ارزیابی
ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

حالم خوب نیست اصلا . الان مینویستم و بعدا منتقل میکنم توی پرشین بلاگ. ارزیابی د اشتم و هچکدوم از او کارهایی رو که تصمیم گرفته بودم انجام بدم انجام ندادم. خیلی احساس بدیه. تا کنفراس بعد از مصاحبه  جونم به لبم میرسه. نمیدونم  چرا اینجوری شد؟  میدونم باید با خودم مهربون باشم مخصوصا الان که  اینهمه ناراحتم نباید خودم رو سرزنش کنم.  بگذار خودم رو دلداری بدم. اگر کس دیگه ای جای من بود و میخواستم دلداریش بدم  چی میگفتم؟میگفتم ببین شاید به اون بدی  هم که فکر میکنی نبوده. آخر دنیا که نیست. دوتا ارزیابی دیگه هم مونده و کلی وقت که بهتر انجام بدی. میگفتم که اگر یادت باشه سالهای قبل هم اولین ارزیابیت زیاد خوب نبود اما بعدیها خیلی بهتر بود. بعد هم که چی.  هر چقدر خودت رو ناراحت نی نمیتونی چیزی رو عوض کنی.. بعدی ها  خیلی خیلی بهتر خواهد بود. اگر اولیویا ، تراپیستم  هم بود  حتما همین رو میگفت.. به چیزهای دیگه فکر کنم. مثلا اینکه برم موهات رو کوتاه کنم .شاید همین الان زنگ بزنم و  برای عصری وقت بگیرم . .دنیا واقعا ارزش این رو داره که تو خودت رو ناراحت کنی؟ من همیشه دوستت دارم  به همون اندازه. و ارزیابی چه بد چه خوب چیزی از دوست داشتنم کم نمیکنه. هنوزدوستت دارم و می دونم که سعیت رو کردی . میدونیم که  معلم خیلی خوبی هست و  یک ارزیابی بد نشونه بد بودن تو نیست .

امروز  دوشنبه ست باید زنگ تفریح بری پایین. راه رفتن توی  حیاط زیر آفتاب حال تو بهتر میکنه. غضه نخور آدم همیشه هر کاری که از دستش بر میاد میکنه اشکالی نداره . راه برای پیشرفت بازه و این خوبه . خیلی خب داره دیر میشه  برو پایین بعد به آرایشگاه زنگ میزنی.

از حیاط برگشتم و حالم تا حدی بهتره.  ولی هنوز وقتی فکرش رو میکنم از دست خودم عصبانی میشم . آرایشگاه امروز تعطیله. تا فردا شاید نظرم رو عوض کنم. ساعت حدود 2:30  دوست داری امروز جایی بری/ یا کاری کنی ؟ شاید ورزش یا..؟

 

 


 
آخر هفته دوباره بدون آشپزی اما
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

خبر خاصی نیست. یک آخر هفته دیگه مثل همه  آخر هفته  ها . من هنوز ارزیابی نشدم. جلسه آی ای پی دو ساعت و نیمه "ت" تموم شد وکلی کار هست توی مدرسه.

. امروز یک فیلم دیدم. به اسم Manchester by the sea . فیلم  قویی بود و  خیلی  خوب ساخته شده بود اما تا  بخواهی  غم انگیز بود طوری که اشکهام حسابی  سرازیر شد . موقع برگشتم توی ماشین  فکر کردم  خب که چی؟ یکی دوساعت سرگرم شدی و آدمهای توی  فیلم رو درک کردی و باهاشون  همدردی کردی .شاید تا مدتی هم یادشون بیفتی و بهشون فکر کنی . غیر از این تماشای این  فیلم چه تاثیری توی زندگی من میتونه داشته ؟ بگذریم.

مغازه ها و خیابونها همه کریسمسی شدن. یک سنتا کلاس گنده  خریدم که لباس مخمل شیری با تزینات طلایی تنشه و  کفش اسکی و  یک کیسه هدیه هم  دستشه .شمعدونی رو که پارسال خریدم و با میوه کاج و توپهای طلایی تزین شده گذتشتم روی میز.. همسایه ها کم و بیش  خونه هاشون رو چراغونی کردن.یکی از همسایه ها  کنار باغچه ها عصاهای رنگی نورانی گذاشته و روی تمام سقف و پنجره ها چراغهای کوچولوی رنگی نصب کرده. چراغونی رو د وست دارم مخصوصا درختهایی رو  که از چراغهای ریزپوشیده شدن. یک روزی وقتی خیلی بچه بودم با ماشین شوهر خاله ام توی شهر بودیم و همه جا  چراغونی بود. چراغهای آبی خوشرنگ و یادمه که از دیدنشون خیلی  خیلی خوشحال شده بودم و حس کرده بودم با  چراغهای دیگه فرق دارن.

ته دلم یک غم ناشناسه ، بگذریم. هفته خوبی داشته باشیم اینور آبیها.

 


 
یک روز بارونی قشنگ
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

یک روز قشنگ بارونیه  و اون چیزی که قشنگترش میکنه اینه که آدم خودش رو به مریضی زده باشه و مونده باشه خونه. هزار روز هم تعطیل باشی ، مثل یک روز کاری مزه نمیده که  صبح با خیال راحت از خواب بیدار شی، صبحونه بخوری و از پشت پنجره به چمنهای خیس خونه روبرویی که پر از برگهای خشکه نگاه کنی. مثل حس زنهای خونه داری که صبح همه خونه مال خودشونه . یکمی خونه رو جمع و جور میکنن،  صبحونه میخورن و با خانم همسایه میرن  پیاده روی  طولانی و برگشتن از سبزی فروشی خیابون بهار سبزی و میوه میخرن و از سوپر محل شیرو.. از پله ها که میان بالا به خانم همسایه سلام میکنن. سبزیها و میوه ها رو با آب خنک میشورن. میوه ها رو توی یک ظرف بلور میچینن و میگذارن روی میز. سبزیها رو میشونر و خرد میکنن ، نهار رو آماده میکنن ، برای کبتورهای توی تراس که از پشت پرده تور سالن دیده میشن  غذا میریزن  و با خیال راحت  میشین پای برنامه آشپزی تلویزیون درحالیکه خونه پر شده از بوی خوب پلو وسبزی سرخ کرده شده منتظر میشن تا بچه شون  از مدرسه برگرده .نه همیشه ولی ماهی سالی، یکبار اینجوری زندگی کردن خوبه... البته من خیال ندارم هیجکدوم از این کارها رو بکنم و دوست داشتم  الان مدرسه باشم اگر از ترس ارزیابیهای استرس آور نبود.

تا هفت روز دیگه همه معلمها باید ارزیابی شده باشن و من و چند نفر دیگه هنوز ارزابی نشدیم. یعنی توی یکی از این روزها مدیر با لپ تاپش بی خبر سبز میشه توی اتاقم برای مشاهده .  گفتم بمونم خونه و یکمی برنامه ریزی کنم و ..

فکر کردم اگر با تی شرت  و  شلوار یوگا یا legging برم سر کار و روش یک ژاکت بلندبپوشم میتونم مستقیم از سر کار برم سالن ورزش و فقط باید کفشم رو عوض کنم و ژاکتم رو در بیارمو لازم نیست لباس ببرم. ژاکت مناسب بلند یک دونه بیشتر ندارم. پس؟ همونطور که مبینیم همه راهها ختم میشه لبخند به میسیز البته اولش میرم  گودویل بخاطر حافظت از محیط زیست و البته جیبم.

فیلم کامل فروشنده رو هم توی یوتیوب پیدا کردم  که میخوام امروز بعدازظهر ببینم. برم لپتاپم رو بردارم اول برم خرید و بعد هم برم بشینم بیاد قدیم توی  پنرا برد کار کنم.


 
تعطیلات 4 روزه تموم شد.
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

این مدت که ورزش نمیکنم هم  سیاتیکم اذیتم میکنه و هم زانوهام و کلا همه بدنم خشکه . نمیدونم چطوری خودم رومجبور کنم صبحها که از خواب بیدار شده ام  خوابم میاد و و دیر هم شده ورزش کنم. حداقل یک ربع  یوگا؟..  و یا عصرها که دیر برمیگردم چطوری برم سالن ورزش ؟شاید  یک ساندوزیچ کوچولو درست کنم برای بعد از مدرسه  و از همونجا مستقیم برم سالن. لباس هم باید با خودم ببرم. همینهاش سخته دیگه. چرا میخوام ورزش کنم؟ برای اینکه قلبم سالم بمونه. برای اینکه عضلاتم تقویت بشه برای اینکه فشار از روی مفصلها برداشته بشه. برای اینکه آمادگی بدنی داشته باشم. خب خوش هیکل شدن هم البته از فواید ثانویه اش هست.

یعنی میخوای بگی فردا یک ربع زودتر بیدار میشی و یوگا کار میکنی؟ گریهگریه گریه نداره که اولش سخته بعد کم کم عادت میکنی و دوباره بدنت انعطاف پذیر میشه و از دست کمر درد راحت میشی. خیلی خب. باشه.

چتریم رو کوتاه کردم که بنظر میاد خراب شده و طبق معمول یاد حرف خاله آرایشکرم میفتم  که وقتی  باغضه بهش گفتم موهام رو خودم خراب کردم  گفت  مو که غضه نداره دوباره بلند میشه .کاش همه چیز دنیا مثل مو قابل برگشت بود. اون روزها تازه از شوهرش جدا شده بود و خیلی غمگین بود.

دیگه؟ نی نی راه افتاد و من فیلم اولین قدمهاش رو هزار بارنگاه میکنم انگار که برای اولین باره راافتادن بچه ای رو تماشا میکنم. مثل یک معجزه مثل یک اتفاق خیلی خوب و هیجان انگیز.

امروز رفتم سینما برنامه آینده فیلمی که نشون میداد گلشیفته بازی میکرد یادم باشه که وقتی اومد فیلمش رو حتما ببینم.

چیزی جدیدی که توی یکی اسخنرانیهای تدتاک شنیدم و  بهش فکر میکنم اینکه خوشبختی دو نوعه یکی واقعی یکی هم ساختگی ( نه به معنای منفی). بعضی آدمها قدرت تولید خوشبختی رو دارن. به این معنی که از داشتن چیزهایی که دارن و شرایط موجود میتونن احساس خوشبختی کنن. همونهایی که قدرت پذیرفتن شرایطی رو که نمیتونن تغییر بدن دارن .

و  دیگه اینکه آدمها عاشق پیدا کردن patern نظم توی همه چیز هستن و این باعث میشه که چیزهای بی ربط رو بهم ربط بدن. مثلا اینکه رفتار خاصی عکس العمل خاصی رو همیشه بدنبال داره. احتمالا خرافات هم تا حدی از همیجا میاد. البته این به میل کنترل کردن هم مربوط میشه. بگذریم...

فعلا همین. هفته خوبی داشته باشیم.


 
دوشنبه نویسی
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

از خانواده دوستم  سهیلا که براشون پیام گذاشته بودم خبری نشد که البته قابل درکه .درسته که خبر  برای من جدیده  ولی  برای اونها دو ساله ست و دوست ندارن خاطرات  بد رو دوباره مرور کنن.

دو سه روزی تا تعطیلات عید شکر گزاری بیشتر نمونده  ارزیابیهای نوبت اول باید تا 11 دسامبر تموم بشه. ارزیابی من و بعضی های دیگه هنوز انجام نشده. لپ تاپم رو آوردم خونه تا کمی آماده بشم ولی بجاش دارم سریال تماشا میکنم. سریال دکتر فاستر رو دیروز تموم کردم. این جدیده  که دارم نگاه میکنم شاده . روح یک دختر خوشکل و خوش هیکل که مدل بوده  بعد از  کشته شدن توی تصادف وارد بدن یک دختر خیلی چاق و باهوش میشه که شغل وکالت مشغوله.

دیگه چه خبر؟ اون اقایی که زده بودم به ماشینش  تماس نگرفت . یا من رو بخشیده یا کلا حال و حوصله پیگیری نداشته .با خودم قرار گذاشته بودم اگر تماس نگیره 250 دلار به یونیسف کمک کنم. ایران که بودم  همه فامیل به  صغرا خانم  کمک میکردیم که شوهرش مرده بود و بچه های کوچک یتیم داشت ، صغرا خانم من اینجا یونیسفه.

هوا سرد شده و توی حیاط مدرسه مزه میده که آدم توی آفتاب قدم بزنه.  بچه ها با خاکهای توی باغچه بازی میکردن .  الکس که مسول باغچه ست  بهشون گفته بود خاک رو با دست شخم بزنن تا هوا واردش بشه لابد . توی باغچه کیل داریم و ذرت و ریحون و بروکلی.  برای سال دیگه هم میخوان یک عالمه توت فرنگی بکارن. باغچه اینجا من رو یاد باغچه قزلحصار میندازه هرچند که خیلی کوچکتره.

.

 


 
 
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

تازگیها راحت تر میتونم خودم رو جای دیگران بگذارم و سخت تر و کوتاهتر میتونم منتفر باشم . انگار که کم کم پخش  و متصاعد میشم و فضای بزرگتری رو میگیرم و دیگه مرکز همه چیز نیستم.

صبح آشپزی کردم، سوپ کدو حلوایی ، پاستا ، سینه مرغ ، برانی اسفناج و کیل و بروکلی پخته برای هفته.  سوپ کدو حلوایی رو توی پنرا خوردم و خیلی خوشم اومد. اینی که درست کردم تا حدی شبیه اونه ولی نه به اون خوشمزگی .

دیگه اینکه به حسابها سر و سامان دادم و بدهیها رو پرداخت کردم .چیزهایی رو که لازم داشتم انلاین سفارش دادم.. یک سریال انلگیسی توی نتفلیکس تماشا کردم و دوچرخه زدم. لباسهای روی مبل اتاقم رو برگردوندم توی گنجه. چای سبز و یاسمن درست کردم . موهام رو رنگ زدم دوش گرفتم و الان با موهای حوله پیچ شده نشسته ام اینجا و هنوز کلی وقت هست که هم به کارهای مدرسه برسم و هم شاید کمی برم پیاده روی و تماشای پاییز اطراف خونه.

 

 

 


 
شوک
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

تازه داشتم از شوک انتخاب شدن ترامپ بیرون میامدم که خبر رفتنش رو شنیدم. حدود های ساعت 9  شب بود که پسرک با هیجان گفت ترامپ جلو افتاده . گفتم  امکان نداره و گرفتم خوابیدم. 4:30 صبح اخبار رو چک کردم دیگه خوابم نبرد." دانلد ترامپ ریئس جمهور آمریکا" ؟؟؟؟

توی مدرسه انگار که  عزادار بودن. درست مثل موقعی که چند سال پیش یکی ازمعملها از سرطان مرده بود . مدیر همه رو برای یک میتینگ 2 دقیقه ای توی کتابخونه خواست. کتابدار جدیدمون گریه میکرد. همه مات و گیج بودیم. یعنی چی؟ ترامپ رئیس جمهور آرمیکا؟ چطور اتفاق افتاد؟ مگه میشه؟ مدیر ازمون تشکر کرد که اومدیم مدرسه و گفت که سعی کنیم به بچه ها روحیه بدیم براشون فیلم پخش کنیم و هوای همدیگرو داشته باشیم.

مدتی بود که  بهش فکر میکردم  . اینکه شاید بتونم آنلاین  پیداش کنم. شاید شماره اش هنوز توی تقویم قدیمیم باشه، اگر بتونم تقویم قدیمیم رو پیدا کنم. شاید بتونم مثل سالها قبل به کمک فیسبوک خوهر زاده اش دوباره پیدا ش کنم . داشتم میگشتم که صفحه خودش رو توی فیسبودک دیدم. با یک عکس بزرگ با کوله پشتی و موهای کوتاه و چند تار موی سفید که رنگ نشده بود. چه عجب بالاخره به فیسبوک پیوستی.. توی این عکس شبیه  همون 11 سال پیش که توی ایران  دیده بودمش ، با موهای کوتاه و چند تار موی سفید که رنگشون نکرده بود. براش پیغام گذاشتم:" سلام با یک شاخه گل" و یک پیام صوتی کوتاه.  گشت و گذار میزدم توی لیست دوستاش و گذر عمر رو تماشا میکردم توی چهره بچه هایی که بزرگ شده بودن . روی عکس خواهرش کلیک کردم و وارد فیسبوکش شد عکس خواهرش بود  که برای دیدن دخترش به استرالیا اومده بود تاریخ عکس دوسال پیش بود و زیر عکس نوشته بود:" به یاد سهیلای عزیزم که قرار بود توی این سفر با ما باشه و اون رفتن به بهشت رو ترجیح داد" ؟؟؟؟؟ " و من هنوز توی شوکم که چی شده؟ یعنی که الان دیگه نیست؟ یعنی که اون پیام صوتی رو هیچوقت کسی گوش نمیده؟ برای هرکس که میتونستم   پیایم گذاشتم تا بهم بگن چطور اتفاق افتاد؟ میدونم که دونستنش چیزی رو حل نمیکنه و سهیلا رو به این دنیا بر نمیگردونه ولی تا وقتی ندونم چیزی توی ذهنم معلق میمونه انگار.


 
غر زدن؟
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

اضطراب  بشدت اذیت کننده چند روزه اخیر کم کم تبدیل به خشم شد و بالاخره من و با احساس دلتنگی و تنهایی شدیدی بحال خودم رها کرد. فکر کردم که فردا خودم رو به مریضی بزنم و تمام روز رو توی تختم بخوابم. بعد یادم اومد با خانم کلاغ  کنفرانس دارم و ناچارم برم. دلم نوازش میخواست . دلم میخواست خودم رو توی بغل کسی گم کنم.توی قلبم انگار  عصاره همه خاطرات دلتنگیها  جداییهای  جور واجور و  از دست دادن رو  توی یک نقطه فشرده کرده باشن . فکر کردم که من کی برمیگردم خونه پس؟ واقعا کی برمیگردم خونه؟   و بعد از مدتها گریه کردم و حالم بهتر شد. کاش میشد گذشته ها را پاک کرد.کاش میشد ادم همین باشه که هست.

کاش خیابون پالیزی وجود نداشت که پدر و مادرت توش زندگی کنن .کاش خاطرات تورنتو اینطوری هجوم نمیاوردن . کاش دلم برای موفرفری و حتی هاچ تنگ نمیشد .کاش یادم میرفت که کجا بدنیا اومدم ..  کاش همه چیز رو یادم میرفت. میدونم که احساسم مربوط به غربت نیست. میدونم بالا و پایین شدن مواد شیمیایی مغزه به هر  علتی. میدونم که توی همین شرایط قبلا کلی احساس خوشبختی کردم و میدونم که می گذره.

خیلی خب غر زدن  غروب یکشنبه کافیه. کلی کار هست برای مدرسه. بعد هم کمی آشپزی برای فردا. فعلاهمین.


 
حادثه؟
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

امروز در تاریخ وبلاگ نویسیه من روز خاصیه. برای اولین بارکسی از دنیای واقعی بهم گفت که وبلاگم رو میخونه.اول گیج شدم  و   دو سه ثانیه طول کشید تا   حدس بزنم که چطور. آخه  مگه چند نفر معلم ایرانی توی دی سی هست که چند سال هم توی کانادا زندگی کرده باشه؟ و  بقیه مشخصات... همونطور که حرف میزدیم   داشتم چیزهایی که این چند ساله نوشتم رو توی ذهنم مرور میکردم و بعد توی ذهنم اومد  که اون من رو الان از همه آدمهای دور و برم  بهتر میشناسه.  حتی از پسرک، حتی از دوستی که هر هفته باهم قهوه میخوریم شاید. و بعد فکر کردم یعنی من چقدر شبیه اون ترانه ای هستم که توی ذهنش تصور میکرده؟ اما نپرسیدم چون نمیخواستم ناچار بشه دروغ بگه.

برای پسرک جریان رو  تعریف میکنم  اول تعجب میکنه و میگه با توجه به این که وبلاگت خیلی خواننده نداره و جمعیت ایران به این زیادی..این اتفاق  احتمالش کمه . میگم آره. با این حال  توی  دنیای وبلاگ نویسی  از این  اتفاقات پیش میاد و  آدمها همدیگه رو  پیدا میکنن . بعد هم به شوخی میگه وبلاگم  رو هک میکنه و میخونه. خوشبختانه فارسی خوندنش زیاد خوب نیست.بچه ها واقعا چقدر  علاقه مندن که توی ذهن پدر و مادر هاشون چی میگذره؟ برای خودم من مهم بود واقعا؟ اگر مامان یا بابا وبلاگ داشتن ایا بخودم زحمت خوندنش رو میدادم؟

با "ز" در مورد "ک" حرف میزنیم و بدگویی میکنیم تا حدی. ز میخواد پسرش ر, home school کنه . این فکر حتما از مذهبی بودنش مربوطه .. نمیتونم بهفمم که یک نفر چطور میتونه باور  کنه. میدونم که میشه ادای باور کردن رو در آورد ولی اینکه آدم واقعا باور داشته باشه؟

راستی چرا عکس آ دم چاقتر از خودش میفته؟ یعنی از اون چیزی که توی آینه میبینیه؟

 

 


 
روزمرگی
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

ییادش بخیر وقتی که وبلاگستان برای خودش رونقی  داشت. کلی دوست توی لیستمون بود که منتطر نوشته هاشون بودیم. روزی چند بار سر میزدیم ببینیم چه خبره. حالا دیگه توجه مردم پخش شده بین جاهای مختلف تلگرام و اینستاگرام و..هزار جای دیگه.

