e

انگلیسی زبانها برای آنچیزی که ما بهش میگیم "خوشحال" و " خوشبخت" بطور مشترک از کلمه happy استفاده میکنن. مثلا ما میگیم یک عمر با خوشبختی زندگی کردند...اونها میگن  . happily ever afterبعدما میگیم که الان احساس خوشحالی میکنم اونها باز هم کلمه happy استفاده میکنن... این یعنی که در فرهنگ ما خوشحالی و خوشبختی دوتا  مفهوم متفاوتند؟

برای من شخصا خوشحالی و خوشبختی مترادفن.یعنی خوشبختی برام یک حالت ایستا و دائمی نیست.  نمیدونم گیج کننده ست تا حدی.

   + ترانه - ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

j

امروز از اون یکشنبه های خوبه. دیروز خرید اصلی هفته رو کردم،خونه رو جارو زدم،  درسهای  دانشگاه و  کارهای مدرسه رو  انجام دادم ومثل همیشه نگذاشتم برای اخرین لحظه روز یکشنبه . شب هم  با احساس  آرامش خوشبختی نشستم پای تی وی. سرماخوردگیم به مدد چای زنجبیل تقریبا خوب شده...در واقع من برای خوشبخت بودن زیاد سختگیر نیستم. برای من خوشبختی یک احساس لحظه ایه منظورم اینه که مقدمه و پیشنیاز لازم نداره زیاد... مثلا توی فروشگاهی که بوهای خوب میاد و همه چیز طبیعی و قشنگه احساس خوشبختی میکنم. یا وقتی که فکرم راحته و میدونم همه کارهایی رو که لازم بوده انجام دادم ، اون لحظه احساس خوشبختی میکنم. وقتی با بچه ها هستم و اونها برای یادگرفتم علاقه نشون میدن هم احساس خوشبختی میکنم. موقعهایی که احساس خوشبختی میکنم همه چیز قنشگ و با شکوه بنظر میرسه حتی چیزهای ساده. همه چیز معنی پیدا میکنه. مثلا یک شمع. یک غدای خوب....

   + ترانه - ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

f

سرما خوردم و تا الان توی تختخواب بودم. چرچ هم نرفتم. گرسنمه ، دلم غذای خونگی میخواد. مثلا خوراک مرغ با پلو. همون غذایی که وقتی مریض بودم مامان درست میکرد. با سوپ رشته خوشمزه.

گرین کارت س اومد چقدر براش خوشحالم.

پاشم دست و صورتم رو بشورم. هوا آفتابیه. هنوز برنامه ای برای امرو ز ندارم.

   + ترانه - ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

r

سرماخوردم ،بشدت احساس خستگی میکنم. دلم میخواد یک عالمه بخوابم. یک روز دورز شاید چند سال. و همش خوابهای رنگی ببینم ، اما نمیشه . کار دارم و ساعت 8:30 قراره کسی رو بببینم . هر روز صبح که از زنگ ساعت بیدار میشم ، این حس نو و  عجیب رو توی ذهنم مزه مزه میکنم ، اینکه ادامه زندگیم بستگی به همین  با زنگ ساعت از جا بلند شدنها داره... سقف بالای سرم، ماشینی که باهاش اینور و اونور میرم و با 50 دلار پر از بینزین میشه، چرخ خریدی که پر از خوراکی میشه...همه اش بستگی به این بیدار شدنها داره....

شاید این برای بیشتر مردم خیلی عادی باشه. ولی برای من نبوده. کار برای من همیشه یک چیز لوکس و اضافی بوده... همیشه کسی بوده ، پدری ، همسری...

باید دوش بگیرم و آماده بشم. چقدر خوبه که امروز جمعه ست. اوه راستی باید قرمز بپوشم.

   + ترانه - ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

h

شاید خودمون و زندگی رو زیادی جدی میگیریم.

   + ترانه - ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

h

شاید خودمون و زندگی رو زیادی جدی میگیریم.

   + ترانه - ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

h

شاید خودمون و زندگی رو زیادی جدی میگیریم.

   + ترانه - ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

d

دم دم های غروب یکشنبه ست. چراغ اتاقم روشنه اما کر کره های عمودی هنوز بازن و از لابلاشون سبزی درختهای بیرون پیداست. خونه ام درست وسط داون تاون یک شهر کوچولوست ... نه خیلی بالاست و نه خیلی پایین طبقه سوم، همنطور که میخواستم. یک ماه پیش شکوفه های صورتی هم از پشت پنجره پیدا بود.  اینها همه چیزهایین که سال پیش آرزوشون رو کرده بودم. به اضافه داشتن یک شغل ثابت و  پذیرش گرفتن برای فوق لیسانس...راه زیادی رو اومدم و راه زیادی هنوز مونده...چای یاسمنم رو گذاشتم کنارم . از بیرون همون منظره ای رو میبینم که دلم می خواست. درونم هم آرومه. با همه تنهایی و با همه چاله چوله هایی که گاهی سر راهم سبز میشه هنوز خوشبختم.

