پ
خواب مامان رو دیدم. داشت ازم خداحافظی میکرد و میگفت که میره خونه پدربزرگ و شب اونجا میمونه و فردا برمیگرده. فردا شده بود، اما مامان نیومده بود. زنگ میزنم میگن که مامان شب اونجا نبوده. میترسم ، نگران میشم. مامان گم شده.عمیقا احساس از دست دادن میکنم. بعد زن دایی رو میبینم بهش میگم که مامان گم شده، زن دایی ازم میپرسه که مامان کی از خونه رفت بیرون؟ قبل از مردنش یا بعدش؟ میگم همین دیروز. میگه ولی مامان که سالهاست مرده...
توی خواب عمیقا احساس از دست دادن و سوگواری میکردم.احساسی که حتی وقتی مامان رفت توی بیداری تجربه نکردم.
قسمت دیگه ای از خوابم،خواهر زاده ام پ رو دیدم. داشت برام از بی اهمیتی "زبان و کلمات" حرف میزد. اینکه باید از کلمات گذشت و تنها آدمهایی رشد میکنن که کلمات رو پشت سر میگذارن...
همین. نوشتم که یادم نره.
ب
روزها که در اتاق رو میبندم و با کیف سنگین لپ تاپم بطرف ماشین حرکت میکنم خوشحالم، احساس میکنم که یک روز جدید رو فتح کردم. توی ماشین عصرونه کوچولویی رو که برای خودم آماده کردم میخورم و موزیک گوش میدم. این کوچه خیابونها دیگه غریبه نیستن و آشنا بودنشون بهم احساس امنیت میده..چهره های آشنایی که میبینم هم همینطور مثلا فروشنده پمپ بنزینی که گاهی ازش سر راه قهوه میخرم.خیلی وقته که دیگه این کشور و مردمش رو دوست دارم و مثل اون اولا دلم برای برگشتن به کانادا تنگ نمیشه . پسرک هم دیگه حرفی از برگشتن نمیزنه.
-بالاخره برای ترم پاییز اپلای کردم..بعضی کارها واقعا سخت نیست ولی خیلی سخت بنظر میاد.
ا
دیروز ساعت 8:30رفتم کایروپرکتیک( یک چیزی تو مایه های فیزیکال تراپی). یکمی بدستم ور رفت و هی اینور واونورش کرد و یک توضیحاتی هم داد و که چون لهجه غلیظ چینی داشت فقط نصفش رو فهمیدم. دست و پشتم رو یک ماساژ عجیب غریب داد و بعد روی سه تا تخت خوابیدم که هرکدوم برای یک کاری بود. یکی از تختها اما خیلی باحال بود.از گردن تا پاهای آدم رو ماساژ میداد . این کایروپرکتیک از ماساژ هم بهتر و اروزن تره و یک ساعت کامل از آدم مواظبت میکن. البته ارزون تر که نه ولی چون بیمه هستم فقط باید جلسه ای 15 دلار حق بیمه بدم .دستم اما اصلا بهتر نیست ، دکتر هم گفت که ممکنه اولش بدتر بشه و بعد خوب بشه. طفلکی دستم با همه دردش به همه جهت حرکت میکرد. یکجوری دلم براش سوخت ونسبت بهش احساس محبت کردم.دست بیچاره چقذر موقع اسبابکشی ازش کار کشیدم. دیگه؟ دیگه هیچی در محدوده امن خودم حرکت میکنم و گاهی خیالبافی میکنم که اگر خواهرم اینا عید بیان پیشم کجا ها میبرمشون و چه کارها میکنیم. اومدنشون با این اوضاع ایران هنوز معلوم نیست... و دیگه اینکه مثل خیلی از یکشنبه های دیگه ماهی تازه درست کردم و کیک پختم تا روزها با هم دیگه فرقی داشته باشن.
دلم برای بودن آرامشبخش مردی در کنارم تنگ شده.