 جمعه  صبح اول وقت زدم به ماشین یک نفر.  ترافیک کند بود  و من داشتم  با سلفونم یک کاری میکردم که محکم خوردم به ماشین جلویی . یکمی سپرش قر شد. مال من هیچی نشد. به خودم گفتم حتما باید اتفاق ببیفته تا یاد بگیری؟ بعد فکر کردم خوب شد که به قیمت گرونتری تموم نشد این یاد گرفتن. یک آقای حدود 60 ساله بود. گفت میبینی تویوتا چه ماشین خوبیه ؟ ماشین اونهم تویوتا بود. گفتم بله. گفت یادم رفته این مواقع  باید چکار کنم. دلم براش سوخت .گفتم باید اطلاعاتمون رو ردو بدل کنیم و تو باید از پلاک من عکس بگیریی.. .قرار شد با  بیمه تماس نگیره  تخمین بزنه و  خسارت رو خودم میدم. هنوز از بیمه بهم زنگ نزدن. دارم دعا میکنم چون   مهربون بودم  از خیر خسارت بگذره...خیلی خوش خیالم نه؟ ها ها میدونم.

یک فیلم بیخود تو سینما دیدم.

فعلا همین شب بخیر.

 

 

 

 

 


 
آذوقه
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

 

جالبه که بعد از اونهمه عارف و فیلسوف و مذاهب  مختلف ،هنوز بطرز مایوسانه این همونجایی که بودیم هستیم یعنی که درجا میزنیم .همیشه یک جایی هست توی ذهنمون یک گنجه در بسته که ا جازه نمیدیم  کسی بهش نزدیک بشه.  شاید خودمون هم حتی کلیدش رو عمدا گم میکنیم. برای بعضی ها مذهبه برای بعضی ها خرافات مدرن و . شاید میترسیم که اگر درش رو باز کنیم خالی باشه.  دیگه نمیخوام پشت در گنجه های خالی پاسداری بدم. میخوام زندگی کنم و تنها چیزی که با اطمینان میتونم بگم اینه که " نمیدونم"شاید هم  همینه که هست.  قرار نیست طور دیگه ای هم باشه .شاید بقول سهراب کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.

همسایه روبرو یی یک درخت  توی  تراسش داره .نیمدونم درختش مصنوعیه یا طبیعی. باید منتظر بشم ببینم برگهاش زرد میشن یا نه.

یکشنبه ست. دو ساعت تمام توی اشپزخونه بودم وکلی غذا درست کردم برای  هفته.

 سالاد مرغ با کیل و توت فرنگی وکشمش ،کتلت ،اسپاگتی  و  خورشت سیب با پلو. مثل مورچه ها که برای زمستونشون آذوقه جمع میکنن من آخر هفته ها برای هفته غذا میپزم.

دیروز دلم گرفت برای بچه های آ  که بدون مادر بزرگ میشن. بدون مادر بزرگ شدن باید خیلی غریبانه باشه.

هاوین نزدیکه دوباره. دلم میخواد برای کندی یک لبای هالوینی بخرم. پارسال  برادرش و خودش روز چشن نیومدن مدرسه چون لباس هالوینی  نداشتن.

فعلا همین. 

 


 
در خانه خود غریب
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

در طول هفته بشدت وقت کم میارم. سه روز یا بیشتر تا ساعت 6 میمونم.  دو سه ساعتی که بیدارم به آماده کردن ناهار و صبحونه فردا و شام خوردن میگذره.

میخوام از این به بعد یکشنبه سه شنبه و  جمعه برم جم. شاید اینطوری موفق بشم هفته ای سه بار ورزش کنم.

امسال تکارم خیلی فشرده ست. . تا ظهر که با بچه ها کار میکنم و بعدش هم برنامه ریزی و کارهای مربوطه. وقتهایی که از وقتم خوب استفاده میکنم و متمرکز کار میکنم خیلی خوشحالم. تمرکز کلا حال آدم رو خیلی خوب میکنه. میدونم این منم یا کلا همه امسال یکجورایی مشغول تر بنطر میرسن؟

همه اش به حرف آرزو فکر می کنم که میگفت :"من اینجا غریب افتادم" خنده داره آدم توی کشور خودش غریب افتاده باشه برای اینکه همه کس و کارش اونور آب هستن. خواهرش دوستاش.. پدرش هم که آلزایمر داره و اونو نمیشناسه..

دختر خاله ام داره با یک آلمانی ازدواج میکنه. این همون دختر خاله ای هست که قبلا یک اسم پسرونه داشت و حالا یک اسم دخترونه. همشون هلند خونه اون یکی پسرخاله جمع شدن. سکه زندگی آدمها رو که بندازی بالا پنجاه هزار تا چرخ میخوره تا بیفته پایین.. کی فکرش رو میکرد؟

صبح یکشنبه ست. از صبح دارم آشپزی میکنم.کوفته، پاستا ، حبوبات پخته هویج و هرچی که بشه برای هفته ذخیره کرد...

 


 
مشاجره با ک
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

عجب روزی بود امروز. قرار بود بریم اتاق جدید و من داشتم وسائلم رو میبردم و  و حتی برای اطمنیان   با مدیر چک کردم و اون تاییید کرد. بعد دیدم "ک" اومده بالا که تو فقط چیزهایی که برای کار با بچه ها لازمه  میاوردی بالا و دفترت رو همون پایین نگه میداشتی چون  این اتاق قراره برای همه کسانی باشه که میخوان گروه کوچک داشته باشن. .گفتم  که نه و  خلاصه کلی بحث کردیم و بعد اخرش بهش گفتم که تو سوپروایزر من نیستی و منتظر میمونم تا مدیر بیاد ...خلاصه بعد از کلی اعصاب خرد کنی مدیر ایمل زد که همه وسالئم رو ببرم بالا .

اتقافا امروز نوبت مشاوره ام بود. اولیویا میگه که "ک" کلا  کنترلگره و من به آدمهای کنترلگر زیادی حساسم.و چکار کنم که اگر  چنین موقعیتهایی  پیش میاد زیادی ناراحت نشم.

کاش خودم رو کنترل میکردم و باهاش وارد بحث نمیشدم...  من و اون کارمون به هم مربوط میشه . خیلی سعی کرده بودم که روابطم رو باهاش بهتر کنم و حالا دوباره برگشتمیم سر جای اول . اینهم از امروز.

برای خودم گل گاوزبون درست کردم.

لمیتنها رو از هوم دیوپو آوردن . قراره شنبه بیان طبقه بالا رو لمینت کنن.

برم کمی که کار دارم برای مدرسه.


 
غروب جمعه خارجکی
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

غروب جمعه ست و برعکس ایران ، اینجا غروبهای جمعه بهترین موقع هفته ست. فعلا یک کالسه کوچولو عدس پخته خوردم تا از گرسنگی نمیرم. شاید بعدا برم یک چیزی درست کنم.  

امسال توی مدرسه همه اش دارم میدوم. کلاس پشت کلاس  از ساعت 9 تا 1. ساعت 1 که میشه نفس راحت میکشم . وقت  ناهار و برنامه ریزی و ... که مثل باد میگذره و میشه  3.5 . و کار اضافه بعد از مدرسه. 

 امسال بطور ثابت بعد از مدرسه با بچه های پیش کودکستانی هستم و مبتونم به برنامه شون نظم بدم تازگیها سعی میکنم هر روز  یک کار  جدید با هم بکنیم. دیروز گردنبد درست کردیم. امروز هم با کاغذهای رنگی کاردستی ساختیم.

خیلی با مزه ان با قصه های تکراری هیجان زده میشه و هر بار گرگه میره در خونه کلاه قرمزی رو میزنه یا اون فرشته بدجنسه میخواد زیبای خفته رو مسموم کنه یا پینوکیو تبدیل به الاغ میشه چشماشونو مبیندم و از ترس پشت هم قایم میشن.

دیگه؟ آهان. دوست دوران دانشگاهم تلفنی حرف زدم. 22 سال بود که تماس نداشتیم. اولین بار که پسرک رو دیده بود نوزاد بود. و دختر اون یک ساله بود. لحنش عوض شده بود . حتما مال منم شده نمیدونم.

 از همه چیز تعریف کردم. از خودم و از  هاچ تو ی کارش موفق شده بود و این رو یک جوری با افتخار براش تعریف میکردم انگار نه انگار که جدا شدیم .اینکه چقدر تلاش کرده و کار غیر ممکن رو ممکن کرده.. بعد فکر کردم  من که همیشه پشت سرش بهش افتخار کردم. چرا هیچقوت تحسینش نکردم؟ واقعا چرا؟ و اونکه اونهمه تحسین شدن رو دوست داشت؟ 

فعلا همین . برم یک چیزی بخورم و ولو بشم جلوی تلویزیون.

 

 


 
روزها
ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

گاهی احساس میکنم روزها مثل ماسه های توی ساحل از لای انگشتام سر میخورن و تنها با نوشتنه که میتونم نگهشون دارم.

این روزها بین مدرسه و سالن ورزش در حرکتم و البته وسطهاش آشپزی . آشپزی که میگم نه آشپزی درست وحسابی، حداکثر اینکه سینه مرغ رو یا ماهی رو تفت بدم و کنارش اسفناج یا بروکلی درست کنم و.. یا اینکه هرچی میوه  و سبزی گیرم میاد باهم بریزم توی مخلوط کن وببرم مدرسه برای وسط روزم.

سعی میکنم هر طوری شدذه هفته ای 3 روز برم سالن ورزش برای تقویت عضلات شانه و پشت و ...

دیگه؟ .. روزها توی مدرسه مثل برق و باد میگذره. از ساعت 9 که بچه ها میان تا ساعت 1 یکسره کار دارم مگر اینکه شانس بیارم و یکی دوتا از بچه هانیان. از ساعت 1 به بعد وقت نهار و ...برنامه ریزی و اینهاست که هیچوقت هم کافی نیست. سعی میکنم مترکز باشم. آدم وقتی تمرکز داره کارها رو بنوبت انجام میده و میره جلو

اتاق مشترک داشتن زیاد هم بد نیست. من وقتی تنها نیستم بهتر کار میکنم.رابطه ام با "ک" داره بهتر میشه. بفهمی نفهمی بهم لبخند میزنیم. حالا که ناچارا هم اتاق شدیم بهتره که با هم کنار بیایم تا بهمون بد نگذره.

فردا back to school night   هست میخوام ‍پیراهن آبیم رو بپوشم. خدا میدونه شب کی برسم خونه.

فعلا همین.


 
اولین روز مدرسه
ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

صبح بد بودم. انگار که یک غم هزار کیلویی و یک خروار نوستالژی پاییزی رو  توی دلم چپونده باشن. . از اون موقعهایی که دلم مواظبت میخواست  و یک بغل گنده و یک خواب طولانی که حالا حالا ها تموم نشه. کاش میشد همه احساسات مربوط به گذشته رو پاک کرد  تا بوی پاییز و باز شدن مدرسه ها هزار تا احساس قدیمی رو زنده نکنه.

مدرسه که رسیدم حالم بهتر شد. سعی کردم متمرکز باشم. خیلی مشغول بودم و نفهمیدم زمان چطوری گذشت. "ف" تعجب میکرد که زمان چقدر اینجا زود میگذره. میگفت توی ایالتی که بوده ساعت کار معملها 9 ساعت بوده...

موقع برگشتن از  تارگت  چند تا ژاکت گرفتم قرمز و بنفش و  آبی.

هنوز برای بچه ها برنامه ریزی نکردم. 6 تا بچه دارم که دوتاشون مال  پارسالن. اگثرشون مشکل رفتاری شدید دارن، خدا بخیر بگذرونه.


 
تغییر فصل
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

عصر یکشنبه ست. هفته پیش به مرتب کردن اتاق و برنامه های آموزشی و .. گذشت. فردا بچه ها میان مدرسه.

یک همکار جدید پیدا کردم ، یک پسر جوون اهل تنسی که اتاق رو با اون و با "ک" تقسیم می کنیم. اتاق چندان بزرگ نیست و من نمیدونم قراره کجا با بچه ها کار کنیم.با مدیر جدید حرف زدم گفت فعلا همون جا بمونین اگر نشد یک فکری میکنیم. خسته شدم بسکه هر سال از این اتاق به اون اتاق رفتم. هر وقت نیاز به کلاس جدید دارن اتاق کم میارن اتاق ما رو میگیرن  چ.م بچه های ما از همه کمترن. خب که چی؟ با این معلمه جدیده مشکلی ندارم ولی از "ک" که امسال تیم لیدر هم شده اصلا خوشم نمیاد. یعنی نه اینکه بدم بیاد ولی سال اولی که اومده بودم سر یک مساله ای حرفمون شد و بعد اون رفت مرخصی زایمان و ...حالا برگشته شده تیم لیدر. دارم سعی میکنم رابطه رو باهاش به حالت عادی برگردونم.

چطور میشه در زمان حال زندگی کرد؟ وقتی تابستونه و مسیولیت و نگرانی وجود نداره آسون تره ولی الان چطور میشه نگران ارزابیها نبود؟ نگران اتاق مناسب نداشتن نبود؟نگران "گ" نبود. که عادلانه بچه ها رو تقسیم میکنه یا نه ؟

چطور میشه جلوی حمله احساسات نوستالژیک رو گرفت که با نزدیک شدن  پاییز و فصل مدرسه هجوم میارن؟

چه کار کنم که یاد تورنتو نیفتم و پسرک میرفت ،مدرسه ای که توی  حیاطش مرغ دریایی بود. چطور یادم نیاد موفرفری و بچه هامون که با هم بزرگ شدن؟ و خانواده ای که داشتیم؟ من و هاچ و پسرک؟ و احساس امنیت توی خانواده بودن؟

گاهی فکر میکنم چیزی که میترسونه و نگرانم میکنه مسئولیته.دلم میخواد کسی باشه که ازم مواظبت کنه.کسی که مسئولیت همه چیز رو به عهده بگیره.

کاش میشد یک جوری توی زمان حال زندگی کرد. کاش میشد یاد گذشته نیفتاد، یا بهتره بگم کاش میشد گذشته رو احساس نکرد.میدونم که زمان حال یعنی خوشحالی و لذت بردن اگر یاد چیزهایی که دیگه نیستن  و ترس از آینده خرابش نکنن.

هفته ای سه بار میرم سالن ورزش. میخوام عادت کنم که هرروز بنویسم و پیشرفتهام رو ثبت کنم.

فعلا همین برم دوش بگیرم و کمی به کارهای فردا برسم.


 
آخر تابستون 2016
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

صبح شنبه ست .دوشنبه مدررسه برای معملهای دی سی باز میشه ، بچه ها البته یک هفته دیرترمیان. دو سه روزه که  صبحها زنگ ساعت رو برای ساعت 7 تنظیم میکنم تا بدنم عادت کنه به زود بیدار شدنهای آینده.

دو روز از 8 هفته تعطیلات باقی مونده و من  هنوز احساس خوشبختی میکنم. شاید این روزها یکی از خوشبخترین  زمانهای زندگیمه  نه عاشق شدم و نه لاتاری بردم هیچی.....فقط احساس میکنم همه چیز سر جای خودشه ، بیرون و درون.  البته میتونست خیلی بهتر هم باشه، همیشه میتونه ،ولی آدم هم میتونه یک جا توقف کنه و بگه همه چیز چقدر خوبه . همیشه میشه نگران آینده بود . میشه غمگین شد از روزهایی که میگذرن و  چیزهایی که با خودشون میبرن.  از موهای سفید که سخت رنگ میگیرن. ز خط بین دو ابرو که وقتی که عصبانی نیست هم عصبانی نشونت میدن

میشه هم متمرکز شد روی قوی تر شدن. میشه مرتب سالن ورزش رفت و  روی عضلات شونه و پشت و سینه و پا کار کردو خوشحال شد از دیدن پیشرفت . و خیال  پردازی کرد در مورد کارهایی که هنوز میشه با زندگی انجام داد. مثل کایاک سواری  و حتی تنیس وقتی  بالاتنه به اندازه کافی قوی شد.    میشه فکر کرد که شاید حتی یک بچه adopt کنم یک روزی. میشه به هزار تا کار جدید که میتونم یاد بگیرم فکر کنم و جاهای جدیدی که میتونم سفر کنم. شایدهیچ کدوم هیچوقت اتفاق نیفته ولی فکر کردن بهش آدم رو خوشحال میکنه.

تابستون خوبی بود.

دو تا مسافرت کردم. اولیش پیش خوارزاده ام بعدیش هم  سواحل شمال شرقی.  یک شهر کوچولوی توریستی بنام  Mystic و Boston و یک جای خوشکل توی Rode Island.

و تصمیم گرفتم که حال و هوای شمال رو خیلی بیشتر از سواحل جنوبی( فلوریدا و کرولینا و..) دوست دارم.

رنگ و دکووراسیون اتاق خوابم رو عوض کردم.

بین ابروهام رو بوتاکس کردم .

مهمونی دادم.

استخر و جم رفتم.

با همسایه ایرانی طرح دوستی ریختم.

چک آپ رفتم و دکتر زنان و دکتر پوست و سونوگرفی و ماموگرافی و تمیز کردن دندان و...خلاصه تعمیرات اساسی.

 کلا تابستون خوبی بود. معلمی هر چیزش خوب نباشه این تعطیلاتش عالیه. مخصوصا تعطیلات تابستونی. تصمیم گرفتم که دیگه هیچ تابستونی کار نکنم.

 

 

 

 


 
روح
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

صبح توی تلگرام به  مطلبی  برخوردم از الهی   قمشه ای  در مورد تحربه های بعد از مرگ و  اتفاقاتی که برای روح بعد از خارج شدن از بدن میافته . اینکه  واسبتگی های مادی که رو ح رو بطرف پایین میکشه و  نیمگذاره مراحل تکاملش رو طی کنه .بعد  با  کی دقت  جزییات رو توضیح داده بود انگار خودش یک سفر  رفته اون دنیا و برگشته. دلم میخواست ازش بپرسم از کجا میدونی اینها رو ؟خب همه همه دوست دارن ادامه پیدا کنن ولی اون چیزی که دوست داریم باشه  با اون چیزی که هست فرق میکنه. نمیگم نیست شاید هم باشه ولی نمیدونیم.  هیچکس نمیدونه.

دیشب بارون اومده همه چیز مرطوب و تازه ست و هوا  از روزهای پیش کمتر گرمه.

میخوام برم از هوم دیپو رنگ بگیرم . میخوام یکی از دیوارهای اتاق خوابم رو رنگ کنم.

زندگیم این روزها مثل یک مدیتیشن طولانی میمونه. یعنی جضور داشتن و احساس کردن بدون نوستالژی و بدون نگرانی از اینده.

 

 


 
خوشحالی
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

دیشب خواب دیدم که   یک ساعت مونده به مراسم عروسیم اما آماده نیستم و  تازه دنبال لباس عروسی وکفش میگردم. کیف سفیدهم  ندارم یکی از دوستام کیفش رو بهم قرض میده.این  هم شکل دیگه ای خواب آماده نبودنه . گاهی نگرانی از درس و امتحانی که براش آماده نیستیم . گاهی خواب مبینیم یک عالمه مهمون اومده و غذا آماده یا به اندازه کافی نیست. احتمالا این یک خواب همگانی و ناشی از ترس جهانی آدمها از ارزیابی دیگران یا .. نمیدونم به هرحال.

اتاقم هنوز بوی رنگ میاد بوی نویی و تمیزی ، از بوی تند دیروز خیلی بهتره.. هوا ه بشدت آفتابی و روشنه. شاید برای همینه که اینقدر خوشحالم. مثل هر روز روبدوشمبر پلنگیم رو میپوشم و میرم پایین .  گرسنمه و خوشحالم که میتونم صبحانه محبوب همیشگیم رو بخورم، دو تا که نون تست یک قاشق کره بادوم زمینی  بعد یک قاشق قهوه توی ماگ مخصوصم و شیر. میشینم جلوی تی وی .democratic convention  رو نشون میده . برنی سندرز سخنرانی میکنه و هوشمندانه از طرفدارانش میخواد که به هیلاری رای بدن. اینقدر دوستش دارم که  اگر میتونستم از همینجا  محکم بغلش میکردم. بعد هم تفسیر احمقانه مجری احمق  برنامه صبحگاهی که حمایت برنی از هیلاری رو مقایسه کرده با بازیهای سیاسی و تغییر موضع بقیه سیاست مدارها...

خوشحالم نمیدونم از چی. شاید هم خوشحالی حالت دیفالت آدمهاست وقتی غمگین و نگران نیستن .  مغز تحلیلگر من  خوشحال بودن که دلیل نمیخواد ، بدون دلیل خوشحال باش.

دلم میخواد یک دوست مرد داشته باشم. دقت کنین گفتم دوست.  یعنی کسی که بشه باهاش حرف زد . یکسی که بودنش مزاحم نباشه و بتونم جلوش خودم باشم. از وقت گذروندن باهاش لذت ببرم.   حتی اگر عشق و اترکشنی در کار باشه دلم میخواد با  دوستی و دوست داشتن شروع بشه نه با بازی شروع بشه  و دراما.


