من دارم میرم blogsky
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ : توسط : ترانه

 دارم  بند و بساطم رو جمع می کنم  برم  blogsky. اینکه پرشین بلاگ وقت و بی وقت غیر قابل دسترس میشه کافی نبود که جدیدا متوجه شدم بخشی از آرشیوم که مربوط به سال 95 و 96 هست ناپدید شده. نمیدونم آرشیوم رو میشه منتفل کرد یا نه . برای کسانی که احتمالا هنوز این وبلاگ رو میخونن من از این به بعد اینجا هستم: اسم وبلاگ هم مثل قبل بدون ویرایش هست.

taraaaneh.blogsky.com


 
سهیلا
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦ : توسط : ترانه

"ش" خواهر سهیلا 5 صبح زنگ زد ، وقتی دیگه انتظار نداشتم چیزی ار ماجرای مرگ سهیلا بشونم. "ش"  با همون صدای گرم و اشنا ی قدیمی تند و بدون وقفه همه چیز رو تعریف کرد.

12 سال بود ازسهیلا خبری نداشتم. آخرین بار که رفتم ایران توی خونه تهران پارسشون دیدمش ، نه اون خونه قدیمیه ، یکی دیگه. خواهرش "ر" موهاش رو مشکی تر از قبل کرده بود،اما سهیلا  چند تا رسفید گنده داشت. با تعجب گفت هایلات کردی ؟ تعجب کردم که تعجب کرده .شاید  اون ترانه قدیمی  که میشناخته موهاش رو رنگ نمیکرده.. ازو قتی  توی کانون پرورش فکری برای بچه هاقصه گاوها رو تعریف کرده بود تصمیم گرفته بود گیاه خوار بشه چون فکر کرده بود تغییر باید از یک جایی شرو ع بشه . دیگه اینکه افتخار میکرد  که زانوهای بدش باهاش همراهی کردن و تونسته بره قله دماوند. ..و به من گفت که شلوار چین برای زانون خوب نیست. و  ورزشهای زانو بهم یاد داد. همین ها یادم مونده...

 سهیلا کارش  رو رها کرده بود چون محیط پر فشار کاری رو دوست نداشت. خونه اش رو اجاره داده بود و بیشتر وقتش به طبیعت گردی میگشت. زندگیش ساده و عجین با طببیعتش رو دوست داشت و میگفت  خودش رو پیدا کرده.. علت مرگش  اما سرطان کبد بود.  وقتی دکتر گفت 6 ماه بییشتر فرصت نداره بغض کرده بود و تن به عمل جراحیه خطرناکی داده بود که بعداز اون 10 روز بیشتر زنده نموند..

من  که اینها رو شنیدم فقط گفتم چه خوب که زندگی رو دوست داشت . تسلیت؟ نه. گفتم چه خوب که زندگی رو دوست داشت. سهیلا وقتی خیلی جوون بود خودکشی کرده بود و من همه اش میترسیدم که نکنه دوباره... نمیدونم واقعا چه فرقی میکنه که آدم خوشحال بمیره یا نه؟ 

خیلی وقته دارم فکر میکنم. . اینکه آدم حق داره  کاری رو که دوست داره انجام بده، کاری رو که آسون تره؟ من چی دوست دارم واقعا؟  پسرک میگه کار اون یکجور فرار کردنه. من از خودم میپرسم هدف زندگی چیه؟ خوشحال بودن؟ خوشحال کردن؟ دینی که به دیگران داریم؟ نمیدونم .

 

 

 

 

 


 
پاییز
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

هوا آفتابی  اما خنگ بود. یک روز قشنگ پاییزی زودرس. پشت شیشه اتاقم کدو تنبل و خفاش  ژله ای چسبوندم بعدش فکر کردم که هنوز که خیلی زوده.

بله پاییز خانم داره میاد و من  چقدر عاشق پاییزم و هرچیزی که به پاییز مربوط میشه. برگهای زرد و قرمز صدای بازی و خنده بچه ها توی حیاط مدرسه.... صدای بچه ها همه جای دنیا یکجوره. قدیمها بچه ها توی کوچه ما فوتبال بازی میکردن و من نسرین که چشمهاش سبز بود کش بازی و طناب باز ی میکردیم. امروز زنگ تفریح توی حیاط محو باد  و افتاب ملایم و صدای بچه ها شده بودم اونقدر ریلکس بودم که داشت خوابم میبرد.

-پسرک پایین داره بوقلمون برگر درست میکنه من هنوز لباسهای بیرونم رو در نیاوردم و دارم مینویسم.

- برای ماشینم هنوز مشتری پیدا نشده یکی دو روز بگذره شاید قیمت رو بیارم پایین.

-لنگه  گوشواره طلام توی مدرسه گم شد. کاش پیدا بشه.ناراحت

دو روز دیگه تولد آ هست نمیدونم براش چی بخرم.


 
شب یکشنبه دوباره
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

شب یکشنبه ست و زندگی جریان داره و اتفاق هیجان انگیزی نمیفته. ماشین رو میگذارم برای فروش  دوتا مشتری میان مبیبنینش. یک پیرمرد چینی بد اخلاق که میخواد به من ماشین فروختن یاد بده..و  یک آقا  و خانم ایرانی. خانمه دو ساله اینجاست و آقاهه ۱۸ سال. فکر میکنم که خدا عاقبت این ازدواجهای از راه دور رو به خیر کنه. یکی دونفر دیگه هم زنگ میزنن ولی سر قیمت به توافق نمیرسیم.  هر چی فکر میکنم یادم نمیاد کی بود که گفته بود ازدواج با دختری که تازه از ایران اومده مثل baby sitting میمونه.

