینویسمشون به زودی.
امروز هم یک روزه دیگه. باید برم توی آشپزخونه و مثل یک زن کدبانوی خوب و مهربون فکر نهار رو بکنم. قبل از اینکه مادر شوهر عزیزم فکر کنه که من بی فکر و بی مسولیتم.
چقدر بدم میاد از این نقش.چقدربدم میاد از اینکه بجای همیشه که کارها رو تند تند و به شیوه خودم انجا م میدم حالا باید یک خانم کامل باشم. اه.خانم بودن چقدر بده...کامل بودن هم همینطور.این کانالهای ایرانی هم همینطور. ولی چه میشه کرد مامان زنبور عسل از اروپا اومده و انگلیسی اصلا بلد نیست ومن هم که نمیتونم مهمون رو ول کنم بیام این بالا برای خودم کانالهایی رو که د وست دارم ببینم.حتی نمیتونم کتاب بخونم. یا تنهایی پیاده روی کنم.
دیروز گواهینامه آمریکاییمو گرفتم. با بیمه زنبور عسل میتونم رانندگی کنم. بعد هم اولین روز تعطیلات زنبور عسل بود. نهار رفتیم رستوران مکزیکی و بعدش هم از این فروشگاه تا اون فروشکاه تاشب.
باید صبر کنم.باید عاقلانه رفتار کنم. باید فکر کنم.
امروز هم یک روزه دیگه. باید برم توی آشپزخونه و مثل یک زن کدبانوی خوب و مهربون فکر نهار رو بکنم. قبل از اینکه مادر شوهر عزیزم فکر کنه که من بی فکر و بی مسولیتم.
چقدر بدم میاد از این نقش.چقدربدم میاد از اینکه بجای همیشه که کارها رو تند تند و به شیوه خودم انجا م میدم حالا باید یک خانم کامل باشم. اه.خانم بودن چقدر بده...کامل بودن هم همینطور.این کانالهای ایرانی هم همینطور. ولی چه میشه کرد مامان زنبور عسل از اروپا اومده و انگلیسی اصلا بلد نیست ومن هم که نمیتونم مهمون رو ول کنم بیام این بالا برای خودم کانالهایی رو که د وست دارم ببینم.حتی نمیتونم کتاب بخونم. یا تنهایی پیاده روی کنم.
دیروز گواهینامه آمریکاییمو گرفتم. با بیمه زنبور عسل میتونم رانندگی کنم. بعد هم اولین روز تعطیلات زنبور عسل بود. نهار رفتیم رستوران مکزیکی و بعدش هم از این فروشگاه تا اون فروشکاه تاشب.
باید صبر کنم.باید عاقلانه رفتار کنم. باید فکر کنم.
نظرات ()