ق
خسته ام خیلی خیلی. شاید ته مونده های یک سرماخوردگیه که آروم آروم بدون اینکه خودش رو نشون بده داره از روی سرم میگذره....پسرک خیلی مهربون شده ظاهرا بعداز برسی های طولانی من رو توی ذهنش تبرئه کرده. جرمم چی بوده و چطوری تصمیم به بیگناهیم گرفته نمیدونم.شاید هم چون خوشحاله با همه دنیا من جمله من مهربون شده ، هرچی که هست خوبه. فردا صبح ساعت 8:30 وقت گرفتم برای فیزیوتراپی. اینطور ناچارمیشم صبح زود بیدار شم و به کارهام میرسم.
ی
خرید کردم و اومدم خونه . پسرک ظرفها رو شسته، آشغالها رو برده بیرون و آشپزخونه رو تمیز کرده. دیگه وقتی میخوام ببوسمش باید تا کمر خم بشه تا لبهام به گونه هاش برسه.
هوا کاملا آفتابی و بهاری بود . من بایک ژاکت نازک هم گرمم شده بود.چیزی رو که اینجا دوست دارم زمستونهای کوتاهشه. کانادا که بودم حتی اپریل هم هنوز گاهی سرد بود. راستی.. اون جلسه ای که منتظرش بودم به خیر و سلامتی گذشت وا حساس سبک بالی میکنم. ساعت 7:46 دقیقه ست. 3 ساعت وقت دارم. کمی سرما خورده ام نمیرم پایین ورزش. بجاش چایی درست میکنم و با مافینهایی که به نیت کیک یزدی خریدم میخورم و تی وی مبینیم. بعد دوش میگیرم ، بعد یوگاه کار میکنم ..اگر حوصله ام اومد یک ساعتی هم درس میخونم.
راستی اون پسر موبورعینکیه که قبلا ازش نوشتم.. اون از تماس بدنی متتنفره حتی به کسی اجازه نمیده دستش رو بگیره.امروز موقع راه رفتن توی راهرو دستم رو گرفت.
درون من همه چیز صلح آمیز و درخشانه. چیزی اونجا به جریان افتاده که اسمش رو میگذارم میل به زندگی یا شور زندگی (کتابش رو خوندین ؟)
ش
روز طولانیی بود. صبح ترینیگ، بعد رفتم ساب وی برای نهار . بعد رفتم کلاس تا الان که برگشتم خونه.. یکی دو ساعت وقت دارم تا خودم رو برای فردا آماده کنم. فردا اولین جلسه رسمی یکی از بچه هاست... دستم هنوز درد میکنه و ا عصبام رو خرد کرده امروز زنگ زدم بیمه و تلفن چند تا مرکز فیزیوتراپی این دور و برها رو گرفتم. فردا که بخیر بگذره بعدش باید متمکز بشم روی پرزنتنیشن دو هفته دیگه و ثبت نام برای ترم پاییز و جلسه یکی دیگه از بچه ها که 16 فوریه هست. بعد یک پرزنتیشن دیگه و نوشتن یک مقاله دیگه و .. این وسطها برم برای چک اچ سالانه و سونو گرافی و ...
همه چیز خوبه و من خوشحالم.چیزی که الان خیلی دلم میخواد اینه که انگلسی تخصصی دامنه لغت فعالم رو تقویت کنم هم توی زمینه نوشتن و هم حرف زدن. باید یک سیستم خوب برای یادگیری پیدا کنم .
ظ
سال تحصیلی کم کم داره نصف میشه. از 193 روز هشتاد و چند روزش گذشته. این رو زا از کاغذهای شماره داری که هر روز به دیوار کلاس میزنن میفهمم .پارسا ل این موقعها تظاهرات مصر بود. پارسال این موقعها لوسی در امتداد اظهارات شاخدارش گفته بود ک 13 نفر از کازین هاش( بچه های عمو و خاله و دایی و...) توی مصر کشته شدن. پارسال این موقعها مشغله فکریه من این بود که اون خانمه ازم خواسته بود هر روز برسونمش خونه شون...