یخچال پر از سبزیجاته و این هفته باید مثل بزغاله سبزیجات بخوریم تا خراب نشن.

هوا امروز کاملا خنک و پاییزی بود.دلگیری های من کمتره اما هنوز مثل اون موقهایی که آدم از خواب بیدارمیشه و فکر میکنه چه خوبه که زنده ست، خوشحال نیستم.

 

امروز فکر کردم که پسرک چه نقش مهمی توی زندگیم داره و  چقدر ازش یاد میگیرم. چقدر باعث میشه باورهام رو  دوباره ارزیابی کنم.

 


 
شنبه
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

زیبا بنظر رسیدن خونه همیشه  مهم بوده. بچه هم که بودم داپم جای اسباب بازیها و وسایلم  رو عوض میکردم تا بهترین ترکیب ممکن روپیدا کنم. امسال تعداد بچه های من  کمتره و یک اتاق خیلی کوچولو بوده بهم دادن . همه باهام همدردی کردن اما  من ته دلم خوشحال بودم از اینکه  میتونم یک جای جدید رو قشنگ کنم وفکر کنم ببینم از فضا بهترین استفاده رو بکنم . گلدونهای کاکتوسم رو  آوردم  عروسکهای پشمالو رو هم کنار پنجره چیدم و اتاقم قشنگ و بزرگ شد . فکر کردم  اگر یک سلول زندان رو  هم بهم میدان اولین چیزی که بنظرم میرسید این بود که چطور میشه قشنگ ترش کرد. بعد فکر کردم این جمله که اگر نمیخواد این کاری بود که واقعا کرده بودیم.

 پس اندازم ته کشیده و نمیخوام مجبور بشم در مواقع ضروری از کردیت کارتم استفاده کنم.  باید ماشنین قدیمی رو که توی پارکینگ خاک میخوره بگذارم برای فروش. اما قبلش باید بره معاینه فنی . امسال دوباره معلوم نیست  اضافه کار بعد از مدرسه چی میشه. یا باید مخارج رو یکجوری پایین آورد یا باید کار اضافه پیدا کرد. 

خیلی خب برم آماده بشم ماشین رو ببرم معاینه بعد باید ازش عکس بندازم و بگذارم آنلاین. دیگه چند تا پس دادنی دارم که باید پس بدم. چند تا صورت حساب که باید پرداخت بشه ، کمی کار و برنامه ریزی برای مدرسه و ...بقیه اش شاید طبیعت گردی و استراحت. روز خوبی داشته باشیم.


 
تخلیه
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

نزدیک ۶ صبجه و هنوز هیچی نشده بهتر از دیروزم. زودتر بیدار شدم که برم  دوش بگیرم اما اینجا هستم.

آدم به نوشتن هم عاددت میکنه.گفته بودم که نوشتن هم یک جور تخلیه ست و مثل هر جور تخلیه دیگه ای لذت بخشه.  جرا تخلیه لذت بخشه؟ شاید برای اینکه اگر اینطور نبود همه چیز رو برای همیشه نگه میداشتیم و بعد میترکیدیدم. تخلیه لذت بخشه و نگه داشتن دردناک...م م م . نگه داشتن جلوی به جریان افتادن رو میگیره و زندگی یعنی جریان داشتن و رها کردن. هر جیزی رو بیشتر از زمانی که لازمه نگه داشتن بر خلاف زندگیه. نگه داشتن زیادی یبوست میاره و بیماری.  فکری که توی ذهن هی بالا و پایین میشه... اشیای اضافی که بهش احتتاجی نداریم، احساسات منفی رسوب کرده توی ذهنمون.. بچه هایی که باید بزگ بشن و برن اما از ولشون نمیکنیم ، سرمایه های اضافی  جریان نیفتاده، افکار اضافی روابط و آذمهای مزاحم توی زندگی..

خیلی خب باید برم دوش بگیرم نتیجه اخلاقی اینکه جیزهایی رو که لازم ندارید بیرون بریزید. روز خوبی داشته باشیم.


 
شکستن
ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

داشتم آرشیو وبلاگم رو میخوندم. واقعا ثبت گذشته ها یا خوندنش چه فایده ای داره ؟

همین که یک گوشه ای توی ذهنمون  اینور و اونور میکشیمشون بس نیست که برگردیم و تجدید دیدار هم بکنیم؟

چقدر قرق میکردم. چقدر بالا و پایین میشدم. جقدر نا آرام بودم.

چندروز پیش توی ماشین به عاشق شدن فکر میکردم و اینکه پدیده عجیب و غیر محتلمیه. فکر کردم جرا یک آدم عاقل باید روحش رو با یک آدم دیگه قاطی پاتی بکنه. فکر کردم دوست داشتن  چقدر ترسناکه. شاید ترسو شدم م ولی واقعیت اینه که این قضیه بزرگترین قسمتش همیشه درد و درنج و دردسر بوده.

