به قدرت فکر یا بهتر بگم خواستن ( با دل نه با عقل و منطق) بیشتر از همیشه باور دارم. شما میتونین اسمش رو بگذارین معجزه. جالب و سرگرم کننده ست.
ث
خواب دیشبم رو بنویسم تا یادم نرفته.. باز هم خواب دریا دیدم. یک ساحل آشنا که قبلا توی خواب باز هم دیده بودم. یک ساحل روشن وقشنگ وتمیز. خواب دیدم یکمی آبتنی می کنم ، از نور خورشید و پرواز مرغهای دریایی و آسمون آبی لذت میبرم بعدیکدفعه یادم میاد که وسائل کافی مثلا حوله با خودم ندارم . راه میفتم میرم خونه مامان حوله پیدا کنم . اینبار با پسرک برمیگردیم، دریا رو از دور مبینم ولی پسرک نمیگذاره به دریا نزدیک شم ، اصرار داره که برگردیم. بار سوم میخوام تنهایی برمیگردم اما نمیتونم اتوبوسهایی که من رو به ساحلمیرسونن پیدا کنم، گم شدم ،از خیلی ها میپرسم ولی کسی نمیدونه بعد یک مرد جوونی رو میبینم که اصلا به قیافه اش نمیخوره که مسیر دریا رو بلد باشه، کسی مثل یک شاگرد راننده یا مثلا سرباز صفر یک همچین احساسی رو توی خواب بهم میداد ...با تعجب متوجه میشم تنها کسیه که مسیر دریا رو بلده...
اینجور خوابها بشدت معنی دارن. سر فرصت درباره اش فکر میکنم.
دیگه؟ دیگه اینکه خوبم.کار زیاد دارم.برای دانشگاه برای مدرسه... اما به مدد قرصهای نجاتبخش از استرس نمیمیرم و با آرامش از همه چیز عبور میکنم.امروز از اون روزهایی بود که زندگی رو دوست داشتم.
ص
وقتی که از بازی خسته میشدیم من و خواهرزاده ام که از من چند ماهی کوچکتره ،روی تاب توی حیاط مینشستیم و حرف میزدیم، از روح، از حس ششم ،زندگی بعد از مرگ و فیلمهای ترسناکی که دیده بودیم. خواهر زاده کوچکترم میترسید و پا به فرار میگذاشت و ما میخندیدیم. گاهی هم ملافه سرمون میکشیدیم و میترسوندیمش.
امروز که از مدرسه باهاش چت میکردم بدون اینکه بخواهیم باز به بحثهای فلسفی کشیده شدیم، خود آگاهی وارتباطش با مغز... ادامه "من" وتموم نشدن زندگی و .. بهش میگم: یادت میاد وقتی بچه بودیم هم بحثهای فلسفی میکردیم؟ چیزی عوض نشده ، هنوز به همون اندازه نمیدونیم فقط کلماتمون بزرگتر شدن.یادش نبود. اما رنگ تاب توی حیاطمون رو هنوز یادش بود، طلایی و سبز.
ق
دستم درد میکنه و هنوز وقت فیزیوتراپی نگرفتم.درسها خیلی کند پیش میره بسکه حواسم جای دیگه ست و وسطش کارهای دیگه میکنم ..زندگی یکجورایی خالی و یکنواخته.منظورم زندگی اجتماعیمه. خوشحالترین موقعهام وقتهاییه که با بچه ها یک جلسه درسی خیلی خوب دارم و بچه ها خوشحال و خندان و راضی از کلاس میایم بیرون..
دلم تنگ شده برای موقعهایی که من هاچ و پسرک هنوز توی اون شهر کوچولو و توی اون خونه حیاط دار زندگی میکردیم.غروب یکشنبه بود و تازه از یک راه دور برگشته بودیم و من داشتم خریدها رو جابجا میکردم و هاچ داشت کمکم میکرد و پسرک پای تی وی نشسته بود. بیرون سکوت بود و آرامش. بعد من میرفتم گلدونهامو آب میدادم. اون روزها بیشترش رو خوشحال نبودم ولی الان که بهش فکر میکنم دلم براشون تنگ میشه.. اون شهر خلوت و ساکت و کوچولو.هیچوقت دلم نمیخواد برگردم اونجا ولی خب، ازش خاطره دارم، از همه اون کوچه پس کوچه ها، از همه اون راههای چنگلی که پیاده روی میکردم توش. آدم همیشه یک چیزی رو توی گذشته جا میگذاره این خیلی بده. دلم برای هاچ تنگ شده.