 
تنهایی
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

هنوز همه جا بوی رنگ میاد. پروژه نقاشی من بالاخره انجام شد. این پروژ ها خیلی وقت گیرن و تمومی هم ندارن و اگر قرار باشه هی به در و دیوار خونه نگاه کنم   بقیه تابستونم بشدت هدر میره. از فردا پروژه تعطیل. میخوام از تعطیلاتم لذت ببرم.

هوا بطرز وحشتناکی داغه انگار از آسمون آتش میباره. با اینکه ریحونهم رو مرتب آب میدم اما  از شدت گرما افسرده بنظر میرسن.

نمیدونم خوبه یا بده اما  از زنی که دلش میخواست مردی کنارش نشسته باشه و باهم تلویزیون ببین ، زنی که احساس تنهایی میکرد و  دلش  می خواست کسی محکم بغلش کنه ، تبدیل شدم به زنی که خیلی  هم از تنهایی  لذت میبره، بدون اینکه جای خالی کسی رو که نیست کنارش احساس کنه.


 
چک آپ سالانه
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

بالاخره دکتر خانواده پیدا کردم و صبح رفتم دکتر برای چک اپ سالانه. این خانم دکتر جدید  خو شبختانه لهجه کره ای نداره  و مثل اون قبلیه خوش اخلاقه و رفتارش دوستانه ست.. اشتباهی برای خودم قرص آهن تجویز کرده بودم  نگو که آهن زیادی کلی عوارض داره  و ضررش بیشتر از منافع احتمالیشه  ،خوب شده که فهمیدم.. دکتر پیشنهاد کرد برم کلون اسکوپی مخصوصا اینکه مامان از سرطان کلون درگذشته. نباید اونقدرها که بنظر میاد بدباشه.

از صبح  مشغول تمیز کاری   هستم و کمی آشپزی و کمی نقاشی و تغییر رنگ بعضی از وسائل خونه. همه جای بوی وایتکس میاد.

کاش هرکسی یک  گوشه دنیا نبود. کاش همه میتونستیم خونه خودمون باشیم.

 ریحونهای قرمز و سبزم حسابی دارن رشد میکنن. گوجه فرنگیهام مثل جنگل شدن. گل هم دادن از میوه هنوز خبری نیست اما.

یکشنبه یک سینگل پات لاک هست که گفتم سعی میکنم بیام. کاش بجای سینگل پات لاک فقط  پات لاک بود.

فعلا همین.


 
عشق
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

سفر عالی بود. بعد از مدتها بودن بین خانواده ، یعنی کسانی که آدم رو با همه خوبیها وبدیهاش  بی قید و شرط دوست دارن ، و یک نوزاد 9 ماهه که فضا رو پر از عشق و دوست داشتن میکنه ،چیزی بهتر از این هم توی دنیا مگه هست؟

مدتها بود که نوزادی رو اینهمه دوست نداشتم. رشد نوزادچقدر شفگت انگیز و قشنگه.

اول که من رو از دور دید چشمهاش رو کمی بست و من فهمیدم که این یعنی که ترسیده و داره احتیاط میکنه. پس خیلی آروم آروم  بهش نزدیک شدم گذاشتم تا بهم اطمینان کنه. و بعد که بغلش کردم  بهم لبخند زد. نگاهش خیلی خیلی عمیق و نافذش رو بین من و مامانش رد و بدل میکرد. انگار که داشت نظر مامانش رو میپرسید:" تو هم این موجود جدید رو میبینی؟ میشه بهش اطمینان کرد؟ خطرناک که نیست ، هست؟"

و هر روز صبح که از اتاق خواب میومدم بیرون  اول به من و بعد به مامانش نگاه میکرد. انگار که میخواد بگه:" نگاه کن ، تو هم مثل من میبنی؟ هنوز هم اینجاست و بعد بهم لبخند میزد."

 توی راچستر دریاچه زیاد بود و جریان زندگی کلا آروم تر بود. حتی حرف زدن فکر کردن و حرکت کردن.

-برادرم میگه تنها نمون برو بگرد. دوست پسر پیدا کن. هر کاری که دوست داری بکن  چون زندگی تکرار نمیشه . اما فقط راست باش. نمیدونم منظورش از راست باش دقیقا چیه . میگم باشه و نمیپرسم چون گرسنمه و نمیخوام یک بحث طولانی دیگه رو شروع کنم که احتمالا به چامسکی ختم میشه.

-ریحونهام بزرگ شدن. کاجم از بی آبی اما تا حدی خشک شده.


 
سفر
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

همه وسائم رو بزور جا دادم توی یک چمدون کوچولوی دسته دار و یک ساک دستی .  ه مایعات و ژلها رو هم کوچولو کوچولو بسته بندی کردم که بتونم  همه وسائلم رو ببرم توی هواپیما .سوغاتی خریدن چقدر سخته.بطرز احمقانه ای برای خریدن کردن انرژی و وقت صرف کردم گشتم و خریدن  و  پس دادم و...  برای خودم هم حداقل لباس و وسائل ممکن رو میبرم. با این منطق که هرچی لازم  داشتم میخرم. خب فعلا همین. برم موهام رو رنگ بزنم. میخواسنم برم آرایشگاه برام سشوار بکشه اما دیگه وقت نمیشه.

راستی  Pokemon go را دانلود کردم.  کسی بازی کرده ؟


 
روز خوب تابستونی یعنی این
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

1-دیروز خیلی خوش گذشت. صبح  نسبتا زود بیدار شدم.و صبحانه خوردم . بعد  رفتم سالن ورزش مجموعه که اونورخیابونه.  وسط هفته ها  خلوته .حسابی  ورزش کردم و عرقم در اومد .و از اونجا  رفتم استخر. آفتابی بود اما باد ملایمی میومد. دور و بر اسختر پر از گل و گیاهه کمی توی آب رفتم و بعد  دراز کشیدم و اسمون رو نگاه کردم . ظهر رفتم خونه یک نهار سبک خوردم و استراحت کردم بعد بیدار شدم سبزیهام رو آب دادم و  درحالیکه آیس کاپوچیونی خونگی میخوردم  سریال محبوبم رو تماشا کردم. بعدش هم رفتم مال خرید. . یک روز ارامشبخش و آروم و بدون دغدغه. میخوام باز هم روزهای اینطوری داشته باشم.

2-بلیط گرفتم برای هفته دیگه ،میرم پیش خواهر زاده ام.

3- اولین محصول باغم رو دیروز برداشت کردم. ریحان شاید هم ترخون نمیدونم کدومشه.

 


 
روزهای گرم
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

امروررفتم پیش دکتر زنان. نه سرطان دارم  نه چیز دیگه ای. ظاهرا پیریودم تصمیم گرفته که برگرده. این خانم دکتر جدید صمیمی و  قابل اعتماده و دقییقا به سوال آدم جواب میده بدون اینکه توضیحات بیربط و اضافی. سیاهپوسته با موهای مشکی کوتاه فرفری اما  چشمهای روشن.

بعد از دو هفته رفتم تراپی. این دو هفته ای که اولیویا نبوده رفته بوده کمک دوستش اسباب کشی  و دوتایی تا سیاتل با ماشین گنده پر از وسائل رانندگی کردن. اویویا گفت که ازین بعد  بجای هفته ای یکبار ماهی یکبار برم. خوبه کسی باشه  که آدم بتونه پیشش غر بزنه.  نوبت بعدیم دوم آگوست هست.

دیگه اینکه دوشنبه بعد از یکسال و نیم بالاخره رفتم سالن ورزش مجموعه مون. بهتر از اونی بود که فکر میکردم استخر هم همینطور.روزهام تا حدی منظم شدن.

راستی گفتم که نتیجه ارزیابی امسال هم بخیر گذشت؟ و با زسال دیگه روز از نو روزی از نو و این ارزیابیها تمومی نداره.

دلم میخواد برم مسافرت اما نمیدونم کجا. تاحالا تنهایی سفر نکردم. میراندا میگفت همیشه تنهایی سفر میره. "ت" میگفت تنهایی اوشن سیتی هم میترسه بره. ها ها.

 کتاب خداحاظی طولانی رو هم سفارش دادم و منتظرم بیاد.


 
دلم
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

دیروز از دی سی تماس گرفتن که هنوز هم میخوام تابستون کار کنم یا نه؟ نوع کار رو محلش رو پرسیدم خیلی خوب بود و دیدم هیچ بهانه ای برای رد کردنش ندارم. گفتم فکرهام رو میکنم و تماس میگیرم. از اون موقع تا همین نیم ساعت پیش  دو دل بودم که  برم یا نرم؟ن فکر کارهایی که با پولش میتونستم بکنم چیزهایی که میتونستم بخرم.. از یک طرف  و فکر تمام جولای صبح سات 6 بیدار شدن یک طرف. بعد فکر کردم که حالا که سال تحصیلی رو هفته ای  بین 5 تا 7.5 ساعت اضافه کار کردم  حق دارم 2 ماه هیچ کاری نکنم و اینطوری دلم بر عقلم پیروز شدم و تصمیم گرفتم که نرم . هورا...لبخندلبخند

میت آپ هایی که پیدا میکنم همه یا طبیعت گردی هست یا یکجورایی به خوردن مربوط میشه و توی رستورانهای دی سی هست و پارکیگ پیدا کردن توی دی سی  هم که یعنی دردسر.  چند تا گروه ایرانی رو نگاه کردم. هر کدوم یک عالمه عضو دارن ولی توی میت اپ های اخیریشون که نگاه میکنی تمیبینی که توی هر کدوم 4-5 نفر بیشتر شرکت نکردن.متفکر

دیگه به وزن کم کردن و زیاد کردن فکر نمیکنم. سعی میکنم به کمک قدم شمارم روزی 10000 قدم راه برم و هر فرصتی رو برای فعالیت بدنی از دست ندم. غذا هم مناسب و معقول بخورم کالری شماری  دیگه لازم نیست. مهم اینه که بدنم سالم و قوی باشه و البته سایز هم اضافه نکنم.

تصادفا یک وبلاگ  خوندی پیدا کرم ادرسش اینه  apanda.persianblog.ir


 
روزهای خونه موندن
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

 بالاخره یک اریاشگاه عالی نزدیک خونه  پیدا کردم و موهام رو مرتب کردم. دختری که موهام رو کوتاه کرد دوست داشتنی بود و  کارش هم  عالی بود فقط اشکالش این بود که فکر میکرد لازمه  موقع کوتاه کردن مو با مشتری صبحتهای کوتاه داشته باشه .درحالیکه بعضی وقتها  مشتریها میخوان  ریکلس و توی دنیای خودشون باشن.

دومین هفته تعطیلات شروع شده . اگر برنامه ریزی نکنم بدون اینکه حواسم باشه 8 هفته تموم شده و هیچ کاری نکردم.

یک سری کار توی خونه مثل رنگ  زدن بعضی چیزها .

-مسافرت؟

-بوتاکس زدن بین دوتا ابرو؟

-پیدا کرن میت آپ گروهای خوب.

-کشف پارکهای طبیعی جدید؟

- این دوماهه جم ثبت نام کنم دوباره؟

فعلا همینها.

دیروز موقع مربت کردن کابینتها سبزهای خشکی پیدا کردم که ماهیتشون مشخص نیست  میخوام باهاشون کوکوی سبزی درست کنم.


 


 
اولین هفته تعطیلات
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

اولین پنجشنه بعد از تعطیلاته. اونقدر دست دست کردم برای درخواست کار تابستونی که همه کارهای خوب پر شد من  در کمال مسرت دو ماه تموم میمونم خونه و  با اینکه پول خوبی رو از دست دادم  ولی ته دل خوشحالم! 

 این چند روزی که تعطیلم دو کار  مهم انجام میدم یکیش طبیعت گردیه و اون یکی تعمیرات شخصی از  دکتر و  اولترا ساند و ازمایش و .. مدتی  بود که پریود نشده بودم و  یکدفعه  بعد از چند ماه خونریزی شدید تر از همیشه که  کمی ترسیدم بخاطر سابقه سیست و فایبروید و و یا حتی امکان عفونت یا سرطان. حالا که خونرزی قطع شده فکر میکنم احتمالا نتیجه تغیییرات بدن پیش از مناپاز هست .منتطر میمونم برای وقت دکتر زنان.

یکی از روزهای دوازده سالگی ،وقتی  که پریود شدم برادرم آخرین عروسک زندگیم رو بهم  هدیه داد. بوی خوب  همه عروسکهای نو رو میداد. موهای بلند و مشکی شفاف داشت .مامان بهم گفت نترسم و نگران نباشم چون این خیلی طبیعیه. من نگران بودم نه برای پریود شدن که  که به اندازه کافی در موردش میدونستم ، بلکه از نمره 14  توی کارنامه ای که هنوز به مامان نشون نداده بودم... 

چند روز پیش موقع رانندگی احساس کردم که ز ندگی جالب و دوست داشتنیه و تعجب کردم از موقعهایی که دلم میخواد  بخوابم و بیدار نشم و فکر  میکنم مرگ مثل یک خواب طولانیه شیرینه که آدم رو از دردسرهای زندگی راحت میکنیه.. شاید برای اینکه ارزیابیهای نگران کننده مدرسه تموم شده و نگرانی نزدیکی در پیش نیست.نتیجه نهایی ارزیابی ها  تا آخر ماه اعلام میشه . اگر به خیر بگذره حقوقم بیشتر میشه و دو تا رتبه کاری میرم بالاتر به عنوان جایزه.

دیگه چه خبر؟ موهام رو دقیقا همونطوری که آرایشگر توی یوتوب نشون میداد صاف کردم و فکر کنم حالا دیگه واقلعا ناچارم برم آرایشگاه.  و نگاه سرزنشگر ویویان رو تحمل کنم که انگار داره میگه این چه بالای بود سر موهات آوردی ؟ ویویان  گرون میگیره ولی هرجای ارزون یا متوسط دیگه ای رفتم آخرش مجبور شدم بر گردم پیشش و در نتیجه دو بار پول دادم.

بارون میاد.سبزیجات من خیلی کم رشد میکنن. شاید خاکشون به اندازه کافی قوی نیست. شاید دونه ها از  نژاد خوبی نیستن؟ شاید به من لج کردن؟


 
بی معنی
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

"ز" بالاخره کفش خرید.هیچوقت از کفش خریدن کسی اینهمه خوشحال نشده بودم.

حالا درسته که مدیر آدم خیلی  خوشایندی نیست ولی خیلی شهامت میخواد که آدم رواخراج کرده باشن یا مجبور به استفعا شده باشه و بعد  تا آخرش بمونه ، ظاهر رو حفظ کنه و  به کارش ادامه بده ، البته خب مجبوره و اجبار آدم رو توانا میکنه.

نمیدونم چرا قبول کردم با شلی برم پیک نیک ؟ روز شنبه ای ناچارم صبح زود بیدار بشم.   چیزی هم که نخریدم تازه متوجه شدم  رنگ مو هم  ندارم تا ریشه موهام رو رنگ کنم.

راستی فهمیدم که "ت" ویگن هست و حتی عسل هم نمیخوره. بهش میگم که خوردن عسل که آسیبی به زنبورها نمیرسونه. میگه با اصول ویگن بودن مغایرت داره.. از اون حرفهاست ها. اعتقادات از بالا به پایین بی معنی...

 

 


 
کفش پاره "ر"
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

امروز مراسم فارغ التحصیلی کلاس پنجمیها بود پسرها کت و شلوار سیاه وپیراهن سفید ودخترها لباس سفید پوشیده بودن... رفتن همیشه یک جورایی غم انگیزه حتی اگر رفتن به یک مدرسه جدید باشه . بچه ها حتی پردردسر ترین و اعصاب خورد کن ترینشون چقدر بیگناه و بیدفاع بنظر میرسیدن . از دنیای معصومانه و بیدردسر بچگی آهسته آهسته دارن عبور میکنن چه اماده باشن و چه آماده نباشن . مایا چند تا جایزه گرفت و من مردم از خوشحالی.

فردا  field day هست. پارسال همه صبح رو کنار دستگاه پاپ  کورن ایستاده بودم و عرق میریختم. امسال بیشتر کار رو پدر مادرهای داوطلب انجام میدن. ساعت 9 جلسه آی ای پی "ز" هست. "ز" امروز باز اومده بود با کفش  پاره میخواست کفشش رو دوباره براش بچسبونم. گفتم ببین این دیگه فایده ای نداره خیلی داغونه. همون دیروز هم خیلی هنر کرد که تا  موقع رفتنت دوام آورد.  فکر کنم همین یک کفش رو داشته باشه. 10 روز دیگه پدرشون سرپرستی اون و سه تا برادر دیگه اش رو میگیره و مامانش رو دیگه فقط هفته ای یکبار میبینن.  نمیدونم مامانشون چه کار کرده که سرپرستی رو از دست داده ولی میدونم که اصلا دلشون نمیخواد با پدرشون زندگی کنن .قبلا بهم گفته بودم که تابستون وحشتانکی در پیشه..

بگذریم. تازه رسیدم خونه برم پایین یک چیزی بخورم.


 
زندگی اجتماعی
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

شلی هیجان زده ست و د ر عین حال میترسه . اول باید شرایطش رو بررسی کنن ببین برای  foster parentشدن مناسبه یا نه.  کلی کلاس و برسی سو پیشینه و ...با اینکه معلمه ولی هنوز هم باید از هفت خوان رستم بگذره. اینها برای اینه که آخرش یک بچه رو به فرزندی قبول کنه. بهش میگم میدونی که بعد از اینکه " سینگل مادر" شدی دیگه  وقتت مال خودت نیست . نه از کروز خبریه و نه از برنامه ریزی های بعد ازکار.

تشویقم میکنه که باهاش برم یکی از ازین میت آپ های د سی  . میگم  لطفا مجبورم کن که باهات بیام .کلاه هر فعالتیتی توی دی سی برای من بمعنای توی ترافیک گیر کردن و دنبال پارکینگ گشتنه.ولی خب اگر بخوام زندگی اجتماعیم روگسترش بدم باید از یک جایی شروع کنم. شاید همین دور و برها توی ویرجینیا

برادر من بشدت به چا مسکی علاقه منده و هر مکالمه تلفنی و هر موضوعی که فکرش رو بکنین  آخرش بطرز معجزه اسایی ربط داده میشه به تئوریهای چامسکی از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا گرفته تا تولد یک نوزاد جدید توی فامیل.

کم و  بیش شروع کردن به جمع و جور کردن وسائل اتاقم. توی مدرسه کاملا فضای تعطیلات حاکمه.دقیقا 7 روزه دیگه مونده. امروز عصر هوا خنک بود و باد تندی میومد بچه ها سردشون شده بود منهم همینطور.


 
9 ساله شدم
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

9 ساله که مینویسم.  چیزهایی که مینویسم همه زندگیم نیست. انگار که عکس  رنگی یا سیاه سفیدی  رو از صفحات مجله ای جدید یا قدیمی که زمانی خوندی  بریده باشی تا به دیگران هم نشون بدی یا  برای اینکه گاهگاهی بهش نگاه کنی.اگر نه همه واقعیت ،ولی ... همه اش واقعی بوده. چیزهایی که از هر روز و ماه و سال باقی میمونن،  بهشون فکر میکنیم وگاهی مینویسیمشون. حوادث جزیی که ظاهرا باید بگذرن اما  نمیگذرن  بخاطر سنیگینی زیبایی و شاید تلخی  بیش از حدشون.

گاهی برای خودم مینویسم گاهی برای دیگرانی که نمیبینیم و نمیشناسیم . برای تخلیه شدن یا برای رد پا گذاشتن. گاهی شک میکنیم که ارزش نوشتن دارن؟ گاهی پاکشون میکنیم چون زیادی روزمره بنظر میرسن و تکراری...


 
تابستان داغ
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

دیشب با همه فامیل  چه اونهایی که هستن و چه اونهایی که دیگه نیستن ،رفته بودیم  یک پارک تفریحی  سبز و قشنگ کنار دریای خزر. من میرم  اطراف رو میگردم فکر میکنم توی این محیط کوچک راحت میتونم راه برگشت رو پیدا کنم ، اما  نمیتونم و بیشتر وقتم توی خواب میگذره به دنبالشون گشتن .

قسمت بعدی خوابم  توی یک ماشین اسباب بازی مورچه وار از توی  پیاده رو بطرف مدرسه حرکت میکردم.ترافیک وحشتناکی بود و میدونستم دیر میرسم.

بیشتر وقایع نگران کننده سال تحصیلی تموم شدن. مونده یک کنفراس و بعد نتیجه ارزیابیها.هنوز برای مدرسه تابستونی ثبت نام نکردم.عقلم میگه که پول خوبیه اما  دلم میخواد دو ماه تمام هیچ کاری نکنم. مدیر میره و خیلی های دیگه هم میرن. تیم لیدرمون همون که موهاش رو از ته میزد اونهم میره و تیم لیدر جدید رو اصلا دوست ندارم.