فکر کردم پس دنبال چی هستم؟ دنبال مردی که بخشی از زندگیم باشه نه همه اش. جای خودش رو داشته باشه مثل چیزهای دیگه که هستن.مثل ورزش و کار ،که وقتی رفت زندگیم رو هم با خودش نبره. دنبال کسی که با هم خوش باشیم و  لذت ببریم فقط همین . اما مشکل اینه که  آدمها به هم عادت میکنن و بدون اینکه بخوان شروع میکنن به دوست داشتن همدیگه و شروع میکنن به دل بستن به همدیگه و این اگر یک طرفه باشه و اگر  از هر دو طرف به یک شکل نباشه خیلی خطرناکه و من نمیدونم که چقدر تحمل شکستن دوباره رو دارم.

 


 
اونجا توی مغزه که اتقاق میفته
ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

 

تنهام و این بده. کسی نیست که  بگه نگران نباش میگذره. کسی نیست که نگرانیهای مالیمون رو با هم قسمت کنیم و بدونیم که میتونیم بهم تکیه کنیم... واقعا؟ واقعا فکر میکنی  که اینطوریه ؟یعنی میخوای بگی که الان نگران آینده ای؟ نه اینکه نگران کننده نباشه هست اما حس الان من نگرانی نیست. بی پناهی هم نیست.  نه اصلا این حرفها نیست. این فقط یک حسه. مثل دندون درد شاید. نه به اون شدت. شاید مثل یک سردرد خفیف. یک تجربه فیزیکیه بیشتر از هرچیز. حتی اگر کسی اینجا بود که محکم بغلم میکرد. حتی اگر دوروبرم یک عالمه آدم بود این حس باز هم بود. شرایط بیرونی کم و زیادش میکنه اما اصلش اونجا توی مغزه که اتفاق میفته.

بهتره برم دوش بگیرم و سعی کنم امشب زودتر بخوابم.فعلا همین شب خوش.


 
نمیچنگم
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

 

 غروب دوشنبه ست . امروز روز کار گر بود و فردا همه جا بعد از سه روز تعطیلی باز میشه . طبق معمول کاری رو که برای مدرسه دارم تا لحظه آخر عقب انداختم کاش تعطیلات تموم نشده بود.غمگینم و  دلم بغل میخواد. و اینکه  برم زیر میز قایم بشم یا پتو رو بکشم روی سرم.

میدونم که دلتنگیم دلیل بیرونی نداره. حتما  برای اینه که امروز  قرصهام رو  نخوردم . فکر کنم دیرو وحتی پیروز  هم یادم رفته باشه  بخورمشون.

یک زمانی این احساس تنهایی کردن ها خیلی عمیق تر و طولانی تر بود . هی خودم رو تجیزیه و تحلیل میکردم و توی محیطم دنبال دلیل میگشتم .گاهی هم  فکر میکردم بقیه هم مثل من آخر هفته ها اینجوری دلشون میگیره اما اینطور نیست. .آدمهایی  که افسرده نیستن تنهایی رو با این شدت تجربه نمیکنن و اینهمه دچار احساسات نوستالژیک نمیشن.. دارو به من کمک کرد که از شر این احساس تنهایی عمیق خلاص بشم. حالا خیلی کمتر از قبل پیش میاد و شدتش هم کمتره .شما هم اگر مثل من هستین دنبال علتهای بیرونی  نگردین. برای من و شاید خیلی های دیگه مثل من با زمینه های ارثی قوی دارو میتونه خیلی خیلی موثر باشه.

نیومده بودم این  حرفها رو بزنم.. میخواستم غر بزنم و بگم احساس تنهایی میکنم. و دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده .میخواستم بگم دلم میخواد به هیچ چیز فکر نکنم و  مدتی از زندگی مرخصی بگیرم. میدونم که این حس می گذره باهاش نمیچنگم.


 
پیمان شکن
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

چند روزیه  یک سریال جدید میبینم در مورد یک دختر جوان ژورنالیست که سرطان خون داره. با اینکه دوست دارم ببینمش اما فکر میکنم زیادی داره اذیتم میکنه. دیشب تا آخر وقت نگاه میکردم و صبح بیدار شدم با یک حالت زاری که نگو.فکر کنم بهتره یک چیز دیگه  ببینم. صبحونه خوردم و شروع کردم به تمیز کردن اشپزخونه و بعد ازمدت کوتاهی دیدم که حالم خوبه. 

متوجه شدم مدتیه از فقس  برنامه ریزها و باید و نبایدها اومدم بیرون. وزن کم کردن ورزش کردن ِکتاب خوندن یوگا، .....روز بروز زندگی میکنم و هر کاری رو که واقعا دوست دارم انجام میدم نه هر کاری رو که فکر میکنم خوبه و  ؛باید ؛ انجام بدم تا آدم بهتری باشم. زندگی همینه دیگه. همین که گاه وبیگاهی خودمون و دیگران روخوشجال کنیم . مسخره ست خیلی خیلی مسخره ست این ارزیابیهای دایمی خودمون و هی تصمیم گرفتن و اجرا نکردن و احساس بد کردن؟ بخدا هیچ قله ای رو قرار نیست فتح کنیم و به هیچ جایی قرار نیست برسیم. همینطور که هستیم خوبیم . همینطوری ناکامل و نامرتب و  پیمان شکن.