فرصت نیست تا همه کارهایی رو دوست داریم انجام بدیم. نه ما کش میایم و منبسط میشیم و نه زمان. گاهی دلم میخواست مثل یک اختاپوس گنده میتونستم بازوهام رو باز کنم و چیزهایی رو که میخوا د بطرف خودم بکشم. گاهی فکر می کنم که این اصلا انصاف نیست که ما ادمها زندانی زمان و مکان هستیم. و وقتی یک جا هستیم نیمیتونیم در آن واحد جای دیگه ای هم باشیم. دلم میخواد گاهی مثل یک گاز سبک پخش و منبسط بشم. وقتی من پشت کامپیوترم نشستم ، وقتی کتابی رو که بنظرم همه اش بازی با کلماته و چیزی ازش نمیفهمم و اخرش چیزی بهم نمیده برای پاس کردن یک کورس ناچارم بخونم فکر میکنم که اون بیرون یک عالمه کارهای بهتر و قشنگتر هست..
امروز تا 1 مدرسه بودم . کرن ( یکی از منتورهام) گزارش هام رو مرور کرد و یک سری کار دیگه. یک کادوی کو چولو هم بمناسبت اینکه ارزیابی وسط سال رو به خیر گذروندم بهم داد.فردا صبح میرم یک جای دیگه تریننیگ از اونجا هم کلاس دارم تا شب. وقتی میگم وقت کم میارم یعنی واقعا کم میارم.
ل
غروب یکشنبه ست اما از دلگیری خبری نیست شاید برای اینکه فردا مدرسه ها نیمه تعطیله. بهش میگن "روز کار معلمها "بچه ها نمیان و معلمها هم هرکس بخواد میاد مدرسه و هرکس نخواد از خونه کار میکنه...صلح و صفا برقراره، آش میپزم چایی میخورم با پسرک گپ میزنم.گزارش پیشرفت کاری بچه ها رو مینویسم،... صبح با خواهرم حرف زدم که برام یک شال گردن رنگارنگ بافته و خواهر زاده ام که میخواست بره کیک یزدی و بستنی بخره.خواهرم خیلی سر حال بود و همه اش شوخی میکرد. ..راستی دیگه اون میل شدید به خوابیدن از سرم افتاده، احساس خوبی پیدا میکنم از اینکه زودتر بیدار میشم و به کارهام میرسم شاید اثر شروع کردن درسهاست .نمیدونم. ..پشتم درد گرفته و خسته ام ولی خوشحالم که خیلی از کارهام انجام شده.
احساس خوشبختی میکنم و زندگی رو دوست دارم، بدون دلیل، همینجوری که هست و همیجوری که هستم.
ا
مدتی ست که صبحها برای بلند شدن از جام دیگه با خودم نمیجنگم و ساعت رو هی عقب نمیکشم تا کمی بیشتر بخوابم. علامت خوبیه .میشه اسمش رو گذاشت میل به زندگی یا بیداری.
صبح یکشنبه ست دلم میخواد برم جنگل ولی نمیتونم. بشدت کار دارم. دلم میخواد دوستام رو دعوت کنم تا شب با هم بشینیم و پیتزا بخوریم ولی نمیتونم بشدت کار دارم. روزهای هفته وقتی از سر کار میام خسته ام. نهایت کاری که میکنم اینه که میرم پایین ورزش و بعدش شام و نهار فردا رو آماده میکنم و بعد جلوی تی وی ولو می شم. همه درسها و کارها میمونه برای آخر هفته. دیشب اولین کاری رو که باید تحویل بدم تموم کردم. امروز باید progresss report بچه ها رو بنویسم ، خودم رو برای جلسه چهارشنبه آماده کنم، درسهای روز سه شنبه رو بخونم، یکمی پرزنتشینهام رو آماده کنم... اگر برسم. چیزی که بهش نیاز دارم وقت اضافه ست.