برای international day روی همون میز پارسالی رومیزی کار اصفهان رو  دوباره پهن کردم . از مغازه ایرانی یک عالمه دلمه برگ گرفتم و خودم هم شله زرد درست کردم .   پارسال من کوفته درست کرده بودم و "میم " کشک بادمجون با تزینات قشنگ گردو و نعنا داغ ."میم" از وقتی که بچه دار شده دیگه مدرسه نمیاد و من تنها ایرانی مدرسه بودم.میز بغلی غذاهای  جامایکایی. تند و تیز و چرب خوشمزه و بسیار ناسالم. میراندا که اسپانیای درس میده غذای مکزیکی درست کرده بود و یک میز هم برای یک مادر کانادایی و چند تا کشور افریقایی و بقیه ش هم غذاهای امریکایی. از حالا دارم فکر میکنم برای سال دیگه چی  درست کنم؟ البالو  پلو شاید هم زرشک پلو؟

.سه شنبه تراپی دارم. از اولیویا پرسیدم فکر نمیکنی من نیاز به سایکوتراپی داشته باشم؟  گفت این سایکوتراپیه دیگه . گفتم نه منظورم اینه که کار کردن روی گذشته  و ... گفت مگه فکر میکنی گذشته اذیتت میکنه؟ گفتم از کجا بدونم اذیتم میکنه یا نه.شاید چیزهایی بوده که من یادم رفته. خندید. گفت تو دوست داری مساله بسازی و بعد حلش کنی وقتی که مساله ای وجود نداره. همه ما گذشته های دردناکی داشتیم ولی مساله اینه که چقدر الان از بابتش درد میکشیم.چقدر اون گذشته ها دنبالمون هستن. براش گفتم از خواب نوزاد که سالهاست میدیدم و گاهی مبینیم هنوز. گفت نوزاد یعنی " آسیب  پذیری " و دفعه دیگه در موردش حرف میزنیم.

 

ٌ خانم W که برای after careاز یک مدرسه دیگه میاد کلی به من شبیه و  کلی حرف  داریم برای زدن فکر کنم داریم دوست میشیم.


 
نژاد پرستی؟
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

هوا عالیه و بچه ها توی حیاط بازی میکنن.  میراندا و Rرو مبینم که  دارن با خانم پلیس حرف میزنن.  ظاهرا  یک عده بچه از بیرون مدرسه میخواستن  برای مسابقه شون از زمین چمن استفاده  کنن .  استفاده از زمین بازی  مدرسه ها برای عموم آزاده ولی باید تا ساعت 6 صبر کنن تا بچه ها برن خونه .  والدین این بچه ه که بیشترشون اس سفیدپوستهای مرفه منطقه بودن  پافشاری میکردن که زودتر بیان تو و معلمها  ناچار میشن خانم   پلیس رو خبر کنن . میراندا که یک معلم سفید پوسته با تعجب و خنده گفت : میدونی   Rچی میگفت ؟ با عصبانیت  میگفت برای همینه که از سفیدپوستها بدش میاد.!!!!

دارم جریان رو  برای   W  یکی دیگه از معلمهای سیاهپوست   که باهام دوسته تعریف میکنم که خیلی جدی میگه : این سفیدپوستها همیشه طلبکار و حق بجانبن." حالا  دیگه مطمئن شده ام اینها من  رو  بعنوان سیاهپوست رسما قبول کردن. هاها.

حالا  اگر یک سفید پوست حتی به شوخی در مورد سیاهپوستها اینطوری حرفی میزد حتما  به نژادپرستی متهم میشد و  ممکن بود توی دردرسر بیفته. ... به این میگن نژاد پرستی.

آخرین ارزیابیم بالاخره دیروز انجام شد.اینقدر  عادت کردم به این منتظر بودن و  نگرانی هر روزه که حالا هم که تموم شده باورم نمیشه. ..انگار عادت کرده باشم به این نگرانی .اگر نتیجه  کله ارزابیهای و .. هزار تا چیز دیگه که همه باهم جمع میشه خوب باشه سال دیگه حقوقم زیاد میشه. اگر نباشه که حقوقم همین اندازه میمونه.

دوتا چیزه که میتونه  نظر مثبت من رو نسبت به یک آدم کاملا تغییر بده.

اولیش که مهمتره  اینه ببینم یک نفر با کسی گرم میگیره و بیشتر از اون حدی که لازمه تظاهر به دوستی میکنه و بعد  پشت سرش بدگویی میکنه. یکجوری مثل خیانت کردن میمونه. این رو برای این میگم که اون روز وقتی Kelly کلی بد و بیراه پشت خانم B میگفت و فرداش اونطوری دوستانه از لباسش تعریف کرده بود دیدم دیگه kelly رو دوست ندارم. حداقل تا مدتها دوستش ندارم تا این موضوع یادم بره.


 
تراپی نویسی
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

دیروز باز هم مثل همه دوشنبه ها  فکر کنم زنگ بزنم و تراپی امروز رو کنسل کنم اما نکردم..

خیلی سخته که آدم بی دفاع جلوی کسی بنشینه و دقیقا چیزهایی رو که احساس میکنه به زبون بیاره و هفته بعد دوباره برگرده. شاید برای همینه که هر جلسه تصمیم میگرم نرم.

خیلی خب من فکر نمیکنم که اولیویا بتونه کمک زیادی به من بکنه. اولیویا م رواندرمانگر نیست. کارش بررسی گذشته و تجزیه تحلیل و اینها نیست. کارش متمرکز شدن روی یک مساله مشخصه. کارش مشاوره ست. جوابش به هر مساله ای اینه که " افکار احساسات رو میسازن و برای کنترل احساسات باید افکار رو کنترل کرد. به همین سادگی. اینکه ما به مکالمات منفی با خودمون عادت کردیم و باید این عادت منفی رو کم کم ترک کنیم.این کافی نیست. نمیدونم دقیقا چی میخوام ولی چیزی که میخوام این نیست. اون نمیتونه کمک زیادی بکنه...بگذریم.


 
پراکنده گویی
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

-برای اولین بار هوس کردم برم توی تراس بشینم و  کتاب بخونم. باید میز وصندلی بگیرم  ویکی هم  از اون صندلیهایی که مثل تخت میمونه.توی تراس که بشنینی میتونی رفت و آمد آدمها رو توی کوچه نگاه کنی در عوض همسایه های روبرو هم میتونن بدون اینکه ببینیشون از پشت پرده نگاهت کن این به اون در.

 -دیروز یکی زده به ماشین   پسرک. طرف بیمه نداره و بیمه خودمون پرداخت میکنه. کاش deductable نخوان.

بالاخره فرمهای مخصوص تجدید پاسپورت رو فرستادم کانادا و دویست و شصت دلا هم دادم. هر روز یک  خرج اضافه ای  درست میشه. ناراحت 

چه خوبه که هوا ایقدر دیر تاریک میشه. آدم حس میکنه یک عالمه وقت اضافه  داره .مخصوصا  روزهایی که زودتر میام خونه و این چند روزه ای که سریال نگاه نمیکنم . دلم برای داستان خوندن به فارسی تنگ شده. حداقل10 ساله که کتابی به فارسی نخوندم. یادش بخیر اون تابستونهایی که کتاب از دستم نمیافتاد تا تمومش نمیکردم.. یادش بخیر دوران دانشجویی  توی ایران که شاید بهترین دوران زندگیم بود.


 
جدی می گیریم..
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

باز هم یکشنبه ست.  جمعه خرید هفتگی و شنبه نهار بیرون  خوردن و عصرش ملاقات دوست همیشگی و یکشنبه دوچرخه سواری و لباس شستن و  باغبونی و آشپزی وحالا هم که روزمره نویسی.آیا از زندگیم راضیم؟ آیا به اندازه کافی خوشحالم؟ آیا از زندگی لذت میبرم؟ چه چیزهای بایدبه زندگیم اضافه بشه تا خوشحالتر باشم؟ کمی هیجان ؟ دوستان جدید ؟باید در موردش فکر کنم.

منکه میدونم زندگی اینهمه کوتاهه و قرار نیست  بعد از مرگ به هر صورتی  پیدا کنیم و اینکه حساب وکتابی هم در کار نیست . پس چرا گاهی اینقدر همه چیز رو جدی میگیرم ؟چرا داپم یادم میره که  فقط یکبار زندگی میکنم و چیزهای کوچک  برام  اینقدر مهم میشن  و   ترسو میشم و از  تجربه کردن   میترسم؟

پسرک ماشین من رو میشوره. . من از ای بالا  تراس همسایه روبرویی رو نگاه میکنم که توی گلدونهاش اطلسی قرمز کاشته.


 
یکشنبه نویسی
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

صبح  هنوز توی تختم دراز کشیده بودم  و  اشک ریزان  آخرین قسمت سریال desperate housewives  رو تماشا میکردم که  پسرک بایک دسته گل رز بزرگ و یک کارت تبریک بنقش جلوی تختم ظاهر شد  روز مادر رو بهم تبریک گفت. پسرک تا حالا برای من گل هدیه نگرفته بود و این سورپرایز خوشایندی بود.

بلاخره سریال محبوبم تموم شده و  هنوز هیچی نشده دلم برای  ۴ کاراکترهای اصلی فیلم تنگ شده انگار که دوستهای قدیمیم بعد از ۸ سال جدا شده باشم البته ۸ سال خیلی فشرده.

دیروز بعداظهر بعد از ۲ سال ف زنگ زد.   رفتیم نشسیتیم همون جای قدیمی همیشگی. باز هم احساس کردم که وارد ماشین زمان شدم. انگار این همون ترانه و ف دو سال  پیشن. حتی  همون میز قدیمی حتی.. بگذریم.

 یکی از خصوصیات غربت اینه که همه چیز  مثل یک رود کم عمق در سطح جریان داره.  دیدن هیچ کوچه وخیابونی تو رو بیاد کسی و چیزی نمی اندازه... .بعد کم کم بدون اینکه حواست  باشه   خاطره ها  روی هم انباشته شدن . رود کم عمق  ذره ذره   بسترش رو حفر می کنه  و باخودش میبره  تا جایی که دیگه یک جوی کم عمق نیست. بعد از مدتی   میبنی که دیگه خیابونها همه شبیه هم نیستن. این کافی شاپ با اون یکی فرق داره. اینجا تو رو به یاد  دوستی میندازه که هنوز هست یا نیست. بیاد همسری که دیگه نیست روزهای جدایی..  دیگه   دریافتت از محیط فقط چیزی که میبینی نیست، معجونی هست از چیزهایی که وجود دارن  و خاطراتی  متصل بهشون .معجونی از گذشته و حال. این اتفاق برای تورنتو افتاد  حالا با شدت و بیشتری برای اونکه اونجا یکبار عاشق شدم و یکبار وارد یک رابطه عاشقانه. اینجا نوستالژی کمرنگی جریان داره که چندان دردناک نیست. شاید برای دردناک شدن خاطرات لازمه که اول  عاشق بشی..

 


 
گرداب
ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

از اون موقعهایه  که دلم میخواد  خودم رو محکم بغل کنم.مدتیه که بخودم خیلی کم لطفی کردم. با دیر خوابیدن،  دیوانه وار سریال تماشا کردن، ورزش نکردن.. غذای درست و حسابی نخوردن. طفلکی من. واقعا طفلکی من، حقم خیلی بیشتر از اینهاست.

 برای شامم سینه مرغ درست کردم با سبزیجات. صبحانه و ناهار فردام رو هم آماده کردم. پای تی وی هم زیاد ننشستم و  بجاش آی ای پی فردا رو آماده کردم. تا مجبور نشم زیادی بیدار بمونم.

امروز داشتم  فکر میکردم اگر برم ایران چکار میکنم ؟ به چه کسانی سر میزنم؟ بعد یکدفعه یک عالمه خاطره و احساسات هجوم آوردن. انگار که گیر افتاده باشم  توی یک گردآب احساسات آشنا و دوست داشتنی و در عین حال بسیار دردناک.. هر گوشه و کنارش . هر کوچه و خیابونش پر از زندگیم بود. انگار که سوار ماشین زمان شده باشم.از بچگی به دانشجویی کار ازدواج پسرک.... بچه بودم فکر میکردم  آدمها اینهمه خاطره و زندگی رو چطوری با خودشون اینور و اونور میکشن. هنوز هم  که هنوزه برای این سوالم جوابی پیدانکردم .بگذریم...

سعی کنم بیشتر از خودم مواظبت کنم.الان هم برم بخوابم. شب و روز خوبی داشته باشیم.

 


 
ریشه ها
ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

 رفتن پیش تراپیست چقدرکمک می کنه  ؟اصلا برای چی  دارم میرم؟ امروز نمیخواستم برم بعد فکر کردم که برای تماس گرفتن و خبر دادن  دیگه دیره. اگر برای تخلیه شدنه  که با اندازه کافی تخلیه شدم. اگر برای منظم کردن فکر و برنامه ریزیه که   فکرم به اندازه کافی مرتب هست.

 میگه فکر میکنی چکار باید بکنی تا از ۷.۵ به ۸ برسی .( بهش گفته بودم حالم ۷.۵ از ۱۰ هست )میگم  چرا باید به ۸ برسم؟ چرا باید بی دلیل زیادی خوشحال باشم؟  بعد فکر میکنم حق داره اگه بگه  خودت باپای خودت اومدی  اینجا لابد میخواستی خوشحال تر باشی...

به هرحال احساس میکنم که جلسات دیگه  تکراری شدن. نه اینکه تراپی کمک نکرده باشه خیلی هم زیاد کمک کرد. ولی از این به بعدش رو دیگه نمیدونم...

با یکی از بچه ها یکم متنی میخوندیم در مورد مهاجرت . میخواستم معنی کلمه uprooted رو براش توضیح بدم . میگم مهاجر مثل گیاهیه که  از ریشه درش میارن و یک جا دیگه میکارن. با خوشحالی میگه آهان مثل علفهای هرز توی باغچه که از ریشه درشون میاریم.... توی دلم میخندم میگم خیلی ممنون واقعا دست شما درد نکنه.

دیشب باز هم خواب نوزاد دیدم. شاید اویویا بتونه کمک کنه معنی این خوابهای تکراری رو بفهمم. هرچند که دیگه از فکر کردن بهشون خسته شدم.

خب دیگه ده و نیم شب گذشته. برم بخوابم. شب و روز خوبی داشته باشیم.


 
یکشنبه نویسی
ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

یکشنبه  شبه کم کم باید برم بخوابم.   عصبانیم و  درست هم نمیدونم چرا. برای اینکه خوب از اخر هفته ام  استفاده نکردم؟   برای اینکه   هله هوله زیاد خوردم؟  .شاید هم برای اینکه   زیاد بهم خوش نگذشته  .. خوبه آدم بدونه از کی وچی  عصبانیه.

بگذریم... توی دو تا گلدون بزگ گل جعفری کاشتم و گذاشتم جلوی در . عطر  گل جعفری جایگاه مخصوصی توی خاطرات من داره.

راستی فردا هفته معلم شروع میشه. هفته معلم اینجا یعنی صبحونه و ناهار و هدیه های کوچولو و گیفت کارتهایی که بچه ها میارن.

جای چیز ی خالیه. چیزی که نمیدونم چیه.


 
شاید 7.5
ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

جلسه چهارم  بود یا پنجم؟ نمیدونم. این رو هم نمیدونم که حالم خوبه یا  ادای  خوب بودن رو در میارم.به اولیویا میگم احساس می کنم قوی ترم.  یکشنبه غروب  هم دلم نگرفت. تعجب میکنم از اینکه در مورد دلتنگی یکشنبه غروبها چیزی نمیدونه. ظاهرا که حالم خوبه و    نه خودم و نه اون  دلیلی نمیبینم غمهاو دردهای فراموش شده بی آزار رو از اون زیر میرها بکشیم بیرون. تاوقتی که مزاحمتی ایجاد نکردن نیازی نیست .میگم فکر میکنم حالم 7.5 از 10 هست.  اولین بار اومدم پیشش 5 از 10 بودم.اون هم با من موافقه.

خاک گرفتم و گلدون بزرگ. میخوام سبزی بکارم. پیرمرد باغبون  گفت این بذرها مثل نوزداد میمونن نیاز به شیر دارن. بعد هم یک بسته خاک مخصوص داد دستم گفت تا وقتی نشائ ها رو به گلدون بزرگ منتقل نکردی از این خاک بهشون بده .

نتیجه انتخابات خوشحال کننده نیست.

فعلا همین برم بخوابم.

 


 
کاش
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

کاش میتونتستم نقش بیشتری توی بهتر کردن دنیا داشته باشم. کاش جزو اون آدمهایی بودم که اثری خلق میکنن که بعد از رفتنشون هم ادامه پیدا میکنه.  همه هنرم توی زندگی این بوده که خودم رو نجات بدم و  روی پای خودم بایستم.. کاش توی فرصتی که مونده بتونم بهتر زندگی کنم.


 
بنجامین
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

ایالت وریجینیا بسیار سبز و قشنگه مخصوصا توی بهار که برگ درختها سبز روشنه و چمنها پر میشه از شکوفه های صورتی پر پر شده . هر جا که باشی دور وبرت  پارکهای جنگلی و مسریهای پیاده روی و دوچرخه سواری پیدا میشه.

این دو روز تعطیلی خوب بود. جمعه شب خرید هفتگی. شنبه صبح چرچ وبعد نهار بیرون وبعدش لم دادن جلوی تی وی و چای خوردن و سریال دیدن. یکشنبه صبح لباس شستم و  مدارکم رو مرتب کردم یک کیسه پر شد از کاغذهای اضافه که بریزم بیرون. گاراژ رو هم تمیز  مرتب کردم. بعدش هم کلی  دوچرخه سواری با دوچرخه جدیدم توی تریل. و عصر هم که مثل همه یکشنبه عصرها با آ توی کافی شاپ نشستیم قهوه خوردیم و حرف زدیم. راستی  اسم دوچرخه ام رو گذاشتم بنجامین و بنجی صداش میکنم. میخواستم بگذارم بلکی ولی دیدم که سیاه که نیست خاکستریه متالیکه و بنجی بهش بیشتر میاد.

صبحونه و نهار فردا رو آماده کردم. باید آی ای پی یکی از بچه ها رو بنویسم و بعد هم دوش بگیرم. فعلا همین . هفته خوبی داشته باشیم.


 
سیاه و قهوه ای
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

این عروسکهای کوچولو  که اضافه میمونم و باهاشون کار میکنم چقدر قشنگ و دوست داشتنین. از همین حالا هر کدوم شخصیت مخصوص خودشون رو دارن. یکی مهربون وصبوره. یکی زورگو و  قلدره. یکی دائم در حال غر زدن و شکایت کردنه. یکی مودب و با ملاحظه است یکی شلوغ و پر حرفه..

پسرک 3-4 ساله کف دستش رو با دقت نگاه میکنه.مثل همه سیاهپوستها کف دستش از بقیه بدنش خیلی سفیدتره. میگه Wow my hands are so clean. برای ما  ادمها یا سیاهن یا سفید.  از چشم بچه ها بعضی ها سفیدن و بعضیها قهو ه ای.

امروز خیلی خیلی خسته بودم. خسته از کار. یکجور خستگی لذت بخش.

فکر میکنم کلا آدم خیلی خوشبختی هستم چون کارم پر از امکان خلاقیته پر از برنامه ریزی و پر از دوست داشتنه.

فعلا همین برم بخوابم. 


 
ارزیابی
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

.

روز ارزیابیم روز  بدشناسی بود اتاقم سمارت بورد نداره و سیم رابط پروجکتور قطع شده بود و من همه چیزم توی لپتاپم بود.lesson plan  , objective , r ..کلی  اعصابم خورد شد وکلی وقت صرف کردم و نشد . بعد هم که بدون اونها شروع کردم اصلا نفهمیدم دارم چکار میکنم. عصبی بودن م.ن به بچه ها هم سرایت کرده بود.

وقتی به ‍پنی زنگ زدم و خواهش کردم ارزیابی رو نادیده بگیره اصلا باور نمیکردم که قبول کنه و دوباره بیاد. پنی از دفتر مرکزی میاد و اصلا سابقه نداره که کسی رو دوباره ارزیابی کنن... بهرحال فکر کردم که باید هر کاری ازدستم برمیاد بکنم. امروز که پشت در اتاقم دیدمش داشتم میمردم از خوشحالی.

ایندفعه همه چیز خیلی خوب پیش رفت. از ۴ تا ارزیابی فقط یکی مونده که اون رو مدیر مدرسه انجام میده. اینجا همه چیز از اضافه شدن حقوق و امینت کاری به نتیجه  همین ارزیابیها بستگی دراه.

نوشتن کارنامه بچه ها الان تموم شد. فعلا همین برم بخوابم که کلی این شبها کمبود خواب دارم.


 
روزمرگی
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

-۱خانم مدیر  بطرز غیر منتظره ای استعفا داد. یا که ازش  خواستن که استعفا بده . حالا باید مدتها  خرابکاریهای نفر بعدی رو تحمل کنیم تا جا بیفته و بفهمه چی به چیه..

۲- امروز توی تراپی باید کلی فکر میکردم تا به سوالهای سخت اولیویا جواب بدم .مثلا اینکه ؛\قوی تر یعنی چی؟ و از کجا میدونی که قوی نیستی؟؛ و قوی بودن چطوری بنظر میاد یا چطور احساس میشه ..؟ قرار شد دفعه دیگه بفهمییم که از چی یکمی عصبانیم.