خ
دیشب خواب دیدم که من و هاچ هردو خیلی جوونیم شاید تازه ازدواج کرده بودیم. من قهر کرده بودم و اومده بودم پیش مامان، مامان میخواست برگردم و من ازدستش عصبانی بودم .بابا میگفت که برنگرد پیش هاچ پیش ما بمون.توی خواب فکر میکردم که مامان هیچوقت من رو درک نمیکنه..
وقتی که پسرک خیلی کوچک بود و من تصمیم به جدایی داشتم این مامان بود که من رو تشویق به برگشتن کرد... نمیدونم چرا توی خواب به این چیزها فکر میکردم.
یکشنبه ست. درست 8 دقیقه دیگه سکایپ رو روشن میکنم و با خواهر و خواهرزاده ام حرف میزنم.
ی
هوا ابری بود و برفهای باریده از دیشب روی چمنها ، روی اسفالت و بدتر از همه روی ماشین من ماسیده. تا نزدیکیهای ظهر توی تختم اینور و اونور غلتیدم . پاپی که بود من زنده و مرده ،زمستون و تابستون ،باید میبردمش پیاده روی .هیچ شنبه و یکشنبه ای نمیتوستم بیشتر از 8 بخوابم.اماحالا نه.
سی دی هایی که سفارش داده بودم رسید:موزیک برای ذهن. یکمیش رو گوش دادم ،من کلا از صدای تنبور و اینجور چیزا کلا خوشم نمیاد.
خونه یکجورایی ساکت بود امروز. آشپزی کردم کیک درست کردم یکمی هم درس خوندم.میخوام تا 9:30 درس بخونم و بعد بخودم استراحت بدم. ولو بشم جلوی تی وی و دوش بگیرم و با موهای خیس بخوابم.
هاچ حتما دلش برای پسرک تنگ میشه. مگه میشه نش ه؟ برای من از زندگی قبلیم پسرک مونده، برای اون از این همه سالها چی مونده؟
تا حدی احساس تنهایی میکنم.یا بگم دلتنگی.دلم میخواست میتونستم همه اون چیزهای خوبی رو که توی تبلیغات تلویزیونی نشون میدن به پسرک بدم .یک خانواده خوشبخت،پدری که نزدیک باشه.. خواهر و برادر فامیل ، یک خونه خوشگل با حیاط. نتونستم ، نشد.
من و پسرک کلی در مورد گل شیفته حرف زدیم عکسی که گذاشته.در این مورد هردو تقریبا مثل هم فکر میکنیم. گل شیفته داره توی فرانسه زندگی میکنه.کاری هم که کرده در امتداد فعالیت شغلیشه همین. اینفهمه هنرپیشه هر روز لباسهاشون رو جلوی دوربین درمیارن . برای من برهنگی ارزش نیست، ولی بدن خودشه خب ، حالا چون ایرانیه باید بیاد به همه ملت جواب پس بده؟..
ب
بچه ها قشنگترین بهانه هایی هستن که به زندگی آدم معنا میدن.
بچه ها بخش گم شده ای از خود ما هستن.
ی
خدا عمر بده این معلم ما رو که کلاس رو زودتر تعطیل میکنه. همه بچه ها (معلمها) توی مدرسه کار میکنن و همه خسته ان...خوشحالم، کلاس رو دوست دارم ، درس خوندن بهم احساس زنده بودن میده . خوبیش اینه که استاد کمتر حرف میزنه وبیشتر بحث و فعالیتهای گروهی و پرزنتیشنه برای همین زیاد خسته کننده نیست .توی کلاس جز من همه آمریکایین. معملهای مدرسه هم همینطور. احساس قویی رو دارم که اشتباهی قاطی مرغابیها شده باشه.