 


 
آفتاب
ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه


هر وقت عصبانی و ناراحتم میرم  مغازه دست دوم فروشی گردش.امروز هم رفتم. اون قدیمها،  دوران بعد از break up  معروف ، میرفتم  value village  تورنتو. برام یکجور مدیتیشنه ، نه خود خرید کردن که بیشتر گشتنش. وقتی لابلای جنسها میگردم  به چیز دیگه ای فکر نمیکنم .یادم اومد اون روزها  بطرز معصومانه ای خیلی تنها بودم و اونجا  جای همه کسانی رو که نداشتم گرفته بود. بعد فکر کردم   عشق..  عشق که نه وابستگی به یک آدم به یک مرد، مثل قرص ضد افسردگی میمونه ، آدم بهش عادت میکنه. و وقتی نمیخوره رنگ رو روی همه چیز یک دفعه عوض میشه  انگار که دنیا رو  حسابی چلونده باشن، عصاره اش رو گرفته باشن و تو ناچار باشی با تفاله اش سر کنی. بدون معنی بدون روح.  و زمان لازمه تا خودت رو جمع و جور کنی و دوباره بتونی  آفتاب رو بدون واسطه ببینی . بدون  قرص یا آدم دیگه ای .

چقدر خوبه که این زمان گذشته.




 
شبانه
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

تا حدی به کارهام سر و سامان دادم و اضطرابم کمتر شده.چقدر اضطراب بده. چقدر انرژی میبره و آدم رو خسته میکنه و چقدر تمرکز کردن سخته وقتی آدم اضطراب داره.

-یکی از شمعدونهای دیواریم که امروز تحویل گرفته بودم افتاد و حباب شیشه ایش شکست.ناراحت

 دو روز اخیر کلی شیرینیجات خوردم.از راه رسیده بودم و داشتم میمردم از گرسنگی که دیدم پسرک یک جعبه شیرینی دارچینی خریده من هم اونقدر خوردم تا سیر شدم.

معلم کلاس اول از دست یکی از بچه ها رسما گریه میکرد که من مثل یک قهرمان وارد شدم و نجاتش دادم. بچه وضع خانوادگی درست و حسابی نداره  پدرش هم زندانه، خودش اینوگفت.


 
نام خانوادگی
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

ساعت ۱۰:۳۰ شبه.مسواک زدم ، صورتم رو شستم ، توی تختم نشستم و آماده خوابم.

گفته بودم  همون معملمی که من رو برای این مدرسه مصاحبه کرده بود دوباره برگشته مدرسه ما؟ همونی که روز مصاحبه دوچرخه اش رو کنار اتاق کنفرانس پارک کرده بود و گرمکن ورزشی نارنجی پوشیده بود و موهاش رو از ته تراشیده بود؟

اون روز  آدرس اشتباهی به جی پی اسم دادم و گم شدم. بعدش  زنگ زدم که  دیر میرسم. فکرش رو بکن آدم روز مصاحبه یک ساعت دیر برسه. فکر کردم که  خب  حالا ضرری که نداره فوقش میگن نه  دیگه .

طبق آخرین اطلاعات ؛Kelly؛ لیسانس فرانسه داره. ۸ سال توی ارتش آمریکا بوده و افغانستان هم رفته و میگه که از اون کار متنفره. آخرش هم  تصمیم گرفته  معلم بشه. هنوز هم نمیدونم چرا موهاش رو از ته میزنه. زنهای لزبین هم معمولا موهاشون رو اینطوری نمیزنن.  از وقتی  ازدواج کرده اسم خانوادگیش رو هم عوض کرده . لزبین ها هم وقتی ازدواج میکنن اسم خانوادگیشون رو عوض میکنن؟ بعد کی اسم کی رو روی خودش می گذاره؟ م م نمیدونم بهر حال زیاد مهم نیست.

دیگه اینکه  دو روزه که اضظراب دارم . شاید از فکر همه کارهایی که باید انجام بشه و هنوز نشده  برنامه ریزی و... نمیدونم. من با بچه های ۵ تا کلاس کار میکنم و برای برنامه ریزی و زمانبدی باید خواسته های همه معلمها رو در نظر بگیرم و اینکه چه ساعتی برای هرکس مناسبتره و بعد باید با هر بچه ای با توجه به ساعتهایی که توی برنامه شخصیش نوشته شده کار کنم و...

خب فعلا همین برم بخوابم. شب خوش.

 


 
زن سیاهپوست بابا
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

غروب یکشنبه ست. موقع رانندگی گریه کردم. اگر به صدای ابی گوش نمیدادم احتمالا گریه نمیکردم . گریه خوبی بود خیلی سبک شدم بعدش. .شاید هم چون یکی دوروزیه قرصهام رو نخوردم نمیدونم. بگذریم.

دیروز با پسرک رانندگی میکردیم .  گفت بریم خونه بابا رو از نزدیک ببینمیم؟ میخوام ببینم ماشینش رو عوضش کرده یا نه. وقتی رسیدیم غروب بود . توی کوچه بالا و پایین می رفتیم که پسرک گفت اون خونه باباست اونهم ماشینشه اونهم خودشه .بعد در ماشین بزرگش باز شد و یک زن سیاهپوست اومد پایین پسرک گفت بابا زن سیاهپوست گرفته بعدش هم  یکی دوتا بچه سیاهپوست . فهمیدیم که پلاک رو اشتباه گرفتیم و هر دو خندیدیم برای اینکه  ازدواج هاچ با یک زن ساهپوست تقریبا غیر ممکنه .یک دفعه  دلم خواست خونه اش رو پیدا میکردیم ، در میزدیم و میرفتیم تو. فکر کردم شاید پسرک دلش برای اون تنگ شده باشه. گفتم میخوای بریم خونه اش؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت ؟ are you out of your mind?