۳-امشب نتیجه انتخابات نیویورک معلوم میشه. خیلی مهمه.

۴-باید برم کانامه بچه ها رو بنویسم. چشم بهم گذاشتن ترم سوم هم داره تموم میشه.

فعلا همین شب خوش.

 


 
زندگی کوتاهه
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

امروز توی سکایپ به خواهرم گفتم که زندگی خیلی  کوتاهه . ازش پرسیدم که چه کارهایی  دوست داشته با زندگیش  بکنه اما نکرده؟  گفت دوست داشته دور دنیا رو بگرده. چین و ژاپن و دور آفریقا رو ببینه .   گفت اما آخه  آدم که تنها نیست هر کاری دلش خواست بکنه.

گفتم منهم  دوست دارم جنگلهای  افریقا رو ببینم دوچرخه هم میخوام بخرم.  کوهنوردی هم دوست دارم. پروانه شماری هم همینطور. تراپیستم میگفت که با یک گروهی بهارها میره کوه و  پروانه ها رو میشمرن و یادداشت  میکنن برای کمک به حفظ محیط زیست و پروانه ها و ... مدتهاست که بخاطر زانوهام  فقط جنگل نوردی میکنم. دلم میخواد برم اون بالا. زندگی کوتاهه خیلی کوتاه.

امروز یکی از بچه های دوره راهنمایی که همه این سالها ازش نشنیده بودم بهم پیام داده که آیا من همون  ترانه م هستم که مدرسه فلان خیابان فلان ایستگاه فلان میرفت؟ گفتم آره من همونم. چطوری یاد  من افتاده؟  حتما تنها بوده و حوصله اش سر رفته بوده و  دنبال آشنا میگذشته . یک دختر لاغر اندام عینکی  بود با صورت سبزه و موهای وزوزی سیاه که دم اسبی میکرد . حالا شده به یک خانم خیلی تپل مپل که  اگر تصا دفا میدیدم امکان نداشت بشناسم.

راستی گ  دختر ریزه میزه و متفکر دوران راهنمایی  که همیشه از حق و حقوق دیگران دفاع میکرد و سر کلاس سوالهای ممنوعه میپرسید شده روانپزشک سازمان ملل شاخه مبارزه با ایدز.

لادن که دوران ابتدایی نقاشیش خیلی خوب بود کتاب بچه ها رو نقاشی میکنه دیگه؟ وفا پسر خوش تیپ دوران ابتدایی شده مدیر یک شرکت درست و حسابی. اینها رو چندسال پیش که تنها و خیلی بیکار بودم کشف کردم...یعنی  کسانی که من رو یادشون میاد حدس میزدن با زندگیم چکار کنم؟

منتظرم که ش دوست  مو وزوزی بهم زنگ بزنه.

شاید امروز دوچرخه بخرم . زندگی خیلی کوتاهه.

 پ . ن.

دوست مووزوزی زنگ زد. تند حرف میزنه و حرف آدم رو قطع میکنه. شده مشاور روانشناسی.  گفتم چطور یاد من کردی؟ گفت بعضی ها رد پاشون تو زندگی ادم میمونه. فکر نمیکردم ترانه آروم و خچالتی اون دوران رد پایی توی زندگی کسی بگذاره.

از دوچرخه کانادایی صورتی دست  دومم که بگذریم.. اولین دوچرخه نوی دوران بزرگسالیم رو خریدم.خاکستری متالیکه.  آخ چقدر یک موقعهایی توی ایران خواب دورچرخه سواری میدیدم.

 


 
دلتنگی
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

بعد از مدتها با لپتاپم اومدیم پنرا تا برای هفته برنامه ریزی کنم. یکشنبه بعد اظهر وقت قهوه خوردن با « آ » هست که  اینهفته  رفته مسافرت و نیست. فکر کردم شاید از این به بعد هر هفته  بعد از قهوه خوردن با «آ» بمونم و به کارهای مدرسه برسم.

یکشنبه مفیدی بود. خونه تمیز شد ،لباسها شسته شد. غذا درست کردم و  رفتم پیاده روی توی طبیعت.  الان همه که قراره کار کنم. چقدر صدای مردم که ددور میزهای دور و برم نشسته اند آرامبشبخشه درست  مثل لالایی میمونه.دوست دارم دستم رو بزنم زیر چونه ام وهمینجوری  بشینم ساعتها تماشاشون کنم.امروز موقع پیاده روی نمیدونم چشمم به چی افتاد و چی شد که دلم برای تهران خیلی خیلی تنگ شد. برای خیابونهاش برای جویهای آبی که وقت بارندگیهای شدید آب ازشون سر ریز میشد. برای امام زاده صالح و کبوترها و حوض پر از ماهیش. چکار میشه کرد با دلتنگی؟ هیچی، هیچ کاری نمیشه کرد. باید صبر کرد تا بگذره.

خب برم بکارم برسم. هفته خوبی داشته باشیم.


 
کار مالیاتیم انجام شد
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

بالاخره کار مالیاتیم  امروز انجام شد. مالیاتی که بهم بر میگرده نصف اونیه که انتظارش رو داشتم. یعنی که باز هم باید حواسم به دخل و خرجم باشه تا از پس اندازم خرج نکنم.

روز ابری و گرفته ایه و  با اینکه هفته دوم آپریل هست گاهگاهی  دونه های مشکوکی بین برف و بارون از آسمون میباره.

درونگرایی و برونگرایی دو سر یک طیفن، نه خوبن و نه بد. و من به گفته اولیویا (تراپیستم) به سر درونگرای طیف نزدیکترم.

 اولین تراپیستی که رفتم توی شهر کوچک بود. یک خانمی که زیادی مسیحی بودو یکی دو جلسه بیشتر پیشش نرفتم. بعدیش  ۵ سال پیش اون خانم جوان افغانی الاصل بود چند ماهی پیشش رفتم ولی  کمک زیادی نکرد.سومیش  خانم ایرانی که با هاچ پیشش میرفتیم و  بیشتر از اینکه گوش بده حرف میزد و قصه تعریف میکرد و توی اتاق خیلی بزرگش همیشه شیرینی ایرانی داشت و چای. بعدش یکی دیگه که لباس بنفش پوشیده بود یا روی دیوار اتاقش یک گل بنفش داشت و یادم نیست چرا پیشش نرفتم. بعدیش یک خانم مسن که دو جلسه پیشش رفتم و بعد مریض شد و برنامه ام رو کنسل کرد.الان هم که اولیویا. اولیویا توی این سه جلسه بیشتر ازهمه  بهم کمک کرده. شاید برای اینکه گذاشته بهش اعتماد کنم و راحت حرف بزنم. شاید هم خودم آمادگی بیشتری دارم به هرحال بگذریم...فعلاهمین.

 

 


 
چه عنوانی بگذارم روش؟
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

جای شما خالی از مدرسه که اومدم برای خودم خوراک خوشمزه سینه مرغ و سیب درست کردم با سس آبلیمو و شکر. سعی کردم شبیه خورشت سیبی ایرانی بشه .

این تراپیست من خیلی کم حرف میزنه. توی اتاق انتظار کوچولوش که  فرش ایرانی هم  داره منتظر میشینم تا از اطاقش بیادبیرون و صدام کنه. حالم رو می پرسه و من شروع میکنم به حرف زدن. بهش میگم    هفته  پیش بعد  از گریه کردن چقدر حالم خوب شده.  میگم لطفا  یک کاری کن که  دوباره گریه کنم، میخنده. من هی حرف میزنم و  اون با دقت گوش میده و مو شکافانه  نگاهم میکنه . حرفم  تموم میشه ، نگاه میکنه،  سوالی نه حرفی...  نگاهش رو با نگاه پس میدم.  میگم  خب؟  اون با سکوت سرش رو تکون میده و میگه دارم سعی میکنم آدمی رو که اینجا نشسته بشناسم. مثل مسابقه نگاه کردن میمونه من گاهی خنده ام میگیره.باز متظر میشم اماباز هم نگاهم میکنه. آخرش تسلیم میشم و برای اینکه سکوت رو شکسته باشم شروع میکنم به حرف زدن. گاهی هم از دستش عصبانی میشم که برای شکستن سکوت تلاشی نمیکنه اصلا.

این اولین باره که  اینقدر راحت  حرف میزنم. انگار که اون اونجا نیست. انگار که دارم بلند بلند فکر میکنم. تراپیستم حرفهای خیلی خوبی  درباره من میزنه.  با اینکه میدونم کار تراپبیستها اینه که  تصویری خوبی از آدم بخودش بدن ،با ز هم خوشحال میشم و  میپرسم واقعا اینطوری فکر میکنی؟  ذوق زدگیم حتما توی چشمهام پیداست.

کارهایی که تراپیست ازم میخواد انجام بدم نه جدید و نه پبچیده و نه چیزهایی که خودم ندونسته باشم و سعی نکرده باشم که انجام بدم.. میدونم  که اگرقراره با  تراپی معجزه ای  اتقاق بیفته فقط از طریق دیده شدن و شنیده شدنه.

ساعت ۱۰ شبه، دیشب کم خوابیدم شاید امشب بتونم زود بخوابم. شب و روز خوبی داشته باشیم ، تا بعد.


 
گریه های شفابخش
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

پسرم میگه مامان وقتی سراغ چیزی میری دیگه ول کن نیستی . اینو میگه برای اینکه در هر فرصتی که گیر بیارم سریال محبوبم رو توی huluنگاه میکنم. اونقدر نگاه میکنم تا هر هشت فصلش تموم بشه و خیالم راحت بشه. میگه مامان خوب شد که هیچوقت علاقه به مشروب نداشتی وگرنه الکلی میشدی. فکر کنم خودم یکبار بهش گفته باشم که اینجوریم. بهش گفته بودم که چقدر کازینو رفتن رودوست داشتم و چقدر صدای جرینگ جرینگ توکنها فلزی هیجان زده ام میکرد. بهش گفته بودم که یکدفعه تصمیم گرفتم اصلا بازی نکنم و نکردم. اما نگفتم که بطز خرافاتی جون اون رو قسم خورده بودم.

کرکره پارچه ای رو میزنم بالا.یک عالمه آفتاب میپاشه توی اتاقم. آسمون باز هم آبی آبیه با تکه های خیلی سفید و شفاف ابر.  برم ازوالمارت  قهوه  بخرم و اسپری روغن و یک بسته کاغذ برای مدرسه.

حالم از هفته پیش به وضوح بهتره.یعنی اینکه بعضی از گریه ها واقعا  شفا بخشن.

 


 
آفتاب
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

کارهای مالیاتی سال ۲۰۱۵ رو هی عقب میندازم . رفتن پیش اقای حسابدار مثل خریدن بلیت لاتاری میمونه آدم نمیدونه چقدر بهش برمیگرده. آقای حسابدار من لکنت داره. وقتی که زبونش میگیره با آرامش نگاهش میکنم و پلک هم نمیزنم.  اون دختر جوون چادری اسمش چی بود؟ میخواستم حساسیت زدایشش کنم مثلا.برای اینکه  نشون بدم که میشه با آرامش لکنت کرد  با هم رفتیم خرید یادم نیست چند تا معازه بعد من با لکنت قیمت چیزهای مختلف رو پرسیدم. یکی دو سال بعد زنگ زد تشکر کرد گفت ازدواج کرده گفت خوب شده. من با شک و تردید گوش دادم و باور نکردم که خوب شده باشه.

امروز برای اولین بار دلمه کلم درست کردم مزه اش شبیه دلمه کلمهای ترش و شیرنی خوشمزه ای که قبلا خورده بودم نشد، چون بهش رب زده بودم. کلم پلو هم درست کردم .  کمتر ازنصف پیمانه برنج  و بقیه اش کلم بود و  چیزهای دیگه، خوشمزه وسالم.

هوای بیرون نیمه آفتابیه و از اینجایی که نشسته ام احساس میکنم به ابرهای پف کرده  و آسمون خیلی آبی  نزدیکترم.کوچه بوی آرامش یک شنبه بعدازظهر آفتابی رو میده. میرم کنار دریاچه پیاده روی.

 


 
کوهها
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

بابا قصه مدرسه روسها رو هزار بار برا مون گفته بود. اینکه یک کلمه روسی نمیدونست و به واسطه  شوهر خواهرش که سر آشپز سفارت بود توی دبیرستان  ثبت نام شده بود.

بابا قصه  شیطنت های دوران سربازش رو هزار بار برا مون گفته بود. اینکه کفشهای مردم رو جابجا کرده بود تا نتونن خوب بدون و اون توی مسابقه دو اول شده بود.

بابا قصه بیمارستان x رو وقتی مع مدیرش بود و دکترها  پای سالم یک بیمار رو اشتباهی گچ گرفته بودن..

بابا قصه میگفت  و من گوش میدادم ، انگار برای اولین باره که میشنوم.

دور وبر واگشنگتن دی سی کوه نیست. به سمت استان ویرجینیای غربی که رانندگی میکنی مسیر کم کم کوهستانی میشه. کوها سبز و پر درختن. چشمات اونقدر دشت سبز و مزرعه و حصار و اسب میبینه که خسته میشه.

به پسرک میگم که کوهای تهران قشنگترن. میگه کوهای تهران خشک و خاکین . میگم اره ولی بعد از خاک و سنگ،  اون بالا وقتی  اصلا انتظارش رو نداری یکهو یک جنگله سبزه. اون جا اون بالا بین چند تخته سنگ وقتی انتظارش رو نداری چند تا برکه بهم چسبیده ست که آبش زلاله. چند تا برکه بهم چسبیده با آب خنک که میشه توش آبتنی کرد. پسرک معنی زلال رو نمیدونه. براش ترجمه می کنم.  میگم توی کوهای تهران بهارها ریواس درمیاد و چند جور سبزی دیگه که اسمش یادم نیست اما روزهای جمعه وقتی که دانشجو بودم،  کوله پشتیم پر میشد از شون .  برای پسرک داستان صبح ساعت ۵ بیدار شدنها و کوه رفتنهام رو با لذت تعریف میکنم. راه رفتن با کفش کوه توی تاریکی کوچه هایی که پرنده پر نمیزد و صدای پاهاتو میشیندی واون بالا روی آتش چای درست کردن.. و اون گوش میده انگار برای اولین باره که میشنوه. میگه اما  اینجا کوهها قشنگترن.اون چیزی رو که من مبینیم اون نمیتونه ببینه. میگم خیلی خب تو اسمش رو بگذار نوستالژی یا هرچی.

اونجا توی اون شهر کوچولوی ویرجینیای غربی برای بعضی ها  زمان در دهه هشتاد متوقف شده. مدل موها لباسها... با  جی پی اس چک میکنیم. نزدیک ترین پنرا؟۳۰ مایل. نزدیک ترین Macy's؟ خدا میدونه چند مایل. از ستارباکس خبری نیست. از فروشگاههای دیگه ای که همه جا میبینیم هم.مردم چطور اینجا زندگی می کنن؟.خدا رو شکر روبروی هتل یک والمارت هست. جاذبه این شهر غیر از طبیعت فوق العاده ای که داره یک ساختمان سنگی غول آساست   که از ۱۸۶۴-۱۹۱۴ مرکز نگهداری بیماران روانی بوده و حالا شهرت داره  به اینکه ارواح سرگردان توش رفت و آمد میکنن. ساختمان ارزش تاریخی و معماری داره و اونقدر بزرگه که میشه ساعتها توش راه رفت.. بروشور هتل رو نگاه میکنم، یک تور ۴ ساعت توی تاریکی شب، یا یک تور ۲ ساعته توی روز؟ عکس اتاقهای تاریک رو نگاه میکنم. دلم بشدت میگیره از آدمهای فراموش شده ای که توی این اتاقها رنج کشیدن. شب میخوابیم و فرداش حرکت میکنیم به سمت اهایو. پشیمون نیستم از اینکه توی  یکی از بزرگترین ساختمونهایی رو که با سنگ دست ساز ساخته شده راه نرفتم.

 

 


 
تراپی
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥ : توسط : ترانه

اینجا رو دیگه زیاد کسی نمیخونه. من هم بودم نمیخوندم. هی بیای ببینی خبری نیست. خسته میشی خب.

دومین هفته ای بود که میرفتم تراپی. اولیویا پرسید : زندگیی که برای خودت دوست داری چطوری بنظر میرسه؟ فکر کردم و گفتم : بیرون همه چیز خوبه. کار خوب، خونه، سلامتی نسبی. بیرون چیزی لازم ندارم تا خوشحال ترم کنه. دوست دارم بتونم از چیزهایی که دارم احساس خوشحالی کنم.؛ دوست دارم بتونم به اشتباهاتم بخندم. دوست دارم با خودم مهربونتر باشم. یکمی بیشتر فکر کردم گفتم.: یک پارتنر هم داشته باشم بد نیست.

اولیویا که نزدیک شد فکر کردم میخواد بغلم کنه ، ولی فقط میخواست بهم کلینکس تعارف کنه . اشکهام رو پاک کردم و گفتم فکر نمیکردم بخاطر همچین چیزی  اینجا  گریه کنم. گفتم از انگلیسی حر ف زدن خسته ام. اینکه باید بیشتر از همه انرژی مصرف کنم و هیچوقت بخوبی انگلیسی زبانها بخونم و بنویسم. از اینکه باید حواسم باشه که اشبتاه گرامری نداشته باشم.

 همیشه انگار باید چیزی رو قایم میکردم. همیشه انگار چیزی بوده برای احساس شرمندگی. شاید هم این از اولش شروع شد وقتی که بدنیا اومدم.

گریه کردن جلوی دیگران خوبه. حتی اگر تراپیست فقط گوش کنه. گاهی وقتی به خودت گوش میدی که میگی استرس دارم از اینکه نمیتونم perfect باشم خودت هم از حرف خودت تعجب میکنی.

تعطیلات بهاریه. احساس من اما تابستونیه. دو ماه و  نیم دیگه بیشتر نمونده از امسال. یادم باشه که هفته دیگه بگم که دوست دارم کمی درخت و جنگل و  دریاچه به زندگیم اضافه بشه.

 


 
Sunday again...
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

شده سفره دلتون رو پیش کسی باز کنید و بعد پشیمون بشین  و  احساس کنبن  که بیدفاع و آسیب پذیر شدین؟ حیف که  حرف زده شده رو که نمیشه پس گرفت  میشه.

خواب میدیدم که :"بابا با آقای "ز"یکی از معلمهای مدرسه که  اضافه وزن داره و  با چشمهای پف کرده میاد مدرسه داره توی کوچه محله بچگیهام  بدمینتون بازی میکنه و من  خوشحالم که توی این سن اینهمه خوب وسرحال مونده. و فکر میکنم چه خوبه که لازم نیست چیزی رو از آقای "ز" پنهان کنم؟!!! "کاش میدونستم ذهن آدم چطور موضوعات بی ربط و  ربط میده و داستانهای عجیب و خنده دار میسازه.

باز هم دو روزه که قرصهام رو نخوردم. جعبه قرصهام توی ماشینه و آخر هفته ها  یادم میره. بیارمشون خونه. فردا توی مدرسه وقت آزاد دارم بگردم دکتر خوب پیدا کنم. از 4-5 سال پیش که این قرصهای ضد افسردگی رو  دکتر خانواده داده  هیچوقت با دکتر متخصص مشورت نکردم ببینم که انتخاب بهتری هم هست یا نه. بعد هم یک دکتر خانواده خوب  پبدا کنم و مشاور و ... خونه ساکته.فقط صدای خشک کن میاد که داره لباسها م رو خشک میکنه ساعت حدود 7:30 هست .وقت دارم کمی روی دوچرخه ثابت تلویزوین ببینم یک دوش بگیرم و شاید کمی کتاب بخونم. بعد از مدتها یک کتاب داستان گرفتم  "life of pie". هر وقت شروع کردم میام مینویسم چطور بود.

 این  آخر هفته  بالاخره رفتم عینک سفارش دادم یک قاب آبی خوشکل چند رنگ داره . گرون ترین قیمتی رو که بیمه ام پوشش میاد انتخاب کردم توی 2 دقیقه. تابحال به ای نسرعت چیزی انتخاب نکرده بودم . کلا توی تصمیم گیری خیلی سرعت پیدا کردم .یک عالمه هم جوراب کی شکل و یک رنگ گرفتم که ناچار نشم دنبال لنگه اش بگردم .یک چک قدیمی رو هم خوابوندم بانک .

غروب یکشنبه از سر گذشته و کم کم دارم احساس خوشحالی میکنم. اینورآبیها هفته خوبی داشته باشین. اونور آبی ها هم که قبلا هفته تو شروع شده.


 
بارون یخی دوباره
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

حدود هفت و نیم صبحه. مدرسه های دی سی بخاطر بارون یخی با ۲ ساعت تاخیر باز میشن  ،برای همینه که من اینجام . دیروز  presidents day بود و خونه بودم. همه جا برف نشسته بود و نمیشد بیرون رفت. اولش شهرزاد رو نگاه کردم بعد۵-۶ قسمت از یک سریال ایرانی  خیلی غم انگیز بود. پسرک گفت چقدر تی وی میبینی کسل میشی . خب روزهای برفی پس باید چکار کرد؟من رو بزور کشوند مال. مال خلوت بود. ۲ مایل تند راه رفتیم تند تند. بعد از ساب وی ساندویچ گرفتیم . من یک دونه ۶ اینچ و پسرک یک ساندویچ گنده.