داشتم میمردم از گرسنگی، جای شما خالی الان رفتم مک دونالد ومقدری کلسترول وارد بدنم کردم، سلامتی که همه چیز نیست ، هست؟ این تعطیلات وقت و بیوقت برنامه خوابم رو بهم زده و شبها زودتر از 12 نمیرم توی رختخواب. امشب میخوام سعی کنم قبل از 11 بخوابم. برای کلاس هفته دیگه کلی کار هست.کلی هم ترینینگ و چیزهای مخلتف برای مدرسه توی راهه.به یاری قرصها از استرس خبری نیست. شاید بیشتر مردم همینطورن. شاید حالت نرمالش کلا همینه که من الان هستم نمیدونم.
ف
آخرین روز تعطیلاته ، یک چیزیم هست ، عصبانیت ؟ کلافگی ؟ خستگی ؟ نمیدونم .شاید برای اینکه کارهام تموم نشده یا شاید هم دلم برای هاچ تنگ شده باشه..یا کلا آدم بزرگی که دور و برم باشه و بدونم هست. احساسات آدم چقدر متضاده گاهی، یکی دوساعت پیش فکر میکردم چقدر خوبه که از اون همه بحث و بداخلاقی راحت شدم و هاچ اعصابم رو خرد نمیکنه و حالا دلم براش تنگ شده ...فردا روز طولانییه تا ساعت 9-8:30 شب کلاس دارم. چون معلم جدیدم ،مثل همه سه شنبه ها با منتورم یک جلسه یک ساعته هم دارم. توی پرسشنامه نوشته که بهترین ساپورتی که از منتور انتظار دارم چیه؟ دلم میخواست میتونستم بنویسم که : "انتظار دارم که دست از سرم برداره و هر هفته اینهمه وقتم رو نگیره تا بتونم کارم رو بکنم." چه تعطیلات آرومی بود با هیچکدوم از دوستام تلفنی حرف نزدم، هیچ تلفنی هم از ایران نداشتم، کنار دریاچه هم نرفتم حتی تلویزیون هم زیاد ندیدم ، توی غار تنهایی خودم بودم این چند روزه....
اینجا کسی در مورد Musci for Mindاستاد الهی چیزی شنیده؟
ق
خونه و زندگیم رو دوست دارم.
خداروشکر می کنم برای سقفی که بالای سرمونه و خونه گرم و نرم و همه چیزهایی که دارم و همه کارهایی که میتونم بکنم.
ا
نزدیک 10 شبه. امروز از معدود شنبه هاییست که از صبح خونه بودم و بیشتر وقتم رو پای تلویزون نگذروندم..متوجه شدم که یک روز چقدر طولانی میتونه باشه وقتی آدم تلویزیون نگاه نکنه و توی فروشگاهها نگرده و نخوابه. پشتم از نشستن پای کامپوتر درد گرفته و نصف یکی از کارهایی که برای سه شنبه باید انجام بدم تموم شده. درس خوندن هم مثل تخمه خوردن و تلویزیون دیدن وسیله خوبیه برای وقت گذرونی.
راستی من تازگیها از مرگ نمیترسم. چون فکر میکنم نیستی مطلق باید چیزی باشه مثل یک خواب طولانی یا بیهوشی یا شاید مستی نمیدونم. و اگر همه چیز با مرگ تموم نشه ،تجربه و زندگی جدید به احتمال زیاد از این یکی بهتره....یادم میاد زمانی بود که از مرگ میترسیدم از خوابیدن توی یک گور سرد و تاریک و حشرات ، از پوسیدن و تموم شدن. ولی الان فکر میکنم این خیلی قشنگه که بدن آدم به خاک برمیگرده و ازش گل و گیاه در میاد یا باد آدم رو اینور و اونور میبره نه؟
آدمهایی که دوست دارم توی ایران گیر کردن. آدمهای با ارزشی توی ایران گیر کردن. هنوز نمیفهمم که من واقعا چرا اینجا هستم؟ دلم میخواد برگردم؟ البته که نه. مثل ذره ای میمونم که بدون اینکه خواسته باشم باد مساعدی من رو آورده باشه اینور آبها.