دیشب خواب دیدم که من و هاچ توی یک آپارتمان زندگی میکنیم . کفش کلارک توی لابی  حراج کرده بود. من میرم در میزنم و به هاچ خبر میدم میگم میدونم  که تو کفش کلارک خیلی دوست داری بیا پایین حراجه. اون می گه آخه چرا اینکار رو میکنی چرا میکس سیگنال میفرستی  اینطوری من  گیچ میشم. من میگم برای اینکه دلم برات تنگ شده بود. اون خیلی خوشحال میشه و احساس آرامش میکنه. این اولین باری بود که توی خواب دلم براش تنگ شده بود. معمولا هروقت خواب میبینم که با هم هستیم توی خواب از اینکه دوباره برگشتم جای اولم کلی ناراحت میشم.

فردا اولین روز مدرسه ست یعنی اولین روزی که بچه ها میان. دلم براشون تنگ شده.

از  والمارت یکمی خرت و پرت خریدم برای اتاقم. فردا شاید پیراهن بپوشم و خودم روخوشگل کنم.

 

 

 


 
وزن زندگی
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

صبح رفتم یک مدرسه دیگه برای  professional development  بعد ازنهار هم برگشتم مدرسه خودمون برای  اسباب کشی و جابجایی وساپل.

 

 اتاق قبلیم رو دادن به معلم اسپانیایی.ناچار شدم برای جابجایی وساپلم هزار بار بین اتاق جدید واتاق قبلیم رفت و آمد کنم. توی این رفت و امدهام فهمدیم که  معلم جدید آمریکاییه و اسپانیایی  را اینجا یاد گرفته. فوق لیسانس ژورنالیسم داره و یادگیری زبان سرگرمیشه. با اینکه خیلی جوونه  غیر  از اسپانیایی،  آلمانی و نروژی و یک زبان خیلی عجیب دیگه هم  بلده. فکر کردم چقدر  خوب از زمان استفاده کرده . بعضی ها چقدر فشرده زندگی میکنن  و انگار که  وزن خجمی زندگیشون از دیگران بیشتره.                                                                  نان و شیر تموم شده فکر کردم پسرک میخر ولی نخریده. خسته ام و حوصله ام نمیاد برم خرید.

 

 

 

 

 


 
نکات بدیع(؟) یا یک همچین چیزهایی...
ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

خشم  چیه؟ چه موقعهایی عصبانی میشیم؟

وقتی چیزی اونطوری که انتظار داشتیم پیش نمیره؟

وقتی  در حق کسی مخصوصا خودمون بی عدالتی شده؟

وقتی توی انجام کاری موفق نمیشیم؟

من خودم بیشترزمانی عصبانی میشم که  فکر میکنم در  حقم بی عدالتی شده و مظلوم واقع شدم .

خشم گاهی متوجه خودمونه و گاهی دیگران. واقعا چرا گاهی با اینکه  میدونیم واقعا تقصیری نداریم خودمون رو سرزنش میکنیم؟

چرا بجای اینکه بگذاریم خشممون بصورت طبیعی بروز کنه ، ذیگران رو بظاهر  مبیخشیم و خودمون رو با این خشم  تخلیه نشده هدف قرار میدیم ؟

بیاین تمرین کنیم از دست دیگران عصبانی بشیم نه خودمون. نمیگم عصبانی بمونیم  ولی اجازه بدیم که تا وقتی عصبانی هستیم عصبانی بمونیم. خشم بیرونی انرژی میاره و خشمی که متوج خودمونه در درازمدت افسردگی.


 
سمساری
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

امروز ایمیل زدم  که نمیام و موندم خونه که استراحت کنم.  ودر ضمن با خودم تمرین کردم که احساس تقصیر نکنم از این خونه موندنم. مهم نیست دیگران باور کنن که مریض بودم یا نه خودم میدونم و همین کافیه.

دیگه اینکه یک app جدید هست که خیلی راحت میشه توش جنس خرید و فروش کرد. از صبح هی دور و بر خونه گشتم ببینم چی پیدا میکنم که بدردم نمیخوره ، ازش عکس انداختم وگذشتم برای فروش. میدونین که من چقدر از شر  چیزهای اضافی خلاص شدن لذت میبرم مخصوصا که بابتش پول مختصری هم بگیرم. ۴ تا کوسن داشتم که با مبلهام اومده بود اما هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم خیلی زود براش مشتری پیدا شد. چند تا لباس و چند تا اشیا تزیینی هم گذاشتم.  و حالا هی با هیجان میرم چک میکنم ببینم خبری شده یا  نه.

دارم فکر میکنم که از شغل سمساری هم خیلی خوشم میاد. اینکه بگردم و اجناس جالب دست دوم با ارزش پیدا  کنم.

خداروشکرکمرم بهتر شده فکرمیکنم فردا برم سر کار.

 


 
خانه بزرگ
ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

-دردم هنوز خوب نشده و میترسم  اولین روز مدرسه رو ناچار بشم خونه بمونم.