پ.ن:ازیکی از  نوشته های پارسالم همین موقعها:

 "راستی خیالپردازی هم می کنم  ....  یک آپارتمان کوچک و زیبا را میبینم  همین دور و برها با یک بنچره بزگ که رو به درختها  و شکوفه های صورتی باز میشود،پنجره واضح ترین قسمت خانه است .عجیب است که  خانه ام  اینبار در ارتفاع  نیست ، به خیابان نزدیک است مثلا طبقه سوم یا چهارم ....  زیاد بزرگ هم  نیست اما مال خود خود مست و بخوبی تزیین شده .همه اشیا بدقت انتخاب شده اند همه چیز قشنگ  و هماهنگ ستت و من اینجا بسیار شاد و راضی و خوشحالم...."

 

   + ترانه - ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

j

با "ن" مال گردی میکنیم...همه اش فکر میکنم که داره دیر میشه... چی دیر میشه  نمیدونم. ته ذهنم هنوز انگار بچه ای توی خونه منتظرمه ، بچه ای که شامش داره دیر میشه....شاید هم  مردی که نگرانمه. هی یاد خودم میندازم که کسی نیست ،هرچقدر که بخواد  میتونه دیر بشه.پیراهن بلندی پوشیدم  که رنگ اصلیش آبی فیروزه ایه. پیراهنم رکابهای نازک داره  ژاکت مشکی کوتاهی که روش پوشیدم بازی یقه اش رو نمی پوشونه.  "ن " داره دنبال لباسی میگرده که بی آستین نباشه. همه پیراهنهای خوشگل تابستونی اینجا بدون آستینن. فکر میکنم که حتما شوهرش خوشش نمیاد لباس بی  آستین بپوشه.  خوشحالم که یقیه لباسم هرچقدر بخوام میتونه باز باشه و هر ساعتی که دلم بخواد میتونم برگردم خونه بدون اینکه سنگینی نگاه کسی اذیتم کنه.

 

 

   + ترانه - ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

ت

نمیدونم  خوندن اینجا چطور هنوز میتونه  جذابیتی برای کسی داشته با شه.حتی خودم هم نمیدونم دلم بخواد دوباره برگردم بخونمشون. دوران جدایی و بحرانهاش تقریبا تموم شده و افتادم روی  غلتک زندگی عادی.  بهترین جمله ای که میتونم بگم اینه که اینروزها یکجورایی دچار "روزهام" هستم. بعضی وقتیها که میام خونه و هوا تاریک شده، مثل مردهای توی فیلمهای  وسترن  که  اسبشون رو جلوی خونه شون میبندن در ماشین رو قفل میکنم. یک نگاهی بهش میندازم و میگم إ تو موندی و من.... و خودم هم باورم نمیشه که خودم هستم و اون.

صبح با تلفن "ن" بیدار شدم.بعدش. یک لیوان شیر خوردم و 30 تا دونه بادوم با 160 کالری. شلوار مشکی ورزشم رو پوشیدم با تیشرت صورتی و رفتم بیرون پیاده روی. دو و نیم  مایل راه رفتم. ظهره پسرک هنوز خوابیده. یک تکلیف شب گنده دارم که اقلا 2 ساعت وقت میگیره. ظرفهای توی سینک منتظر پسرکن تا بشورشون. قرار شده یک روز در میون ظرفها رو بشوره و یک هفته درمیون خونه رو جار بزنه... شروع خوبیه.

هوا گرمه.عصری با "ن" میریم بیرون.

   + ترانه - ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

j

امروز سه تا کار مهم انجام دادم. اولا  که جلسه سالانه یکی از بچه ها بود که بخوبی برگزار شد بعدش رفتم دکتر برای دستم و سر راه  هم ماشین رو بردم روغنش رو عوض کردم .