دلم میخواست خواهرم اینجا بود. نه اینکه مثل توریست ها اینور و اونور بگردن با عجله مثل دفعه پیش. دلم میخواست یکمی زندگی معمولی میکردیم با هم. تی وی میدیدم. حرف میزدیم. همه روز رو خونه میموندیم. میرفتیم ناخنهامون رو مانیکور میکردیم... زندگی معمولی و روزمره و وقت تلف کردن باهاشون، دلم برای این تنگ شده.
ب
امروز زودتر بلند شدم که درس بخونم ، زودتر که میگم یعنی مثلا ساعت 9:30 . فکر کردم حالا که روز تعطیله و حالم هم اینهمه خوبه ، توی لیوان شیشه ای دسته داری که کلی بخاطر خریدنش همه جارو گشتم چایی بخورم. چایی توی لیوان بلور دسته دار شفاف و قشنگه. بعد یک بسته از این نونهای مکز یکی باز کردم و گذاشتم توی ماهیتابه تا آماده بشه. بعد از صبحونه فکر کردم توی خونه به این کثیفی که نمیشه درس خوند. دستشویی رو تمیز کردم ، روی میزها رو دستمال کشیدم، بعد فکر کردم که چطوره که لباسها رو بریزم توی ماشین، تا خودش شسته بشه و بعد من برم درس بخونم..لبایها رو ریختم توی ماشین،دیدم سطل آشغل پره و کف آشپزخونه باید جارو بشه...الان لباسها شسته شده باید بریزم توی خشک کن. دارم فکر میکنم دیگه برای اینکه آماده درس خوندن بشم چه کارهای دیگه ای لازمه انجام بدم؟ نوشتن اینجا هم یکیشون بود.
ر
دیشب توی خواب من بودم و ماما ن بود و برادرم. مامان رفته بود و برادرم در حال رفتن بود. من از مامان پرسیدم که چرا تخت و وسائل دیگه اش رو با خودش نبرده، مامان گفت برای اینکه "م" (برادرم) ممکنه بخواد برگرده و ازشون استفاده کنه. توی خواب فکر کردم که اینها چه آدمهای بیفکری هستن ، فکر نمیکنن که وقتی برن من توی این خونه چقدر احساس تنهایی میکنم؟
دیگه ..؟خبر خاصی نیست،خوبم. ..امروز روز پیژامه بودو بچه و با پیژامه اومده بودن . بچه ها حیوانات پشمالوشون رو هم آورده بودن.
دوشنبه هم به مناسبت تولد مارتین لوتر کینگ تعطیله ،فرصت خوبیه برای درس خوندن ،درس دارم خیلی زیاد...
از وقتی فهمیدم این کورس اروزن تره به خودم کمی اجازه ولخرجی میدم.
شبها که میام خونه خسته ام، امروز خرید هم کرده بودم و خیلی دلم میخواست یکی برام چایی درست کنه.گاهی آدم اونقدر خسته است که نمیتونه از جاش تکنون بخوره .حالااحساس مردهایی رو که خانمشون خانه داره یا زودتر میاد خونه میفهمم.
از وقتی که فکرم مشغول درس خوندن شده کمتر یاد هاچ میفتم و کمتر دلم برای گذشته تنگ میشه.
ص
-بعضی از آدمها هستن که شاخکهای خیلی قوی دارن حالتهای مثبت و منفی آدمهای اطرافشون رو بشدت روشون اثر میگذاره..
-روی میزم یک تپه کاغذه از نتهای کلاس گرفته تا مدارک تحصیلی و ..
- سترویید زدم ولی دستم هنوز خوب نشده ، نسخه فیزوتراپی رو هم گم کردم.
-اوضاع ایران همونقدر که بگوش ما میرسه بحرانیه واقعا؟
نظرات ()