بخاطر یک کار اداری با هاچ تماس گرفتم  گفت که آدرس خونه اش رو عوض کرده. آدرس جدید رو  سرچ کردم دیدم که ۲ هفته پیش خونه خریده. یک خونه چهار اتاق خوابه بزرگ و قشنگ. دور و برش هم پر از چمن.

هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت نمیدونم از چی. از اینکه ما نیستیم تا توی اون خونه زندگی کنیم؟ از اینکه توی خونه بزرگ تنهاست و کسی نیست که  خوشحالی و موفقیتش رو با هاش  قسمت کنه؟

از اینکه خونه من از خونه اون کوچکتر و ارزون تره ؟  از  اینکه از خونه ایرانمون سهمی به من نرسیده؟ از اینکه ۴ ساله که حتی به پسرک زنگ هم نزده؟ میدونم که نگرانشه و بهش فکر میکنه فقط از این میترسه که پسرک نخواد باهاش حرف بزنه. از نه شنیدن میترسه.

حتما این روزها خیلی هیجان زده و خوشحاله. پسرک گفت فکر میکنی بابا زن گرفته؟ گفتم نه فکر نمیکنم. فقط دوست داره که یک جای بزرگ داشته باشه.


 
غربت
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

هنوز درد دارم. پسرک میگه سیاتیکه من ترجیح میدم فکر کنم که  ارتروز مفصل هیپ هست. از دراز کشیدن توی تختم خسته شدم. اومدم پایین اما نشستن اذیتم میکنه .

صبح با خواهرم حرف زدم. خیلی چیزهاست که میخوام  وقتی دیدمش در موردش باهاش حرف بزنم ولی همه اش یادم نمیمونه.

بهش گفتم که دایم  خاله ها و دایی ها رو میشمرم تا ببینم از ۸ خواهر و برادر چند تاشون هنوز باقی موندن. بهش گفتم که هنوز شبها خواب میبینم که دارم با هاچ زندگی میکنم و وقتی بیدار شدم یک نفس راحت میکشم از اینکه  خواب بوده همه اش.

دیوارهایی رو که رنگ کردم بهش نشون دادم. برگهای طلایی رو که روی کوسنهای سورمه ای با اسپری کشیده بودم هم همینطور.

دلم میخواد میتونستم گسترش پیدا کنم، بزرگ و بزرگتر بشم و  جای  یک همه کسانی  روکه نداریم برای پسرک بگیرم.  جای پدرش ،خواهر و برادرهایی که نداره جای یک خانواده بزرگ  خوشحال.



 
پاییز
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

 تمام روز  روی رو تختی مخلمل قرمزم خوابیده بودم .نزدیکترین آشنایی که شبها توی بغلش بخواب میرم و صبحها اولین چیزیه که میبینم.

کمرم از دیشب درد میکنه . احتمالا آرتروز مفصل هیپ هست .  دردی که گاه گاهی بسراغم میاد و زیاد جدیش نمیگیرم و خودش خوب میشه .دوست نداشتم دو سه روز آخر تعطیلی اینطوری بگذره. اما همین قطع شدن درد هم خودش  خوبه.

 چند روز پیش توی ؛پیر وان؛  تزیینات هالوینی رو نگاه میکردم و فکر کردم پاییز با همه غم انگیزیش داره دوباره میاد. هیج فصلی مثل پاییز نیست. انگاریک یک سبد پر از غم و خاطره رو یک دفعه خالی کنن توی دل آدم، آخه دل آدم مگه چقدر جا داره؟

پاییز با هاچ همکار شدم. پاییز بعدش ازدواج کردیم. پاییز ۴ سال پیش جدا شدیم و من بعد از ۴ سال هنوز توی خواب میبینیم که داریم با هم زندگی میکنیم و بخودم میگم  ای وای دوباره برگشتم جای اولم؟ و بعد که بیدار میشم یک نفس راحت میکشم که همه اش خواب بوده فقط.

 


 
خوبشبختی و خوشحالی
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

قبلا هم نوشته بودم که در انگلیسی خوشبخت و خوشحال بصورت مترادف استفاده میشه و من این نحوه استفاده رو بیشتر میپسندم. مثلا happily ever after ، happily married . برای من خوشبختی احساس خوشحالی همراه با رضایته که بصورت لحظه ای رخ میده. بضعی صبحها  از خواب بیدار میشم و احساس میکنم که خوشبختم .بعضی موقعها از یک مسیر سبز و قشنگ رانندگی میکنم و آبنبات چوبی میخورم و  احساس میکنم خوشبختم .خوشبختی  همیشه دلیل قانع کننده بیرونی نمیخواد گاهی  یک خواب راحت شبانه، یک غذای خوب، شرایط شیمیایی بدن بله به همین سادگی . خوشبختی یک حالت  ایستا نیست. بیشتر آدمها گاه گاهی  احساس خوشبختی میکنن. اگر دوست داشته باشیم که همه چیز و همه کس رو تعریف کنیم ، آدم خوشبخت آدمیه که از دیگران زمانهای خوشحالی بیشتری رو تجربه میکنه.

-سفارت آمریکا توی کوبا بعد از ۵۴ سلا  امروز افتتاح شد. تی وی داره جان کری رو نشون میده که جلوی پرچم سخنرانی میکنه.


 
۱۳ آگوست
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

-پنجشنبه ست. صبح ریشه موهام رو رنگ زدم. بیشتر از یک ساله که  موهام رو کوتاه نکردم و حالا تا روی شونه هام میرسه.