هنوز فیزوتراپی پیدا نکردم. اونی که نزدیک مدرسه هست ظاهرا ساعت 4 میبنده. باید یک جایی نزدیک خونه یا سر راه گیر بیارم جایی که ترجیحا شنبه ها باز باشه... راستی چرچ هم رفتم. نوشتنم چقدر بهتر و سریعتر شده خوشحال.
به قدرت فکر یا بهتر بگم خواستن ( با دل نه با عقل و منطق) بیشتر از همیشه باور دارم. شما میتونین اسمش رو بگذارین معجزه. جالب و سرگرم کننده ست.
ث
خواب دیشبم رو بنویسم تا یادم نرفته.. باز هم خواب دریا دیدم. یک ساحل آشنا که قبلا توی خواب باز هم دیده بودم. یک ساحل روشن وقشنگ وتمیز. خواب دیدم یکمی آبتنی می کنم ، از نور خورشید و پرواز مرغهای دریایی و آسمون آبی لذت میبرم بعدیکدفعه یادم میاد که وسائل کافی مثلا حوله با خودم ندارم . راه میفتم میرم خونه مامان حوله پیدا کنم . اینبار با پسرک برمیگردیم، دریا رو از دور مبینم ولی پسرک نمیگذاره به دریا نزدیک شم ، اصرار داره که برگردیم. بار سوم میخوام تنهایی برمیگردم اما نمیتونم اتوبوسهایی که من رو به ساحلمیرسونن پیدا کنم، گم شدم ،از خیلی ها میپرسم ولی کسی نمیدونه بعد یک مرد جوونی رو میبینم که اصلا به قیافه اش نمیخوره که مسیر دریا رو بلد باشه، کسی مثل یک شاگرد راننده یا مثلا سرباز صفر یک همچین احساسی رو توی خواب بهم میداد ...با تعجب متوجه میشم تنها کسیه که مسیر دریا رو بلده...
اینجور خوابها بشدت معنی دارن. سر فرصت درباره اش فکر میکنم.
دیگه؟ دیگه اینکه خوبم.کار زیاد دارم.برای دانشگاه برای مدرسه... اما به مدد قرصهای نجاتبخش از استرس نمیمیرم و با آرامش از همه چیز عبور میکنم.امروز از اون روزهایی بود که زندگی رو دوست داشتم.
ص
وقتی که از بازی خسته میشدیم من و خواهرزاده ام که از من چند ماهی کوچکتره ،روی تاب توی حیاط مینشستیم و حرف میزدیم، از روح، از حس ششم ،زندگی بعد از مرگ و فیلمهای ترسناکی که دیده بودیم. خواهر زاده کوچکترم میترسید و پا به فرار میگذاشت و ما میخندیدیم. گاهی هم ملافه سرمون میکشیدیم و میترسوندیمش.
امروز که از مدرسه باهاش چت میکردم بدون اینکه بخواهیم باز به بحثهای فلسفی کشیده شدیم، خود آگاهی وارتباطش با مغز... ادامه "من" وتموم نشدن زندگی و .. بهش میگم: یادت میاد وقتی بچه بودیم هم بحثهای فلسفی میکردیم؟ چیزی عوض نشده ، هنوز به همون اندازه نمیدونیم فقط کلماتمون بزرگتر شدن.یادش نبود. اما رنگ تاب توی حیاطمون رو هنوز یادش بود، طلایی و سبز.
ق
دستم درد میکنه و هنوز وقت فیزیوتراپی نگرفتم.درسها خیلی کند پیش میره بسکه حواسم جای دیگه ست و وسطش کارهای دیگه میکنم ..زندگی یکجورایی خالی و یکنواخته.منظورم زندگی اجتماعیمه. خوشحالترین موقعهام وقتهاییه که با بچه ها یک جلسه درسی خیلی خوب دارم و بچه ها خوشحال و خندان و راضی از کلاس میایم بیرون..