فکر کردم که  انگار از اولش انگار ناف من رو با تنهایی بستن یا جدایی.  شاید هم   همه یکجورایی تنهان.شاید هم نه. اونهایی که اینجا بدنیا اومدن و دور و برشون یک عالمه فامیل و دوست و خاطره ست که اینهمه تنها نیستن هستن؟ چقدر غر میزنی. چه فایده؟واقعا چه فایده؟ ظاهرا زندگی یک مسیره که باید تا آخرش رفت.


 
بخشیدمش
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

امروز  برای اولین بار  دلم براش  تنگ شد.  نه برای اینکه نقش دوست پسرم رو بازی کنه . فقط برای هم صحبتیش.  این معنیش اینه که  بالاخره بخشیدمش. دلم تنگ شد برای اینکه بشینیم و ساعتها حرف بزنیم .بله میدونم روزی گفتم  که ارزش دوستی رو  نداره و هیچ جوری نمیشه بهش اعتماد کرد. ولی خب آدم حق داره که دلش برای کسی تنگ بشه. دلم میخواد دوباره وارد زندگیم میشد ؟اصلا و ابدا. بگذریم...



 


 
انتخابات
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه


میگم تا آخر راه خیلی مونده. پول از کجا میاره  به تبلیغاتش ادامه بده؟  میرم به وب سایتش و ۱۵ دلا دیگه  کمک میکنم. حتما خیلی های دیگه هم مثل من نگرانن . برنی س ندرز  اولین  کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا ست که صددرصد متکی به کمکهای طبقه متوسطه مردمه  و  کمک مالیی  بیشتر از ۲۵۰۰دلار قبول نمیکنه . همه دار و ندراش بیشتر از ۳۰۰۰۰۰دلار نیست در حالیه که ه یلاری و همسرش رویهم بیشتر از ۲۰۰ میلیون سرمایه دارن و میتونن راحت خرج کنن. برای اولین باره که انتخابات ریاست جمهوری اینقدر برام مهمه.

black history month هست و در و دیوار مدرسه مثل پارسال پر میشه  از عکسهای اولین سیاهپوستهای انقلابی یا دانشمند یا هنرپیشه یا ورزشکار...بنظر من بیشتر معنی میداد اگر  عکس سفید پوستهایی رو هم که توی نهضت آزادی سیاهپوستها نقش د اشتند شامل میکردن و آدمها رو بر اساس رنگ جدا نمیکردن. بگذریم.

 


 
خواب طولانی
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

حتی غذام رو هم  آماده کرده بودم اما صبح که با زنگ ساعت بیدارشدم یک دفعه تصمیم گرفتم بمونم خونه و جلسه آی ای پی فردا رو بنویسم . تا ظهر امروز باید  تموم بشه و توی مدرسه وقت نمیشد تمومش کنم .دیشب لپ تاپ  مدرسه ام رو آورده بودم خونه   ولی جلوی تی وی ازخستگی بیهوش شدم .پسرم میگه مرخصیهاتو الکی حروم میکنی . نمیدونم از سالی ۹۶ ساعت چقدرش مونده.. بگذریم.رفتم پایین و صبحونه مو که  یک لیوان شیر و پودر پروتین هست و قرار بود توی راه بخورم  خوردم  نشستم اینجا جلوی پنجره دارم .

  دسامبر باهام تماس گرفتن که هنوز  میخواهی اضافه بعد از مدرسه بمونی؟ و من گفتم بله . از اون موقع ۲ روز در هفته روزی ۲/۵ ساعت اضافه میمونم که میشه کلا ۵ ساعت. کمک میکنه تا بدهیه  به کردیت کارتم پرداخت بشه. بعد از مدرسه با بچه های خیلی کوچولو کار میکنم. کار که نه در واقع فقط مواظبشونم که بلایی سر خودشون نیارن. بچه های گاهی ۳-۴ ساله . زود حوصله اشون سر میره ، بلد نیستن توی صف درست را ه برن،و معلوم نیست چی می گن. اما  با مزه و دوست داشتنین. کلاسهای پایین تر تعداد سفیدها و سیاها برابره هرچی بالاتر میرن سیاهها بیشتر میشن برای اینکه سفیدها که پولدارترن بچه هاشون رو میبرن مدارس خصوصی.

ماگ گنده قهوه ام  کنارمه توی کوچه چقدر خلوبته. جلوی گاراژ خونه ها هم همینظور. فکر میکردم خونه موندن خوبه اما یکجورایی سوت و کوره همه رفتن سر کار شاید هم برای اینکه هوا ابریه. دلم میخواد لباس بپوشم و برم سرکار.

راستی  و اقعا مردن مثل یک خواب طولانیه؟ خوابی که بیداری نداره؟ نه اینکه از زندگی بدم بیاد ولی فکر میکنم خواب طولانیی که بیداری نداره چقدر خوبه و بیدردرسره.

راستی دموکراتها توی آیوا تقریبا مساوی کردن. و در کمال تعجب دا نلد ترا مپ اول نشد!


 
دم اسبی
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

فکر میکنم نوشته هام همه شبیه هم و تکرارین. کمی غر زدن کمی ابراز دلتنگی کمی امیدواری  و خوشحالیهای لحظه ای. شاید دارم توی این زندگی کم کم ته نشین میشم. چیزی نیست توی دنیا که دلم خیلی بخواد.  یک موقعی دلم میخواست با چتر نجات بپرم یا اینکه قبل از مردن حتما هندوستان رو ببینم الان دیگه نمیخوام. bucket listمن تقریبا خالیه( یعنی کارهایی که آدم دوست داره قبل از مردن انجام بده).  اون خونه کوچولوی کنار دریاچه رو هنوز دوست دارم داشته باشم سگ هم که معلومه یک پاپی یا حتی دوتا. خب اگر خوب فکر کنم چیزهای دیگه ای هم هست که ممکنه بخوام و کارهایی که دوست داشته باشم قبل از مردن انجام بدم  ولی این خواستنها خیلی جدی و شدید نیست. حالا برای چی اینها رو میگم؟ نمیدونم گاهی حس میکنم مثل اون کارگرهای خط تولید شدم که یک جا ایستادن و بدون اینکه فکر کنن نقش تکراری و هر روزه شون رو تکرار میکنن و مواظبن که اشتباه نکنن. خیلی خب من داپما در حال یاد گرفتن هستم درسته .  این فرهنگ و این زبان هر روز چیز جدیدی برای من داره. سعی میکنم معلم بهتری بشم. سعی میکنم سالم زندگی کنم .خب   که چی؟ نمیدونم شاید اگر زندگی اجتماعیم رو گسترش بدم احساس بهتری داشته باشم. یک چیزی پیدا کنم که خیلی بخوام.

راستی تازگیها سینما بیشتر میرم. فیلم برو کلین رو امروز دیدم بد نبود. موهام هم بلند شده و خیلی وقته که آبرومندانه دم اسبی میشه.دیگه همین برم.شب خوش.


 
کاش میشد
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

 خیابونها تا حدی تمیز شدن اما از هر طرف خیابون یک راه بیشتر باز نیست.  از فروشگاه کره ای سس و رشته پخته شده  و یک سبزی جدید خیلی معطر گرفتیم. پسرک داره غذا درست میکنه .

امشب دوباره بحث انتخاباتیه دموکراتهاست. برای اولین بار دیدم که یک دیوونه به ماشینش برچسب تنبلیغاتی دانل تر امپ زده بود. ماشینهایی که مثل من بر چسب  بر نی سند رز  زدن  هر روز دارن بیشتر میشن.یعنی ممکنه...؟

 

مدرسه های دی سی هم بالاخره دلشون به رحم اومد و  فردا رو تعطیل اعلام کردن. هورا....چقدر خوبن این تعطیلات از قبل اعلام نشده.


 
بد اخلاق
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

  از پله ها که اومدم بالا بوی خوب زعفرون  و هوای گرم آغشته به غذای ایرانی بهم احساس خونه بودن داد.بعد از  پارو زدن  اونقدر گرسنه  بودم  که دو تا کوفته خوردم با دوتا نون کوچولوی مدل ایرانی.

من این روزهاکلا موجودی بد اخلاق و  عصبانی و غیر قابل تحملم . تا عصبانیتم از خودم خوب نشه هم حالم بهتر  نمیشه.باید بشنیم و خودم رو قانع کنم که لایق دوست داشته شدن هستم .بعد تصمیم بگیرم کارهایی رو که میدونم درسته انجام بدم و بقیه اش رو رها کنم به امان خدا .شاید هم تعادل هورمونی و این حرفهاست که حالم رو بد کرده.

جلوی گاراژ و کوچه  تمیز شده. آقای همسایه ایرانی گفت خیابونهای اصلی رو هم تمیز کردن .آقای همسایه ایرانی خیلی منضبظ و جدی بنظر میاد این رو از برف پارو کردنش میگم. صبحها که من میرم سر کار اون توی ایستگاه اتوبوس ایستاده احتمالا اونهم دی سی کار میکنه و با مترو میره.

این یکی دو هفته اخیر اقلا ۵ پوند کم کردم و لباسهام بنتنم دوباره خوب بنظر میرسه. البته هنوزبرایی ۵ پوند دیگه جا هست.  کالری شماری، تنها راهیه که برای من موثره. ما معمولا خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که لازم داریم غدا میخوریم و کالری چیزهایی رو که میخوریم درست تخمین نمیزنیم .۵ پوند دیگه که کم کنم کالری شماری تموم میشه و فقط سعی میکنم به اندازه و  درست غذا بخورم.

مدرسه ها و دانشگاههای ویرجینیا اکثرا فردا تعطیله ولی دی سی هنوز چیزی اعلام نکرده. کاش فردا تعطیل باشه که بتونم برم بیرون کمی گردش کنم. فعلا همین.

 

 

 


 
ش هر زاد
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

صبح دوشنبه ست ، خیابونها پر برفه وهنوز امکان رانندگی  نیست. از برفی که دیروز پارو کردم  هم بدنم درد میکنه. راستی در جراین پارو زدن فهمیدم که مارک، همسایه بغلی از همسرش جدا شده . پرسیدم دلت براشون تنگ میشه؟ گفت دلش برای سگش تنگ میشه. زن کاپشن آبی که داشت برای پیاده روی سگ کوچولش توی برفها جاده درست میکرد  بازنشسته نیروی دریاییه و برای اینکه ذهنش به کار بیفته میره کالج،  کالجش تا سه شنبه تعطیله. خنده داره ماشینی که برای تمیز کردن برفها فرستاده بودن توی برف گیر کرد و همسایه ها ناجار شدن نجاتبش بدن.

چند روزه که با اضظراب از خواب بیدار میشم. دیشب خواب دیدم  باهاچ توی ماشین هستم. یک سلفون عجیب و مجهز دارم  که شکلش عوض میشه وکارهای مخلتفی میکنه. از ماشین پیاده میشیم. هاچ تند تند راه میره، گمش میکنم. خیابونها نا آشنا هستن نمیدونم چکار کنم. سعی میکنم بهش زنگ بزنم اما با سلفونم هر کاری میشه کرد  جز تلفن زدن. یک دفعه از دورمیبینمش ، خوشحال میشم. میگه چظور شد  من رو گم کردی؟ میگم تو جلو رفتی پشت سرت رو نگاه نکردی ببینی که من هم دارم میام یا نه...

قسمت پانز دهم سریال ش هر زاد در اومده.  صبحونه با یک قهوه داغ و  تماشای

سر یال ایرانی . چی بهتر از این برای یک روز برفی که آدم توی خونه زندانیه؟

 

 


 
خوشحالتر بودم؟
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

بعدازظهر شنبه ست. خدا میدونه چقدر دلم برای تهران تنگ شده.همه در و دیوار و شلوغی و حتی هوای آلوده اش پر از  زندگیه منه.  چه فرقی هست بین زمین آسمون اینجا و تهران نمیدونم. درختها همون درختهان، آسمون شفاف تر و تمیز تر،مردم آرومترو دردسر زندگی  کمتر... پاهام رو دراز کردم و  نشستم روی تخت. روتختی مخلم قرمز روی پاهامه ازپشت پرده که تا نیمه بالا کشیده شده  باد تندی رو تماشا میکنم که دونه های برف رو دور سر درختهای بی برگ میگردونه . سقف  خونه ها پر برفه. خواهرم امروز پرسید سقف خونه رو چکار میکنی؟ گفتم که سقف های اینجا شیرونه کسی برف پارو نمیکنه.راستی  هنوز هم توی خیابون های تهران کسی داد میزنه ؛ برف پارو میکنیم؟. اگر این پنجره ای که ازش بیرون رو نگاه میکنم توی تهران بود،خوشحالتر بودم؟.اگر موقع بیرون رفتن از خونه نمیتونستم اونطور که میخوام لباس بپوشم  و  هم زندگیم زیر ذره بین قضاوت مردم  بود چی؟ اگر موقع راه رفتن توی پیاده رو با فقر و بدبختی  چشم تو چشم میشدم چی؟ اگر تلویزونش پر از مزخرفات بود؟ اگر توی محیط کار اعصابم خورد میشد؟ اگر با حقوقم نمیتونستم  خونه بخرم و حتی  زندگی خودم رو بگردونم  ؟ اگر هر روز نگران بودم که پسرک خودش رو توی دردسر نندازه؟ خوشبخت تر بودم؟ شاید تهرانی که دوست دارم فقط توی ذهن من زندگی میکنه.


 
طوفان برفی ۲۳ ژانویه
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

ساعت نزدیک ۶ است . از ساعت ۳ بعداز ظهر آماده باش دادن  برای طوفان برفی که قراره بیاد.یعنی که مردم توی خونه هاشون بمونن و  کسی توی خیابونها رانندگی نکنه.دیشب سر راه خسته رفتم والمارت و کمی خرت و ‍‍پرت گرفتم. چند تا شمع و باطری و کبریت و  یک رادیوی باطریی هم گرفتم که اگر برق رفت از بی تلویزیونی و بی اینترنتی نمیریم. همه جا سفید شده اما دونه های برف هنوز کوچکن و از باد خبری نیست. امشب که جمعه ست و فردا شنبه و یکشنبه و احتمالا دوشنبه مدرسه ها تعطیله. چند سال پیش که برف سنگینی اومد ما فالزچرچ بودیم و مردم توی خیابون اسکی بازی میکردن. هاچ چند تا بوم نقاشی و قلمو و اینا خریده بود و من سعی میکردم اثر هنری خلق کنم که البته موفقیت آمیز نبود. فکر کنم همون سالی بود که یک ماه قهر بودیم چون هاچ فکر میکرد من در آبلیمو رو عمدا باز میگذارم تا اون حالش گرفته بشه. ها ها.نمیدونم بخندم یا گریه کنم.

از آسمون داره یک صداهایی میاد. شاید هم صدای کسیه که  داره برف پارو میکنه تا برفها جلوی در خونه  اش .

امروز لیسانس معلمی دی سی رسید. ا ختلافش با لیسانس معلمی ویرجینیا فقط یک امتحان کوچولو وبی درسر بود.

فعلاهمین. شاید هم دوباره به نوشتن عادت کنم.

 


 
one of these days....
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

حالم نه خوبه نه بد. مثل موقعهایی که یک چیزی توی گلوی آدم گیر کرده و هر لحظه ممکنه سرفه کنه اما نمیکنه. نه مثال خوبی نبود. مثل موقعی که آدم  از چیزی کمی تا قسمتی عصبانیه بعد یادش میره که از چی.

"د" میگفت از وقتی بچه ها رفتن اون و زنش  هر کدوم یک اتاق جداگانه دارن.  شاید یک اتاق مشترک هم دارن برای خوابیدن. بنظر من که این ایده آله. اتاق جدا فضای مشترک رو کم میکنه و هرکس توی قلمرو خودش احساس آزادی میکنه .هر وقت دلش برای استقلال تنگ شد میره توی اتاقش و در و مبینده و مدتی با خودش زندگی میکنه.

فردا دو تا ‌آی ای پی   میتنیگ دارم. پس فردا ترینینگه توی یک مدرسه دیگه. دوشنبه هم که کلمبوس دی هست. امروز کلاس اولیها یک ویدئوی کوتاه میدیدن در مورد کلمبوس. معلمشون قبلش توضیح داد که کلبموس(کرستف کلومب)  هیچوقت پاش به ایالات متحده آمریکا نرسیده و آمریکا رو کشف نکرده. جایی که کلبوس کشف کرد در واقع آمریکای لاتین بود که تازه بومیها از قبل اونجا زندگیمیکردن . نقش اون فقط ایجاد رابطه بین دنیای قدیم و جدیدهئو اضافه کرد که  خیلیها  کلبوس رو  بخاطر عقاید نزادئرستانه اش واینکه سرزمین سرخپوستها رو به زور ازشون گرفته و اونها رو به بردگی گرفته دوست ندارن. جالبه توی این چند سال معملی اولین باره میشنوم یک معلم داره میگه که کلمبوس نزاد پرست بوده. بگذریم.

برای فردام هنوز چیزی آماده نکردم. هیچ چیز بهتر از این نیست که وقتی صبح بیدار میشم صبحونه و ناهارم بسته بندی شده توی یخچال باشه. یک آبلیمو و روغن زیتون هم خریدم گذاشتم توی یجچال کوچولوی اتاقم تو مدرسه. دیگه همین برم به کارهام برسم.


 
He was born today...
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

پسرک من  که بدنیا اومد دور و برم شلوغ بود. خیلی ها بودن که میتونستم روی کمکشون حساب کنم. امروز که پسرک اونها بدنیا اومد ، اونا خودشون بودن و خودشون. به مادر "س" وزیزا ندادن .همه اش دارم  به همسرش فکر میکنم که  هم باید از زن سزارینی مواظبت کنه و هم از پسرکش و بدتر از همه احساس تنهایی و غربت بی انتها....

خواهرم میگه پسرک شبیه پدرشه بنظر من که همه نوزداها تا یکی دو ماه اول همه شکل همن. هی به عکسی که روز زانوی پدرش انداخته نگاه میکنم. چشمهاش رو بسته و 4 انگشتش توی دهانشه .چقدر کوچک  و بی پناهه. اگر ازش مواظبت نکنن یک روز هم دوام نمیاره.


 
Good night
ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

فکر میکردم  خوب شدم اما امروز تو مدرسه حسابی احساس ضعف و خستگی میگردم خوبه  که تمام روز training بود و اصلا با بچه ها کار نکردم. 

 از وقتی که مدیر اتاق من رو جابجا کرد و من با نماینده یونیون حرف زدم..، دو سه تا از معلمهای قدیمی مدرسه و خانم کلاغ حسابی مهربون شدن. فکر کنم دیگه من رو رسما  بعنوان سیاهپوست ، در جبهه خودشون پذیرفتن .خانم کلاغ مربی آموزشی مدرسه است که پارسال 2-3 بار حسابی  عصبانیم کرده بود و کلی بحث و دعوا داشتیم. فکر می کردم میتونم تاابد ازش منتفر باشم اما خوبه که  عصبانیت من مثل بارون بهاری میمونه شدید و تنده اما میگذره و بعد از مدت کوتاهی هوا آفتابی میشه. هیچ اثری از اون خشم و نفرت نمیمونه

 خب دیگه برم آماده بشم برای خواب. شب خوش.

 


 
از خودم مواظبت میکنم
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

دوش گرفتم، پاهام رو لاک زدم، میز کنار تختم رو مرتب کردم یک لیوان چای کمرنگ برای خودم درست کردم و نشستم اینجا. فکر کردم آدم اگر بخواد برای خودش وقت بگذاره  ناچاره از بعضی چیزها مثل نشستن نامحدود چلوی تی وی بگذره..میخوام  به خواب و  غذام بیشتر برسم . اگر شب برای فردام ناهار و صبخونه آماده کنم ناچار نیستم صبح با عچله هرچی دم دستم اومد بچبونم توی کیفم. بله  باید برنامه داشته باشم البته که  قرار نیست که کاملا و همیشه اجرا بشه.  یکی از کارهایی که میشه کرد اینه که سبزیجات رو از کیسه شون در بیارم و دم دست بگذارم تا احتمال مصرف کردنشون بیشتر بشه. شبها برای فردا ساندوچ یا سالاد درست کنم و بگذارم توی یجچال . برای صبحونه ام هم کره بادوم زمینی و نون تست. اینکه اینهمه سخت نیست  هست؟ شبها هم که برای  هزارمین بار باید زود بخوابم. چرا شبها زود نمیخوابم؟ چون سریالهای آخر شب رو دوست دارم. نمیتونم بعدا ببینمشون؟ چرا اما دوست دارم شبها ببینموشن .دیگه چی؟ یک فکری برای نگرانی محل کار و این ارزیابیهای عذاب آور بکنم. توی وا شنگت ن دیسیئ هر معلمی 4-5 بار در سال ارزیابی میشه. 2-3 بار توسط مدیر مدرسه و 2 بار توسط یک نفر که از اداره مرکزی میاد. مدت ارزیابی هر بار نیم ساعته. توی این نیم ساعت باید هزار جوراستاندارد رو نمره بیاری یعنی در واقع باید براشون نمایش بدی چون بطور طبیعی توی نیم ساعت الزاما موردی پیش نمیاد که از همه روشها استفاده کنی.