-کیفی رو که از ebay خریده بودم و دوستش نداشتم گذاشتم برای فروش.

-دیگه اینکه دیروز این امتحانی رو که باید بدم نگاه کردم . راحته و نگران کننده نیست .

-چرا اینقدر تغییر دادن و تغییر کردن رو دوست دارم؟ همه همینطورن؟ شاید هم آره فقط چیزهایی رو که تغییر میدن با هم  فرق میکنه.

-پسرک داره رشته اش رو عوض میکنه.

 


 
النگو
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

تلویزیون داره  زنهایی رو نشون میده که  صورتشون رو با air brush ارایش میکنن و ۱۰ سال  جوان تر میشن و لبخند میزنن .قبلش زنهایی رو شون میداد که با دستگاه لیزر خونگی ارزون و  بدون درد  برای همیشه از شر موهای بدنشون خلاص میشدن و لبخند میزدند. کانال ۶۶ یکسره یک تبلیغ رو تکرار میکنه و من همین الان دارم به زنی نگاه میکنم که عینک سرخابی زده و تلویزیون سه بعدی تماشا میکنه.

صبح سه شنبه ست. النگوی طلام رو از توی کیسه طلاهای قدیمی بیرون آوردم و بعد از سالها دوباره دستم کردم. این النگو رو مامان وقتی آزاد شده بودم بهم داد. خود النگو رو دوست نداشتم اما کم کم بهش عادت کرده بودم و همیشه دستم بود.، همه سالهایی که دانشجو بودم و  سالهایی که ازدواج کرده بودم  و حالا دوباره دستش کردم. انگار یک قسمتی از خودم رو دوباره پیدا کرده باشم. میدونم فقط چند گرم طلاست اما بعضی اشیا هستن که آدم بهشون دلبستگی پیدا میکنه شاید چون آدم رو یاد خودش میندازه.

 

 


 
خراب کردن؟
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

چقدر خسته ام. رنگ زدن دیوارها بالاخره تموم شد.خونه هم مثل بچه میمونه باید ازش مواظبت کرد.تمیزش کرد موهاشو مرتب کرد ناخنهاش رو کوتاه کرد. راستی  سالهاست که پیرو فلسفه بهتر کردن و رفورم هست . فکر میکنم که بجای دست کشیدن و داغون کردن میشه تلاش کرد برای حتی بهتر کردن حتی یکمی بهتر کردن بهتر از هیچیه. نمیدونم از کی اینطوری شدم ولی مطمینا که قبلا بیشتر طرفدار خراب کردن بودم تا تعمیر کردن.

.از صبح حالم زیاد خوب نیست . تهوع و ضعف شاید ویروسی باشه.

دیگه؟ باید عکس بندازم برای تمدیدپاسپورت کانادایی. میدونستین عکس پاسپورت کانادایی با همه جای دیگه فرق داره؟ و این هر ۵ سال یکبار کلی دردرسر برای من درست میکنه؟ درحالی که اینجا و بیشتر جاهای دیگه عکس ۲ اینج در ۲ اینج هست. کانادا عکس ۲ در ۲ ۳/۴ اینج میخواد.

  و من هنوز نتونستم توی این لپتاپ جدیدم ؛کاما؛ رو پیداکنم.بعضی حروف همیشه سرگردونن مثل ژ و ‌پ و حالا هم که کاما.




 
از همین روزهای تابستونی
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

امروز  از صبح مشغول رنگ دیوار راهروی  پایین بودم و همه روزم توی راه خونه هوم دیپو برای  پیدا کردن رنگ مناسب و .هدر شد..حالا هم  منتظرم تا دیوار خشک بشه و رنگ دوم رو بزنم. نمیدونم توی این  کارها استعداد دارم یا نه ولی پشتکارم خوبه. از وقتی اومدیم خونه چدید برای صرفه جویی کلی از کارها رو خودم انجام دادم خدا عمر بده اینترنت رو که از شارژ باتری مرده ماشین تا باز کردن لوله ایرکاندیشن همه چیز توش پیدا میشه.

دو هفته تا باز شدن مدرسه ها  مونده و بیکاری باعث شده بیفتم بجون تغییر دکوراسیون خونه. دو تا دیوار کوچولو رو آبی نفتی کردم که با حاشیه پایین اتاق نهار خوری جور بشه بعضی از وساپل رو عوض گردم وبعضی ها رو جابجا.

از وقتی مدرسه تابستونی تموم شده هر روز یک کاری پیش اومده و هنوز نتونستم یک روز رو اونطوی که دلم میخواد بگذرونم و با خودم خلوت کنم. راستی یک قهوه درست کن فرانسوی از گودویل خریدم و این باعث شده هر روز برای خودم قهوه به سبک فرانسوی درست کنم. یک کت گپ خوشکل زمستونی تمشکی هم پیدا کردم ۵ دلار که خیلی زوق زده ام کرد .

مدتی دارم فکر میکنم چطوری میشه یک عالمه پول در اورد. دلم میخواد همه وامهای پسرک رو پرداخت کنم. تدریس خصوصی؟ ولی با تدریس خصوصی مگه چقدر میشه در آورد. دیگه چی؟ یک راه راحت و سریع؟

دیگه همین شاید دیوار پایین خشک شده باشه برم ببینم چه خبره.