دلم تنگ شده برای موقعهایی که من هاچ و پسرک هنوز توی اون شهر کوچولو و توی اون خونه حیاط دار زندگی میکردیم.غروب یکشنبه بود و تازه از یک راه دور برگشته بودیم و من داشتم خریدها رو جابجا میکردم و هاچ داشت کمکم میکرد و پسرک پای تی وی نشسته بود. بیرون سکوت بود و آرامش. بعد من میرفتم گلدونهامو آب میدادم. اون روزها بیشترش رو خوشحال نبودم ولی الان که بهش فکر میکنم دلم براشون تنگ میشه.. اون شهر خلوت و ساکت و کوچولو.هیچوقت دلم نمیخواد برگردم اونجا ولی خب، ازش خاطره دارم، از همه اون کوچه پس کوچه ها، از همه اون راههای چنگلی که پیاده روی میکردم توش. آدم همیشه یک چیزی رو توی گذشته جا میگذاره این خیلی بده. دلم برای هاچ تنگ شده.
خ
دیشب خواب دیدم که من و هاچ هردو خیلی جوونیم شاید تازه ازدواج کرده بودیم. من قهر کرده بودم و اومده بودم پیش مامان، مامان میخواست برگردم و من ازدستش عصبانی بودم .بابا میگفت که برنگرد پیش هاچ پیش ما بمون.توی خواب فکر میکردم که مامان هیچوقت من رو درک نمیکنه..
وقتی که پسرک خیلی کوچک بود و من تصمیم به جدایی داشتم این مامان بود که من رو تشویق به برگشتن کرد... نمیدونم چرا توی خواب به این چیزها فکر میکردم.
یکشنبه ست. درست 8 دقیقه دیگه سکایپ رو روشن میکنم و با خواهر و خواهرزاده ام حرف میزنم.
ی
هوا ابری بود و برفهای باریده از دیشب روی چمنها ، روی اسفالت و بدتر از همه روی ماشین من ماسیده. تا نزدیکیهای ظهر توی تختم اینور و اونور غلتیدم . پاپی که بود من زنده و مرده ،زمستون و تابستون ،باید میبردمش پیاده روی .هیچ شنبه و یکشنبه ای نمیتوستم بیشتر از 8 بخوابم.اماحالا نه.
سی دی هایی که سفارش داده بودم رسید:موزیک برای ذهن. یکمیش رو گوش دادم ،من کلا از صدای تنبور و اینجور چیزا کلا خوشم نمیاد.
خونه یکجورایی ساکت بود امروز. آشپزی کردم کیک درست کردم یکمی هم درس خوندم.میخوام تا 9:30 درس بخونم و بعد بخودم استراحت بدم. ولو بشم جلوی تی وی و دوش بگیرم و با موهای خیس بخوابم.
هاچ حتما دلش برای پسرک تنگ میشه. مگه میشه نش ه؟ برای من از زندگی قبلیم پسرک مونده، برای اون از این همه سالها چی مونده؟
تا حدی احساس تنهایی میکنم.یا بگم دلتنگی.دلم میخواست میتونستم همه اون چیزهای خوبی رو که توی تبلیغات تلویزیونی نشون میدن به پسرک بدم .یک خانواده خوشبخت،پدری که نزدیک باشه.. خواهر و برادر فامیل ، یک خونه خوشگل با حیاط. نتونستم ، نشد.
من و پسرک کلی در مورد گل شیفته حرف زدیم عکسی که گذاشته.در این مورد هردو تقریبا مثل هم فکر میکنیم. گل شیفته داره توی فرانسه زندگی میکنه.کاری هم که کرده در امتداد فعالیت شغلیشه همین. اینفهمه هنرپیشه هر روز لباسهاشون رو جلوی دوربین درمیارن . برای من برهنگی ارزش نیست، ولی بدن خودشه خب ، حالا چون ایرانیه باید بیاد به همه ملت جواب پس بده؟..
نظرات ()