نمره میتونه از 1 تا 4 تغییر کنه. اگر میانگین نمره توی این ارزیابیها  کمتر از 2 بشه میتونن هر وقت که بخوان اخراجت کنن. اگر 2-3 بشه  حقوقت سال بعد زیاد نمیشه و وضعیتت خطرناکه. اگر3-3.5بشی جقوقت زیاد میشه  و مراحل طبیعی پیشرفت رو طی میکنی. اگر 3.5 به بالا  بشه که هم حقوقت اضافه میشه و هم کلی پول اضافه  میگیری آخر سال بعنوان جایزه و هم چند پله میپری بالا.  یعنی که هیچقوت امنیت کامل وجود نداره. زمان ارزیابی  مشخص نیست برای همین باید هر لحظه آماده باشی و این خیلی اعصاب خورد کنه. البته توی نمره نهایی عوامل دیگه ای هم نقش داره مثل پیشرفت بچه ها.... اکثر مناطق آموزشی ارزیابیهای اینجوری دارن ولی مال دی سی از همه جا سخت تره. حالا من دارم فکر میکنم  چطوری با این موضوع کنار بیام تا کمتر اذیت کننده بشه. نهایت تلاشم رو بکنم و ریلکس باشم وبگم جهنم هرچی که میخواد بشه؟ 

 

 


 
you look pretty
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

بارها اومدم اینجا چند خطی نوشتم و بعد دیدم که چی؟پاکش کردم. در واقع این روزها چیز زیادی برای نوشتن نیست.زندگی به آرومی جریان داره.  اگر آینده ای باشه و برگردم به این روزها تنها چیزی که میبینم  زنی  در حال تلاشه تا با صرفه جویهای خلاقانه دخل و خرجش باهم جور دربیاد. و منتظره تا    قسطهای  مختلف زودتر تموم بشه  و راحت تر نفس بکشه. زنی که تلاش میکنه ارزیابیهای محل کار  رو  پشت سر بگداره تا کارش رو حفظ کنه وحقوقش زیاد بشه ،  زنی که تازگیها بیشتر از قبل موقع خوندن عینک میزنه و با اینکه توی سراشیبی زندگیه بیشتر از همیشه احساس زیبا بودن میکنه شاید برای اینکه  موهاش بعد از سالها  اونقدر بلند شده که بتونه بالای سرش جمعشون کنه  و شاید برای اینکه بعضی ها صادقانه یا از روی مهربونی گفتن که you look pretty و اون باورش شده.

  یکشنبه تب و لرز کردم. تب خیلی خیلی شدید .ولی فقط تب ولرز بود بدون هیچ عارضه دیگه ای. چشمهام رو که روی هم فشار میدادم یکجور خوبی سرم گیج میرفت انگار که توی این دنیا نیستم.زیر سه تا پتو جمع شده بودم و کیسه آب جوش رو بغل کرده بودم. میتونسم  خیلی راحت باور کنم که برگشتم به سالهای خوب دانشجویی توی ایران . تب کردم خونه هستم و مامان دست روی پیشونیم میگذاره تا ببینه چقدر داغم .توی اتاق آبی رنگ زیر چندین پتون مچاله شدم و نگران هیچی توی دنیا نیستم و هرچقدر دلم بخواد میتونم بخوابم..مامان  برام آب پرتقال میگیره  و ازم مواظبت میکنه.  یک عالمه گریه کردم شاید از شدت تب و بعد احساس کردم که خوشبختم. زنگ زدم مدرسه که نمیام . تب شدید بود اما فقط یک شب طول کشید.دوشنبه موندم خونه امروز هم نرفتم. باید افکار و احساساتم رو جمع و جور کنم.


 
پاپ
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

وقتی یک نگرانی بزرگ از روی دلم آدم برداشته میشه ادم تا مدتی احساس سبکی  و خوشحالی میکنه ، شاید تا وقتی که نگرانی بدی از راه برسه.

پاپ اومده دی سی و خیلی از خیابونهای اطراف کاخ سفید و گنگره رو بستن.فردا باید خیلی زود از خونه برم بیرون تا توی ترافیک گیر نکنم.نمیفهمم توی فارسی که ما بیشتر موقعها o رو اشبتاها بجای آ   او تلفظ میکنیم چرا این یکی رو  بجایpope میگیم  پاپ؟

چقدر بیحال و خسته ام. تازگیها زود میرم بیرون و دوباره طلوع خورشید رو مبینیم. فعلا همین شب خوش.

 


 
پاییز
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

هوا آفتابی  اما خنگ بود. یک روز قشنگ پاییزی زودرس. پشت شیشه اتاقم کدو تنبل و خفاش  ژله ای چسبوندم بعدش فکر کردم که هنوز که خیلی زوده.

بله پاییز خانم داره میاد و من  چقدر عاشق پاییزم و هرچیزی که به پاییز مربوط میشه. برگهای زرد و قرمز صدای بازی و خنده بچه ها توی حیاط مدرسه.... صدای بچه ها همه جای دنیا یکجوره. قدیمها بچه ها توی کوچه ما فوتبال بازی میکردن و من نسرین که چشمهاش سبز بود کش بازی و طناب باز ی میکردیم. امروز زنگ تفریح توی حیاط محو باد  و افتاب ملایم و صدای بچه ها شده بودم اونقدر ریلکس بودم که داشت خوابم میبرد.

-پسرک پایین داره بوقلمون برگر درست میکنه من هنوز لباسهای بیرونم رو در نیاوردم و دارم مینویسم.

- برای ماشینم هنوز مشتری پیدا نشده یکی دو روز بگذره شاید قیمت رو بیارم پایین.

-لنگه  گوشواره طلام توی مدرسه گم شد. کاش پیدا بشه.ناراحت

دو روز دیگه تولد آ هست نمیدونم براش چی بخرم.


 
شب یکشنبه دوباره
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

شب یکشنبه ست و زندگی جریان داره و اتفاق هیجان انگیزی نمیفته. ماشین رو میگذارم برای فروش  دوتا مشتری میان مبیبنینش. یک پیرمرد چینی بد اخلاق که میخواد به من ماشین فروختن یاد بده..و  یک آقا  و خانم ایرانی. خانمه دو ساله اینجاست و آقاهه ۱۸ سال. فکر میکنم که خدا عاقبت این ازدواجهای از راه دور رو به خیر کنه. یکی دونفر دیگه هم زنگ میزنن ولی سر قیمت به توافق نمیرسیم.  هر چی فکر میکنم یادم نمیاد کی بود که گفته بود ازدواج با دختری که تازه از ایران اومده مثل baby sitting میمونه.

یخچال پر از سبزیجاته و این هفته باید مثل بزغاله سبزیجات بخوریم تا خراب نشن.

هوا امروز کاملا خنک و پاییزی بود.دلگیری های من کمتره اما هنوز مثل اون موقهایی که آدم از خواب بیدارمیشه و فکر میکنه چه خوبه که زنده ست، خوشحال نیستم.

 

امروز فکر کردم که پسرک چه نقش مهمی توی زندگیم داره و  چقدر ازش یاد میگیرم. چقدر باعث میشه باورهام رو  دوباره ارزیابی کنم.

 


 
شنبه
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

زیبا بنظر رسیدن خونه همیشه  مهم بوده. بچه هم که بودم داپم جای اسباب بازیها و وسایلم  رو عوض میکردم تا بهترین ترکیب ممکن روپیدا کنم. امسال تعداد بچه های من  کمتره و یک اتاق خیلی کوچولو بوده بهم دادن . همه باهام همدردی کردن اما  من ته دلم خوشحال بودم از اینکه  میتونم یک جای جدید رو قشنگ کنم وفکر کنم ببینم از فضا بهترین استفاده رو بکنم . گلدونهای کاکتوسم رو  آوردم  عروسکهای پشمالو رو هم کنار پنجره چیدم و اتاقم قشنگ و بزرگ شد . فکر کردم  اگر یک سلول زندان رو  هم بهم میدان اولین چیزی که بنظرم میرسید این بود که چطور میشه قشنگ ترش کرد. بعد فکر کردم این جمله که اگر نمیخواد این کاری بود که واقعا کرده بودیم.

 پس اندازم ته کشیده و نمیخوام مجبور بشم در مواقع ضروری از کردیت کارتم استفاده کنم.  باید ماشنین قدیمی رو که توی پارکینگ خاک میخوره بگذارم برای فروش. اما قبلش باید بره معاینه فنی . امسال دوباره معلوم نیست  اضافه کار بعد از مدرسه چی میشه. یا باید مخارج رو یکجوری پایین آورد یا باید کار اضافه پیدا کرد. 

خیلی خب برم آماده بشم ماشین رو ببرم معاینه بعد باید ازش عکس بندازم و بگذارم آنلاین. دیگه چند تا پس دادنی دارم که باید پس بدم. چند تا صورت حساب که باید پرداخت بشه ، کمی کار و برنامه ریزی برای مدرسه و ...بقیه اش شاید طبیعت گردی و استراحت. روز خوبی داشته باشیم.


 
تخلیه
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

نزدیک ۶ صبجه و هنوز هیچی نشده بهتر از دیروزم. زودتر بیدار شدم که برم  دوش بگیرم اما اینجا هستم.

آدم به نوشتن هم عاددت میکنه.گفته بودم که نوشتن هم یک جور تخلیه ست و مثل هر جور تخلیه دیگه ای لذت بخشه.  جرا تخلیه لذت بخشه؟ شاید برای اینکه اگر اینطور نبود همه چیز رو برای همیشه نگه میداشتیم و بعد میترکیدیدم. تخلیه لذت بخشه و نگه داشتن دردناک...م م م . نگه داشتن جلوی به جریان افتادن رو میگیره و زندگی یعنی جریان داشتن و رها کردن. هر جیزی رو بیشتر از زمانی که لازمه نگه داشتن بر خلاف زندگیه. نگه داشتن زیادی یبوست میاره و بیماری.  فکری که توی ذهن هی بالا و پایین میشه... اشیای اضافی که بهش احتتاجی نداریم، احساسات منفی رسوب کرده توی ذهنمون.. بچه هایی که باید بزگ بشن و برن اما از ولشون نمیکنیم ، سرمایه های اضافی  جریان نیفتاده، افکار اضافی روابط و آذمهای مزاحم توی زندگی..

خیلی خب باید برم دوش بگیرم نتیجه اخلاقی اینکه جیزهایی رو که لازم ندارید بیرون بریزید. روز خوبی داشته باشیم.


 
شکستن
ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

داشتم آرشیو وبلاگم رو میخوندم. واقعا ثبت گذشته ها یا خوندنش چه فایده ای داره ؟

همین که یک گوشه ای توی ذهنمون  اینور و اونور میکشیمشون بس نیست که برگردیم و تجدید دیدار هم بکنیم؟

چقدر قرق میکردم. چقدر بالا و پایین میشدم. جقدر نا آرام بودم.

چندروز پیش توی ماشین به عاشق شدن فکر میکردم و اینکه پدیده عجیب و غیر محتلمیه. فکر کردم جرا یک آدم عاقل باید روحش رو با یک آدم دیگه قاطی پاتی بکنه. فکر کردم دوست داشتن  چقدر ترسناکه. شاید ترسو شدم م ولی واقعیت اینه که این قضیه بزرگترین قسمتش همیشه درد و درنج و دردسر بوده.

فکر کردم پس دنبال چی هستم؟ دنبال مردی که بخشی از زندگیم باشه نه همه اش. جای خودش رو داشته باشه مثل چیزهای دیگه که هستن.مثل ورزش و کار ،که وقتی رفت زندگیم رو هم با خودش نبره. دنبال کسی که با هم خوش باشیم و  لذت ببریم فقط همین . اما مشکل اینه که  آدمها به هم عادت میکنن و بدون اینکه بخوان شروع میکنن به دوست داشتن همدیگه و شروع میکنن به دل بستن به همدیگه و این اگر یک طرفه باشه و اگر  از هر دو طرف به یک شکل نباشه خیلی خطرناکه و من نمیدونم که چقدر تحمل شکستن دوباره رو دارم.

 


 
اونجا توی مغزه که اتقاق میفته
ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

 

تنهام و این بده. کسی نیست که  بگه نگران نباش میگذره. کسی نیست که نگرانیهای مالیمون رو با هم قسمت کنیم و بدونیم که میتونیم بهم تکیه کنیم... واقعا؟ واقعا فکر میکنی  که اینطوریه ؟یعنی میخوای بگی که الان نگران آینده ای؟ نه اینکه نگران کننده نباشه هست اما حس الان من نگرانی نیست. بی پناهی هم نیست.  نه اصلا این حرفها نیست. این فقط یک حسه. مثل دندون درد شاید. نه به اون شدت. شاید مثل یک سردرد خفیف. یک تجربه فیزیکیه بیشتر از هرچیز. حتی اگر کسی اینجا بود که محکم بغلم میکرد. حتی اگر دوروبرم یک عالمه آدم بود این حس باز هم بود. شرایط بیرونی کم و زیادش میکنه اما اصلش اونجا توی مغزه که اتفاق میفته.

بهتره برم دوش بگیرم و سعی کنم امشب زودتر بخوابم.فعلا همین شب خوش.


 
نمیچنگم
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

 

 غروب دوشنبه ست . امروز روز کار گر بود و فردا همه جا بعد از سه روز تعطیلی باز میشه . طبق معمول کاری رو که برای مدرسه دارم تا لحظه آخر عقب انداختم کاش تعطیلات تموم نشده بود.غمگینم و  دلم بغل میخواد. و اینکه  برم زیر میز قایم بشم یا پتو رو بکشم روی سرم.

میدونم که دلتنگیم دلیل بیرونی نداره. حتما  برای اینه که امروز  قرصهام رو  نخوردم . فکر کنم دیرو وحتی پیروز  هم یادم رفته باشه  بخورمشون.

یک زمانی این احساس تنهایی کردن ها خیلی عمیق تر و طولانی تر بود . هی خودم رو تجیزیه و تحلیل میکردم و توی محیطم دنبال دلیل میگشتم .گاهی هم  فکر میکردم بقیه هم مثل من آخر هفته ها اینجوری دلشون میگیره اما اینطور نیست. .آدمهایی  که افسرده نیستن تنهایی رو با این شدت تجربه نمیکنن و اینهمه دچار احساسات نوستالژیک نمیشن.. دارو به من کمک کرد که از شر این احساس تنهایی عمیق خلاص بشم. حالا خیلی کمتر از قبل پیش میاد و شدتش هم کمتره .شما هم اگر مثل من هستین دنبال علتهای بیرونی  نگردین. برای من و شاید خیلی های دیگه مثل من با زمینه های ارثی قوی دارو میتونه خیلی خیلی موثر باشه.

نیومده بودم این  حرفها رو بزنم.. میخواستم غر بزنم و بگم احساس تنهایی میکنم. و دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده .میخواستم بگم دلم میخواد به هیچ چیز فکر نکنم و  مدتی از زندگی مرخصی بگیرم. میدونم که این حس می گذره باهاش نمیچنگم.


 
پیمان شکن
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

چند روزیه  یک سریال جدید میبینم در مورد یک دختر جوان ژورنالیست که سرطان خون داره. با اینکه دوست دارم ببینمش اما فکر میکنم زیادی داره اذیتم میکنه. دیشب تا آخر وقت نگاه میکردم و صبح بیدار شدم با یک حالت زاری که نگو.فکر کنم بهتره یک چیز دیگه  ببینم. صبحونه خوردم و شروع کردم به تمیز کردن اشپزخونه و بعد ازمدت کوتاهی دیدم که حالم خوبه. 

متوجه شدم مدتیه از فقس  برنامه ریزها و باید و نبایدها اومدم بیرون. وزن کم کردن ورزش کردن ِکتاب خوندن یوگا، .....روز بروز زندگی میکنم و هر کاری رو که واقعا دوست دارم انجام میدم نه هر کاری رو که فکر میکنم خوبه و  ؛باید ؛ انجام بدم تا آدم بهتری باشم. زندگی همینه دیگه. همین که گاه وبیگاهی خودمون و دیگران روخوشجال کنیم . مسخره ست خیلی خیلی مسخره ست این ارزیابیهای دایمی خودمون و هی تصمیم گرفتن و اجرا نکردن و احساس بد کردن؟ بخدا هیچ قله ای رو قرار نیست فتح کنیم و به هیچ جایی قرار نیست برسیم. همینطور که هستیم خوبیم . همینطوری ناکامل و نامرتب و  پیمان شکن.

 


 
آفتاب
ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه


هر وقت عصبانی و ناراحتم میرم  مغازه دست دوم فروشی گردش.امروز هم رفتم. اون قدیمها،  دوران بعد از break up  معروف ، میرفتم  value village  تورنتو. برام یکجور مدیتیشنه ، نه خود خرید کردن که بیشتر گشتنش. وقتی لابلای جنسها میگردم  به چیز دیگه ای فکر نمیکنم .یادم اومد اون روزها  بطرز معصومانه ای خیلی تنها بودم و اونجا  جای همه کسانی رو که نداشتم گرفته بود. بعد فکر کردم   عشق..  عشق که نه وابستگی به یک آدم به یک مرد، مثل قرص ضد افسردگی میمونه ، آدم بهش عادت میکنه. و وقتی نمیخوره رنگ رو روی همه چیز یک دفعه عوض میشه  انگار که دنیا رو  حسابی چلونده باشن، عصاره اش رو گرفته باشن و تو ناچار باشی با تفاله اش سر کنی. بدون معنی بدون روح.  و زمان لازمه تا خودت رو جمع و جور کنی و دوباره بتونی  آفتاب رو بدون واسطه ببینی . بدون  قرص یا آدم دیگه ای .

چقدر خوبه که این زمان گذشته.




 
شبانه
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

تا حدی به کارهام سر و سامان دادم و اضطرابم کمتر شده.چقدر اضطراب بده. چقدر انرژی میبره و آدم رو خسته میکنه و چقدر تمرکز کردن سخته وقتی آدم اضطراب داره.

-یکی از شمعدونهای دیواریم که امروز تحویل گرفته بودم افتاد و حباب شیشه ایش شکست.ناراحت

 دو روز اخیر کلی شیرینیجات خوردم.از راه رسیده بودم و داشتم میمردم از گرسنگی که دیدم پسرک یک جعبه شیرینی دارچینی خریده من هم اونقدر خوردم تا سیر شدم.

معلم کلاس اول از دست یکی از بچه ها رسما گریه میکرد که من مثل یک قهرمان وارد شدم و نجاتش دادم. بچه وضع خانوادگی درست و حسابی نداره  پدرش هم زندانه، خودش اینوگفت.


 
نام خانوادگی
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

ساعت ۱۰:۳۰ شبه.مسواک زدم ، صورتم رو شستم ، توی تختم نشستم و آماده خوابم.

گفته بودم  همون معملمی که من رو برای این مدرسه مصاحبه کرده بود دوباره برگشته مدرسه ما؟ همونی که روز مصاحبه دوچرخه اش رو کنار اتاق کنفرانس پارک کرده بود و گرمکن ورزشی نارنجی پوشیده بود و موهاش رو از ته تراشیده بود؟

اون روز  آدرس اشتباهی به جی پی اسم دادم و گم شدم. بعدش  زنگ زدم که  دیر میرسم. فکرش رو بکن آدم روز مصاحبه یک ساعت دیر برسه. فکر کردم که  خب  حالا ضرری که نداره فوقش میگن نه  دیگه .

طبق آخرین اطلاعات ؛Kelly؛ لیسانس فرانسه داره. ۸ سال توی ارتش آمریکا بوده و افغانستان هم رفته و میگه که از اون کار متنفره. آخرش هم  تصمیم گرفته  معلم بشه. هنوز هم نمیدونم چرا موهاش رو از ته میزنه. زنهای لزبین هم معمولا موهاشون رو اینطوری نمیزنن.  از وقتی  ازدواج کرده اسم خانوادگیش رو هم عوض کرده . لزبین ها هم وقتی ازدواج میکنن اسم خانوادگیشون رو عوض میکنن؟ بعد کی اسم کی رو روی خودش می گذاره؟ م م نمیدونم بهر حال زیاد مهم نیست.

دیگه اینکه  دو روزه که اضظراب دارم . شاید از فکر همه کارهایی که باید انجام بشه و هنوز نشده  برنامه ریزی و... نمیدونم. من با بچه های ۵ تا کلاس کار میکنم و برای برنامه ریزی و زمانبدی باید خواسته های همه معلمها رو در نظر بگیرم و اینکه چه ساعتی برای هرکس مناسبتره و بعد باید با هر بچه ای با توجه به ساعتهایی که توی برنامه شخصیش نوشته شده کار کنم و...

خب فعلا همین برم بخوابم. شب خوش.

 


 
زن سیاهپوست بابا
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

غروب یکشنبه ست. موقع رانندگی گریه کردم. اگر به صدای ابی گوش نمیدادم احتمالا گریه نمیکردم . گریه خوبی بود خیلی سبک شدم بعدش. .شاید هم چون یکی دوروزیه قرصهام رو نخوردم نمیدونم. بگذریم.