 
 
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

 دلم میخواد  اونقدر زیاد زندگی کنم که بتونم یک عالمه  چیز  جدید یاد بگیرم و کارهای جدید بکنم.شاید تکنولوزی بتونه عمر ادم رو تا ۱۰۰ ۲۰۰ و حتی ۳۰۰ سال هم  طولانی نر  کنه. زندکی طولانی خوبه البته  با بدنی که بارم رو بکشه و ذهنی که هنوز بتونه یاد بگیره.

  میشه یک ۴۰ ساله یا ۵۰ ساله یا ۶۰ ساله خیلی  بود ولی  وقتی توی سرپایینی  افتای دیگه همه اش از دست دادنه جلوی پیری رو نمیشه گرفت فقط میشه کندترش کرد. اگر چیز دیگه ای جز بدنت نداشته باشی خیلی غم انگیزه. منظورم اون چیزهاییه که دیده میشن ورگنه آخرش ذهن هم بخشی از فیزیکه آدمه احتمالا.

مدرسه تابستونی تموم شد اولین دوشنبه ای هست که خونه هستم. .  با اینکه اولش میترسیدم ولی تجربه خیلی خوبی بود به اضافه کمی پول اضافه و نجات پیدا کردن از رخوت و بیکاری.برای اولین بار معلم یک کلاس اوتیسم بودم.حالا میبینم که معلم کلاس بودن هم واقعا بد نیست. 

قهوه درست کردم با هل.میخوام طعمهای مخلتف رو  تجربه کنم بعدش نوبت قهو با  دانه گشنیزه و بعد چیزهای دیگه.

خونه به تعادل رسیده و فعلا چیزی به چشمم نیماد که فکر کنم عوض کردنش زیبایی رو بشستر میکنه. آدم که بیکار میشه هی نگاه میکنه به در و دیوار دور و برش.

دوهفته وقت دارم. یک امتحان کوچولو باید بدم بررای سرتیفیکت دی سی دوتا بود که یکی شو با چونه زدن حذف کردم. شاید به یاد قدیمها لپ تاپم رو ببرم پنرا برد بشینم درس بخونم . دلم برای درس خوندن تنگ شده . گاهی فکر میکنم وقتی که همه یک نفسی کشیدم برم یک رشته جدید بخونم نمیدونم چی ولی تازگیها خیلی دوست دارم در مورد حیوانات بدونم.


 
salam
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

پسرک هنوز خوابه. مدرسه ها تعطیل شده. جلوی  پنجره ای نشستم که ازش نمای خونه های روبرویی پیداست. هنوز نمیدونم اینجا چقدر  شبیه همون تصوریه که از" خونه " داشتم.قبلا  خونه برام طبقه بالای یک برچ بود و بعد به طبقه دوم سوم یک تاون هاس تغییر کرد. و اینجا یک تاون هاس هست توی  محله ای  با خونه های دو سه طبقه. با گلکاری جلوی خونه ها و آدمهایی که سگهاشون رو میبرن  پیاده روی و همسایه ای که ماشینش رو با شلنگ آب میشوره . خونه اینجاست ,یعنی که توقف کردم, یعنی که دیگه وقتی  با ماشین از محله های خوشگل رد میشم  باید یاد خودم بیاندازم که فصل خیال پردازی گذشته. حالا خیلی مونده  که خونه از خاطرات پر بشه و خاطرات فشرده و فشرده بشن  و از خود خونه بزنن بیرون و به  محله هم  سرایت کنن. شاید هم هیچوقت نشه.زمان که میگذره سرعت ماشین خاطره سازی هم انگار کند میشه. مگر اینکه عمدا حادثه سازی کنیم.

با بقیه زندگیم میخوام  چه کار کنم؟شاید یک لیست 3 و 5 ساله دوباره بنویسم . مثل همونیه که 3-4 سال پیش قبل از طلاق توی دفتر خانم مشاور نوشتم. زندگی غیر از سر کار رفتن و برگشتن شاید بتونه چیزهای دیگه ای هم باشه.

 

 

 


 
 
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ : توسط : ترانه

من خوبم نگران نباشین.  سر فرصت مینویسم.ماچ


 
news
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ : توسط : ترانه

یک ساعت کار اضافه بعد از  مدرسه بخاطر مساله بودجه و اینها کنسل شد. باید بگردم  دنبال یک کاری که 3-4 ساعت  در هفته بیشتر وقت نگیره و درامد خوبی داشته باشه وگرنه باید از پس اندازم مصرف کنم.

خبر دیگه اینکه  امروز مدیر مدرسه اعلام کر که "جان" استعفا داده و رفته. استعفای وسط سال  یعنی بهش توصیه کردن که     استعفا بده. درسته که ازش خوشم نمیومد و بخاطر نجات موقعیت خودش سعی کرده بود من رو توی دردسر بندازه ولی دلم نمیخواست کارش رو از دست بده.

دیگه اینکه با الایجا دارم کنار میام و مدتیه که چیزی از اتاقم ندزدیذه. 

دونفرجوان خوشتپ و خیلی مودب اومدن دارن تلویزیون رو نصب میکنن. ... طفلکیها حتما گرسنه هستن مثل خودمن.

 


 
گاهی وقتها
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳ : توسط : ترانه

گاهی وقتها احساس میکنم بدون اینکه  فرصت کنم دور و برم رو نگاه کنم فقط دارم دنبال زندگی میدوم.


 
← صفحه بعد