 

   + ترانه - ٦:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

ا

تازگیها حوصله اینجا اومدن رو ندارم یا وقتش رو یا انگیزه اش رو. جمعه با دوست رفتیم باله تماشا کردیم. برای اونهایی که دوست دارن باله خیلی خوبی بود ، یک  گرو باله مشهور از مسکو...اما من کشف کردم که  کلا اصلا از باله خوشم نمیاد. برام خیلی خسته کننده بود. دیروز هم رفتیم یک "گاراژ سیل " گروهی خیلی بزرگ که کلی به وجد اومدم و ضمنا باعث شد یک منطقه خوشگل رو که قبلا نرفته بودم کشف کنم. بعدش هم رفتیم نهار خوردیم  و کلا بهم خوش گذشت... فردا قراره همه قرمز بپوشیم و عکاس بره روی پشت بوم و ازهمه عکس دسته جمعی بندازه بچه ها و معلمها. رفتم دوتا بلوز قرمز خریدم...

 یکشنبه ست. میل به غر زدن دارم و همون احساسات یکشنبه ای. خیلی دلم میخواد خواهرم اینا هنوز اینجا بودن.

امروز فکر میکردم که حوصله وجود هیچ مردی رو توی زندگیم ندارم وکلا شریک شدن زندگی با کسی چقدر  چیز عجیب غریب و بیخودیه. عشق هم چیز بی خودیه مخصوصا قسمت عاشق شدنش.

وزنم تقریبا برگشت به حالت اولش. 3 پوند دیگه میخوام کم کنم.

دلم میخواد خونه بخرم. یک تاون هاس. با منظره قشنگ. سه اتاق خوابه. با گاراژ سرپوشیده و ترجیحا همین دور و برها.

یک تمایل ذاتی توی من هست که برای هرچیزی دنبال فرمول میگردم حتی برای رها شدن از فرمولها. فرمول بهم احساس امینت و اطمینان میده. این خیلی چیزها رو توضیح میده. خوبه که بطور آگاهانه  تونستم از تا حدی از این فرمولگرایی خلاص بشم ولی هنوز هست.

 

   + ترانه - ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

س

این دو روزه که خواهرم رفته توی  غم و خواب  و بیحالی گذشت. امروز برگشتم به زندگی. صبح میزو کاغذهام رو مرتب کردم. کارهای بانکنیم رو سر و سامان دادم. رفتم پایین ورزش کردم. الان هم که ا ومدم "پنرا برد" با کامپیوتر و دفتر  دستکم. اولین باره که بعد از جدایی برای درس خوندن میام کافی شاپ. میزکنارم یک خانم سیاهپوست نشسته با سه تا بچه. بچه ها غر میزنن خسته شدن ، یکیشون داره کتاب داستان میخونه. خانمه شماره های مخلتف رو میگیره و در مورد کمپین اوباما  به مردم اطلاعات میده. برای اونهاییی هم که نیستن پیغام میگذاره.

خوشحالم که اومدم اینجا. بین مردم بودن همیشه حالم رو بهتر میکنه.

دیگه از رانندگی توی بزگراهها نمیترسم.. یعنی هرجا بخوام میتونم برم. .میتونم سفر کنم با ماشین. از گم شدن هم نمیترسم.

امروز خوب غذا خوردم.

 

 

   + ترانه - ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

j

فردا میرن و من دوباره تنها میشم. درسته که دلم برای تنهاییم تا حدی تنگ شده ولی جاشون خیلی خالی میشه.لعنت به این فاصله ها.

 

   + ترانه - ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

و

خستگی دارم میمیرم ولی عوضش خونه تقریبا تمیز شده. بعد از سالها این اولین باره که دارم رسما خونه تکانی عید میکنم. لباسهای زمستونی رو جمع کردم تا جا برای لباسهای خواهر اینا باز بشه. چقدر این خونه تکانی رسم خوبیه. آدم به همه جا سرک میکشه و میفهمه که چی داره و چی نداره و از شر چیزهایی که نمیخواد خلاص میشه. چند تا چیز کوچولوی تزئینی برای خونه گرفتم. مثلا دوتا کوسن، یک آویز قرمز بلور که با زنچیرش از قست باز آشپزخونه آویزون میشه. یک جا شمعی که حبابش از تکه شیشه هایی که به  چسبیدن درست شده.. و چند تا گیاه کوچولوی دیگه. خیلی دلم میخواد برای اتاقم پشتی بخرم و لی نمیدونم از کجا. اگر هم پیدا کنم احتمالا خیلی گرونه.

دیگه همین. همه جا پر از شکوفه شده.  امروزخیابونها   پر از آدمهای سبز پوش بود بمناسبت سن پاتریک دی.. من از این روز چیز زیادی نمیدونم احتمالا سن پاتریک هم یکی بوده تو مایه های امامزاده های خودمون.یادم باشه دوشنبه سبز بپوشم.

   + ترانه - ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
← صفحه بعد