دیروز با پسرک رانندگی میکردیم .  گفت بریم خونه بابا رو از نزدیک ببینمیم؟ میخوام ببینم ماشینش رو عوضش کرده یا نه. وقتی رسیدیم غروب بود . توی کوچه بالا و پایین می رفتیم که پسرک گفت اون خونه باباست اونهم ماشینشه اونهم خودشه .بعد در ماشین بزرگش باز شد و یک زن سیاهپوست اومد پایین پسرک گفت بابا زن سیاهپوست گرفته بعدش هم  یکی دوتا بچه سیاهپوست . فهمیدیم که پلاک رو اشتباه گرفتیم و هر دو خندیدیم برای اینکه  ازدواج هاچ با یک زن ساهپوست تقریبا غیر ممکنه .یک دفعه  دلم خواست خونه اش رو پیدا میکردیم ، در میزدیم و میرفتیم تو. فکر کردم شاید پسرک دلش برای اون تنگ شده باشه. گفتم میخوای بریم خونه اش؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت ؟ are you out of your mind?

دیشب خواب دیدم که من و هاچ توی یک آپارتمان زندگی میکنیم . کفش کلارک توی لابی  حراج کرده بود. من میرم در میزنم و به هاچ خبر میدم میگم میدونم  که تو کفش کلارک خیلی دوست داری بیا پایین حراجه. اون می گه آخه چرا اینکار رو میکنی چرا میکس سیگنال میفرستی  اینطوری من  گیچ میشم. من میگم برای اینکه دلم برات تنگ شده بود. اون خیلی خوشحال میشه و احساس آرامش میکنه. این اولین باری بود که توی خواب دلم براش تنگ شده بود. معمولا هروقت خواب میبینم که با هم هستیم توی خواب از اینکه دوباره برگشتم جای اولم کلی ناراحت میشم.

فردا اولین روز مدرسه ست یعنی اولین روزی که بچه ها میان. دلم براشون تنگ شده.

از  والمارت یکمی خرت و پرت خریدم برای اتاقم. فردا شاید پیراهن بپوشم و خودم روخوشگل کنم.

 

 

 


 
وزن زندگی
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

صبح رفتم یک مدرسه دیگه برای  professional development  بعد ازنهار هم برگشتم مدرسه خودمون برای  اسباب کشی و جابجایی وساپل.

 

 اتاق قبلیم رو دادن به معلم اسپانیایی.ناچار شدم برای جابجایی وساپلم هزار بار بین اتاق جدید واتاق قبلیم رفت و آمد کنم. توی این رفت و امدهام فهمدیم که  معلم جدید آمریکاییه و اسپانیایی  را اینجا یاد گرفته. فوق لیسانس ژورنالیسم داره و یادگیری زبان سرگرمیشه. با اینکه خیلی جوونه  غیر  از اسپانیایی،  آلمانی و نروژی و یک زبان خیلی عجیب دیگه هم  بلده. فکر کردم چقدر  خوب از زمان استفاده کرده . بعضی ها چقدر فشرده زندگی میکنن  و انگار که  وزن خجمی زندگیشون از دیگران بیشتره.                                                                  نان و شیر تموم شده فکر کردم پسرک میخر ولی نخریده. خسته ام و حوصله ام نمیاد برم خرید.

 

 

 

 

 


 
نکات بدیع(؟) یا یک همچین چیزهایی...
ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

خشم  چیه؟ چه موقعهایی عصبانی میشیم؟

وقتی چیزی اونطوری که انتظار داشتیم پیش نمیره؟

وقتی  در حق کسی مخصوصا خودمون بی عدالتی شده؟

وقتی توی انجام کاری موفق نمیشیم؟

من خودم بیشترزمانی عصبانی میشم که  فکر میکنم در  حقم بی عدالتی شده و مظلوم واقع شدم .

خشم گاهی متوجه خودمونه و گاهی دیگران. واقعا چرا گاهی با اینکه  میدونیم واقعا تقصیری نداریم خودمون رو سرزنش میکنیم؟

چرا بجای اینکه بگذاریم خشممون بصورت طبیعی بروز کنه ، ذیگران رو بظاهر  مبیخشیم و خودمون رو با این خشم  تخلیه نشده هدف قرار میدیم ؟

بیاین تمرین کنیم از دست دیگران عصبانی بشیم نه خودمون. نمیگم عصبانی بمونیم  ولی اجازه بدیم که تا وقتی عصبانی هستیم عصبانی بمونیم. خشم بیرونی انرژی میاره و خشمی که متوج خودمونه در درازمدت افسردگی.


 
سمساری
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

امروز ایمیل زدم  که نمیام و موندم خونه که استراحت کنم.  ودر ضمن با خودم تمرین کردم که احساس تقصیر نکنم از این خونه موندنم. مهم نیست دیگران باور کنن که مریض بودم یا نه خودم میدونم و همین کافیه.

دیگه اینکه یک app جدید هست که خیلی راحت میشه توش جنس خرید و فروش کرد. از صبح هی دور و بر خونه گشتم ببینم چی پیدا میکنم که بدردم نمیخوره ، ازش عکس انداختم وگذشتم برای فروش. میدونین که من چقدر از شر  چیزهای اضافی خلاص شدن لذت میبرم مخصوصا که بابتش پول مختصری هم بگیرم. ۴ تا کوسن داشتم که با مبلهام اومده بود اما هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم خیلی زود براش مشتری پیدا شد. چند تا لباس و چند تا اشیا تزیینی هم گذاشتم.  و حالا هی با هیجان میرم چک میکنم ببینم خبری شده یا  نه.

دارم فکر میکنم که از شغل سمساری هم خیلی خوشم میاد. اینکه بگردم و اجناس جالب دست دوم با ارزش پیدا  کنم.

خداروشکرکمرم بهتر شده فکرمیکنم فردا برم سر کار.

 


 
خانه بزرگ
ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

-دردم هنوز خوب نشده و میترسم  اولین روز مدرسه رو ناچار بشم خونه بمونم.

بخاطر یک کار اداری با هاچ تماس گرفتم  گفت که آدرس خونه اش رو عوض کرده. آدرس جدید رو  سرچ کردم دیدم که ۲ هفته پیش خونه خریده. یک خونه چهار اتاق خوابه بزرگ و قشنگ. دور و برش هم پر از چمن.

هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت نمیدونم از چی. از اینکه ما نیستیم تا توی اون خونه زندگی کنیم؟ از اینکه توی خونه بزرگ تنهاست و کسی نیست که  خوشحالی و موفقیتش رو با هاش  قسمت کنه؟

از اینکه خونه من از خونه اون کوچکتر و ارزون تره ؟  از  اینکه از خونه ایرانمون سهمی به من نرسیده؟ از اینکه ۴ ساله که حتی به پسرک زنگ هم نزده؟ میدونم که نگرانشه و بهش فکر میکنه فقط از این میترسه که پسرک نخواد باهاش حرف بزنه. از نه شنیدن میترسه.

حتما این روزها خیلی هیجان زده و خوشحاله. پسرک گفت فکر میکنی بابا زن گرفته؟ گفتم نه فکر نمیکنم. فقط دوست داره که یک جای بزرگ داشته باشه.


 
غربت
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

هنوز درد دارم. پسرک میگه سیاتیکه من ترجیح میدم فکر کنم که  ارتروز مفصل هیپ هست. از دراز کشیدن توی تختم خسته شدم. اومدم پایین اما نشستن اذیتم میکنه .

صبح با خواهرم حرف زدم. خیلی چیزهاست که میخوام  وقتی دیدمش در موردش باهاش حرف بزنم ولی همه اش یادم نمیمونه.

بهش گفتم که دایم  خاله ها و دایی ها رو میشمرم تا ببینم از ۸ خواهر و برادر چند تاشون هنوز باقی موندن. بهش گفتم که هنوز شبها خواب میبینم که دارم با هاچ زندگی میکنم و وقتی بیدار شدم یک نفس راحت میکشم از اینکه  خواب بوده همه اش.

دیوارهایی رو که رنگ کردم بهش نشون دادم. برگهای طلایی رو که روی کوسنهای سورمه ای با اسپری کشیده بودم هم همینطور.

دلم میخواد میتونستم گسترش پیدا کنم، بزرگ و بزرگتر بشم و  جای  یک همه کسانی  روکه نداریم برای پسرک بگیرم.  جای پدرش ،خواهر و برادرهایی که نداره جای یک خانواده بزرگ  خوشحال.



 
پاییز
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

 تمام روز  روی رو تختی مخلمل قرمزم خوابیده بودم .نزدیکترین آشنایی که شبها توی بغلش بخواب میرم و صبحها اولین چیزیه که میبینم.

کمرم از دیشب درد میکنه . احتمالا آرتروز مفصل هیپ هست .  دردی که گاه گاهی بسراغم میاد و زیاد جدیش نمیگیرم و خودش خوب میشه .دوست نداشتم دو سه روز آخر تعطیلی اینطوری بگذره. اما همین قطع شدن درد هم خودش  خوبه.

 چند روز پیش توی ؛پیر وان؛  تزیینات هالوینی رو نگاه میکردم و فکر کردم پاییز با همه غم انگیزیش داره دوباره میاد. هیج فصلی مثل پاییز نیست. انگاریک یک سبد پر از غم و خاطره رو یک دفعه خالی کنن توی دل آدم، آخه دل آدم مگه چقدر جا داره؟

پاییز با هاچ همکار شدم. پاییز بعدش ازدواج کردیم. پاییز ۴ سال پیش جدا شدیم و من بعد از ۴ سال هنوز توی خواب میبینیم که داریم با هم زندگی میکنیم و بخودم میگم  ای وای دوباره برگشتم جای اولم؟ و بعد که بیدار میشم یک نفس راحت میکشم که همه اش خواب بوده فقط.

 


 
خوبشبختی و خوشحالی
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

قبلا هم نوشته بودم که در انگلیسی خوشبخت و خوشحال بصورت مترادف استفاده میشه و من این نحوه استفاده رو بیشتر میپسندم. مثلا happily ever after ، happily married . برای من خوشبختی احساس خوشحالی همراه با رضایته که بصورت لحظه ای رخ میده. بضعی صبحها  از خواب بیدار میشم و احساس میکنم که خوشبختم .بعضی موقعها از یک مسیر سبز و قشنگ رانندگی میکنم و آبنبات چوبی میخورم و  احساس میکنم خوشبختم .خوشبختی  همیشه دلیل قانع کننده بیرونی نمیخواد گاهی  یک خواب راحت شبانه، یک غذای خوب، شرایط شیمیایی بدن بله به همین سادگی . خوشبختی یک حالت  ایستا نیست. بیشتر آدمها گاه گاهی  احساس خوشبختی میکنن. اگر دوست داشته باشیم که همه چیز و همه کس رو تعریف کنیم ، آدم خوشبخت آدمیه که از دیگران زمانهای خوشحالی بیشتری رو تجربه میکنه.

-سفارت آمریکا توی کوبا بعد از ۵۴ سلا  امروز افتتاح شد. تی وی داره جان کری رو نشون میده که جلوی پرچم سخنرانی میکنه.


 
۱۳ آگوست
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

-پنجشنبه ست. صبح ریشه موهام رو رنگ زدم. بیشتر از یک ساله که  موهام رو کوتاه نکردم و حالا تا روی شونه هام میرسه.

-کیفی رو که از ebay خریده بودم و دوستش نداشتم گذاشتم برای فروش.

-دیگه اینکه دیروز این امتحانی رو که باید بدم نگاه کردم . راحته و نگران کننده نیست .

-چرا اینقدر تغییر دادن و تغییر کردن رو دوست دارم؟ همه همینطورن؟ شاید هم آره فقط چیزهایی رو که تغییر میدن با هم  فرق میکنه.

-پسرک داره رشته اش رو عوض میکنه.

 


 
النگو
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

تلویزیون داره  زنهایی رو نشون میده که  صورتشون رو با air brush ارایش میکنن و ۱۰ سال  جوان تر میشن و لبخند میزنن .قبلش زنهایی رو شون میداد که با دستگاه لیزر خونگی ارزون و  بدون درد  برای همیشه از شر موهای بدنشون خلاص میشدن و لبخند میزدند. کانال ۶۶ یکسره یک تبلیغ رو تکرار میکنه و من همین الان دارم به زنی نگاه میکنم که عینک سرخابی زده و تلویزیون سه بعدی تماشا میکنه.

صبح سه شنبه ست. النگوی طلام رو از توی کیسه طلاهای قدیمی بیرون آوردم و بعد از سالها دوباره دستم کردم. این النگو رو مامان وقتی آزاد شده بودم بهم داد. خود النگو رو دوست نداشتم اما کم کم بهش عادت کرده بودم و همیشه دستم بود.، همه سالهایی که دانشجو بودم و  سالهایی که ازدواج کرده بودم  و حالا دوباره دستش کردم. انگار یک قسمتی از خودم رو دوباره پیدا کرده باشم. میدونم فقط چند گرم طلاست اما بعضی اشیا هستن که آدم بهشون دلبستگی پیدا میکنه شاید چون آدم رو یاد خودش میندازه.

 

 


 
خراب کردن؟
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

چقدر خسته ام. رنگ زدن دیوارها بالاخره تموم شد.خونه هم مثل بچه میمونه باید ازش مواظبت کرد.تمیزش کرد موهاشو مرتب کرد ناخنهاش رو کوتاه کرد. راستی  سالهاست که پیرو فلسفه بهتر کردن و رفورم هست . فکر میکنم که بجای دست کشیدن و داغون کردن میشه تلاش کرد برای حتی بهتر کردن حتی یکمی بهتر کردن بهتر از هیچیه. نمیدونم از کی اینطوری شدم ولی مطمینا که قبلا بیشتر طرفدار خراب کردن بودم تا تعمیر کردن.

.از صبح حالم زیاد خوب نیست . تهوع و ضعف شاید ویروسی باشه.

دیگه؟ باید عکس بندازم برای تمدیدپاسپورت کانادایی. میدونستین عکس پاسپورت کانادایی با همه جای دیگه فرق داره؟ و این هر ۵ سال یکبار کلی دردرسر برای من درست میکنه؟ درحالی که اینجا و بیشتر جاهای دیگه عکس ۲ اینج در ۲ اینج هست. کانادا عکس ۲ در ۲ ۳/۴ اینج میخواد.

  و من هنوز نتونستم توی این لپتاپ جدیدم ؛کاما؛ رو پیداکنم.بعضی حروف همیشه سرگردونن مثل ژ و ‌پ و حالا هم که کاما.




 
از همین روزهای تابستونی
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

امروز  از صبح مشغول رنگ دیوار راهروی  پایین بودم و همه روزم توی راه خونه هوم دیپو برای  پیدا کردن رنگ مناسب و .هدر شد..حالا هم  منتظرم تا دیوار خشک بشه و رنگ دوم رو بزنم. نمیدونم توی این  کارها استعداد دارم یا نه ولی پشتکارم خوبه. از وقتی اومدیم خونه چدید برای صرفه جویی کلی از کارها رو خودم انجام دادم خدا عمر بده اینترنت رو که از شارژ باتری مرده ماشین تا باز کردن لوله ایرکاندیشن همه چیز توش پیدا میشه.

دو هفته تا باز شدن مدرسه ها  مونده و بیکاری باعث شده بیفتم بجون تغییر دکوراسیون خونه. دو تا دیوار کوچولو رو آبی نفتی کردم که با حاشیه پایین اتاق نهار خوری جور بشه بعضی از وساپل رو عوض گردم وبعضی ها رو جابجا.

از وقتی مدرسه تابستونی تموم شده هر روز یک کاری پیش اومده و هنوز نتونستم یک روز رو اونطوی که دلم میخواد بگذرونم و با خودم خلوت کنم. راستی یک قهوه درست کن فرانسوی از گودویل خریدم و این باعث شده هر روز برای خودم قهوه به سبک فرانسوی درست کنم. یک کت گپ خوشکل زمستونی تمشکی هم پیدا کردم ۵ دلار که خیلی زوق زده ام کرد .

مدتی دارم فکر میکنم چطوری میشه یک عالمه پول در اورد. دلم میخواد همه وامهای پسرک رو پرداخت کنم. تدریس خصوصی؟ ولی با تدریس خصوصی مگه چقدر میشه در آورد. دیگه چی؟ یک راه راحت و سریع؟

دیگه همین شاید دیوار پایین خشک شده باشه برم ببینم چه خبره.


 
 
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

 دلم میخواد  اونقدر زیاد زندگی کنم که بتونم یک عالمه  چیز  جدید یاد بگیرم و کارهای جدید بکنم.شاید تکنولوزی بتونه عمر ادم رو تا ۱۰۰ ۲۰۰ و حتی ۳۰۰ سال هم  طولانی نر  کنه. زندکی طولانی خوبه البته  با بدنی که بارم رو بکشه و ذهنی که هنوز بتونه یاد بگیره.

  میشه یک ۴۰ ساله یا ۵۰ ساله یا ۶۰ ساله خیلی  بود ولی  وقتی توی سرپایینی  افتای دیگه همه اش از دست دادنه جلوی پیری رو نمیشه گرفت فقط میشه کندترش کرد. اگر چیز دیگه ای جز بدنت نداشته باشی خیلی غم انگیزه. منظورم اون چیزهاییه که دیده میشن ورگنه آخرش ذهن هم بخشی از فیزیکه آدمه احتمالا.

مدرسه تابستونی تموم شد اولین دوشنبه ای هست که خونه هستم. .  با اینکه اولش میترسیدم ولی تجربه خیلی خوبی بود به اضافه کمی پول اضافه و نجات پیدا کردن از رخوت و بیکاری.برای اولین بار معلم یک کلاس اوتیسم بودم.حالا میبینم که معلم کلاس بودن هم واقعا بد نیست. 

قهوه درست کردم با هل.میخوام طعمهای مخلتف رو  تجربه کنم بعدش نوبت قهو با  دانه گشنیزه و بعد چیزهای دیگه.

خونه به تعادل رسیده و فعلا چیزی به چشمم نیماد که فکر کنم عوض کردنش زیبایی رو بشستر میکنه. آدم که بیکار میشه هی نگاه میکنه به در و دیوار دور و برش.

دوهفته وقت دارم. یک امتحان کوچولو باید بدم بررای سرتیفیکت دی سی دوتا بود که یکی شو با چونه زدن حذف کردم. شاید به یاد قدیمها لپ تاپم رو ببرم پنرا برد بشینم درس بخونم . دلم برای درس خوندن تنگ شده . گاهی فکر میکنم وقتی که همه یک نفسی کشیدم برم یک رشته جدید بخونم نمیدونم چی ولی تازگیها خیلی دوست دارم در مورد حیوانات بدونم.


 
salam
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤ : توسط : ترانه

پسرک هنوز خوابه. مدرسه ها تعطیل شده. جلوی  پنجره ای نشستم که ازش نمای خونه های روبرویی پیداست. هنوز نمیدونم اینجا چقدر  شبیه همون تصوریه که از" خونه " داشتم.قبلا  خونه برام طبقه بالای یک برچ بود و بعد به طبقه دوم سوم یک تاون هاس تغییر کرد. و اینجا یک تاون هاس هست توی  محله ای  با خونه های دو سه طبقه. با گلکاری جلوی خونه ها و آدمهایی که سگهاشون رو میبرن  پیاده روی و همسایه ای که ماشینش رو با شلنگ آب میشوره . خونه اینجاست ,یعنی که توقف کردم, یعنی که دیگه وقتی  با ماشین از محله های خوشگل رد میشم  باید یاد خودم بیاندازم که فصل خیال پردازی گذشته. حالا خیلی مونده  که خونه از خاطرات پر بشه و خاطرات فشرده و فشرده بشن  و از خود خونه بزنن بیرون و به  محله هم  سرایت کنن. شاید هم هیچوقت نشه.زمان که میگذره سرعت ماشین خاطره سازی هم انگار کند میشه. مگر اینکه عمدا حادثه سازی کنیم.

با بقیه زندگیم میخوام  چه کار کنم؟شاید یک لیست 3 و 5 ساله دوباره بنویسم . مثل همونیه که 3-4 سال پیش قبل از طلاق توی دفتر خانم مشاور نوشتم. زندگی غیر از سر کار رفتن و برگشتن شاید بتونه چیزهای دیگه ای هم باشه.

 

 

 


 
 
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ : توسط : ترانه

من خوبم نگران نباشین.  سر فرصت مینویسم.ماچ


 
news
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ : توسط : ترانه

یک ساعت کار اضافه بعد از  مدرسه بخاطر مساله بودجه و اینها کنسل شد. باید بگردم  دنبال یک کاری که 3-4 ساعت  در هفته بیشتر وقت نگیره و درامد خوبی داشته باشه وگرنه باید از پس اندازم مصرف کنم.

خبر دیگه اینکه  امروز مدیر مدرسه اعلام کر که "جان" استعفا داده و رفته. استعفای وسط سال  یعنی بهش توصیه کردن که     استعفا بده. درسته که ازش خوشم نمیومد و بخاطر نجات موقعیت خودش سعی کرده بود من رو توی دردسر بندازه ولی دلم نمیخواست کارش رو از دست بده.

دیگه اینکه با الایجا دارم کنار میام و مدتیه که چیزی از اتاقم ندزدیذه. 

دونفرجوان خوشتپ و خیلی مودب اومدن دارن تلویزیون رو نصب میکنن. ... طفلکیها حتما گرسنه هستن مثل خودمن.

 


 
← صفحه بعد